﻿WEBVTT

00:00.000 --> 00:07.000
‏.::  www.bolboljan.net ::.

00:08.675 --> 00:11.929
...من جان جیمز هستم

00:12.846 --> 00:14.682
...همونطور که می‌بینید من هنوز زنده هستم

00:15.683 --> 00:19.728
...و مشتاقم که به خونه برگردم
...خیلی زود

00:21.104 --> 00:23.732
...من کامیلا کار هستم

00:24.858 --> 00:27.945
...آره، من هم دوست دارم که خیلی زود آزاد بشم

02:42.663 --> 02:44.289
...اگه اونها الان بیان پشت این در

02:45.207 --> 02:46.875
...اگه بیان داخل این اتاق

02:48.543 --> 02:50.754
...من فقط به اونها میگم که

02:50.838 --> 02:54.591
میدونید با این کارتون چه
اثر بدی روی یه آدم دیگه گذاشتید؟

02:54.674 --> 02:56.969
!واقعا میخوام که این رو بفهمن

03:02.850 --> 03:08.355
...بگذریم
...این یه بازی دیوانه کننده بود

03:10.524 --> 03:13.485
...گفتم آروم باش

03:18.532 --> 03:23.036
چندین بار زخمی شده بودم که
...به مرور بهبود پیدا کرده بود

03:27.582 --> 03:29.292
:میگفتم
چرا با یه آدم همچین کاری میکنید؟

03:29.376 --> 03:32.337
...من اومدم اینجا تا به بچه های شما کمک کنم
(امدادگر هستن)

03:46.393 --> 03:49.396
...اون موقع کاملا مطمئن بودم که

03:49.479 --> 03:52.107
"!آره، ما ربوده شدیم"

03:55.152 --> 03:57.863
تنها واکنشی که میتونستیم نشون
...بدیم این بود که آرامشمون رو حفظ کنیم

03:57.946 --> 03:59.156
...آره، باید آرامشمون رو حفظ میکردیم

04:09.541 --> 04:10.667
آروم باشید

04:12.210 --> 04:14.337
...چند ثانیه بعد از دریچه رفتیم پایین

04:14.421 --> 04:17.549
...و در تاریکی کامل نشستیم

04:19.968 --> 04:22.137
حالت خوبه؟ -
!من خوبم -

04:22.220 --> 04:25.140
...یادمه که یهو به ذهنم خطور کرد که

04:25.223 --> 04:26.308
...میدونی

04:27.267 --> 04:29.269
"ما چه مدت قراره که اینجا بمونیم؟"

04:30.979 --> 04:33.982
،اگه برای آزادیمون پول بخوان
اونوقت خانوادمون چی کار میکنه؟

04:34.066 --> 04:35.984
...حسابی ذهنمون رو درگیر کرده بود

04:37.360 --> 04:39.071
!نه

04:40.280 --> 04:43.450
!اصلا نمیدونستم که داره چه اتفاقی میفته

04:44.451 --> 04:46.912
!باید مینشستی و منتظر میموندی

04:47.913 --> 04:53.913
قبل از اینکه اسیر بشن، جان و کامیلا
به مدت 3 ماه در چچن بودن و به کودکانی
!که توی جنگ اخیر آسیب دیده بودن کمک میکردن

04:54.914 --> 05:00.914
از سال 1994 تا 1996 روسیه جنگی در
برابر جمهوری خواهوان راه انداخت که
!آخر سر با آتش‌بس به اون جنگ خونین پایان دادن

05:01.915 --> 05:05.915
از سال 1997، دولت جدید چچن با
رفتار های غیرقابل پیش بینی از طرف روسیه رو به رو شد

05:09.267 --> 05:10.894
!کمک کنید

05:10.977 --> 05:13.647
!اون بابابزرگ منه

05:17.108 --> 05:19.152
...من الان در وسط گروزنی هستم
(گروزنی پایتخت جمهوری چچن)

05:19.236 --> 05:23.198
خرابی های حمله‌ی سنگین هوایی اخیر رو
...دارید مشاهده میکنید که بی سابقه بوده

05:23.281 --> 05:27.160
....حداقل پنج بار، جنگنده های روسیه

05:27.244 --> 05:28.578
!روی این شهر بمب ریختن

05:28.661 --> 05:31.498
...جایی که من هستم، حداقل دو نفر کشته شدن

05:31.581 --> 05:33.041
...که همه انسان های بیگناه بودن

05:33.124 --> 05:34.793
!و خیلی افراد دیگه زخمی شدن

05:38.713 --> 05:42.509
....بمباران کردن گروزنی خیلی ناجور بود

05:47.681 --> 05:50.100
...روحیه مردم رو به کلی داغون کرده بود

05:50.183 --> 05:51.643
!جایی برای زندگی کردن نداشتن

05:51.726 --> 05:54.229
!غذایی برای خوردن نبود
...اقتصاد به فنا رفته بود

05:54.312 --> 05:57.190
....و بدون جنایتکاری نمیشد به زندگی ادامه داد

06:01.111 --> 06:03.697
....وقتی که رفتیم اونجا، به قدری ترسیدم که

06:03.780 --> 06:04.822
!تا حالا توی زندگیم اینجوری نترسیده بودم

06:04.907 --> 06:07.284
...افراد کمی توی اون وضعیت به چچن میرفتن

06:07.367 --> 06:12.164
!چون اونجا پایتخت آدم ربایی در کل جهان شده بود

06:14.708 --> 06:17.586
...در اواخر جنگ اول در سال 1996

06:17.669 --> 06:19.838
...آدم ربایی تبدیل به یه مشکل شده بود

06:19.921 --> 06:24.050
....قبل از اون، حتی یه بیگانه هم در چچن ربوده نشده بود

06:28.680 --> 06:32.142
،بعد از اون دوره زمانی
!آدم ربایی تبدیل به یه صنعت شده بود

06:32.225 --> 06:37.480
و جنایتکارانی بودن که تمرکز
...اصلیشون رو روی آدم ربایی گذاشته بودن

06:39.399 --> 06:43.904
اسم من جان هست، و من با
...کودکانی که آسیب دیدن سر و کار دارم

06:43.987 --> 06:47.741
...و وقتی که از وضعیت چچن با خبر شدم

06:47.824 --> 06:52.162
خیلی خوشحال شدم که میتونم
!به اینجا بیام و به دوستهام کمک کنم

06:52.245 --> 06:57.084
میدونستم که توی 2 سال اخیر
...توی این ناحیه جنگ و دردگیری هست

06:58.501 --> 07:04.007
هدف اصلی ما این بود که کمک کنیم
مرکز توانبخشی رو احیا کنن

07:04.091 --> 07:05.550
!تا کودکان آسیب دیده به اونجا برن

07:09.721 --> 07:13.100
!افراد قلیلی مشتاق بودن که به این بچه ها کمک کنن

07:14.059 --> 07:18.146
بیشتر مراکز امداد از کمک کردن به اونها امتناع کردن

07:20.357 --> 07:23.193
ولی ما مصمم بودیم که به اونجا بریم

07:30.867 --> 07:33.203
...یهو متوجه شدم که

07:33.286 --> 07:35.913
...ما توی راهروی یه کلیسا توی چچن هستیم

07:36.873 --> 07:40.877
...همه میدونستیم که با چه خطری رو به رو هستیم

07:54.724 --> 07:56.643
خواهش میکنم

07:59.812 --> 08:02.357
...خواهش میکنم کمک کنید

08:02.440 --> 08:03.608
به ما کمک کنید

08:13.701 --> 08:16.496
...من اصلا برای اون چیز معناداری نبودم

08:16.579 --> 08:17.955
!من از نظر اون انسان نبودم

08:19.082 --> 08:23.628
وقتی که به چشم هاش نگاه میکردم
...داغ دلم تازه میشد

08:32.053 --> 08:35.890
...من نمیتونستم بخوابم، ذهنم پر از سوال بود

08:35.973 --> 08:38.851
!به هیچکدومشون نمیتونستم جوابی بدم

08:38.935 --> 08:42.105
!این سوالها مدام توی ذهن من بودن

08:43.523 --> 08:45.942
چقدر طول میکشه تا خبر اسارت ما پخش بشه؟

08:46.026 --> 08:48.278
چقدر طول میشکه که از اینجا خارج بشیم!؟

08:48.361 --> 08:49.696
سرنوشت ما چی میشه؟

08:50.738 --> 08:54.451
...تمام مدت هم به صداهایی که از طبقه‌ی بالا میومد گوش میکردیم

08:54.534 --> 08:57.829
!ببینیم که آیا کسی به طرف ما میاد یا نه

08:57.912 --> 09:01.791
...بیدار بودیم و توی تاریکی خیره نگاه میکردیم

09:12.719 --> 09:15.513
...خب، میدونستم که دقیقا چه فکری دارم

09:15.597 --> 09:17.140
...ولی نباید چیزی توی اخبار و تلویزیون یا

09:17.223 --> 09:19.059
!توی فیلم میگفتم

09:19.142 --> 09:23.271
اما واقعا
...این خیلی وحشتناک بود

09:25.482 --> 09:29.486
...من تا حالا توی وضعیتی شبیه به این قرار نداشتم

09:29.569 --> 09:31.780
!هرچند توی شرایط بد دیگه قرار داشتم

09:31.863 --> 09:34.949
ولی اینکه خودت بخوای این رو تجربه کنی
...یه بحث دیگه ست

09:35.533 --> 09:37.994
،اونها بچه های من نیستن
!ولی ممکن بود بچه های من توی این وضعیت باشن

09:38.661 --> 09:40.788
!معلومه که اونوقت قضیه شخصی میشد

09:42.499 --> 09:45.376
...وقتی که دولت شنید

09:45.460 --> 09:47.629
امدادگران ربوده شدن
...احساس خواری کرد

09:47.712 --> 09:53.968
...چچن مدتی بود که توی هرج و مرج افتاده بود

09:56.471 --> 10:02.852
یه ماه قبل، به 6 نفر از افراد صلیب سرخ
!درحالی که توی آتاگی خواب بودن شلیک کردن

10:03.603 --> 10:05.647
...حالا هم که جان و کامیلا

10:05.730 --> 10:07.982
!وسط این هرج و مرج افتاده بودن

10:11.027 --> 10:13.029
...اول از همه، وقتی کسی ربوده میشه

10:13.113 --> 10:14.239
!نمیدونید که اونها در کجا قرار دارن

10:14.322 --> 10:18.785
...شما باید انگیزه‌ی آدم رباها رو حدس بزنید

10:18.868 --> 10:23.290
...شما باید به خانواده‌ی گروگانها اطلاع بدید

10:25.208 --> 10:27.043
...و برای انجام همه‌ی این کارها باید صبر پیشه کنید

10:31.589 --> 10:34.884
...شنیدم که اونهارو اسیر گرفتن

10:34.968 --> 10:37.846
...یه خانم پلیس مهربون اومد

10:37.929 --> 10:41.224
،با من نشست
...یه فنجون چایی باهم زدیم

10:41.308 --> 10:45.562
:اون به من گفت که
...ما خبردار شدیم که

10:45.645 --> 10:51.693
!دختر شما و جان جیمز، در چچن ربوده شدن

10:55.697 --> 10:58.616
!یادمه که زانوهام به رعشه افتاده بود

10:59.159 --> 11:00.910
...ذهنم رو از کار انداخته بود

11:01.953 --> 11:04.414
...پدرم زنگ زد و قضیه رو بهم گفت

11:06.082 --> 11:09.210
...اولش خیلی تکان دهنده بود

11:11.504 --> 11:15.675
...یادمه رفتم توی باغچه تا گریه کنم

11:17.969 --> 11:21.180
بعد که برگشتم، رفتیم تلویزیون رو
روشن کردیم تا خبرهارو نگاه کنیم

11:21.264 --> 11:24.142
!آره، سرخط خبرها شده بود

11:24.225 --> 11:27.312
....جان جیمز و کامیلا کار در یک درگیری

11:27.395 --> 11:29.856
!توسط افرادی نقاب پوش در گروزنی ربوده شدن

11:29.939 --> 11:33.193
...آدم ربایی در یک خونه‌ی کوچیک در گروزنی صورت گرفته

11:33.276 --> 11:35.069
!جایی که دو تا امدادگر بریتانیایی در اونجا سکونت داشتن

11:35.153 --> 11:37.906
...اونها با کودکان آسیب دیده سر و کار داشتن

11:37.989 --> 11:40.825
این آخرین فیلمی هست که از
...سلسله آدم ربایی در چچن به دستمون رسیده

11:40.909 --> 11:44.537
...جایی که دولت نتونسته نظم و قانون رو بعد از جنگ با روسیه

11:44.621 --> 11:46.748
...برقرار کنه

11:46.831 --> 11:49.000
...در این جو بی قانونی در چچن

11:49.083 --> 11:52.837
....آزاد کردن این دو امدادگر به نظر کار مشکلی خواهد بود

11:59.552 --> 12:00.970
!نه

12:08.645 --> 12:09.854
...گوش کن

12:12.232 --> 12:13.691
!بگیر

12:15.652 --> 12:17.320
به من گوش کن

12:56.275 --> 13:00.196
!نمیدونستم اگه اون رو بکشن باید چه واکنشی از خودم نشون بدم

13:01.030 --> 13:02.865
...اوه، جان

13:02.949 --> 13:06.828
...به ذهنم خطور کرد که درگیر بشم

13:06.911 --> 13:10.039
...نمیدونم، ولی باید جان رو هم کول میکردم

13:11.123 --> 13:13.918
!اگه به اون تیر میزدن و اون کشته نمیشد، باید کولش میکردم

13:15.462 --> 13:17.797
...خوشحالم که با این صحنه رو به رو نشدیم

13:26.097 --> 13:27.932
...من نشستم و گریه کردم

13:28.683 --> 13:31.185
چرا با ما مثل حیوون برخورد میکنن؟

13:33.896 --> 13:37.984
...تنها بودیم، با خودم گفتم که شروع به کندن یه تونل بکنیم

13:39.068 --> 13:41.904
....کف این زندان فقط خاک خالی بود

13:41.988 --> 13:46.784
...مطمئن بودم که آدم رباها از گم شدن یه قاشق

13:49.829 --> 13:50.913
!پشت این دیوار خبردار نمیشن

13:50.997 --> 13:53.916
!ما یه مشکلی داشتیم که نمیدونستیم الان کجاییم

13:54.000 --> 13:56.293
...و یکم روسی بلد بودن هم

13:58.421 --> 13:59.964
!برامون رویا شده بود

14:12.852 --> 14:15.354
...شرایط خیلی بدی بود و داشت بدتر میشد

14:16.731 --> 14:19.609
...هم روسیه و هم چچن، مخصوصا چچن

14:19.692 --> 14:22.362
...هردو دچار هرج و مرج شده بودن

14:25.197 --> 14:27.617
...اوضاع خیلی درهم و برهم بود که

14:27.700 --> 14:30.453
!نمیدونستید که به کی میتونید اعتماد کنید

14:30.537 --> 14:31.871
...و در اخر مجبور بودید که

14:31.954 --> 14:33.956
...به سراغ کارگزاران روسی برید

14:34.040 --> 14:36.834
اما این کارگزاران روسی دقیقا کارشون چی بود؟

14:39.837 --> 14:41.589
...اونها کنترل زیادی

14:41.673 --> 14:43.675
!روی اتفاقاتی که توی چچن میفتاد نداشتن

14:44.300 --> 14:49.597
...نمیتونستید که علیه دولتمردان روسی توی چچن حرفی بزنید

14:49.681 --> 14:52.308
!چون خودشون هم از آدم ربایی نفع میبردن

14:52.392 --> 14:55.353
...نظر من اینه که

14:55.437 --> 14:58.648
...خود روسیه این آشوب رو در چچن به راه انداخته بود

14:58.731 --> 15:01.150
...و سازمان اطلاعات نظامی روسیه

15:01.233 --> 15:05.988
!به طور کامل با گروگان گیرها در تماس بود

15:07.573 --> 15:09.909
...مویکو همیشه برنامه داشت که با

15:09.992 --> 15:12.161
!آدم رباها به طور مستقیم مذاکره کنه

15:12.245 --> 15:16.416
و میخواست که چچن زیاد توی این کار دخالت نکنه

15:16.499 --> 15:20.294
...دیگه اعتمادی به ما ندارن

15:20.377 --> 15:22.672
...و مردم میترسن که به اینجا بیان

15:22.755 --> 15:24.215
...و این روی مواد و مصالح دریافتی هم اثر گذاشته

15:24.298 --> 15:27.427
!و کمک های بشر دوستانه به حداقل رسیده

15:30.930 --> 15:34.559
!بعضی مواقع فکر میکنید که درمانده تر از این نمیتونید بشید

15:35.560 --> 15:37.687
...میتونید تصور کنید که چه بلایی به سر این مردم اومده

15:37.770 --> 15:40.982
!و اینا باعث میشه که به هر کاری دست بزنید

15:45.445 --> 15:48.781
!هیچ برگ برنده‌ای ندارید

15:51.492 --> 15:54.537
...تنها امیدتون به کارگزاران و

15:54.620 --> 15:57.081
...کسانی که نفوذ بالایی دارن هست

15:58.791 --> 16:01.418
...میتونستن مردم رو اذیت کنن

16:01.502 --> 16:04.630
!و فیلم هاش رو توی اون کشور پخش کنن

16:08.509 --> 16:12.305
...برنامه های زیادی در مورد آدم ربایی داشت پخش میشد

16:12.388 --> 16:16.559
!و نشون میدادن که چطور دارن با گروگان ها برخورد میکنن

16:16.643 --> 16:21.773
نشون میدادن که چطوری اونهارو مورد
...آزار و اذیت و گرسنگی قرار میدن

16:22.982 --> 16:27.069
رسانه‌ی ملی برنامه های زیادی در این مورد پخش میکرد
...اما متاسفانه هیچ اثری نداشت

17:01.229 --> 17:02.438
...میدونستیم که توی گروزنی هستیم

17:02.522 --> 17:05.566
صدای هواپیمای ساعت 2:30 رو
!میشنیدیم که به طرف مسکو میرفت

17:05.650 --> 17:07.860
!میدونستیم که اون زمان همیشه پرواز هست

17:09.570 --> 17:12.406
...صدای کلیسا رو میتونستیم بشنویم

17:12.490 --> 17:14.242
...صدای کوچه خیابون هم میومد

17:14.366 --> 17:17.286
...صدای ترافیک و مردمی که توی اون حوالی بودن

17:20.790 --> 17:22.333
!احتمالا داشتن تخته نرد بازی میکردن

17:22.416 --> 17:24.293
!صدای افتادن تاس رو میشد شنید

17:24.377 --> 17:27.463
!بعد صدای تق تق حرکت مهره ها روی تخته رو میشد شنید

17:28.673 --> 17:30.424
!برای ساعت ها همین بازی رو میکردن

17:41.561 --> 17:46.482
!میدونستیم که 4 مرد دارن از ما مراقبت میکنن

17:46.566 --> 17:50.152
...و کم کم داشتیم با کاراکتر اونها آشنا میشدیم

17:50.236 --> 17:52.321
...به خاطر همین براشون اسم مستعار انتخاب کردیم

17:54.031 --> 17:56.283
...فکر کنم این یه جور

17:56.367 --> 17:58.578
به دست گرفتن کنترل شرایط
...توی همچون وضعیتی بود

17:58.661 --> 18:01.455
!جایی که تقریبا هیچ کنترلی روش نداشتیم

18:06.502 --> 18:09.213
...اسم یکی رو گذاشتیم د.ب

18:10.715 --> 18:12.758
!د.ب مخفف دستبند هست

18:14.302 --> 18:17.054
...به نظر میرسید که اون خیلی دوست داره به دیگران دستبند بزنه

18:19.015 --> 18:21.350
!د.ب خیلی زرنگ بود

18:21.433 --> 18:24.561
...اون همیشه کفش هاش رو واکس میزد و موهاشو شونه میکرد

18:26.606 --> 18:30.234
،یکی دیگه اسمش توله سگ بود
...عضو جوان گروه بود

18:31.611 --> 18:33.696
...فکر کنم شاید 30 سالش بود

18:37.992 --> 18:40.787
پانچ، به خاطر شکمش این اسمو گذاشته بودیم
(پانج به معنای شکم هم هست)

18:42.329 --> 18:44.165
...پانج از همه بد اخلاق تر بود

18:44.248 --> 18:46.959
...و زیاد با ما حرف نمیزد

18:48.919 --> 18:51.505
...ف.ن یکی از اولین نفراتی بود که با ما حرف زد

18:51.589 --> 18:53.966
...البته با کمک یه دیکشنری کوچولو

18:55.677 --> 18:59.471
،فرشته نگهبان
...اون راه ارتباط مارو باز کرد

19:03.476 --> 19:07.021
!احساس کردم که خیلی مهمه که اونها مارو به چشم یه انسان ببینن

19:07.104 --> 19:09.523
!نه به چشم یه کالا

19:19.992 --> 19:22.078
...من و مامانم رفتیم سوار قطار شدیم

19:22.161 --> 19:25.247
!و رفتیم وزارت خارجه، بخش ضد تروریست

19:27.709 --> 19:31.045
...یادمه اولین چیزی که من رو خیلی ترسوند این بود که

19:31.128 --> 19:33.923
:از من پرسید
آیا نشانی چیزی روی بدنش هست؟

19:34.006 --> 19:36.467
...توی اون لحظه با خودم گفتم

19:36.550 --> 19:39.637
!اوه خدای من، بحث سر مرگ و زندگیه
(اگه جنازه‌ای تو سردخونه پیدا شد بتونن تشخیص بدن)

19:41.806 --> 19:45.893
من ایمان داشتم که اونها برمیگردن
من همیشه ایمان داشتم که اونها برمیگردن

19:45.977 --> 19:46.936
...ایمان در یه طرف

19:47.019 --> 19:49.313
!اما احتمال برنگشتن در طرف دیگه

19:49.396 --> 19:50.940
...اوضاع برای من اینطوری بود

19:54.360 --> 19:56.445
...آدم خیلی غافلگیر میشه

19:56.528 --> 20:01.533
توی فکر و خیالات خودم هستم که
یهو مشکل خواهرم از ذهنم خطور میکنه

20:10.835 --> 20:12.628
...اولین خوابی که دیدم

20:14.005 --> 20:15.464
!به نظر خیلی خیلی واقعی بود

20:21.763 --> 20:26.308
من توی تخت خواب بودم
...تازه خواب افتاده بودم

20:26.392 --> 20:31.480
،اما توی خواب یهو بلند شدم
...در باز شد و کامیلا اومد داخل

20:32.189 --> 20:35.818
،ولی نیمه برهنه بود
...فقط لباس زیر تنش بود

20:42.033 --> 20:46.954
...اینکه لباس زیر تنش بود باعث شد به این فکر فرو برم که

20:48.039 --> 20:50.207
!قطع به یقین بهش تجاوز کردن

20:53.127 --> 20:57.006
:بهش گفتم
...کامیلا، میدونم

20:57.089 --> 21:00.634
!میدونم که چه اتفاقی افتاده، لازم نیست چیزی بهم بگی

21:05.431 --> 21:07.641
...خیلی واضح یادمه

21:26.035 --> 21:27.661
...اون شب

21:27.745 --> 21:31.457
...توله سگ در انبار رو باز کرد و فریاد زد

21:32.333 --> 21:34.668
!پرنسس دیانا مرده
(ملکه‌ی ولز)

21:34.751 --> 21:37.713
...چشم هاش خیلی درشت شده بود

21:41.842 --> 21:45.471
!برام جالب بود که مرگ اون چقدر روی اونها اثر گذاشته بود

21:45.554 --> 21:50.810
...و اونها بابت مرگ پرنسس دایانا خیلی شوکه شده بودن

22:04.865 --> 22:07.618
...در حالی جان بیهوش بود

22:08.410 --> 22:10.746
...من بیدار شده بودم و داشتم روشنی روز رو

22:10.830 --> 22:13.582
!از جداره های دیوار میدیدم

22:19.672 --> 22:24.343
داشتم به رابطه‌ی در ظاهر مهملی که بین ما
...و اسیر کننده ها شکل گرفته بود فکر میکردم

22:30.015 --> 22:33.686
!اونها مارو اینجا گرفته بودن و مانع آزادی ما شده بودن

22:33.769 --> 22:35.145
...ولی در عین حال میخواستن که با ما دوست بشن

22:35.229 --> 22:40.317
و زندگی رو با توجه به محدودیت هایی که داشتیم
!برامون دلپذیرتر کنن

22:43.404 --> 22:48.200
...نه، از این طرف، چهار، چهار

22:51.287 --> 22:53.122
!نوبت منه -
...زیباست -

22:54.248 --> 22:55.374
اون کیه؟

22:55.457 --> 22:59.921
همسرت؟

23:01.171 --> 23:04.133
...دستبند خیلی خوب با اون دیکشنری کارش رو راه مینداخت

23:04.216 --> 23:06.969
...و یکم در مورد گذشته شون برامون گفت

23:07.053 --> 23:09.221
!و اینکه چه اتفاقاتی برای اونها توی این جنگ اتفاق افتاده

23:10.389 --> 23:13.350
،فرشته نگهبان خیلی خوب قصه میگفت
...جوری که میشد قشنگ ماجرا رو تصور کرد

23:13.434 --> 23:17.354
،اینکه میرفتن توی ساختمون های خرابه
...ساختمون هایی که بمب گذاری شده بودن

23:18.439 --> 23:20.482
!و مدام نارنجک به طرفشون پرتاب میشد

23:20.566 --> 23:25.738
...بعدش یهو یه عالمه ترشی و شیوید و فلفل پیدا میکنن

23:25.821 --> 23:29.325
!میگفت که اونهارو میبلعیدن

23:29.408 --> 23:30.617
...غذاشون خیلی کم بود

23:30.701 --> 23:34.204
...بعضی وقتها مجبور میشدن آب رادیاتور رو بخورن

23:34.288 --> 23:38.000
،و وقتی که به کوهستان رفته بودن
...مجبور بودن که برگ و آشغال بخورن

23:41.503 --> 23:44.298
...داشتیم دیگه کم کم اونهارو به عنوان یه آدم میشناختیم

23:44.381 --> 23:49.678
!نه کسایی که نقاب میزنن و ممکنه که هر لحظه بهت شلیک کنن

23:49.762 --> 23:52.932
آره

23:53.015 --> 23:55.476
...بعدش اوضاع بهم ریخت

24:07.113 --> 24:08.447
چی شده!؟

24:11.867 --> 24:15.788
...یه روز با فرشته نگهبان توی آشپزخونه بودم

24:17.748 --> 24:19.541
...تازه یه فنجون چای باهم زدیم

24:19.625 --> 24:21.293
...همه چیز به نظر عادی بود

24:21.377 --> 24:23.295
...بعدش یهو رفت چاقو رو برداشت

24:23.379 --> 24:26.006
...یقه من رو هم گرفت رو چاقو رو گذاشت پشتم

24:28.342 --> 24:30.302
...سعی داشت که من رو ببوسه و من داشتم میگفتم

24:30.386 --> 24:33.139
"نه نه، جان همسر منه"
!جان همسر منه

24:33.222 --> 24:35.933
...سعی داشتم که اون رو از خودم دور کنم و خودم رو عقب بکشم

24:37.601 --> 24:40.396
...ولی اون عقب نکشید و خیلی هم عصبانی بود

24:40.479 --> 24:42.898
...و من رو مجبور کرد که چهار دست و پا روی زمین قرار بگیرم

24:42.981 --> 24:45.359
...تفنگ رو برداشت و به طرف من گرفت

24:48.695 --> 24:50.947
!احساس کردم که خیلی بی قراره

24:51.032 --> 24:53.200
...میدونی، وقتی پاهاش رو روی زمین میکشید

24:53.284 --> 24:57.413
...این من رو خیلی نگران میکرد

24:57.996 --> 24:59.915
...میدونی، چون میدونستم که اون وقتی توی این وضعیت قرار داره

24:59.999 --> 25:03.127
...خیلی راحت میتونه ماشه رو بکشه

25:05.087 --> 25:08.424
:به خاطر همین برگشتم بهش گفتم
چای میخوای؟

25:11.510 --> 25:14.054
!اون هم گفت: آره
...من هم چای دم کردم

25:15.055 --> 25:17.182
:اون موقع با خودم گفتم
...اوه خدای من

25:19.101 --> 25:21.437
...ما باید خیلی با این آدمها محتاطانه برخورد کنیم

25:23.314 --> 25:25.316
!ممکنه یهو از این رو به اون رو بشن

25:26.233 --> 25:28.610
!نازنین، زننده
!نازنین، زننده

25:30.738 --> 25:32.531
!نه، نه

25:47.671 --> 25:49.298
!چیز

25:52.760 --> 25:56.013
بعد از 5، 6 هفته
...فهمیدیم که هنوز زنده هستن

25:58.223 --> 26:02.019
،زیاد خوب به نظر نمیرسیدن
...خیلی لاغر و نحیف شده بودن

26:02.102 --> 26:03.771
...وقتی این رو فهمیدیم یه جورایی هم برامون تلخ بود هم شیرین

26:03.854 --> 26:06.273
شیرین از این نظر که
...خدارو شکر هنوز زنده هستن

26:06.356 --> 26:10.360
و تلخ از این نظر که
!زیاد خوب به نظر نمیرسن

26:10.444 --> 26:11.695
...خیلی خب

26:16.492 --> 26:20.120
کارت خوب بود رفیق

26:20.204 --> 26:21.788
!چیزی نیست

26:21.872 --> 26:24.416
...اونها توی یه زیرزمین تاریک بودن
...آدم رباها باج میخواستن

26:25.417 --> 26:27.419
!یه باج یک میلیون دلاری

26:28.587 --> 26:30.506
...احساسات مختلفی داشتیم

26:37.513 --> 26:40.599
اینکه میدونستیم اونها زنده هستن
...اولین تکه‌ی پازل مارو تکمیل میکرد

26:40.682 --> 26:43.811
!که مارو به سمت اطلاعات قویتری هدایت میکرد

26:45.270 --> 26:50.776
!و دوم اینکه گروگانگیر ها میخوان از شر گروگان ها خلاص بشن

26:50.859 --> 26:52.152
!تا یه سودی به جیب بزنن

26:52.236 --> 26:55.572
ولی خلاص شدن اونها بدون دریافت
!چیزی بی فایده ست براشون

26:55.656 --> 26:57.616
...سفیر بریتانیا گفت که

26:57.699 --> 27:00.702
...اون مطمئنه که اون زوج آزاد خواهند شد

27:00.786 --> 27:02.996
...ما نمیتونیم چیزی پرداخت کنیم و پرداخت نخواهیم کرد

27:03.079 --> 27:05.207
...و بنابراین

27:05.291 --> 27:07.293
!دلیلی نداره جان و کامیلا رو بیشتر از این نگه دارن

27:10.754 --> 27:16.510
:ما به وزارت خارجه رفتیم اما اونها گفتن
!دولت هیچوقت باج نمیده

27:16.593 --> 27:17.970
...ما به نظرشون احترام میذاریم

27:19.012 --> 27:20.264
...اگه باج رو میدادن

27:20.347 --> 27:23.142
،اونوقت حوادث این چنینی
!بیشتر و بیشتر اتفاق میفتاد

27:27.813 --> 27:30.065
:همینطوری رک نمیگیم که
...ما پولی پرداخت نمیکنیم

27:30.148 --> 27:33.735
...باید اونهارو تشویق کنیم که باهامون حرف بزنن

27:33.819 --> 27:35.153
...تا چیزهای بیشتری در موردشون بدونیم

27:35.988 --> 27:38.615
...به مدارک و سرنخ های بیشتری احتیاج داریم

27:38.699 --> 27:39.992
...به شانس بیشتری احتیاج داریم

27:41.785 --> 27:43.537
!بازیِ شانسیِ خیلی وحشتناکیه

27:43.620 --> 27:45.873
...البته که باید بهشون دلگرمی بدم

27:45.956 --> 27:47.165
!چون وضعیت خیلی بدیه

27:47.249 --> 27:49.042
اگه دلگرمی نداشته باشن
!نمیتونن این رو تحمل کنن

28:02.890 --> 28:06.351
...میدونی، نمیتونستم دقیق بفهمم که اونها از کجا اومدن

28:06.435 --> 28:09.605
...افراد عادی که کارهای معمولی میکنن

28:09.688 --> 28:11.356
...بعد یهو وارد جنگ میشن

28:11.440 --> 28:13.942
...کشورشون نابود میشه و بعدش تصمیم میگیرن که

28:14.026 --> 28:18.030
...استعدادمون رو توی یه راه دیگه خرج کنیم

28:23.994 --> 28:25.496
....با گذر زمان

28:25.621 --> 28:28.040
....اونها دیدن که اتفاق خاصی نمیفته

28:35.130 --> 28:39.509
اونها 24 ساعت کیشیک میدادن
...بعد 24 ساعت استراحت میکردن

28:39.593 --> 28:42.346
...اونها یه جورایی مثل ما شده بودن

28:42.429 --> 28:44.848
!اونها هم مجبور بودن که اونجا بمونن

28:47.726 --> 28:49.144
...فکر کنم که خودشون هم متوجه شده بودن

28:49.228 --> 28:53.398
...چون اونها فقط 4 نفر بودن و اینکه این فشار خیلی زیاد بود

28:53.482 --> 28:55.859
...کلی وقت و انرژی ازشون میگرفت

29:00.072 --> 29:03.367
جالبی این سناریو این بود که
!هیچ چیز گمراه کننده‌ای نداشت

29:07.704 --> 29:11.041
...اون بیرون 50 درجه بود، خیلی گرم بود

29:11.124 --> 29:14.002
...اونها هم کسل شده بودن و داشتن بازی میکردن

29:15.545 --> 29:18.590
...فرشته نگهبان هی میومد جلوی در زیرزمین

29:18.674 --> 29:20.842
:و هی داد میزد
!جانی، جانی

29:20.926 --> 29:23.303
"shining" مثل فیلم

29:23.387 --> 29:25.013
...بعد هی این دستبند رو تکون میداد

29:25.097 --> 29:28.267
...و دست های جان رو به نردبون دستبند زد

29:28.350 --> 29:31.812
:بعدش گفت که
...شما از کمک به کودکان به عنوان یه پوشش استفاده میکنید

29:34.773 --> 29:38.193
هدفتون چیه؟ چه ماموریتی دارید؟
برای کی کار میکنید؟

29:39.945 --> 29:42.864
...اگه حقیقت رو به من نگید من انگشتتون رو قطع میکنم

29:42.948 --> 29:45.617
...با اون چاقوی تیز هی لای انگشتهای من میزد

29:47.577 --> 29:49.246
...و این ماجرا ادامه داشت

29:50.372 --> 29:53.792
...من هم دیگه به جایی رسیده بودم

29:53.875 --> 29:56.503
:و میگفتم
!اگه میخوای انگشتم رو قطع کنی، قطع کن

29:59.005 --> 30:02.175
از طرف دیگه با خودم میگفتم که باید
...به این یارو غلبه کنم

30:04.303 --> 30:07.431
!سعی میکردم سوالاتی توی ذهنم آماده کنم که ازش بپرسم

30:09.599 --> 30:11.101
چرا این کار رو میکنی؟
...تو یه انسانی

30:11.184 --> 30:12.853
!مجبور نیستی که همچین کاری بکنی

30:12.936 --> 30:14.980
...بعد یهو دیدم که چشم هاش داره پرپر میزنه

30:15.063 --> 30:17.524
:بعد گفتم
...اوه، شاید چیزی رفته داخلش

30:19.776 --> 30:21.737
...چند ثانیه بعد

30:21.820 --> 30:25.866
...یکی دیگه از اونها با چایی و بیسکوییت وارد اتاق شد

30:25.949 --> 30:29.328
...و جو حاکم به اونجا کلا از بین رفت

30:31.288 --> 30:35.167
...سناریو خیلی عجیبی بود

30:35.250 --> 30:36.543
...و ذهن آدم رو درگیر خودش میکرد

30:41.923 --> 30:44.760
...تمام اینها شکنجه‌ی روحی بودن

30:44.843 --> 30:46.470
...یه جورایی

30:47.220 --> 30:49.765
...مثل این بود که سوزن رو بکنن توی پوست آدم

30:49.848 --> 30:53.184
...و همینطوری بچرخوننش تا بیشتر توی گوشت فرو بره

30:53.268 --> 30:56.480
!تا شما رو با دردش نابود کنن

30:57.939 --> 31:00.859
میخواستن که چی رو از بین ببرن؟
...فکر کنم میخواستن

31:01.568 --> 31:03.737
!حس آزاد و رها بودن انسان رو از بین ببرن

31:10.660 --> 31:12.371
...نزدیکای کریسمس بود

31:12.454 --> 31:15.791
...آخرشب تلفن داشت زنگ میزد

31:15.874 --> 31:21.713
:صدا اومد که میگفت
!مامان، منم کامیلا، کامیلا

31:21.797 --> 31:23.089
...این چیزی بود که من فکر میکردم

31:23.173 --> 31:27.260
،به نظر میرسید که زیاد حالش خوب نیست
...با اون کامیلا گفتنش

31:27.344 --> 31:30.138
:من با خودم گفتم
!این حتما یه شوخیه

31:30.222 --> 31:32.516
:گفتم
!مامان، منم

31:34.434 --> 31:37.020
:و در ادامه باید بهش میگفتم که
...ببین باید به این تلفن زنگ بزنی

31:37.103 --> 31:39.440
....و اگه پول رو نفرستی، باید با ما خداحافظی کنی

31:43.109 --> 31:47.155
،سعی داشتم براش روشن کنم که این خداحافظی
...با بقیه فرق داره

31:47.239 --> 31:52.327
...میدونستم که اون منظور من رو درک میکنه

31:56.164 --> 31:57.958
...چشم هام پر از اشک شده بود

31:58.917 --> 32:01.837
:اونها هم میگفتن
چرا گریه میکنی؟

32:01.920 --> 32:03.922
:من هم گفتم
!اون باور نمیکنه که من هستم

32:07.634 --> 32:09.845
...هیچ راهی نبود که بتونیم پول رو جور کنیم

32:09.928 --> 32:12.013
امکان نداشت که بتونیم یه میلیون دلار باج بدیم

32:12.097 --> 32:13.932
...دولت هم چیزی پرداخت نمیکرد

32:15.934 --> 32:17.519
چه اتفاقی ممکن بود بیفته؟

32:17.603 --> 32:18.604
!هیچکس نمیدونست

32:22.190 --> 32:25.068
...این یکی از بدترین اتفاقات توی اون کریسمس بود

32:26.153 --> 32:28.738
...و فکر کنم بعد از اون تماس

32:29.322 --> 32:30.866
!اوضاع رو برای ما بدتر کرد

32:32.451 --> 32:35.411
...خوبیم -
...خواهش میکنم بیشتر از این طولش ندید -

32:35.496 --> 32:38.749
...نمیدونم تا کی عقلمون درست کار میکنه

32:39.958 --> 32:41.209
...اما ما امیدواریم

32:41.293 --> 32:43.295
...ما یه رادیو موج کوتاه هم داریم

32:45.296 --> 32:46.297
!الان

32:46.381 --> 32:49.134
...پس میتونیم به اخبار دنیا گوش بدیم

32:51.720 --> 32:52.971
...مارو سالم نگه دارید

32:57.809 --> 33:01.688
...با گذر زمان، با خودم میگفتم که امکان نداره اونها بیرون بیان

33:02.981 --> 33:04.274
...شرایط

33:04.357 --> 33:09.529
،در سال 1998 خیلی بد بود
!و فکر میکردم که اونها ناپدید میشن

33:14.450 --> 33:18.872
...فکر اینکه تمام فرصت های ممکنه رو سوزوندیم

33:18.955 --> 33:22.125
و نتونستیم اونهارو خارج کنیم
بدجور عذابمون میداد

33:24.836 --> 33:28.799
...اون موقع افراد دیگه‌ای هم توی روسیه بودن

33:28.882 --> 33:32.302
که من باید باهاشون سر و کله میزدم
...که زیاد هم با آدم رو راست نبودن

33:32.385 --> 33:36.014
...ولی ذات سیستم روسیه همینطوری بود

33:36.973 --> 33:42.187
بوريس برزوفسکي در میان افراد دیگه
...نظر من رو بیشتر جلب میکرد

33:43.980 --> 33:45.774
اون خیلی به کاخ کرملین نزدیک بود
(دولت شورووی)

33:45.857 --> 33:50.445
اون یکی از تجار مهم در اون زمان بود

33:51.196 --> 33:53.239
اون با چچنی ها هم ارتباط داشت

33:53.323 --> 33:57.035
...اون آدمی بود که خیلی میتونست توی این ماجرا مفید واقع بشه

33:57.953 --> 34:01.122
...بوريس برزوفسکي تبدیل شد به یکی از مذاکره کننده های اصلی

34:01.206 --> 34:06.336
اصلا هم معلوم نبود که بوريس برزوفسکي
!چجور پاش به این ماجرا باز شد

34:06.419 --> 34:09.464
...از کشورهای مختلف برای آزاد کردنِ

34:09.548 --> 34:11.800
...گروگانها دور هم جمع شدن

34:11.883 --> 34:15.095
...افرادی از بریتانیا

34:15.178 --> 34:16.555
...افرادی از فرانسه

34:16.638 --> 34:20.225
!و من هم به طور مستقیم با چچنی ها مذاکره میکردم

34:21.476 --> 34:23.353
...بعد از 3 ماه

34:23.436 --> 34:26.481
چهار تا گروگان فرانسوی به آغوش
!خانواده و دوستانشون برگشتن

34:28.066 --> 34:31.653
...بوريس برزوفسکي دوباره میانجی گری کرده بود

34:32.571 --> 34:35.865
چیزی که مارو اذیت میکرد این بود که
...افرادی فرانسوی که گرفتار شده بودن

34:35.949 --> 34:37.826
باج رو پرداخت کرده بودن

34:37.909 --> 34:41.955
...ما سر هیچ و پوچ از دست دولتمون عصبانی بودیم

34:42.038 --> 34:43.748
...خبرنگار فرانسوی آزاد شده بود

34:43.832 --> 34:46.835
و اون هم به این خاطر بود که
فرانسوی ها باج رو پرداخت کرده بودن

34:46.918 --> 34:49.671
ما هم این رو میدونستیم که
!نمیتونیم روی کمک دولتمون حساب کنیم

34:49.754 --> 34:51.673
با خودمون گفتیم که
!حتما یه راه دیگه هست که بتونیم یه کاری بکنیم

34:51.756 --> 34:55.594
...خانواده‌ی زوج بریتانیایی که 5 ماه پیش

34:55.677 --> 34:58.221
...در جمهوری چچن در شورووی گروگان گرفته شدن

34:58.305 --> 35:01.182
!یه کمپین راه انداختن تا بتونن اونهارو آزاد کنن

35:01.266 --> 35:04.561
وقتی که کارمون رو شروع کردیم
...با خودمون گفتیم که پای رسانه هارو وسط نکشیم

35:05.395 --> 35:09.524
!چون توی همچین شرایطی اونها مبلغ باج رو تیتر میکنن

35:09.608 --> 35:13.444
!این خیلی برای کامیلا و جان خطرناک بود

35:13.528 --> 35:15.196
...ولی 5 ماه گذشته بود

35:15.280 --> 35:17.532
!این 5 ماه خودش یه عمره

35:17.616 --> 35:18.992
...داشت زیر پامون علف سبز میشد

35:19.075 --> 35:20.994
...باید یه کاری میکردیم

35:21.077 --> 35:23.913
...خانواده و دوستان زوج بریتانیایی که

35:23.997 --> 35:26.333
...در جمهوری چچن گروگان گرفته شدن

35:26.416 --> 35:29.336
...در خیابان داونینگ یه کمپین راه انداختن

35:29.419 --> 35:31.338
!ما خیلی نگران اونها هستیم

35:31.421 --> 35:34.174
...در تمام مدت که اونها اسیر هستن ما هم نگرانیم

35:34.257 --> 35:36.635
و هر کاری که بتونیم انجام خواهیم داد

35:36.718 --> 35:40.263
آیا شما باور دارید که اونها آزاد میشن؟

35:40.347 --> 35:43.642
...آره، من از صمیم قلبم مطمئن هستم که اونها آزاد میشن

35:59.991 --> 36:03.787
...یه روز پانچ و توله سگ اینجا مامور بودن

36:06.998 --> 36:10.960
...و پانچ هم بی هیچ دلیلی عصبانی بود

36:12.712 --> 36:16.132
...اون توله سگ رو به بازار فرستاد

36:22.222 --> 36:24.599
وقتی که اومد توی اتاق ما
...یه چاقو دستش بود

36:24.683 --> 36:27.519
!و میخواست که گوش جان رو ببره

36:32.023 --> 36:35.193
...اون دستبند رو به من داد

36:35.276 --> 36:38.321
...و گفت خودت رو به رادیاتور دستبند بزن

36:38.405 --> 36:41.282
...میدونین، داریم در مورد رادیاتورهای قدیمی صحبت میکنم

36:43.868 --> 36:46.579
...بعدش کامیلا رو به یه اتاق دیگه برد

36:48.248 --> 36:50.375
...و من رو مجبور کرد که روی زمین بخوابم

36:53.294 --> 36:54.295
...یه چک خوابوند توی صورت من

36:54.379 --> 36:57.757
...من هم با خودم گفتم که باید با این کنار بیام

37:09.352 --> 37:11.521
...میدونی، اینکه بی خبر

37:13.273 --> 37:14.482
...بخوای به بدن یه نفر دست درازی کنی

37:14.565 --> 37:17.277
!خیلی درد بزرگیه

37:30.749 --> 37:33.251
من تونستم خودم رو نجات بدم چون ذهنم رو پاک کردم

37:35.378 --> 37:39.841
:با خودم میگفتم
...تو نمیتونی به جوهر و ذات من

37:39.925 --> 37:42.093
...و به روح من آسیب برسونی

37:43.928 --> 37:47.140
!بدن من تنها بخشی از وجود منه، تمام وجود من نیست

37:50.894 --> 37:53.396
!و نمیتونی به ذات من دست درازی کنی

38:01.404 --> 38:05.366
بعد از اون
!به من اجازه داد که برم چایی درست کنم

38:05.450 --> 38:07.535
...یادمه که توی آشپزخونه نشسته بودم

38:07.618 --> 38:10.455
و توی ذهنم داشتم
!به مادرم میگفتم که چه اتفاقی افتاده

38:11.456 --> 38:15.084
!میخواستم گریه کنم...و گریه کردم

38:19.631 --> 38:21.090
...چیزی که نمیتونستم درک کنم این بود که

38:21.174 --> 38:24.010
...پانچ توی اون یکی اتاق، جان رو مجبور کرده بود که

38:24.093 --> 38:26.429
!باهاش تخته نرد بازی کنه

38:28.181 --> 38:29.432
...اونجا نشستم

38:29.516 --> 38:33.269
...مقابل کسی که به شریک زندگی من خیانت کرده بود

38:36.356 --> 38:41.236
...ذهن من پر از فکرهای آشفته بود

38:41.319 --> 38:47.784
...نمیتونستم
!میدونی فکرم خیلی آشفته بود

38:52.372 --> 38:54.165
...رفتم دستشویی

38:54.249 --> 38:56.918
...و با خودم فکر کردم که کلی

38:57.836 --> 38:59.921
...آلات آشپزی سنگین توی آشپزخونه هست

39:02.006 --> 39:05.093
!میتونم با اونها دخل این یارو رو بیارم

39:06.678 --> 39:08.096
!میدونستم که میتونه این کار رو بکنه

39:08.179 --> 39:10.515
اما خب بعدش چی؟
بعد چه اتفاقی میفتاد؟

39:11.891 --> 39:16.020
میتونستیم از در بریم بیرون، ولی ممکن بود که
!خونه توسط افراد دیگه محاصره شده باشه

39:19.357 --> 39:21.150
...و مطمئن بودم که

39:21.234 --> 39:24.487
!اگه دوباره مارو بگیرن اوضاع بدتر از این میشه

39:30.493 --> 39:34.080
...خب، از دستشویی برگشتم

39:34.163 --> 39:38.626
!و نشستم و بازی تخته نرد رو باختم

39:45.633 --> 39:48.428
...امیدوار بودم که فقط همین یه بار بهم تجاوز کنه

39:52.265 --> 39:53.683
!...ولی اینطور نبود

39:55.810 --> 39:58.938
،دقیقه ها تبدیل شدن به ساعت ها
...ساعت ها تبدیل شدن به روزها

39:59.856 --> 40:01.774
...و خیلی سخت بود که

40:01.858 --> 40:04.485
...ذهنت رو در میان این همه فکر تاریک

40:04.569 --> 40:08.406
!باز کنی و به خوبی ها فکر کنی

40:10.283 --> 40:12.243
!به نظر میرسید که دیگه داره غیرقابل تحمل میشه

40:12.327 --> 40:14.913
!میدونستیم که راهی برای پایان دادن به این ماجرا وجود داره

40:16.247 --> 40:20.043
...کلی شیشه خرده روی زمین افتاده بود

40:28.843 --> 40:32.805
...یه جورایی داشتم به خودکشی فکر میکردم

40:32.889 --> 40:36.517
...دیگه فکر میکردم که به پوچی رسیدم

40:38.311 --> 40:43.024
...با خودم میگفتم پول این اسیر کننده هارو میدزدم و

40:44.275 --> 40:45.443
!بعدش فرار میکنم

40:48.446 --> 40:50.865
...من جان جیمز هستم

40:52.742 --> 40:54.452
!و می‌بینید که من هنوز زنده هستم

40:55.620 --> 40:59.707
!و هنوز میخوام که به خونه برگردم...خیلی زود

41:01.000 --> 41:03.503
...من هم کامیلا کار هستم

41:05.046 --> 41:08.299
...آره، من هم امیدوارم که زود آزاد بشیم

41:21.813 --> 41:23.731
!من هیچ وقت بابت این ماجرا از دست پدر مادرم عصبانی نیستم

41:23.815 --> 41:27.402
...چونکه متوجه شده بودم
...الان هم متوجه هستم که

41:28.486 --> 41:31.197
...چرا اونها میرفتن و به اون بچه ها کمک میکردن

41:35.535 --> 41:40.248
اونها در اثر این آشوب و سر و صدا
...دچار آسیب شده بودن

41:40.331 --> 41:42.917
...برادر یا خواهر یا پدر مادرشون رو از دست داده بودن

41:45.753 --> 41:48.589
...همیشه میخواستم که همچین کاری بکنم

41:48.673 --> 41:51.092
!و این یه جورایی توی زندگیم به یه هدف تبدیل شده بود

41:51.176 --> 41:54.095
...اشوک با پدرش یه ایده داشتن

41:54.179 --> 41:56.139
...با جان هم یه صحبتی کردم

41:59.017 --> 42:00.184
...به نظر که وقت مناسبی بود

42:01.561 --> 42:04.188
...از درون به بیرون فوران میکرد

42:04.272 --> 42:05.606
...میدونی، مثل یه ضربه بود

42:05.690 --> 42:08.317
!که به قلب وارد میشد
...ولی باید انجامش میدادم

42:08.401 --> 42:10.361
...این چیزی بود که باید انجام میشد

42:12.113 --> 42:15.575
یادمه که به جان نگاه کردم
...و جان زد زیر خنده

42:15.658 --> 42:18.411
...اون نمیدونست که با این کار خودش رو توی چه دردسری انداخته

42:24.375 --> 42:27.503
خواهش میکنم یه کاری کنید که
...این آخرین ویدیویی باشه که ضبط میکنیم

42:32.050 --> 42:34.427
...الان 7 ماه هست که از ناپدید شدن اونها میگذره

42:34.510 --> 42:36.971
!و جستجو برای پیدا کردن اونها همچنان ادامه داره

42:37.055 --> 42:39.349
!ولی فعلا نشانی از موفقیت به چشم نمیخوره

42:39.932 --> 42:43.144
...روند تحقیق و بررسی در خفا انجام میشه

42:43.227 --> 42:46.064
...در دولت آشفته‌ای مثل چچن

42:46.147 --> 42:48.900
...افراد کمی جرات پیدا میکنن که در مورد آدم رباها اطلاعات بدن

42:50.234 --> 42:52.904
دولت چچن هم میخواد که اونهارو آزاد کنه

42:52.987 --> 42:56.199
...چون این آدم ربایی ها برای اون ها ننگ به حساب میاد

42:56.282 --> 42:59.368
...ولی به نظر میرسه که اونها قدرت انجام همچین کاری رو ندارن

42:59.952 --> 43:03.164
فکر نمیکردن که دولت بریتانیا باج رو پرداخت کنه

43:03.247 --> 43:05.291
...بنابراین من هم زیاد خوشبین نبودم

43:05.374 --> 43:08.169
...تنها احتمال این بود که یه نفر با کلی پول بیاد

43:08.252 --> 43:10.421
!ولی معلوم نبود که این پول از کجا میخواد بیاد

43:10.505 --> 43:12.340
...من خودم به شخصه فکر میکردم که برزوفسکي

43:12.423 --> 43:14.967
!تنها کسیه که میتونه این ماجرا رو تمومش کنه

43:16.302 --> 43:19.013
،اون با همه ارتباط داشت
...رهبری جمهوری چچن

43:19.097 --> 43:20.807
...اطلاعات ارتش روسیه

43:21.933 --> 43:23.935
...خیلیا میگفتن که اون

43:24.018 --> 43:26.646
...با ارتش روسیه داره همکاری میکنه

43:26.729 --> 43:28.815
...ظاهرا در عمل برای پیدا کردن آدم رباها

43:28.898 --> 43:32.819
به یه گروه آدم ربایی دیگه در چچن
...باجی پرداخت کرده بودن

43:34.195 --> 43:39.367
...فکر کنم خود برزوفسکي درخواست آدم ربایی کرده بود

43:39.450 --> 43:44.539
...و خودش با اونها ارتباط داشت

43:45.540 --> 43:50.962
شاید بریتانیایی ها هم میدونستن که برزوفسکي
!یه جورایی توی این ماجرا دخیل هست

43:53.464 --> 43:55.675
...فکر نمیکردم که اون آدم پستی باشه

43:55.758 --> 43:58.719
متوجه بودم که اون از هر فرصتی داره
...به نحو احسن استفاده میکنه

43:58.803 --> 44:01.430
اما من با هرکسی که سر و کار داشتم
...بیشترشون همین کار رو میکردن

44:01.514 --> 44:03.891
!برزوفسکي هیچوقت محض رضای خدا موش نمیگرفت

44:05.685 --> 44:08.896
هر کجا که میگرفت
!خون و خونریزی میشد

44:18.114 --> 44:22.285
...با گذر زمان دستبند عوض شد

44:22.368 --> 44:24.203
...موهاش خیلی چرب شده بود

44:24.745 --> 44:27.331
...یادمه یه روز صبح اجازه داد که از اتاقمون خارج بشیم

44:28.624 --> 44:31.127
...و دستبند همونجا نشسته بود

44:31.752 --> 44:33.588
...و داشت یه جور مجسمه با

44:33.671 --> 44:36.549
!مسواک و خمیردندون درست میکرد

44:41.429 --> 44:43.139
و داشت به اون نگاه میکرد

44:44.974 --> 44:47.810
میدونی، با خودم فکر کردم که
...معشوقه‌اش رو از دست داده

44:53.774 --> 44:57.737
...اون کلی علف دود کرد تا شاید بتونه دردش رو کم کنه

44:57.820 --> 45:00.740
...خاطرات جنگ و

45:01.491 --> 45:04.869
مرگ هایی که دیده، و از دست دادن خانواده‌اش رو فراموش کنه

45:07.038 --> 45:08.414
...اون شکستن و

45:09.916 --> 45:12.627
...ناراحتی رو میشد توی چهره‌اش دید

45:16.005 --> 45:17.590
...یه جورایی داشت به بیرون تراوش میکرد

45:20.843 --> 45:23.012
...ما از کشورمون رفته بودیم تا به بچه ها کمک کنیم

45:23.095 --> 45:27.892
و وقتی که ربوده شدیم
...کم کم آگاه شدیم که

45:27.975 --> 45:31.312
....این افراد هم دچار آسیب شدن

45:31.395 --> 45:33.272
...در واقع خیلی آسیب شدیدی بهشون وارد شده بوده

45:48.746 --> 45:51.791
...هر دو تصمیم گرفتیم که نجات پیدا کنیم

45:54.669 --> 45:58.631
...و میخواستیم که در سالم ترین شکل ممکن نجات پیدا کنیم

46:00.800 --> 46:02.760
...هر اتفاقی که بیفته

46:02.843 --> 46:05.930
...میخوام همونجوری که هستم از اینجا خارج بشم

46:06.013 --> 46:09.809
!میخوام هنوز "جان" بمونم، با همون توانایی ها

46:10.476 --> 46:14.981
تنها جایی که میتونید امنیتش رو
!تامین کنید، داخل وجود خودتون هست

46:15.815 --> 46:17.984
...مهم نیست که چه اتفاقی در اطراف شما میفته

46:21.320 --> 46:24.824
....وقتی که سازنده بودم، دوباره مهره کمرم آسیب دید

46:25.700 --> 46:29.370
...دفعه دوم ترسیدم که پول کافی نداشته باشم

46:29.453 --> 46:32.707
اونقدر به کار کردن ادامه دادم که
!درد جلوی کار کردنم رو گرفت

46:33.958 --> 46:36.794
!از اون به بعد رفتم سراغ تای چی
(یه جور ورزش)

46:38.296 --> 46:40.589
...درسی که ازش یاد گرفتم

46:40.673 --> 46:45.177
،الان میتونستم ازش استفاده کنم
...نرمی چطور به سختی تبدیل میشه

46:45.761 --> 46:49.223
آب روان چطور از دل سنگ سخت عبور میکنه

46:50.099 --> 46:53.686
...درس های خوبی بود که در دوران اسارت داشتم به یاد میاوردم

47:05.239 --> 47:07.366
...من میتونستم توی سه بعد فکر کنم

47:07.450 --> 47:11.620
...میتونستم اشکالی بسازم و اونهارو توی ذهنم ثبت کنم

47:11.704 --> 47:13.414
...این راه فرار من بود

47:13.497 --> 47:15.666
...توی ذهنم اتاق هارو تجسم میکردم

47:20.296 --> 47:22.673
...من در خیالاتم به دریا میرفتم

47:22.757 --> 47:24.800
...و توی ساحل قدم میزدم

47:24.884 --> 47:27.803
!یه کلبه‌ی خیالی هم داشتم که همیشه میرفتم داخلش

47:29.847 --> 47:31.306
...میدونی بوی همه چیز رو حس میکردم

47:31.390 --> 47:34.685
...بوی اون جلبک های دریایی

47:34.769 --> 47:38.314
!که وقتی وارد اون کلبه میشی از در و دیوارش میباره

47:38.397 --> 47:42.109
...از پشت پرده ها هم همیشه نور خورشید میتابه

47:44.654 --> 47:47.322
...ما نوبتی

47:47.406 --> 47:50.409
...همدیگه رو توی خیالات غرق میکردیم

47:51.243 --> 47:52.953
...اولین قدم در یه جای نرم

47:53.037 --> 47:55.415
...علف تازه

47:55.498 --> 47:57.332
خیلی خوبه

47:58.250 --> 48:02.505
...من کامیلا رو به جنگل گل های آبی بردم تا قدم بزنیم

48:02.588 --> 48:04.590
!زیر سایه درخت ها و از این جور چیزا

48:10.054 --> 48:13.057
!اونها مارو تهدید کردن که مارو از هم جدا میکنن

48:13.140 --> 48:15.225
...و فکر میکردیم که یه روز این کار رو عملی میکنن

48:17.227 --> 48:18.395
...یه شمع روشن کردیم

48:18.479 --> 48:21.649
...و بعدش جان بهم پیشنهاد ازدواج داد

48:21.732 --> 48:23.734
!آخه چرا این کار رو کرد
...واقعا نمیدونم

48:23.818 --> 48:25.486
...یه جورایی

48:25.570 --> 48:28.113
...با این کار میخواست به ما قدرت بده

48:28.197 --> 48:30.658
،اگه میخواستن که مارو جدا کنن
!باید خودمون رو قوی نشون میدادیم

48:30.741 --> 48:33.494
:اون هم برگشت گفت
با من ازدواج میکنی؟

48:33.577 --> 48:35.371
!معلومه که من هم گفتم: آره

48:46.257 --> 48:48.551
!اون یکی از صادق ترین آدم هایی بود که دیده بودم

48:49.927 --> 48:52.930
خیلی هم بخشنده بود

48:53.013 --> 48:55.975
ولی اینها توی اعماق وجودش مخفی شده بود
...و به دیگران نشون نمیداد

49:13.033 --> 49:14.368
ممنون

49:15.953 --> 49:19.790
...بعد از مدتی، چندین بار با من تماس گرفته شد

49:19.874 --> 49:24.879
،برزوفسکي میخواست با من در تماس باشه
...قبل از اینکه خیلی دیر بشه

49:24.962 --> 49:29.008
...من هم میخواستم که باهاش تماس بگیرم

49:31.802 --> 49:35.681
...من خیلی از امیدهام، ناامید شده بودن

49:35.764 --> 49:38.392
...و نمیتونستم زیاد خوشحال باشم

49:39.226 --> 49:42.313
ولی اون خوشحال بود و
!میدونست که اتفاقاتی قراره بیفته

49:44.982 --> 49:47.192
...با توجه به این کارهای صورت گرفته

49:47.276 --> 49:49.987
...اما هنوز کل ماجرا در آشوب هست

49:50.070 --> 49:52.698
کانالهای مختلفی بودن که
...هر کدوم داشتن کار خودشون رو میکردن

49:52.781 --> 49:55.701
...برزوفسکي میدونست که داره

49:55.784 --> 49:58.996
...با چچنی ها صحبت میکنه، اون دیگه داشت مطمئن میشد

49:59.079 --> 50:01.332
!چون افراد کلیدی در چچن بهش اطمینان داده بودن

50:03.208 --> 50:05.085
!احساس میکردم که این وسط برگ چغندرم

50:05.169 --> 50:07.254
...گفتم که

50:07.338 --> 50:09.006
بهم بگو که میخوای چی کار کنی؟

50:09.089 --> 50:11.342
...ولی اینطوری یه احمق به نظر میومدم

50:15.638 --> 50:18.390
برزوفسکي و من، همدیگه رو خوب میشناختیم
...که همچین حرفی به همدیگه نزنیم

50:18.474 --> 50:20.392
"ببین، بهای این کار اینقدره، و من اون رو پرداخت میکنم"

50:26.815 --> 50:32.279
...با گذر زمان، لحظات فوق العاده‌ای رو سپری کردیم

50:32.362 --> 50:35.199
برای من لحظات تاثیر گذاری بودن

50:36.867 --> 50:42.414
...یه روز، دستبند رو دیدم که

50:42.498 --> 50:45.000
،دماغش رو به زمین بود
...یه جورایی داشت به کف زمین میخورد
(فکر میکرد ناراحته)

50:45.084 --> 50:46.627
اون داره چی کار میکنه!؟

50:46.710 --> 50:50.381
...بعدش فهمیدم که داره یه خارپشت که روی

50:51.548 --> 50:53.550
!زمین هست رو نگاه میکنه

51:01.141 --> 51:02.977
...میدونی، همه‌ی ما

51:03.060 --> 51:04.520
...اونجا یا ایستاده بودیم یا نشسته بودیم

51:04.603 --> 51:07.606
!و اون خارپشتی که داشت شیر میخورد رو تماشا میکردیم

51:08.899 --> 51:11.735
!یادمون رفته بود که اسیر شده بودیم

51:11.819 --> 51:13.737
...فقط داشتیم تماشا میکردیم

51:14.780 --> 51:16.907
...یادمه وقتی به چهره هاشون نگاه کردم

51:16.991 --> 51:19.660
!توی چهره هاشون ترسی که توی وجود یه بچه هست رو دیدم

51:19.743 --> 51:21.453
!میدونی، اونها هم همچین حس هایی دارن

51:21.537 --> 51:24.248
!اون روی اونها بود

51:40.097 --> 51:42.683
...اونها هر ماه میگفتن

51:42.766 --> 51:44.310
!به زودی آزاد میشید

51:44.393 --> 51:46.561
...اینطوری یکم امید پیدا میکردیم

51:46.646 --> 51:48.438
...شاید یه اتفاقاتی افتاده

51:53.986 --> 51:56.238
...نیمه شب اونها اومدن

51:58.365 --> 52:00.326
...و مارو بیرون بردن

52:00.409 --> 52:02.494
،گذاشتن توی ماشین
!سرهامون هم روی زانوهامون

52:02.578 --> 52:05.331
...بعدش مارو توی یه ماشین دیگه گذاشتن

52:06.415 --> 52:09.209
...یارو برگشت و به من گفت

52:09.293 --> 52:10.920
...جان

52:11.003 --> 52:14.298
:میخواست بگه که
!جان...خونه

52:17.676 --> 52:20.596
اون بهمون گفت که برای
برزوفسکي کار میکنه

52:20.679 --> 52:25.225
...این اولین باری بود که اسم بوریس برزوفسکي رو شنیدیم

52:29.521 --> 52:32.066
...ما به مرز رسیدیم و صدایی شنیدیم که میگفت

52:32.149 --> 52:35.361
"!به شما اعلام میکنیم که دارید خاک چچن رو ترک میکنید"

52:35.444 --> 52:37.529
...عصر به خیر، دو امدادگر بریتانیایی

52:37.613 --> 52:40.824
که بیشتر از یه سال بود که در چچن گروگان
!گرفته شده بودن، بالاخره آزاد شدن

52:40.908 --> 52:43.243
!و انتظار میره که غروب به بریتانیا برگردن

52:43.327 --> 52:45.663
...سرانجام یه تلفن بهم زد و گفت که

52:45.704 --> 52:48.165
،اونها پیش من هستن
...بیایید فروگاه و اونهارو ببرید

52:53.170 --> 52:56.256
وقتی که روی باند فرود اومدیم
!با خودم گفتم: واو

52:57.549 --> 52:59.259
!بالاخره به خونه برگشتیم

52:59.343 --> 53:01.512
:با خودم گفتم
!واو

53:02.513 --> 53:04.473
!چه سفری بود

53:07.810 --> 53:09.895
...میدونستم که عکاس ها میان

53:09.978 --> 53:12.022
...ولی از چیزی که خیلی مطمئن بودم

53:12.106 --> 53:13.565
!این بود که خانوادمون اونجا بودن

53:13.648 --> 53:16.610
!اونها هنوز نمیدونستن که ما حالمون خوبه
!باید بهشون نشون میدادیم که خوبیم

53:16.694 --> 53:18.112
!ما هم اینطوری کردیم...آره

53:18.195 --> 53:19.988
!ما اینجاییم

53:23.450 --> 53:25.452
...خیلی دوست داشتیم همدیگه رو بغل کنیم

53:25.536 --> 53:27.413
...یادمه که حسابی اون رو بغل کرده بودم

53:27.496 --> 53:29.790
!همدیگه رو بغل کرده بودیم و داشتیم میبوسیدیم

53:33.252 --> 53:35.587
...هرکدوم توی دنیای خودمون بودیم

53:36.171 --> 53:38.549
!آره، خیلی مبهوت کننده ست

53:40.384 --> 53:45.014
...رفتم طرفش و محکم بغلش کردم

53:46.974 --> 53:48.976
...واقعا دوست داشتنی و زیبا بود

53:49.059 --> 53:52.396
!من خیلی خوشحالم، خیلی

53:52.479 --> 53:54.648
:گفتم
بدون من، چطوری سر کردی اشوک؟

53:54.732 --> 53:56.275
...اون گفت

53:57.359 --> 53:59.653
،معلومه که گریه کردم مامان
!اگه نمیومدی تا آخر عمر گریه میکردم

54:01.113 --> 54:05.284
کلمات در وصف حال ما عاجزن، غیر اینه؟

54:05.367 --> 54:08.120
...وقتی برای چنین مدتی اسیر میشید

54:09.204 --> 54:11.290
...وقتی که میایید بیرون و طلوع خورشید رو میبینید

54:13.083 --> 54:16.170
!دوباره خانوادتون رو میبینید...خیلی دلپذیره

54:19.214 --> 54:23.844
!به نظر هردو حالشون خوبه و قطعا خیلی خوشحالن

54:23.927 --> 54:26.346
...به نظر میرسه که شانس هم باهاشون یار بوده

54:26.430 --> 54:30.517
:نمیتونید بگید که
!من این کار رو کردم، من آدم خوبه هستم

54:30.600 --> 54:33.728
:چیزی که میتونید بگید اینه که
...ما تمام تلاشمون رو کردیم

54:33.812 --> 54:36.857
!و خدارو شکر تلاشمون به ثمر نشست

54:36.940 --> 54:39.568
....الان توجه ها به سمت

54:39.651 --> 54:42.571
سیاستمدار و تاجر روسی، بوریس برزوفسکی جلب شده

54:42.654 --> 54:46.283
...با هواپیما شخصی اون، گروگانها دیشب به اینجا اومدن

54:46.366 --> 54:48.577
...و وزارت خارجه در این زمینه صحبت خاصی نکرده

54:48.660 --> 54:52.873
به نظر میرسه که اون باج رو
!پرداخت کرده تا جان و کامیلا آزاد بشن

54:53.499 --> 54:55.250
...وقتی که اونهارو آزاد کرد

54:55.334 --> 54:59.004
:ازش پرسیدم که
تو چیزی پرداخت کردی؟

54:59.087 --> 55:01.048
...میدونی، خیلی مسخره میشد اگه

55:01.131 --> 55:03.425
:اون میگفت
...آره، یه میلیون پیاده شدم

55:03.509 --> 55:05.677
:اگه من بودم میگفتم
،من نمیتونم همچین کاری بکنم
!اونها رو پیش خودتون نگه دارید

55:05.761 --> 55:06.929
...این غیر ممکنه

55:08.514 --> 55:10.599
...به نظر کارگزاران بریتانیایی

55:10.682 --> 55:13.852
...مستقیما باج رو پرداخت نکردن

55:13.936 --> 55:17.606
...ولی به برزوفسکی اختیار تام دادن

55:17.689 --> 55:21.151
...تا توی بریتانیا کارهارو انجام بده

55:21.235 --> 55:24.446
به عبارت دیگه
...به روش اون جلو رفتن

55:25.655 --> 55:27.116
....به نظر میاد که این معامله با

55:27.199 --> 55:29.076
...حیوونی مثل برزوفسکی واقعا ارزشمند بوده

55:29.159 --> 55:31.286
...باعث شده جون چند نفر حفظ بشه

55:32.287 --> 55:36.287
،در سال 2003، برزوفسکی با روسیه دشمن شد
!و بریتانیا به اون پناهندگی سیاسی داد

55:37.288 --> 55:42.288
،او تا سال 2013 در لندن زندگی کرد
...جسد اون رو در حالی که از طناب آویزون شده بود پیدا کردن

55:43.289 --> 55:47.289
،تا به امروز معلوم نشد که آیا اون باج رو پرداخت کرده یا نه
!اون با کی مذاکره کرده یا برای کی کار میکرده

55:51.265 --> 55:53.350
...همیشه به این فکر میکنم که چه اتفاقی برای اونها افتاده

55:53.433 --> 55:55.435
...میدونم که یه جنگ دیگه هست

55:55.519 --> 55:59.731
...به نظرم که اونها دوباره مشغول جنگ شدن

55:59.815 --> 56:01.775
!و احتمالا کشته شدن

56:06.030 --> 56:09.116
...بعد از اینکه چند ماهی آزاد شدیم

56:09.199 --> 56:14.704
همون آهنگی رو شنیدیم که پانچ
!موقع تجاوز کردن به من پخش کرده بود

56:15.789 --> 56:17.624
...من خیلی زود هوشیار شدم

56:17.707 --> 56:19.251
...و با خودم فکر کردم

56:19.334 --> 56:21.920
...آره، من باید این رو عوض کنم"

56:23.171 --> 56:25.883
"وگرنه روی تمام زندگیم اثر منفی خواهد گذاشت

56:26.758 --> 56:30.929
!بعدش پریدم روی میز و با اون آهنگ فقط رقصیدم

56:43.108 --> 56:45.652
...یه جورایی من اونارو بخشیدم

56:45.735 --> 56:47.737
ولی این بخشیدن به چه معنی‌ای هست؟

56:48.655 --> 56:51.491
!به این معنی نیست که از دست اونها عصبانی نیستم

56:51.575 --> 56:53.160
!میدونی، اصلا اینطور نیست

56:54.578 --> 56:57.497
...میدونی، ولی دلم براشون میسوزه

56:57.581 --> 56:59.874
...چون میدونم که اونها از کجا اومدن

57:04.421 --> 57:06.256
...یه جمله‌ی معروف هست که

57:06.340 --> 57:09.634
...احساسات من رو در مورد انسانیت به خوبی نشون میده

57:11.386 --> 57:14.223
...و برای الکساندر سولژنیتسین هست

57:15.474 --> 57:20.520
اگه افراد شیطان صفتی در گوشه کنار این جهان باشن"
...و کارهای شیطانی انجام بدن

57:21.438 --> 57:26.234
اونوقت ما مجبوریم که اونهارو
...از بقیه جدا کنیم و نابودشون کنیم

57:28.278 --> 57:30.364
...اما مرز بین خوبی و بدی در هر شخص

57:30.447 --> 57:33.283
...از وسط قلب انسان میگذره

57:35.911 --> 57:39.873
اما کی میتونه نصف قلب خودش رو جدا کنه و از بین ببره؟
(خوب مطلق در این دنیا نداریم، گل بی‌خار خداست)

57:40.874 --> 57:55.874
بلبل جان
مرجع دانلود فيلم و سريال با زيرنويس چسبيده
‏.::  www.bolboljan.net ::.