﻿WEBVTT

00:00:00.800 --> 00:00:49.802
..:: ارائه شده توسط وب سايت بلبل جان ::..
‏ .::   www.bolboljan.net  ::.

00:01:14.760 --> 00:01:17.889
زندگی یک نمایشنامه نویس خیلی سخته

00:01:17.960 --> 00:01:20.884
به سادگی ای که بعضی مردم فکر میکنند نیست

00:01:20.960 --> 00:01:24.567
برای یک نمایشنامه سخت کار میکنی
و هیچکسی اونو نمیخواد

00:01:24.640 --> 00:01:27.564
مجبور میشی به کار های دیگه روی بیاری
تا خرج زندگیت رو دربیاری

00:01:27.640 --> 00:01:29.563
من به بازیگری رو آوردم

00:01:29.640 --> 00:01:31.881
ولی هیچکسی استخدامت نمیکنه

00:01:31.960 --> 00:01:35.965
بنابراین مجبور میشید روزهاتون رو
صرف گشتن دنبال کار بکنید

00:01:36.960 --> 00:01:39.327
من باید امروز ساعت 10 صبح
...از خواب بیدار میشدم

00:01:39.400 --> 00:01:41.528
تا چند تا تماس مهم بگیرم

00:01:41.600 --> 00:01:45.810
بعدش باید به فروشگاه لوازم التحریر میرفتم
تا چندتا پاکت نامه بخرم و بعد از اون باید چند تا فتوکپی می گرفتم

00:01:45.880 --> 00:01:47.928
کلی کار واسه انجام دادن داشتم

00:01:53.600 --> 00:01:56.285
...ساعت 5 بالاخره به اداره ی پست رسیدم

00:01:56.360 --> 00:01:58.806
...و چندین نسخه از نمایشنامه هام رو پست کردم

00:01:58.880 --> 00:02:01.201
...در عین حال مدام پیغام هام رو چک میکردم

00:02:01.280 --> 00:02:04.568
تا ببینم شاید کسی برای کار بازیگریم
بهم پیشنهاد کار داده باشه

00:02:04.640 --> 00:02:08.122
هر روز صبح هم صندوق نامه ها
با انواع قبض ها پر میشد

00:02:08.200 --> 00:02:10.885
چیکار باید میکردم؟
چطور باید اونا رو پرداخت میکردم؟

00:02:10.960 --> 00:02:13.964
بالاخره من داشتم تمام تلاشم رو میکردم

00:02:15.640 --> 00:02:18.041
من تمام عمرم رو توی این شهر زندگی کردم

00:02:18.120 --> 00:02:20.646
...من در قسمت شرقی شهر بزرگ شدم

00:02:20.720 --> 00:02:24.645
وقتیکه 10 سالم بود اوضاع مالیمون خیلی خوب بود
...من مثل اشراف زاده ها بودم

00:02:24.720 --> 00:02:28.281
با تاکسی اینور اونور میرفتم
...غرق در راحتی و آسایش بودم

00:02:28.360 --> 00:02:31.409
و همش به فکر هنر و موسیقی بودم

00:02:31.480 --> 00:02:36.850
حالا 36 سالمه
و همش به پول فکر میکنم

00:03:06.520 --> 00:03:08.443
...الان دیگه ساعت 7 شده بود

00:03:08.520 --> 00:03:12.161
و خیلی دوست داشتم که میتونستم برم خونه
تا دوست دخترم دبی

00:03:12.240 --> 00:03:15.050
واسم یک شام خوشمزه بپزه

00:03:15.120 --> 00:03:17.646
...ولی طی چند سال گذشته اوضاع مالیمون

00:03:17.720 --> 00:03:21.008
دبی رو مجبور کرده بود تا 3 شب رو در هفته
به عنوان پیشخدمت کار کنه

00:03:21.080 --> 00:03:24.209
بالاخره یک نفر باید یخورده پول میاورد توی خونه

00:03:24.280 --> 00:03:27.045
بنابر این امشب رو باید تنها سر میکردم

00:03:27.120 --> 00:03:30.920
ولی بدتر از همه این بود که من توسط
...اتفاقات عجیب غریب محاصره شده بودم

00:03:31.040 --> 00:03:35.728
و موافقت کرده بودم تا شام رو با کسی باشم
که سالها ازش دوری میکردم

00:03:35.800 --> 00:03:37.723
اسم اون آندری گرگوری بود

00:03:37.800 --> 00:03:41.009
...یه زمانی اون یکی از دوستهای نزدیک من

00:03:41.080 --> 00:03:43.924
و همچنین یکی از همکار های ارزشمند من
در تئاتر بود

00:03:44.000 --> 00:03:46.321
...در واقع اون فردی بود که برای اولین بار استعداد من رو کشف کرد

00:03:46.400 --> 00:03:49.802
و یکی از نمایشنامه هام رو در یک تئاتر حرفه ای
روی صحنه برد

00:03:49.880 --> 00:03:53.646
زمانی که من آندری رو میشناختم اون به عنوان یک کارگردان
تئاتر در نقطه ی اوج زندگی حرفه ایش بود

00:03:53.720 --> 00:03:56.644
"پروژه ی منهتن"
کار خارق العاده ی اون و کمپانیش بود

00:03:56.720 --> 00:03:59.929
که همه ی بینندگان رو در سراسر جهان مبهوت کرده بود

00:04:01.240 --> 00:04:04.130
ولی بعدش یک اتفاقی برای آندری افتاد

00:04:04.200 --> 00:04:07.283
اون تئاتر رو رها کرد و یه جورایی ناپدید شد

00:04:07.360 --> 00:04:10.400
برای ماه ها خانوادش فقط تا این حد اطلاع داشتند که
...اون در حال سفر کردن

00:04:10.440 --> 00:04:12.920
...به مناطق عجیبی مثل تبّت هست

00:04:13.000 --> 00:04:15.810
که این خیلی عجیب بود
چون اون عاشق همسر و بچه هاش بود

00:04:15.880 --> 00:04:18.451
قبل تر ها اون اصلا خونش رو هم ترک نمیکرد

00:04:18.560 --> 00:04:22.007
اما الان میشنیدیم که یه نفر تو یه مهمونی اونو دیده
...که داشته به بقیه میگفته

00:04:22.080 --> 00:04:25.527
که با درخت ها صحبت کرده
یا یه همچین چیزایی

00:04:25.600 --> 00:04:29.002
مسلما یه اتفاق عجیب برای آندری افتاده بود

00:04:35.560 --> 00:04:38.006
این ایده که میخواستم باهاش ملاقات کنم
حسابی مضطربم کرده بود

00:04:38.080 --> 00:04:40.287
منظورم اینه که اصلا آمادگی همچین چیزی رو نداشتم

00:04:40.360 --> 00:04:44.206
من خودم کلی مشکل داشتم و
واضح بود که نمیتونم کمکی به آندری بکنم

00:04:44.280 --> 00:04:46.362
یعنی باید نقش یک دکتر رو بازی میکردم؟

00:04:49.720 --> 00:04:51.643
سلام-
سلام-

00:04:53.120 --> 00:04:55.122
بفرمایید-
متشکرم-

00:04:59.280 --> 00:05:03.490
بفرمایید قربان-
آ... قربان اسم من والس شاون هست-

00:05:03.560 --> 00:05:06.131
من میهمان آندری گرگوری هستم

00:05:08.560 --> 00:05:10.562
میزتون تا چند لحظه ی دیگه آماده میشه

00:05:10.640 --> 00:05:13.166
اگه دوست دارید میتونید در "بار" نوشیدنی بنوشید

00:05:32.080 --> 00:05:35.084
عصر بخیر قربان-
آ.. یه نوشابه لطفا-

00:05:35.160 --> 00:05:38.084
شرمندم قربان
ما اینجا فقط "سورس ده پاویون " سرو میکنیم

00:05:38.160 --> 00:05:40.481
متشکرم. همون هم عالیه

00:05:55.320 --> 00:05:58.688
وقتی که من با آندری تماس گرفتم و اون پیشنهاد داد
...که ما توی این رستوران بخصوص ملاقات کنیم

00:05:58.760 --> 00:06:03.129
من تا حدودی شگفت زده شدم
...چون سلیقه ی آندری قبل تر ها اصلا تجملاتی نبود

00:06:03.200 --> 00:06:06.329
البته همه میدونستند
که اون یه جایی کلی پول داره

00:06:06.400 --> 00:06:09.961
...منظورم اینه که اون چطور میتونست به آسیا و... سفر کنه

00:06:10.040 --> 00:06:12.884
و بتونه در عین حال خرج خانوادش رو هم بده

00:06:14.600 --> 00:06:18.127
دلیل ملاقات من با آندری یکی از آشنایانم
...به نام جرج گرسفیلد بود

00:06:18.200 --> 00:06:22.000
اون با من تماس گرفت و اصرار کرد که
من با آندری ملاقات کنم

00:06:22.120 --> 00:06:26.330
ظاهرا چند شب پیش، جرج داشت با سگش
...تو یه جای عجیب شهر قدم میزد

00:06:26.400 --> 00:06:28.402
...که ناگهان آندری رو میبینه

00:06:28.480 --> 00:06:31.962
که به یک ساختمون کلنگی تکیه داده
و داره ناله میکنه

00:06:32.040 --> 00:06:34.520
...آندری به جرج توضیح میده

00:06:34.600 --> 00:06:37.046
که داشته فیلم "سونات پاییز" به کارگردانی
...اینگمار برگمن رو

00:06:37.120 --> 00:06:39.122
...در یک سینمای اونطرف شهر میدیده

00:06:39.200 --> 00:06:42.602
...و به شدت منقلب شده

00:06:42.680 --> 00:06:45.684
...وقتیکه کاراکتر اینگرید برگمن میگه

00:06:45.800 --> 00:06:50.488
من همیشه میتونم در هنرم زندگی کنم"
"ولی هیچوقت در خود زندگیم  نمیتونم زندگی کنم

00:06:55.760 --> 00:06:58.331
!والی

00:06:58.400 --> 00:07:01.006
وای-
خدای من-

00:07:04.560 --> 00:07:07.086
به خاطر میارم اون اوایل که شروع به کار
...با کمپانی آندری کردم

00:07:07.160 --> 00:07:11.006
هیچوقت نمی تونستم این موضوع رو که بازیگرها
هنگام ملاقات همدیگر رو بغل میکنن  درک کنم

00:07:11.080 --> 00:07:14.163
به خودم گفتم که الان دیگه کاملا وارد دنیای تئاتر شدم

00:07:14.240 --> 00:07:16.402
به نظر روبراه میای

00:07:16.480 --> 00:07:19.324
ولی در درونم روبراه نیستم

00:07:21.400 --> 00:07:23.482
عصر بخیر قربان
خوشحالم که دوباره میبینمتون

00:07:23.560 --> 00:07:26.882
متشکرم. عصر بخیر
"فکر میکنم اگه امکانش باشه یدونه "اسپریتزر

00:07:26.960 --> 00:07:28.883
بله قربان-
متشکرم-

00:07:30.520 --> 00:07:32.682
به شدت مضطرب بودم

00:07:32.760 --> 00:07:35.161
مطمئن نبودم که آیا میتونم تا آخر شام
دوام بیارم یا نه

00:07:35.240 --> 00:07:36.890
عالیه

00:07:36.960 --> 00:07:38.883
خب شروع به صحبت کردیم

00:07:38.960 --> 00:07:41.201
...اون یه چیزایی به من درمورد یرژی گرتافسکی گفت

00:07:41.280 --> 00:07:43.203
...کارگردان بزرگ تئاتر لهستان

00:07:43.280 --> 00:07:46.489
که یک دوست و تقریبا یک معلم عرفانی برای آندری بود

00:07:46.560 --> 00:07:48.961
اون هم تئاتر رو رها کرده بود

00:07:49.040 --> 00:07:52.123
گرتافسکی هم یک شخصیت عجیب بود

00:07:52.240 --> 00:07:56.040
یک زمانی خیلی چاق بود و بعدش
...کلی وزن کم کرد

00:07:56.160 --> 00:07:58.447
و تبدیل شد به یک مرد خیلی لاغر
و بعدش سبیل گذاشت

00:07:58.520 --> 00:08:01.410
اگه میخواید بشینید، میزتون آمادست

00:08:01.480 --> 00:08:03.403
بله.متشکرم

00:08:11.080 --> 00:08:14.289
به این نتیجه رسیدم که تنها راهی که میتونم این شب
...رو سپری کنم

00:08:14.360 --> 00:08:17.204
اینه که چند تا سوال از آندری بپرسم

00:08:17.280 --> 00:08:20.090
سوال پرسیدن همیشه منو ریلکس میکنه

00:08:20.160 --> 00:08:22.481
در واقع بعضی وقت ها فکر میکنم
...که شغل مخفی من

00:08:22.560 --> 00:08:25.689
اینه که یک کاراگاه خصوصی هستم

00:08:25.760 --> 00:08:28.525
همیشه از اینکه در مورد دیگران اطلاعات کسب کنم لذت میبرم

00:08:28.600 --> 00:08:33.766
حتی اگه اون ها در شرایط نامساعدی باشن
باز هم برای من خیلی جالبه که در موردشون بدونم

00:08:35.280 --> 00:08:39.126
اون هنوزم لاغره؟-
چی؟-

00:08:39.200 --> 00:08:42.886
گرتافسکی هنوزم لاغره؟

00:08:43.000 --> 00:08:45.048
کاملا

00:08:48.680 --> 00:08:51.809
ببخشید
فکر کنم بدون این هم بتونیم شام بخوریم

00:08:51.880 --> 00:08:54.201
بله قربان-
متشکرم-

00:08:54.280 --> 00:08:56.203
این یکی چطوره؟

00:08:56.280 --> 00:08:59.523
هفت میگوی شناور

00:09:01.880 --> 00:09:03.803
برای سفارش آماده اید؟-
بله-

00:09:03.880 --> 00:09:06.724
گلوسکا رو چطور میپزید؟-

00:09:06.800 --> 00:09:09.201
به نظر میرسید که آندری در مورد منو
خیلی اطلاعات داره

00:09:09.280 --> 00:09:11.726
من متوجه یک کلمه هم نمیشدم-
پودینگ کشمش، مغز بادام-

00:09:11.800 --> 00:09:13.962
خیلی خوبه-
همم-

00:09:14.040 --> 00:09:16.646
نه ، فکر کنم که یدونه
"کلی او رزین"

00:09:16.720 --> 00:09:19.166
عالیه-
آها بلدرچین. منم یدونه از همون لطفا-

00:09:19.240 --> 00:09:21.163
دو تا-
عالیه-
!عالیه-

00:09:21.240 --> 00:09:23.925
و فکر کنم برای شروع
"ترین ده پویزنز"

00:09:24.040 --> 00:09:26.008
بله-
اون چی هست؟-

00:09:26.080 --> 00:09:29.289
یه جور مغزه، سبک و درست شده از ماهی

00:09:29.360 --> 00:09:32.250
توش استخون هم هست؟-
نه-

00:09:32.320 --> 00:09:34.482
کاملا بی خطره

00:09:34.560 --> 00:09:39.248
"خب، آ... اون "بامبوروا پلوکا
دیگه چیه؟

00:09:39.320 --> 00:09:43.211
یک سوپ سیب زمینیه، خیلی خوشمزس

00:09:43.280 --> 00:09:45.408
خب عالیه، یدونه از همون

00:09:45.520 --> 00:09:47.921
خیلی ممنون-
خیلی متشکر-

00:09:50.880 --> 00:09:52.803
خب

00:09:53.800 --> 00:09:55.848
آخرین بار کی همدیگه رو دیدیم؟

00:09:55.920 --> 00:09:58.651
یخورده صحبت کردیم در مورد نوشته هام
و نقش هایی که بازی کردم

00:09:58.720 --> 00:10:00.643
و در مورد دوست دخترم دبی

00:10:00.720 --> 00:10:04.520
و بعدش در مورد همسرش شکیتا و بچه هاش
نیکولز و مارینا صحبت کردیم

00:10:04.600 --> 00:10:06.887
اون موقع من در نیویورک بودم

00:10:07.000 --> 00:10:10.368
بالاخره ازش پرسیدم که چند سال گذشته
مشغول چه کارهایی بوده

00:10:10.440 --> 00:10:12.363
خدای من. من منتظرم که بشنوم

00:10:12.440 --> 00:10:14.124
واقعا؟-
واقعا-

00:10:14.200 --> 00:10:17.044
اولش خیلی بی میل بود که دراینباره صحبت کنه

00:10:17.120 --> 00:10:20.727
بنابراین من انقدر اصرار کردم تا بالاخره
شروع به صحبت کردن کرد

00:10:20.800 --> 00:10:23.485
"یک کنفرانس در مورد کار های "شبه تئاتری

00:10:23.600 --> 00:10:27.366
و این قضیه مال حدودا 5 سال پیش هست

00:10:27.480 --> 00:10:32.008
و من و گرتافسکی داشتیم تو خیابان پنجم
قدم میزدیم و صحبت میکردیم

00:10:32.080 --> 00:10:35.562
اون منو دعوت کرد تا اون تابستون برم
لهستان تدریس کنم

00:10:35.640 --> 00:10:39.201
در یک کارگاه آموزشی
برای بازیگرها و کارگردان ها

00:10:39.280 --> 00:10:43.604
و بهش گفتم که نمیخوام همچین کاری کنم
چونکه دیگه چیزی واسه آموزش دادن به بقیه نداشتم

00:10:43.680 --> 00:10:46.126
هیچ حرفی واسه زدن نداشتم
من هیچ چیزی نمیدونستم

00:10:46.200 --> 00:10:48.248
نمیتونستم هیچ چیزی رو تدریس کنم

00:10:48.320 --> 00:10:50.561
کلاس ها دیگه واسم هیچ معنی ای نداشتن

00:10:50.640 --> 00:10:53.007
کار کردن روی صحنه های مختلف نمایشنامه
به نظرم مسخره میومد

00:10:53.080 --> 00:10:56.641
نمیدوستم که باید چیکار کنم
منظورم اینه که اصلا نمیتونستم خواستش رو قبول کنم

00:10:56.800 --> 00:11:00.850
بعدش اون گفت "چرا بهم نمیگی که دوست داری
...چه چیزی در ازای اون کلاس داشته باشی

00:11:00.920 --> 00:11:04.242
مهم نیست که چقدر غیر معمول باشه
"شاید من بتونم خواستت رو عملی کنم

00:11:04.320 --> 00:11:07.608
...پس من گفتم " اگه بتونی

00:11:07.680 --> 00:11:10.570
40تا زن یهودی پیدا کنی
...که نه انگلیسی صحبت میکنن و نه فرانسوی

00:11:10.640 --> 00:11:13.883
که یا مدت زیادی تو کار تئاتر بودن و
...یا میخوان این کار رو ترک کنن

00:11:13.960 --> 00:11:15.849
...ولی نمیدونند چرا

00:11:15.960 --> 00:11:19.169
یا دخترهای جوانی که عاشق تئاترند ولی
...هیچوقت نمایشی رو ندیدن که بتونن دوستش داشته باشن

00:11:19.280 --> 00:11:21.601
...و همه ی این زن ها بتونن ترمپت و چنگ بزنن

00:11:21.680 --> 00:11:23.682
و اگه کلاس ها هم توی جنگل برگزار بشه
"من میام

00:11:25.280 --> 00:11:27.931
یکی دو هفته بعد اون از لهستان به من زنگ زد

00:11:28.040 --> 00:11:31.362
"و گفتش:" پیدا کردن 40 تا زن یهودی یخورده سخته

00:11:31.440 --> 00:11:35.445
ولی گفتش:" من 40 تا زن پیدا کردم که بقیه ی
"ویژگی ها رو دارن

00:11:35.520 --> 00:11:37.966
و گفت:" من همچنین چند تا مرد هم پیدا کردم

00:11:38.040 --> 00:11:40.042
ولی تو مجبور نیستی  که باهاشون کار کنی

00:11:40.120 --> 00:11:43.090
همه ی این افراد به طور مشترک
تئاتر رو زیر سوال میبرند

00:11:43.160 --> 00:11:46.164
همشون ترمپت یا چنگ نمیزنن
ولی هر کدومشون یه سازی رو میزنن

00:11:46.240 --> 00:11:48.368
"و هیچکدومشون هم انگلیسی صحبت نمیکنن

00:11:48.440 --> 00:11:50.408
!و اون برام یک جنگل پیدا کرد والی

00:11:50.520 --> 00:11:54.809
و تنها ساکنان این جنگل
گراز های وحشی و خرچنگ بودند

00:11:54.880 --> 00:11:56.882
در نتیجه این یک پیشنهاد بود که من نمیتونستم
اون رو رد کنم

00:11:56.960 --> 00:11:58.883
من باید میرفتم

00:11:58.960 --> 00:12:02.885
در نتیجه به لهستان رفتم و با این گروه خارق العاده
از دخترها و پسرهای جوان آشنا شدم

00:12:02.960 --> 00:12:05.964
و جنگلی که برامون پیدا کرده بود
کاملا جادویی بود

00:12:06.040 --> 00:12:07.963
یک جنگل وسیع

00:12:08.080 --> 00:12:09.969
...درخت ها به قدری قطور بودند

00:12:10.080 --> 00:12:14.483
که حتی چهار پنج نفر هم اگه دست هاشونو به هم میدادند
نمیتونستند یک دور کامل، دور درخت رو بگیرند

00:12:14.560 --> 00:12:18.087
ما کنار بقایای یک قلعه کوچیک چادرهامون رو بر پا کردیم

00:12:18.160 --> 00:12:22.484
یک سنگ بزرگی هم بود که ما به عنوان میز
ازش استفاده میکردیم و دورش غذا میخوردیم

00:12:22.560 --> 00:12:25.803
و برناممون اغلب اینطور بود که با غروب
...آفتاب کارمونو شروع میکردیم

00:12:25.880 --> 00:12:28.770
و اغلب تا ساعت 6 یا 7 صبح مشغول بودیم

00:12:28.840 --> 00:12:31.207
...و بعدش چون لهستانی ها عاشق رقص و آوازند

00:12:31.280 --> 00:12:34.602
تا ساعت ده یازده صبح میزدیم و میرقصیدیم

00:12:34.680 --> 00:12:39.242
بعدش ناهارمونو میخوردیم
که معمولا نون و پنیر و چایی و مربا بود

00:12:39.360 --> 00:12:42.728
و بعدش از حوالی ظهر تا غروب میخوابیدیم

00:12:44.040 --> 00:12:46.008
...از لحاظ تئوری البته

00:12:46.080 --> 00:12:48.526
این وضعیت خیلی جالبه

00:12:48.600 --> 00:12:51.444
...به خاطر اینکه اگه خودت رو توی یک جنگل با 40 نفر تصور کنی

00:12:51.520 --> 00:12:55.206
،که زبانت رو نمیفهمن
انگار همه چیزت رو از دست دادی

00:12:55.280 --> 00:12:57.203
منظورت دقیقا چیه؟

00:12:57.280 --> 00:13:00.045
خب، کاری که ما میکردیم این بود
...که میشستیم و منتظر میشدیم

00:13:00.120 --> 00:13:03.329
تا یک نفر انگیزه ی انجام دادن یک کار رو پیدا کنه

00:13:03.400 --> 00:13:06.688
به نوعی این کار شبیه بدیهه گویی در تئاتره

00:13:06.760 --> 00:13:09.764
منظورم اینه که اگه تو کارگردان یکی از
...نمایشنامه های چخوف بودی

00:13:09.840 --> 00:13:13.083
...ممکن بود به بازیگرهای نقش مادر و پسر و عمو

00:13:13.160 --> 00:13:16.642
بگی که یک سکانس رو که در نمایشنامه نیست
به طور بدیهه بازی کنن

00:13:16.720 --> 00:13:18.722
...برای مثال ممکنه بهشون بگی

00:13:18.800 --> 00:13:22.043
فرض کنید یک بعد از ظهر بارانی یکشنبه است"
...و همه ی شما در ملک سورین

00:13:22.120 --> 00:13:24.361
"با هم در اتاق نقاشی ها گرفتار شدید

00:13:24.440 --> 00:13:26.408
و بعد همه باید شروع به بدیهه گویی کنن

00:13:26.480 --> 00:13:30.883
کاری رو بکنن که کاراکتر اون ها در نمایشنامه
اگر در این شرایط قرار میگرفت  اون کار رو میکرد

00:13:30.960 --> 00:13:34.885
،با این تفاوت که در این نوع از بدیهه گویی
...نوعی که ما در لهستان انجام دادیم

00:13:35.000 --> 00:13:37.844
کاراکترهای نمایش، خودمون بودیم

00:13:37.960 --> 00:13:40.406
...پس، از همون قانون بدیهه گویی پیروی میکنی

00:13:40.480 --> 00:13:43.927
که هر چیزی که انگیزت، به عنوان کاراکتر
بهت میگه رو انجام میدی

00:13:44.000 --> 00:13:46.765
ولی در این مورد
تو، خود کاراکتر هستی

00:13:46.840 --> 00:13:50.242
بنابراین دیگه هیچ موقعیت خیالی ای
نیست که بتونی پشت اون مخفی بشی

00:13:50.320 --> 00:13:53.403
و دیگه هیچ شخص دیگه ای هم نیست که بخوای
پشت اون مخفی بشی

00:13:53.520 --> 00:13:56.410
در حقیقت کاری که داری میکنی
...اینه که همون سوال هایی رو میپرسی

00:13:56.520 --> 00:14:01.481
که استینسلاوسکی گفت که یک بازیگر باید
...مدام از خودش به عنوان کاراکترش بپرسه

00:14:01.560 --> 00:14:05.087
من کی هستم؟ چرا اینجام؟

00:14:05.160 --> 00:14:08.767
از کجا میام؟
و به کجا میرم؟

00:14:08.840 --> 00:14:13.164
،ولی به جای اینکه اون سوالات رو در مورد یک نقش بپرسی
اون سوالا رو از خودت میپرسی

00:14:13.240 --> 00:14:15.481
همم-
...یا اگه یخورده متفاوت بهش نگاه کنیم-

00:14:15.560 --> 00:14:17.608
...مثل اینه که برگردیم به دوران کودکیمون

00:14:17.680 --> 00:14:20.650
...زمانیکه یک گروه از بچه ها در یک اتاق در کنار هم هستند

00:14:20.720 --> 00:14:23.007
بدون هیچ اسباب بازی ای
و شروع به بازی میکنن

00:14:23.080 --> 00:14:26.801
بزرگسالا داشتن یاد میگرفتن که دوباره چطور باید بازی کنن

00:14:26.880 --> 00:14:30.680
...پس آ... همتون میشستید یه جایی

00:14:30.760 --> 00:14:33.445
و آ... به طریقی بازی میکردید

00:14:33.560 --> 00:14:36.643
ولی واقعا داشتید چیکار میکردید؟-
خب، میتونم واست یه مثال خوب بزنم-

00:14:36.720 --> 00:14:40.122
...ما به مدت یک هفته توی شهر با هم کار میکردیم

00:14:40.200 --> 00:14:42.248
قبل از اینکه بریم به سمت جنگل

00:14:42.360 --> 00:14:44.681
و البته گرتافسکی هم در شهر بود

00:14:44.760 --> 00:14:47.525
من شنیدم که اون هر شب یک چیزی رو رهبری میکرد
"که بهش میگفتن "کندوی زنبور

00:14:47.600 --> 00:14:49.523
من در مورد این "کندوی زنبور" کنجکاو شده بودم

00:14:49.600 --> 00:14:52.649
...یکی دو شب قبل از حرکت به سمت جنگل

00:14:52.720 --> 00:14:55.803
...بهش گفتم:"درباره ی این کندوی زنبور

00:14:55.880 --> 00:14:57.928
"یجورایی دوست دارم توی یکی از اینها شرکت کنم

00:14:58.040 --> 00:15:00.805
از روی غریزه احساس کردم که باید چیز جالبی باشه

00:15:00.920 --> 00:15:03.924
...و اون گفتش :"البته. چرا تو و گروهت

00:15:04.000 --> 00:15:06.606
"به جای شرکت توی کندو، اونو رهبری نمیکنین؟

00:15:06.720 --> 00:15:10.611
حسابی مضطرب شدم
"و گفتم:" خب این کندوی زنبور چی هست؟

00:15:10.720 --> 00:15:13.371
...اون گفت:"خب، کندوی زنبور اینه که

00:15:13.440 --> 00:15:16.330
سر ساعت 8، صد نفر غریبه وارد یک اتاق میشن

00:15:17.320 --> 00:15:19.800
:من گفتم:"خب؟" و اون گفت
هر اتفاقی که بعدش میافته بهش میگن کندوی زنبور

00:15:19.880 --> 00:15:23.089
"من گفتم:"آره ولی باید چیکار کنم؟
"اون گفت:"اونش دیگه به خودت بستگی داره

00:15:23.160 --> 00:15:26.926
من گفتم:" نه واقعا نمیخوام همچین کاری بکنم
"فقط میخوام تو یکی شرکت کنم

00:15:27.000 --> 00:15:30.721
"و اون گفت:"نه، تو باید کندو رو رهبری کنی

00:15:30.800 --> 00:15:32.848
خب، من وحشت کرده بودم والی

00:15:32.920 --> 00:15:36.288
یه جورایی احساس کردم که روی صحنه ی تئاترم

00:15:37.360 --> 00:15:39.681
هر جوری بود اون کار رو کردم

00:15:39.760 --> 00:15:42.161
خدای من. خب بگو چیکار کردی؟

00:15:42.280 --> 00:15:46.330
یک آهنگی بود که نوارش رو دارم
اگه بخوای یک روز واست میذارم

00:15:46.400 --> 00:15:49.609
و به شکل باورنکردنی ای زیباست

00:15:49.760 --> 00:15:54.482
یکی از خانم های گروهمون چند قسمت از آهنگ
...سینت فرانسیس رو میدونست

00:15:54.560 --> 00:15:57.723
و اون آهنگیه که تو از خدا به خاطر چشمهات تشکر میکنی

00:15:57.800 --> 00:16:01.009
و از خدا به خاطر قلبت تشکر میکنی
و از خدا به خاطر دوستات تشکر میکنی

00:16:01.080 --> 00:16:03.048
و از خدا به خاطر زندگیت تشکر میکنی

00:16:03.120 --> 00:16:06.124
و این مدام پشت سر هم تکرار میشه

00:16:06.200 --> 00:16:08.168
و این به آهنگ کندوی اونشب تبدیل شد

00:16:08.240 --> 00:16:10.288
واقعا باید یک روز این آهنک رو واست بذارم

00:16:10.360 --> 00:16:14.763
به خاطر این که باور نمیکنی که یک گروه از مردم
...که نمیدونن چطور باید آواز بخونن

00:16:14.840 --> 00:16:18.561
میتونن چیزی به این زیبایی رو خلق کنن

00:16:18.640 --> 00:16:23.282
بنابراین من تصمیم گرفتم قبل از اینکه
...بقیه به محل کندو بیان

00:16:23.360 --> 00:16:26.170
گروه ما اونجا حاضر باشن و این آهنگ زیبا رو بخونن

00:16:26.240 --> 00:16:30.086
و ما مدام اونو بخونیم و بخونیم

00:16:30.160 --> 00:16:35.007
یکی از دخترها تصمیم داشت
عروسک بزرگ خرسش رو با خودش بیاره

00:16:35.080 --> 00:16:37.082
واضح بود که از همچین مراسمی میترسید

00:16:37.160 --> 00:16:39.401
یکی دیگه میخواست که با خودش ملافه بیاره

00:16:39.480 --> 00:16:42.245
یکی دیگه میخواست با خودش کلمن پر از آب بیاره

00:16:42.320 --> 00:16:44.561
...که تشنمون نشه

00:16:44.640 --> 00:16:46.927
...و یک نفر دیگه پیشنهاد داد که با خودمون شمع ببریم

00:16:47.000 --> 00:16:51.130
تا از نور شمع به جای نور مصنوعی استفاده کنیم

00:16:51.200 --> 00:16:53.771
و به خاطر میارم که همه داشتند
واسه ی اون عصر آماده میشدند

00:16:53.840 --> 00:16:56.081
البته هیچ آرایش و لباس خاصی نداشتیم

00:16:56.200 --> 00:16:58.771
ولی دقیقا مثل زمانی بود که بازیگر ها برای
بازی دارن آماده میشن

00:16:58.840 --> 00:17:02.049
...جواهرات و ساعتهاشون رو در میاوردن

00:17:02.120 --> 00:17:05.283
و اونا رو یک جای امن مخفی میکردن

00:17:05.360 --> 00:17:08.284
و کم کم آدما اومدن
همونطور که کم کم وارد سالن تئاتر میشن

00:17:08.360 --> 00:17:11.091
تنها و دوتایی و 10 تایی و 15 تایی

00:17:11.200 --> 00:17:14.249
و ما اونجا نشسته بودیم و داشتیم اون آهنگ زیبا
...رو میخوندیم

00:17:14.320 --> 00:17:17.688
و بقیه کنار ما نشستن
و شروع کردن آهنگ رو یاد گرفتن

00:17:17.760 --> 00:17:22.926
...البته مانند هر بدیهه گویی یا اجرایی

00:17:23.000 --> 00:17:25.480
عنصر خلاقیت برای مواقعی که وضعیت داره
خسته کننده میشه، وجود داره

00:17:25.560 --> 00:17:29.485
فکر میکنم بعد از یک ساعت
یا یک ساعت و نیم

00:17:29.560 --> 00:17:33.610
یهو من عروسک خرس رو گرفتم و پرتش کردم توی هوا

00:17:33.680 --> 00:17:37.241
که باعث شد جمعیت 130 یا 140 نفره ی ما منفجر بشه

00:17:37.320 --> 00:17:40.324
میدونی، مثل یکی از نقاشی های جکسون پولاک بود

00:17:40.400 --> 00:17:44.803
همه ی انسان ها از حلقه ای که داشتن آواز میخوندن
خارج شدند

00:17:44.880 --> 00:17:47.929
و ناگهان تبدیل شدن به دوتا حلقه که داشتن میرقصیدن

00:17:48.000 --> 00:17:51.322
یکی در جهت حرکت عقربه ی ساعت و دیگری بر خلاف آن

00:17:51.400 --> 00:17:53.562
با یک ریتمی در حرکات پاهاشون

00:17:53.680 --> 00:17:58.049
مثل یک رقص سرخپوستی، با یک ریتم کوبنده

00:18:02.680 --> 00:18:05.889
حالا میتونستی به وضوح ببینی
چون داریم راجع به یک حالت خلسه ی گروهی صحبت میکنیم

00:18:06.000 --> 00:18:10.483
،هنگامیکه مرز بین یک چیزی مثل کندوی ما
...و چیزی مثل رژه ی سربازان هیتلر در شهر نورمبرگ

00:18:10.560 --> 00:18:12.767
به نوعی خیلی باریکه

00:18:15.040 --> 00:18:19.090
بعد از حدود یک ساعت از این رقصیدن
...عارفانه

00:18:19.240 --> 00:18:22.449
من و گرتافسکی توی اون هیاهو  روبروی همدیگه نشسته بودیم

00:18:22.520 --> 00:18:24.966
و عروسک خرس رو به سمت همدیگه پرت میکردیم

00:18:25.080 --> 00:18:27.606
در حقیقت میتونستی بگی که این یک کار بچه گانس

00:18:27.680 --> 00:18:29.967
بعد من خرس رو چسبوندم به سینه هام

00:18:30.040 --> 00:18:33.203
بعد خرس رو پرت کردم سمت اون
و اون چسبوندش به سینه هاش

00:18:33.280 --> 00:18:35.681
...و بعد دوباره خرس رو پرت کردیم هوا

00:18:35.800 --> 00:18:39.088
و دوباره تغییر ساختار رخ داد
...اینبار به سمت یک چیز دیگه

00:18:39.160 --> 00:18:42.004
...چطوری بگم؟

00:18:42.080 --> 00:18:45.641
...یک چیزی مثل تغییر اشکال هندسی
...تغییر اشکال انسانی

00:18:45.720 --> 00:18:50.009
کل اون عصر پر بود از تغییر شکل ما به شکل های دیگه

00:18:50.080 --> 00:18:52.082
تنها چیز دیگه ای که به خاطر میارم

00:18:52.160 --> 00:18:54.083
...به جز اینکه مدام سعی میکردم کندو رو هدایت کنم

00:18:54.160 --> 00:18:58.722
...که البته همیشه با ریتم و حرکت و تکرار آهنگ بود

00:18:58.800 --> 00:19:00.928
اوه و همچنین رهبری ارکستر
چون دو تا از اعضای گروهم

00:19:01.000 --> 00:19:03.120
فلوت و طبل با خودشون آورده بودن

00:19:03.160 --> 00:19:05.128
...که البته جزء آلات مقدس موسیقی هستند

00:19:05.200 --> 00:19:07.726
این بود که گاهی اوقات اتاق از هم میپاشد

00:19:07.800 --> 00:19:11.122
و تبدیل میشد به 6 یا 7 چیز مختلف
که در یک زمان در حال اتفاق افتادن بودن

00:19:11.200 --> 00:19:14.124
میدونی، 6 یا 7 بدیهه گویی متفاوت

00:19:14.200 --> 00:19:18.046
که همه ی اون ها به نوعی
با هم مرتبط بودن

00:19:18.120 --> 00:19:21.488
مثل یک تار عنکبوت فوق العاده بود

00:19:22.840 --> 00:19:27.004
و یک لحظه متوجه گرتافسکی شدم
که وسط یکی از گروه ها بود

00:19:27.080 --> 00:19:29.924
که اون گروه دور چند تا شمع حلقه زده بودن

00:19:30.000 --> 00:19:33.129
...و مثل یک بچه که مجذوب آتیش میشه

00:19:33.200 --> 00:19:37.364
دیدم که دستش رو گرفته رو آتیش و اونجا نگه داشته

00:19:37.440 --> 00:19:40.330
و وقتی که به سمت گروهش رفتم
میخواستم ببینم که میتونم اون کار رو بکنم یا نه

00:19:40.400 --> 00:19:45.281
وقتی دست چپم رو گرفتم روی آتیش متوجه شدم
که تا هر وقت که بخوام میتونم اونو اونجا نگه دارم

00:19:45.360 --> 00:19:47.761
و هیچ سوزش و دردی نداشت

00:19:47.840 --> 00:19:52.004
ولی وقتی با دست راست این کار رو کردم
نتونستم حتی برای یک لحظه تحمل کنم

00:19:52.080 --> 00:19:57.007
گرتافسکی گفتش که اگر دست راستت میسوزه
یه چیزای کوچیکی رو در درونت تغییر بده

00:19:57.080 --> 00:20:00.562
و من سعی کردم این کار رو بکنم
اصلا هم نتیجه نداشت

00:20:00.640 --> 00:20:05.202
بعد یک حرکت زیبای دسته جمعی رو با ملافه به خاطر میارم

00:20:05.280 --> 00:20:07.806
یک نفر رو انداخته بودیم تو ملافه
و داشتیم حرکت میکردیم

00:20:07.880 --> 00:20:10.963
مثل اینکه ملافه یک کشتی توی دریاست

00:20:11.040 --> 00:20:15.204
و تمام گروه در حال حرکت کردن و آواز خوندن بودن

00:20:16.600 --> 00:20:19.365
و بعد شروع کردیم به رقصیدن

00:20:19.440 --> 00:20:21.761
و من داشتم با یه دختر میرقصیدم

00:20:21.840 --> 00:20:24.411
و ناگهان دست هامون شروع کردن به لرزیدن در کنار هم

00:20:24.480 --> 00:20:26.403
مثل این میلرزیدن، میلرزیدن

00:20:26.480 --> 00:20:29.927
و بعد رو زانوهامون نشستیم
و بعدش من داشتم تو بغلش گریه میکردم

00:20:30.040 --> 00:20:34.329
و اون داشت با دست هاش از من حمایت میکرد
و بعد اون شروع کرد به گریه کردن

00:20:34.400 --> 00:20:36.801
و بعد برای چند لحظه همدیگر رو در آغوش گرفتیم

00:20:36.920 --> 00:20:40.208
و بعد دوباره شروع کردیم به رقصیدن

00:20:40.280 --> 00:20:43.807
و چند ساعت بعد

00:20:43.880 --> 00:20:46.850
مجددا آهنگ سینت فرانسیس رو خوندیم

00:20:46.920 --> 00:20:49.287
و این پایان کندوی من بود

00:20:50.680 --> 00:20:54.844
ولی وقتیکه کندو تموم شده بود  مجددا
مثل فضای تئاتر پس از تموم شدن نمایش بود

00:20:54.920 --> 00:20:58.129
مردم گوشواره هاشونو گوششون کردن
و ساعتهاشون رو دستشون کردن

00:20:58.200 --> 00:21:00.168
و ما حرکت کردیم به سمت ایستگاه قطار

00:21:00.240 --> 00:21:04.370
تا کلی آبجو بخوریم و خوش بگذرونیم

00:21:04.440 --> 00:21:07.250
اوه و یک دختری بود که عضو گروه ما نبود

00:21:07.320 --> 00:21:10.767
ولی ما رو ول نمیکرد
ما هم اونو با خودمون بردیم به جنگل

00:21:12.640 --> 00:21:14.608
...ها

00:21:19.680 --> 00:21:23.241
خدای من. بازم از کارهایی که با گروهت کردی بگو

00:21:23.320 --> 00:21:27.041
یادم میاد که یک بار در شهر بودیم

00:21:27.120 --> 00:21:30.602
سعی کردیم یه بدیهه گویی انجام بدیم
به سبک کارهایی که قبلا توی نیویورک میکردم

00:21:30.680 --> 00:21:33.081
...همه باید فرض میکردن که توی یک هواپیمان

00:21:33.160 --> 00:21:35.970
و از طریق خلبان متوجه شدن که موتور هواپیما دچار مشکل شده

00:21:36.040 --> 00:21:39.010
اما چیزی که درمورد این بدیهه گویی عجیب بود

00:21:39.080 --> 00:21:42.766
این بود که دو تا از اعضای گروه  عاشق هم شدن

00:21:42.840 --> 00:21:44.763
در واقع الان اونا ازدواج کردن

00:21:44.840 --> 00:21:47.571
...و هنگامیکه
...آره، از روی ترس

00:21:47.640 --> 00:21:50.883
از ترس اینکه توی این هواپیما گرفتار شدن
اونا عاشق هم شدن

00:21:50.960 --> 00:21:53.088
با این تفکر که هر لحظه ممکنه بمیرن

00:21:53.160 --> 00:21:56.801
،و وقتی که رفتیم جنگل
این دو تا ناپدید شدن

00:21:56.880 --> 00:21:59.360
به خاطر اینکه اونا این تجربه رو به خوبی درک کردن

00:21:59.440 --> 00:22:03.206
اونا متوجه شدن که تنهایی رفتن توی جنگل
...خیلی مهم تر از

00:22:03.280 --> 00:22:06.762
هر گونه تجربه ایه که گروه میتونه به اونها عرضه کنه

00:22:06.840 --> 00:22:10.128
...اواسط هفته

00:22:10.200 --> 00:22:12.407
به یک مکان خالی از درخت توی جنگل رسیدیم

00:22:12.480 --> 00:22:15.927
و اون دوتا رو پیدا کردیم که در آغوش همدیگه خوابیدن

00:22:16.000 --> 00:22:18.765
حوالی طلوع خورشید بود
که ما روی اون ها چند تا گل گذاشتیم

00:22:18.840 --> 00:22:21.969
تا اونا متوجه بشن که ما اونجا بودیم
و بعدش آروم آروم از اونا دور شدیم

00:22:22.040 --> 00:22:25.362
و در آخرین روزمون در جنگل اون دو تا اومدن

00:22:25.440 --> 00:22:28.330
با من دست دادن و از من تشکر کردن

00:22:28.400 --> 00:22:31.131
بابت کار خارق العاده ای که تونسته بودن انجام بدن

00:22:31.200 --> 00:22:34.283
اونا درک کردن که هدفمون چی بود

00:22:34.360 --> 00:22:37.807
البته الان این سوال بوجود میاد که هدفمون واقعا چی بود؟

00:22:39.160 --> 00:22:42.607
هدفمون یک ارتباطی با زندگی کردن داشت

00:22:45.320 --> 00:22:48.085
و بعدش در همان روز آخرمون در جنگل

00:22:48.160 --> 00:22:50.731
کل گروه یک کار خیلی زیبا برای من کردن والی

00:22:50.800 --> 00:22:53.041
یک نوع مراسم غسل تعمید برام تدارک دیدن

00:22:53.120 --> 00:22:55.441
اونا قلعه رو پر از گل کردن

00:22:55.560 --> 00:22:57.961
و یک معجزه ی نورانی بود

00:22:58.040 --> 00:23:01.931
به خاطر اینکه اونا صدها شمع و مشعل رو روشن کرده بودن

00:23:02.000 --> 00:23:04.844
جوری که هیچ کلیسایی نمیتونست به اون زیبایی باشه

00:23:04.920 --> 00:23:08.049
مراسم ساده ای بود و یکیشون نقش
مادر خواندمو بازی میکرد

00:23:08.120 --> 00:23:10.122
و یکیشون نقش پدرخواندمو بازی میکرد

00:23:10.240 --> 00:23:13.881
و به من یک اسم عطا کردن
به من میگفتن یندروش

00:23:13.960 --> 00:23:17.407
بعضی ها این موضوع رو جدی گرفته بودن

00:23:17.480 --> 00:23:19.642
و واسه بعضی هام این موضوع مسخره بود

00:23:19.720 --> 00:23:23.008
ولی من واقعا احساس کردم که یک اسم تازه دارم

00:23:24.240 --> 00:23:28.006
و بعدش یک جشن بزرگ داشتیم
با بلوبری هایی که پیدا کرده بودیم

00:23:28.080 --> 00:23:30.731
و شکلاتی که یک نفر کلی راه رو رفته بود تا بخره

00:23:30.800 --> 00:23:32.848
و سوپ تمشک و گوشت خرگوش

00:23:32.920 --> 00:23:35.969
و ما آهنگ های لهستانی و یونانی میخوندیم

00:23:36.040 --> 00:23:38.964
و مابقی شب رو هممون رقصیدیم

00:23:39.040 --> 00:23:41.168
همم-
اوه، من عکسشو دارم-

00:23:43.760 --> 00:23:46.764
...بذار ببینم

00:23:47.760 --> 00:23:50.684
آره.این منم توی جنگل

00:23:50.760 --> 00:23:53.445
!یا خدا-
یه همچین حسی داشتم-

00:23:56.480 --> 00:23:58.767
توی همچین شرایطی بودم-
خدای من-

00:23:59.760 --> 00:24:03.651
آره.به خاطر میارم که جرج
به من گفت که اون زمان ها دیدتت

00:24:03.720 --> 00:24:06.041
!اون گفتش که انگار از جنگ برگشتی

00:24:06.120 --> 00:24:09.522
آره.یادم میاد که دیدمش
اون کلی سوال دوستانه ازم پرسید

00:24:09.600 --> 00:24:11.887
فکر کنم منم اون تابستون بهت زنگ زدم.مگه نه؟

00:24:11.960 --> 00:24:13.883
...ها

00:24:13.960 --> 00:24:16.964
فکر کنم که توی شهر نبودم

00:24:17.040 --> 00:24:20.726
اکثر آدمایی که ملاقات میکردم، فکر میکردن
که یه چیزیم میشه

00:24:20.800 --> 00:24:24.088
اونا این رو بیان نمیکردن ولی میتونستم بفهمم که
دارن چطور فکر میکنند

00:24:24.160 --> 00:24:26.288
...ولی

00:24:26.400 --> 00:24:31.088
...چیزی که فکر میکنم تجربه کردم

00:24:31.160 --> 00:24:33.925
برای اولین بار در زندگیم

00:24:34.000 --> 00:24:36.526
این بود که بفهمم معنای حقیقی
زنده بودن چیه

00:24:36.600 --> 00:24:38.568
این خیلی ترسناکه

00:24:38.640 --> 00:24:41.166
به خاطر اینکه بلافاصله آگاهی از مرگ به سراغت میاد

00:24:41.240 --> 00:24:43.163
به خاطر این که اونا دست در دست هم هستند

00:24:43.240 --> 00:24:46.687
انگیزه ای که منجر به والت ویتمن شد
که منجر به اجازه گرفتن از گیاهان شد

00:24:46.760 --> 00:24:49.240
احساس اینکه انسان به همه چیز مرتبطه

00:24:49.320 --> 00:24:51.641
از جمله به مرگ

00:24:51.760 --> 00:24:53.922
و این خیلی ترسناکه

00:24:54.000 --> 00:24:58.528
ولی من این احساس رو داشتم که روی زمین شناورم
و دیگه راه نمیرم

00:24:58.640 --> 00:25:01.246
و میتونستم کار های عجیب کنم
مثلا ناگهان برم به اتوبان

00:25:01.320 --> 00:25:05.245
و نگاه کنم به چراغ راهنمایی که قرمز و سبز میشه
"و بگم:"چقدر زیبا

00:25:05.320 --> 00:25:08.642
و سپس یک روز در اوایل پاییز

00:25:08.720 --> 00:25:11.200
دور و بر شهر داشتم قدم میزدم

00:25:11.320 --> 00:25:14.767
"که ناگهان یک صدایی گفت "شاهزاده کوچولو

00:25:14.840 --> 00:25:17.650
من همیشه کتاب شاهزاده کوچولو رو به عنوان

00:25:17.720 --> 00:25:19.643
یک کتاب احمقانه برای کودکان میدونستم

00:25:19.720 --> 00:25:23.008
...ولی پیش خودم گفتم :"اگه یک صدایی بشنوم

00:25:23.080 --> 00:25:25.401
این اولین صدایی بود که شنیدم

00:25:25.480 --> 00:25:27.448
"شاید باید برم و اون کتاب رو بخونم

00:25:27.520 --> 00:25:29.887
همون روز یک نامه دریافت کردم

00:25:29.960 --> 00:25:32.281
از یک خانم جوانی که عضو گروهم در لهستان بود

00:25:32.360 --> 00:25:34.601
و در نامش نوشته بود
"که :"شما بر من چیره شدید

00:25:34.720 --> 00:25:36.722
اون انگلیسیش اصلا خوب نبود

00:25:36.800 --> 00:25:39.804
بنابر این میره سراغ دیکشنری و کلمه ی
چیره شدن رو خط میزنه

00:25:39.880 --> 00:25:42.804
و میگه
"که :"نه، درستش اینه که شما من رو رام کردید

00:25:42.880 --> 00:25:46.089
و بعد من رفتم به شهر و کتاب رو خریدم
و شروع کردم مطالعش کردم

00:25:46.160 --> 00:25:50.210
متوجه شدم که رام کردن مهم ترین کلمه درکل کتابه

00:25:50.280 --> 00:25:54.171
وقتی که کتاب تموم شد داشتم اشک میریختم
چون قصه ی کتاب تکان دهنده بود

00:25:54.280 --> 00:25:56.886
بعدش سعی کردم جواب اون نامه رو بدم

00:25:56.960 --> 00:25:58.962
به خاطر اینکه اون نامه ی خیلی بلندی نوشته بود

00:25:59.040 --> 00:26:02.487
ولی نمیتونستم کلمات مناسب رو پیدا کنم
...بنابر این دستم رو

00:26:02.560 --> 00:26:05.404
گذاشتم روی کاغذ
و دورش رو با خودکار مشخص کردم

00:26:05.480 --> 00:26:08.324
و وسطش نوشتم که قلب تو در دست منه

00:26:08.400 --> 00:26:10.050
یا یه همچین چیزی

00:26:10.120 --> 00:26:12.168
بعد رفتم خونه ی برادرم تا شنا کنم

00:26:12.240 --> 00:26:14.641
...چون اون یک استخر خیلی بزرگ داره

00:26:14.760 --> 00:26:16.762
اون خونه نبود
من رفتم سراغ کتابخونش

00:26:16.840 --> 00:26:19.889
و اون در یک مزایده
تمام شماره های مجله ی مینوتار رو خریده بود

00:26:20.000 --> 00:26:24.403
یک مجله ی سورئالیست فوق العاده برای دهه های 20 و30

00:26:24.520 --> 00:26:27.569
و من خودم رو حتی یک ذره هم سورئالیست نمیدونستم

00:26:27.640 --> 00:26:30.211
و هیچوقت یک شماره ی اون مجله رو ندیده بودم

00:26:30.280 --> 00:26:32.601
و همه ی شماره ها اونجا جلوی من بودن

00:26:32.680 --> 00:26:36.048
شانسی یکی رو انتخاب کردم و بازش کردم

00:26:36.120 --> 00:26:39.488
...و یک صفحه ی کامل از حرف " آ " اونجا بود

00:26:39.560 --> 00:26:41.642
مدل " آ " های آلیس در سرزمین عجایب

00:26:41.720 --> 00:26:45.042
و به خودم گفتم
امروز روز اتفاق های عجیب غریبه

00:26:45.120 --> 00:26:47.851
ولی این اصلا غیر عادی نیست که یک مجله ی سورئالیست
به موضوع آلیس علاقه مند باشه

00:26:47.960 --> 00:26:49.962
و منم نمایش آلیس در سرزمین عجایب رو کارگردانی کردم

00:26:50.040 --> 00:26:54.284
پس اتفاقی یک صفحه ی دیگه رو باز کردم

00:26:54.360 --> 00:26:57.887
و چهار تا اثر دست اونجا بود

00:26:57.960 --> 00:27:00.884
دست آندری برتون
دست آندری درین

00:27:00.960 --> 00:27:03.531
سومیش دست آندری
فامیلیش رو یادم رفته

00:27:03.640 --> 00:27:07.565
مالرو نیست
یکی دیگه از سورئالیست ها

00:27:07.640 --> 00:27:12.521
و چهارمی
دست آنتوان دسنت اگزوپری بود

00:27:12.600 --> 00:27:14.648
نویسنده ی شازده کوچولو

00:27:14.720 --> 00:27:17.200
و اونا این اثرات دست رو به متخصص ها نشون دادن

00:27:17.320 --> 00:27:20.130
بدون اینکه بگن هر دست متعلق به چه کسیه

00:27:20.240 --> 00:27:24.040
و در زیر اثر دست اگزوپری
نوشته شده بود که متعلق به یک هنرمند

00:27:24.160 --> 00:27:26.447
با چشمان قویست

00:27:26.520 --> 00:27:30.366
که حیوانات رو رام میکرده

00:27:30.440 --> 00:27:32.647
با خودم گفتم که این خارق العادس

00:27:32.720 --> 00:27:36.486
و بعد به تاریخ مجله نگاه کردم

00:27:36.560 --> 00:27:40.406
دوازدهم می سال 1934

00:27:40.480 --> 00:27:44.769
یک روز بعد از به دنیا اومدن من

00:27:45.840 --> 00:27:51.006
این چیزی بود که باعث شروع ماجراهای من شد

00:27:58.680 --> 00:28:01.126
البته امروز

00:28:01.240 --> 00:28:04.687
فکر میکنم که یک چیز خیلی فاشیستی در
شازده کوچولو وجود داره

00:28:04.760 --> 00:28:07.001
...فکر میکنم به نوعی

00:28:07.120 --> 00:28:12.524
یک نوع توتالیته ی احساساتی اس اس

00:28:12.600 --> 00:28:15.365
...یک چیزی هست

00:28:15.440 --> 00:28:17.602
...اون علاقه ی به

00:28:17.680 --> 00:28:22.129
!اون علاقه ی موسلینی به عضلات چرب و روغنی مردانه

00:28:22.200 --> 00:28:25.443
منظورمو میفهمی؟
منظورم اینه که نمیتونم منظورمو دقیق بیان کنم

00:28:25.520 --> 00:28:29.161
ولی میتونم یک مامور خوشتیپ اس اس رو تجسم کنم

00:28:29.240 --> 00:28:31.242
که عاشق شازده کوچولوئه

00:28:31.320 --> 00:28:33.971
نمیدونم چرا ولی یه چیزی تو این کتاب اشتباهه

00:28:39.880 --> 00:28:44.283
فکرکنم که جرج بهم گفت که تو میخواستی
یک نمایشنامه بر اساس شازده کوچولو رو کارگردانی کنی

00:28:44.360 --> 00:28:47.569
خب، میدونی والی

00:28:47.640 --> 00:28:50.246
اون پاییز در نیویورک

00:28:50.320 --> 00:28:53.767
من یک راهب بودایی جوان ژاپنی رو ملاقات کردم
اسمش کزان بود

00:28:53.840 --> 00:28:56.366
"من فکر کردم که اون "پاک
از شخصیت های سریال رویای شب تابستانیه

00:28:56.440 --> 00:28:58.681
اون یک لبخند بسیار زیبا داشت

00:28:58.760 --> 00:29:00.728
من فکر میکردم که اون خود شازده کوچولوئه

00:29:00.840 --> 00:29:04.242
طبیعتا تصمیم گرفتم که با اون به بیابان ساهارا برم

00:29:04.320 --> 00:29:07.847
برای کار کردن روی شازده کوچولو
با دو تا بازیگر و یک راهب ژاپنی

00:29:07.920 --> 00:29:09.843
رفتی؟

00:29:09.920 --> 00:29:14.881
من اونموقع در شرایط خیلی خاصی بودم والی

00:29:14.960 --> 00:29:18.362
میدونی، به آینه ی ماشینم نگاه میکردم

00:29:18.440 --> 00:29:21.284
و میدیدم که پرنده ها دارن از توی دهانم میان بیرون

00:29:22.320 --> 00:29:26.609
و به یاد دارم که در اون موقع همیشه خسته بودم

00:29:26.680 --> 00:29:30.765
همیشه احساس ضعف میکردم.نمیدونم چم شده بود

00:29:30.840 --> 00:29:34.765
تنهایی یه جا میشستم و هیچ کاری نمیکردم

00:29:34.840 --> 00:29:38.049
و فقط دفترچه ی خاطراتم رو پر میکردم

00:29:38.120 --> 00:29:40.964
و همیشه به مرگ فکر میکردم-
...ها-

00:29:41.040 --> 00:29:43.042
ولی تو به ساهارا رفتی

00:29:43.120 --> 00:29:45.202
آره، ما به اون بیابون رفتیم

00:29:45.280 --> 00:29:47.408
و بوسیله ی شترها اونجا رفت و آمد میکردیم

00:29:47.480 --> 00:29:49.403
و همینطور میرفتیم و میرفتیم

00:29:49.480 --> 00:29:51.926
و شب ها زیر آسمان پهناور قدم میزدیم

00:29:52.000 --> 00:29:54.082
و به ستاره ها نگاه میکردیم

00:29:54.160 --> 00:29:57.721
من فقط به اون چیزهایی فکر میکردم
که همیشه وقتی خونه هم بودم به اونا فکر میکردم

00:29:57.800 --> 00:29:59.882
مخصوصا در مورد شکیتا

00:29:59.960 --> 00:30:03.362
در واقع من فقط داشتم به ازدواجم فکر میکردم

00:30:05.320 --> 00:30:07.641
و یک شب خیلی تاریک رو به خاطر میارم

00:30:07.720 --> 00:30:10.963
توی یک آبادی بودیم و شاخه های درختها داشتن
بوسیله ی باد حرکت میکردن

00:30:11.040 --> 00:30:14.761
و من صدای زیبای کزان رو میشنیدم که داشت در
دور دست ها آواز میخوند

00:30:14.840 --> 00:30:17.571
و من سعی کردم در امتداد شن ها  صدای اون رو دنبال کنم

00:30:19.640 --> 00:30:22.644
من احساس میکردم که اون میتونه یه چیزی
به من آموزش بده

00:30:24.240 --> 00:30:26.242
و بعضی وقت ها با هم دیگه یوگا کار میکردیم

00:30:26.320 --> 00:30:29.324
و بعضی وقت ها هم تنهایی این کار رو میکردم

00:30:30.680 --> 00:30:33.604
تصاویری از شکیتا در ذهنم بود

00:30:33.680 --> 00:30:35.921
یکبار دیدم که داره جلوی چشمام پیر میشه

00:30:36.000 --> 00:30:38.651
و موهاش داره خاکستری میشه

00:30:38.720 --> 00:30:43.726
و من داشتم توی بیابون داد و فریاد میکردم

00:30:46.760 --> 00:30:50.685
تجربه ی بیابون واقعا وحشتناک بود

00:30:50.760 --> 00:30:52.683
به شدت سرد بود

00:30:52.760 --> 00:30:56.242
ما داشتیم دنبال یه چیزی میگشتیم
ولی خودمون هم نمیدونستیم که میتونیم چیزی پیدا کنیم یا نه

00:30:56.320 --> 00:30:58.368
یکبار من و کزان

00:30:58.440 --> 00:31:00.966
روی یک تپه نشسته بودیم
و ناگهان شروع کردیم به خوردن شن های بیابون

00:31:01.040 --> 00:31:03.480
اصلا قصد شوخی نداشتیم
اول من خوردم و بعدش اون خورد

00:31:03.520 --> 00:31:07.320
ما شن میخوردیم و همونجا بالا میاوردیم
اوضاعمون اینجوری بود

00:31:07.440 --> 00:31:11.126
در حقیقت نمیدونستیم که برای چی اونجاییم
نمیدونستیم دنبال چی میگردیم

00:31:11.200 --> 00:31:14.283
کل اون تجربه، پوچ و بی معنی به نظر میرسید

00:31:14.360 --> 00:31:17.842
مثل یک آخرین فرصت یا یه همچین چیزی بود

00:31:17.920 --> 00:31:20.287
ها

00:31:20.360 --> 00:31:22.647
خب بعدش چی شد؟

00:31:22.720 --> 00:31:25.530
خب توی اون دوران

00:31:25.600 --> 00:31:27.887
من کاملا در لحظه تصمیم میگرفتم

00:31:27.960 --> 00:31:31.123
بنابراین در لحظه تصمیم گرفتم تا
کزان رو به نیویورک بیارم تا با ما زندگی کنه

00:31:31.240 --> 00:31:34.767
بعد از برگشتن از ساهارا
اون 6 ماه رو با ما زندگی کرد

00:31:34.880 --> 00:31:38.805
تازه یه جورایی هم صاحبخونه شده بود-
منظورت چیه؟-

00:31:38.880 --> 00:31:43.169
مشخص بود که توی خونواده ی ما جای یک شخصیت
محوری خالیه

00:31:43.240 --> 00:31:45.760
مشخصا هیچ پدری وجود نداشت
چون من همیشه به این فکر میکردم

00:31:45.840 --> 00:31:49.287
که برم به تبت یا یک جای دیگه

00:31:49.360 --> 00:31:51.727
اون به همه ی اعضای خانواده یوگا یاد داد

00:31:51.800 --> 00:31:56.010
و باهاشون در مورد آسیا و شرق و...صحبت میکرد

00:31:56.080 --> 00:32:00.608
اون با یک سری حقه ها که بلد بود
همه رو مجذوب خودش کرده بود

00:32:00.680 --> 00:32:03.490
والی اون واقعا میتونست

00:32:03.560 --> 00:32:08.327
با فشار دادن انگشتش روی صندلی
توی هوا معلق بشه

00:32:08.400 --> 00:32:10.368
واقعا میتونست اینجوری بشه

00:32:10.440 --> 00:32:12.681
توسط یک انگشتش به اندازه ی
یک وجب بیاد بالا

00:32:12.760 --> 00:32:14.888
و با 2 تا انگشت میتونست توی اون وضعیت ثابت قرار بگیره

00:32:14.960 --> 00:32:17.327
یا اگه شکیتا یخورده گردنش درد میگرفت

00:32:17.440 --> 00:32:20.683
اون رو میخوابوند روی زمین
و روی کمرش راه میرفت

00:32:20.760 --> 00:32:23.809
و اینجوری کمرش رو ماساژ میداد

00:32:24.960 --> 00:32:26.962
بچه ها هم خیلی دوستش داشتن

00:32:27.040 --> 00:32:30.283
وقتی به ملاقات دوست هامون میرفتیم
که اون ها هم بچه داشتند

00:32:30.360 --> 00:32:32.480
اون به سرعت مشغول بازی کردن با بچه ها میشد

00:32:32.520 --> 00:32:34.522
جوری باهاشون بازی میکرد که ما اصلا نمیتونستیم

00:32:34.640 --> 00:32:37.371
اون بچه ها میخندیدن و میخندیدن

00:32:37.440 --> 00:32:40.887
وقتی میدیدن که این راهب ژاپنی
توی لباس مقدسش چیکارا میکنه

00:32:40.960 --> 00:32:43.930
اون مثل یک عروسک خیمه شب بازی بود

00:32:44.000 --> 00:32:46.571
یه جادوگر و خیلی چیزای دیگه

00:32:46.640 --> 00:32:48.608
نکته ی جالب اینجاست

00:32:48.680 --> 00:32:51.047
که من فکر نمیکنم
که اون اصلا علاقه ای به بچه ها داشت

00:32:51.120 --> 00:32:53.407
اصلا. به هیچ وجه از اونا خوشش نمی اومد

00:32:53.480 --> 00:32:55.562
وقتی که با ما زندگی میکرد

00:32:55.640 --> 00:32:58.405
هفته ی اول بچه ها چهار چشمی داشتن
اونو نگاه میکردن

00:32:58.480 --> 00:33:01.404
ولی چند هفته بعد اگه من و شکیتا خونه نبودیم

00:33:01.480 --> 00:33:04.450
و مارینا تب 104 درجه هم میداشت

00:33:04.520 --> 00:33:07.126
اون حتی نمیرفت که به مارینا سلام کنه

00:33:07.200 --> 00:33:10.682
ولی بیشتر و بیشتر داشت صاحبخونه میشد

00:33:10.800 --> 00:33:13.406
تمام عادتهاش کاملا عوض شده بود

00:33:13.480 --> 00:33:18.247
اون دیگه داشت با لباس مقدسش
کفش های گوچی ست میکرد

00:33:18.320 --> 00:33:20.368
کلی هم غذا میخورد

00:33:20.440 --> 00:33:23.922
دو برابر نیکولز غذا میخورد

00:33:24.000 --> 00:33:26.571
اون بودایی لاغری که من دیده بودم

00:33:26.640 --> 00:33:29.610
که اوایل شیر داغ رو با برنج میخورد

00:33:29.680 --> 00:33:32.331
الان داشت یک پرس کامل بیف میخورد

00:33:34.280 --> 00:33:36.931
خیلی عجیب بود

00:33:37.040 --> 00:33:40.567
ما سعی میکردیم با همدیگه کار کنیم
...ولی اغلب کارمون

00:33:40.640 --> 00:33:45.441
این بود که من تلاش میکردم که تمام
تمارین راهب های بودایی رو انجام بدم

00:33:45.520 --> 00:33:48.603
در نتیجه ما چندان کاری با هم دیگه نداشتیم

00:33:48.680 --> 00:33:54.050
حوالی کریسمس بود که تصمیم گرفتیم که
همگی به خارج شهر بریم

00:33:54.120 --> 00:33:56.361
اون هم لباس پر زرق و برق بوداییش رو پوشیده بود

00:33:56.480 --> 00:34:00.451
و ما به یکی از اون کلیسا های متعصب کاتولیک
در منطقه ی لانگ آیلند رفته بودیم

00:34:00.520 --> 00:34:04.570
جایی که کشیش ها راجع به کمونیسم
و کنترل جمعیت صحبت میکنن

00:34:04.640 --> 00:34:08.611
توی کلیسا که نشسته بودم، به خودم گفتم
من دارم چه غلطی میکنم

00:34:08.680 --> 00:34:10.648
...من به عنوان یک مرد بالغ

00:34:10.720 --> 00:34:13.371
یک آدم غریبه داره توی خونم زندگی میکنه
و منم دیگه سر کار نمیرم

00:34:13.440 --> 00:34:16.967
تنها کاری که میکردم این بود که شاید
چند خط شعر بگم

00:34:17.040 --> 00:34:21.523
و دیگه کار تدریس هم نمیتونستم انجام بدم
و نمیدونستم که میخوام چیکار کنم

00:34:21.600 --> 00:34:27.164
که ناگهان یک موجود بزرگ عجیب غریب
جلوم ظاهر شد

00:34:27.240 --> 00:34:31.643
قدش حدود 7 فوت بود

00:34:31.720 --> 00:34:34.690
نصفش گاو بود و نصفش انسان

00:34:34.800 --> 00:34:36.928
و پوستش آبی بود

00:34:37.000 --> 00:34:40.686
چشمهاش بنفش بود
...و ناخن های پاش

00:34:40.760 --> 00:34:44.481
و اون فقط توی کلیسا ایستاده بود

00:34:44.600 --> 00:34:47.001
نمیتونستم یه کاری کنم تا اون غیب بشه

00:34:47.080 --> 00:34:50.084
به خودم گفتم دارم این تصاویر رو میبینم
چون حوصلم سر رفته

00:34:50.160 --> 00:34:55.371
حتی وقتی چشم هام رو میبستم اون بازم غیب نمیشد

00:34:55.440 --> 00:34:59.365
الان دیگه با کسی در این مورد صحبت نمیکنم
چون همه فکر میکنن که من خیلی عجیب غریبم

00:34:59.440 --> 00:35:04.924
ولی من فکر میکردم این موجود اومده بود تا
یه جورایی منو آروم کنه

00:35:05.040 --> 00:35:08.328
ظاهر شده بود که به من بگه

00:35:08.400 --> 00:35:13.008
ممکنه که الان احساس خوبی نداشته باشی
و نتونی روی یک نمایشنامه کار کنی

00:35:13.080 --> 00:35:17.051
ولی تا عصر کریسمس صبر کن
طاقت بیار دوست قدیمی

00:35:17.120 --> 00:35:20.010
ممکنه که من به نظرت عجیب بیام
ولی در این شرایط عجیب

00:35:20.080 --> 00:35:22.048
موجودات عجیب هم ظاهر میشن

00:35:22.120 --> 00:35:26.045
این قسمتی از سفره
تو حالت خوبه.طاقت بیار

00:35:31.360 --> 00:35:33.727
...ببینم

00:35:33.800 --> 00:35:37.486
تا حالا اون نمایش بنفش همون آبیه رو دیدی؟

00:35:39.320 --> 00:35:41.243
نه

00:35:41.320 --> 00:35:44.529
وقتی گفتی بنفش من یاد اون افتادم

00:35:44.600 --> 00:35:47.570
در مورد افرادیه که

00:35:47.640 --> 00:35:50.723
توی یک زیردریایی دارن غرق میشن

00:35:50.800 --> 00:35:53.087
همم

00:35:57.040 --> 00:36:02.001
پس اون کریسمست بود

00:36:02.080 --> 00:36:04.765
بعدش چی شد؟

00:36:04.840 --> 00:36:07.810
واقعا میخوای همه ی اینا رو بشنوی؟-
آره-

00:36:07.880 --> 00:36:11.566
همون موقع ها بود که

00:36:14.680 --> 00:36:18.480
داشتم فکر میکردم برم به هندوستان
و کزان هم ناپدید شده بود

00:36:18.560 --> 00:36:21.928
اون زمانها تفکرات عجیبی به سرم زده بود

00:36:22.000 --> 00:36:26.130
...برای مثال ایده ی

00:36:26.200 --> 00:36:29.363
...اون زمان خیلی واسم مهم شده بود که

00:36:29.440 --> 00:36:32.762
یک پرچم داشته باشم
یک پرچم بزرگ

00:36:32.840 --> 00:36:35.207
و هرجایی که میخواستم کار کنم
اون پرچمو با خودم ببرم

00:36:35.320 --> 00:36:39.609
یا اگه چند نفری میرفتیم بیرون
بتونیم شبا روی اون پرچم بخوابیم

00:36:39.680 --> 00:36:43.446
هم با پرچم کار کنیم
و هم روش بخوابیم

00:36:43.520 --> 00:36:45.443
...و این پرچم برافراشته باشه

00:36:45.520 --> 00:36:49.491
و لرزش های پرچم توی اون باقی بمونه

00:36:49.600 --> 00:36:52.331
تا وقتی میام خونه بتونم اون لرزش ها رو حس کنم

00:36:52.400 --> 00:36:55.563
پس رفتم به سراغ این خیاطی که راجع بهش شنیده بودم

00:36:55.640 --> 00:36:57.688
اون یه آدم خیلی معمولی بود

00:36:57.760 --> 00:37:02.561
خیلی مهربون و سرحال و تپل

00:37:02.640 --> 00:37:05.644
و اون یک اتاق زیر شیروانی توی روستا داشت
که تمام پرچم های زیبا و شادش اونجا بودن

00:37:05.720 --> 00:37:09.202
من اونموقع همچنان توی جو شازده کوچولو بودم
و باهاش در مورد شازده کوچولو صحبت کردم

00:37:09.280 --> 00:37:13.171
در مورد ماجراهام و اینکه پرچم باید چه جوری باشه

00:37:13.240 --> 00:37:15.561
به نظر میرسید که خیلی با این موضوع ارتباط برقرار کرده

00:37:15.640 --> 00:37:18.166
بنابراین بعد از 2 هفته رفتم سراغش

00:37:18.240 --> 00:37:21.961
اون به من پرچمی رو نشون داد که من فکر میکردم
خیلی عجیبه

00:37:22.040 --> 00:37:24.042
چون میدونی

00:37:24.120 --> 00:37:27.488
من انتظار یک چیز زیبا و شاعرانه رو داشتم

00:37:27.560 --> 00:37:29.961
ولی یه چیزی توی پرچم بود که خیلی جذاب بود

00:37:30.040 --> 00:37:32.008
مبهوت کننده بود

00:37:32.080 --> 00:37:34.082
و البته پرچم شامل صلیب شکسته ی تبتی ها بود

00:37:35.600 --> 00:37:37.841
اون توی پرچم یدونه صلیب شکسته گذاشت؟

00:37:37.920 --> 00:37:40.651
اون صلیب تبتی ها بود نه صلیب نازی ها

00:37:40.720 --> 00:37:43.087
این یکی از نماد های قدیمی تبته

00:37:43.160 --> 00:37:46.209
ولی خیلی عجیب بود

00:37:46.280 --> 00:37:49.887
ولی پرچم رو آوردم خونه
...چون ایده ی پرچم برای

00:37:49.960 --> 00:37:52.440
قبل از سفرم به هندوستان بود

00:37:52.560 --> 00:37:56.360
میخواستم افرادی که به من نزدیک اند
یک شب رو با این پرچم بگذرونند

00:37:56.480 --> 00:37:59.927
تا شب رو توش بخوابن
و صبح یک چیزی توش بدوزند

00:38:00.040 --> 00:38:04.090
پرچم رو بردم پیش مارینا و بهش گفتم
نظرت چیه؟

00:38:04.160 --> 00:38:06.925
"اون گفت:"این چیه؟ خیلی زشته
من گفتم این یه پرچمه

00:38:07.000 --> 00:38:08.684
"و اون گفت:" من ازش خوشم نمیاد

00:38:08.760 --> 00:38:12.003
من گفتم:" من فکر میکردم شاید دوست داشته باشی
"که امشب با این بخوابی

00:38:12.080 --> 00:38:15.050
ولی اون واقعا فکر میکرد که پرچم زشته

00:38:15.120 --> 00:38:19.489
بعدش شکیتا یه مهمونی قبل از رفتنم به هندوستان ترتیب داد

00:38:19.560 --> 00:38:21.642
و آپارتمان پر از مهمونا شده بود

00:38:21.720 --> 00:38:24.803
بعدش شکیتا گفت
پرچم! پرچم کجاست؟

00:38:24.880 --> 00:38:28.885
"و من گفتم :"آره پرچم
بعدش پرچم رو آوردم و بازش کردم

00:38:28.960 --> 00:38:32.851
شکیتا یکهو سفید میشه
!و اتاق رو ترک میکنه و بالامیاره

00:38:32.920 --> 00:38:36.242
درنتیجه مهمونی هم خیلی زود تموم میشه

00:38:36.320 --> 00:38:39.051
روز بعدش پرچم رو دادم به یک خانم جوان

00:38:39.120 --> 00:38:41.726
که عضو گروهم در لهستان بود
و اتفاقا به نیویورک اومده بود

00:38:41.840 --> 00:38:45.322
بهش هیچ توضیحی ندادم

00:38:45.400 --> 00:38:47.846
ساعت 5 صبح اون بهم زنگ زد و بهم گفت

00:38:47.920 --> 00:38:50.400
من باید فورا شما رو ببینم
!من گفتم که بدبخت شدم رفت

00:38:50.480 --> 00:38:54.246
اون اومد و گفتش "من یه چیزایی میبینم
یه چیزایی در اطراف این پرچم میبینم

00:38:54.320 --> 00:38:57.324
من میدونم که تو کله شقی و
میخوای این پرچم رو با خودت ببری

00:38:57.400 --> 00:39:00.449
ولی به توصیه ی من گوش کن
و یک چاله بکن

00:39:00.520 --> 00:39:03.410
و پرچم رو بسوزون و اون رو توی چاله دفن کن
"چونکه شیطان توی این پرچمه

00:39:03.480 --> 00:39:05.403
من اصلا پرچم رو با خودم نبردم

00:39:05.480 --> 00:39:09.929
در حقیقت پرچم رو دادم به اون
و اون یه جور مراسم رو باهاش برگزار کرد

00:39:10.000 --> 00:39:12.480
شش ماه بعد در فرانسه با دوست هاش

00:39:12.560 --> 00:39:14.767
اونها پرچم رو سوزوندند

00:39:14.840 --> 00:39:18.128
خدای من

00:39:18.200 --> 00:39:21.602
این واقعا شگفت آوره

00:39:23.280 --> 00:39:25.851
پس بالاخره به هند رفتی یا نه؟

00:39:25.920 --> 00:39:29.288
آره. در بهار به هند رفتم

00:39:29.360 --> 00:39:31.840
و وقتی برگشتم احساس کردم کار اشتباهی کردم

00:39:31.920 --> 00:39:36.369
وقتی که به هند رفتم
مدام احساس میکردم که مثل یک توریست شدم

00:39:36.440 --> 00:39:39.284
هیچ چیزی پیدا نکردم

00:39:39.360 --> 00:39:44.048
بنابراین تابستون رو در لانگ آیلند با خانوادم سپری کردم

00:39:44.120 --> 00:39:47.124
و درمورد یک گروه در اسکاتلند به نام فیندهورن ها
چیزهایی شنیدم

00:39:47.200 --> 00:39:50.761
جایی که مردم با گیاه ها صحبت میکنن و
با اون ها آواز میخونن

00:39:50.880 --> 00:39:56.410
این گروه توسط افراد عجیبی از طبقه ی متوسط
انگلیسی و اسکاتلندی تشکیل شده بود

00:39:56.480 --> 00:39:58.801
بعضی هاشون روشن فکر بودن
و بعضی هاشون نه

00:39:58.880 --> 00:40:01.326
و شنیده بودم که اونا چیزهایی رو در خاک پرورش میدن

00:40:01.400 --> 00:40:04.609
که امکان رشدشون در خاک اونجا وجود نداره

00:40:04.680 --> 00:40:08.890
و اینکه اونها بزرگترین گل کلم های دنیا رو پرورش میدن

00:40:08.960 --> 00:40:10.928
که هیچ جای دیگه پیدا نمیشن

00:40:11.000 --> 00:40:14.846
و اونا درخت هایی رو پرورش دادن که میتونن
در بریتانیا رشد کنن

00:40:14.920 --> 00:40:17.685
در نتیجه من رفتم اونجا
والی اونجا یک مکان خارق العادس

00:40:17.760 --> 00:40:21.924
منظورم اینه که اگه حشرات مزاحم گیاه ها بشن

00:40:22.000 --> 00:40:25.527
اونا با حشرات صحبت میکنن
و با اونا به توافق میرسن

00:40:25.600 --> 00:40:29.730
و یک دسته ی سبزیجات مخصوص حشرات به اونها میدن

00:40:29.800 --> 00:40:31.928
و بعدشم حشرات گیاه های اصلی رو رها میکنن

00:40:32.000 --> 00:40:34.002
ها-
چیزهایی از این قبیل-

00:40:34.080 --> 00:40:36.606
و هر کاری که انجام میدن
به زیبایی اون کار رو انجام میدن

00:40:36.680 --> 00:40:39.490
منظورم اینه که ساختمونا میدرخشن

00:40:39.560 --> 00:40:43.531
برای مثال اجاق گازها و ماشین ها
همشون اسم دارن

00:40:43.600 --> 00:40:45.887
و تو با هلن، سطل یخ

00:40:45.960 --> 00:40:48.281
با همون احترامی برخورد میکنی که
با مارگارت زنت برخورد میکنی

00:40:48.400 --> 00:40:52.291
مطمئن میشی که هلن به تمیزی مارگارته
و با احترام برابر با هر دو برخورد میکنی

00:40:54.600 --> 00:40:59.128
و به خاطر میارم والی
وقتی که توی جنگل های اسکاتلند بودم

00:40:59.200 --> 00:41:03.888
و به یک برگ نگاه میکردم
...حقیقتا اون چیزی رو میدیدم

00:41:03.960 --> 00:41:07.169
که درون برگ، زندست

00:41:07.240 --> 00:41:10.289
و بیاد میارم که با تمام سرعت توی جنگل میدویدم

00:41:10.360 --> 00:41:12.840
...و قهقهه میزدم

00:41:12.920 --> 00:41:18.131
و میدونی در حالتی بودم که مرز خنده و گریه از بین رفته بود

00:41:18.200 --> 00:41:20.202
منظورم اینه که نگاهم رو کاملا باز کرد

00:41:20.280 --> 00:41:23.363
وقتی که فیندهورن رو ترک کردم
تمام مدت توی توهم بودم

00:41:23.440 --> 00:41:26.091
من ابرها رو به عنوان موجودات زنده میدیدم

00:41:26.160 --> 00:41:28.766
مردم توی هواپیما به جای صورت انسانی
کله های حیوانات مختلف رو داشتن

00:41:28.880 --> 00:41:32.930
من توی یک سفر بودم
انگار ناگهانی وارد دنیای ویلیام بلیک شده بودم

00:41:33.000 --> 00:41:34.968
همه چیز داشت منفجر میشد

00:41:35.040 --> 00:41:39.364
بنابراین به سرعت به بلگراد رفتم
چون میخواستم با گرتافسکی صحبت کنم

00:41:39.440 --> 00:41:42.728
ما نیمه شب توی یک هتل با هم ملاقات کردیم

00:41:42.800 --> 00:41:46.247
و مدام قهوه مینوشیدیم

00:41:46.320 --> 00:41:50.450
و از نیمه شب تا 11 صبح صحبت کردیم

00:41:50.520 --> 00:41:52.966
یا خدا! اون چی میگفت؟-
هیچی-

00:41:53.040 --> 00:41:55.088
همش من حرف زدم. اون هیچی نگفت

00:41:55.200 --> 00:41:59.808
و فکر کنم واقعا

00:41:59.880 --> 00:42:03.930
،آخرین تجربه ی بزرگم از این دست
اون پاییز اتفاق افتاد

00:42:04.040 --> 00:42:06.008
در مانتاک لانگ آیلند

00:42:06.080 --> 00:42:09.687
و فقط 9 نفر بودیم، اغلب مرد

00:42:09.760 --> 00:42:12.809
و ملک دک اودان رو در مانتاک اجاره کرده بودیم

00:42:12.880 --> 00:42:16.043
و اونجا مانند هیثکلیف بود

00:42:16.120 --> 00:42:18.726
کاملا طبیعتی دست نخورده

00:42:18.800 --> 00:42:21.201
کاری که میخواستیم بکنیم این بود که میخواستیم

00:42:21.280 --> 00:42:23.647
شب هالووین رو

00:42:23.720 --> 00:42:26.041
به عنوان نقطه ی شروع حرکت به سمت چیزی قرار بدیم

00:42:26.120 --> 00:42:29.647
پس هر کدوممون برای دیگری
یک برنامه تدارک دید

00:42:29.720 --> 00:42:32.530
که به نوعی مرتبط با هالووین بود

00:42:32.600 --> 00:42:35.524
...ولی بزرگترین برنامه این بود که 3 نفر

00:42:35.600 --> 00:42:38.001
هر شب ناپدید میشدند

00:42:38.080 --> 00:42:40.481
و ما میدونستیم که اون 3 تا دارن
یک برنامه ی بزرگ رو آماده میکنن

00:42:40.560 --> 00:42:42.562
ولی نمیدونستیم که برنامشون چی بود

00:42:42.640 --> 00:42:46.850
و در نیمه شب هالووین
...زیر نور ماه، توی اون صخره ها

00:42:46.960 --> 00:42:50.726
به ما گفتن که روی بلند ترین صخره جمع بشیم
تا ما رو به یک جایی ببرن

00:42:50.800 --> 00:42:55.169
و ما اینکار رو کردیم
و منتظر شدیم و هوا هم خیلی سرد بود

00:42:55.240 --> 00:42:58.961
و بعد اون 3 تا هلن، بیل و فرد با یک پوشش سفید
ظاهر شدن

00:42:59.040 --> 00:43:03.090
یه چیزی از جنس ملافه تنشون بود
که ترسناک بود و نه خنده دار

00:43:03.200 --> 00:43:07.888
و اونا ما رو بردن به زیر زمین یک ساختمون نیمه سوخته

00:43:08.000 --> 00:43:12.085
و اونجا واسمون میز و نیمکت آماده کرده بودن

00:43:12.160 --> 00:43:17.326
و روی این میز کاغذ و مداد و مشروب بود

00:43:17.400 --> 00:43:22.691
و از ما خواسته بودن تا وصیت ناممون رو بنویسیم

00:43:22.760 --> 00:43:26.321
در واقع میخواستن که آخرین کلماتمون رو
برای این جهان روی کاغذ بنویسیم

00:43:26.400 --> 00:43:28.687
یا آخرین کلماتمون رو برای عزیزانمون بنویسیم

00:43:28.760 --> 00:43:31.445
و این خیلی کار سختیه

00:43:31.520 --> 00:43:35.047
فکر کنم یکی دو ساعت اونجا نشسته بودم

00:43:35.120 --> 00:43:38.522
و بعد یکی یکی ما رو میبردن بیرون

00:43:38.600 --> 00:43:40.602
و من آخرین نفر بودم

00:43:40.720 --> 00:43:43.121
وقتی نوبتم شد، چشمهام رو بستن

00:43:43.200 --> 00:43:45.407
و منو وادار به دویدن کردن

00:43:45.480 --> 00:43:49.644
و اونا یک انبار پیدا کرده بودن

00:43:49.720 --> 00:43:53.202
یک اتاق کوچیک که قبل ترها انبار ابزار آلات بود

00:43:53.280 --> 00:43:56.363
و من رو به اونجا بردن

00:43:56.440 --> 00:44:01.321
و اتاق پر از رنگ سفید زننده بود

00:44:01.400 --> 00:44:04.927
بعد بهم گفتن که لباسهام رو در بیارم
و هرچیزی که همراهم هست رو بهشون بدم

00:44:05.000 --> 00:44:07.446
من رو روی یک میز گذاشتن و شستند

00:44:07.520 --> 00:44:12.048
من یاد کمپ های مرگ و نیروهای مخفی پلیس افتاده بودم

00:44:12.160 --> 00:44:15.960
من نمیدونستم سر بقیه چی اومده
ولی بدون اختیار شروع به گریه کردم

00:44:16.040 --> 00:44:20.568
بعدش به من گفتن که بلند شم
و در حالی که برهنه بودم، از من عکس گرفتند

00:44:20.640 --> 00:44:23.450
و بعد چشمهام رو بستن و برهنه من
رو مجبور به دویدن توی اون جنگل ها کردن

00:44:23.560 --> 00:44:26.803
بعد به یک جور چادر رسیدیم
که کف اون با ملافه پوشیده شده بود

00:44:26.880 --> 00:44:28.928
...و همه ی ماها برهنه

00:44:29.000 --> 00:44:32.527
برای گرم شدن مجبور بودیم
بدن هامون رو به هم بچسبونیم

00:44:32.600 --> 00:44:34.762
یک ساعتی ما رو در اون شرایط رها کردن

00:44:34.840 --> 00:44:37.969
و بعد دوباره یکی یکی ماها رو از توی چادر بیرون آوردن

00:44:38.040 --> 00:44:40.042
چشم هامون رو بستن

00:44:40.120 --> 00:44:43.806
و احساس کردم که من رو روی یک برانکارد قرار دادن

00:44:43.880 --> 00:44:48.807
و خیلی آهسته من رو در دل جنگل حرکت میدادن

00:44:48.880 --> 00:44:54.683
و بعد احساس کردم که دارم داخل زمین فرو میرم

00:44:54.760 --> 00:44:58.481
در واقع اونا 6 تا قبر کنده بودن

00:44:58.560 --> 00:45:01.245
به عمق 8 فوت

00:45:01.320 --> 00:45:05.689
و بعد احساس کردم که دارن قطعاتی از چوب رو روم میذارن

00:45:05.760 --> 00:45:09.128
و والی نمیتونم بگم که چه حالی داشتم

00:45:09.200 --> 00:45:12.568
و بعد برانکارد رو توی قبر گذاشتن

00:45:12.640 --> 00:45:14.642
و بعد این چوب رو روی من گذاشتن

00:45:14.720 --> 00:45:17.200
و بعد تمام دارایی هام رو که ازم گرفته بودن
توی دستم قرار دادن

00:45:17.280 --> 00:45:20.090
...و یک نوع ملافه رو

00:45:20.160 --> 00:45:22.686
تا این حد بالای سرم کشیدن

00:45:22.760 --> 00:45:25.570
و بعد شروع کردن به خاک ریختن توی قبر من

00:45:26.880 --> 00:45:31.522
در نتیجه من این احساس رو داشتم که دارم زنده دفن میشم

00:45:33.600 --> 00:45:36.490
حدود نیم ساعتی در قبر بودم

00:45:36.560 --> 00:45:39.848
البته نمیدونم چقدر طول کشید

00:45:39.920 --> 00:45:42.491
انگار قیامت شده بود
و من رو از توی قبر درآوردن

00:45:42.560 --> 00:45:44.961
چشمامون رو باز کردن و ما
شروع کردیم به دویدن توی این جنگل ها

00:45:45.040 --> 00:45:49.489
و به یه آتیش رسیدیم
با موسیقی و نوشیدنی گرم

00:45:49.600 --> 00:45:51.682
و همگی تا طلوع رقصیدیم

00:45:51.760 --> 00:45:55.082
و وقتی که خورشید طلوع کرد

00:45:55.160 --> 00:45:58.164
قبر هامون رو پر کردیم

00:45:58.240 --> 00:46:00.925
و برگشتیم به نیویورک

00:46:04.000 --> 00:46:07.721
و اون آخرین تجربه ی بزرگم بود
دیگه تموم شد

00:46:07.800 --> 00:46:09.802
...متوجه شدم که

00:46:09.880 --> 00:46:12.565
دیگه نمیخوام همچین کارهایی بکنم

00:46:12.640 --> 00:46:17.123
یه جورایی احساس میکردم آروم شدم
مثل اون فصل از موبی دیک

00:46:17.200 --> 00:46:20.329
که دیگه بادی به بادبان ها نمیوزه

00:46:20.400 --> 00:46:23.165
و بعد زمستون گذشته بدون اینکه در موردش
زیاد فکر کنم

00:46:23.240 --> 00:46:27.529
رفتم به دیدن یکی از کسایی که میشناختم
و بهش گفتم برای کارگردانی یک نمایشنامه آماده ام

00:46:27.600 --> 00:46:30.046
در واقع اون سورپرایز شده بود

00:46:30.120 --> 00:46:33.647
که میدید ون وینکل مرحوم، همچنان زندس

00:46:39.280 --> 00:46:41.203
ممم

00:46:41.280 --> 00:46:43.328
خدای من

00:46:43.400 --> 00:46:45.289
نمیدونستم که اونا انقدر کوچیکند

00:46:48.120 --> 00:46:50.282
...میدونی

00:46:50.360 --> 00:46:53.204
من یجورایی کل این داستان ها رو نمیپذیرم
اگه بخوای واقعا نظرمو بدونی

00:46:53.280 --> 00:46:55.681
یعنی چی؟-
میدونی-

00:46:55.760 --> 00:46:57.728
من فکر میکردم که کی هستم؟

00:46:57.800 --> 00:47:02.488
این جور داستان ها مال شاهزاده های نازپروردس

00:47:02.560 --> 00:47:04.881
فکر میکردم که کی هستم؟
شاه ایران؟

00:47:04.960 --> 00:47:09.761
من واقعا برام سواله که چرا آدمایی مثل من
اصلا نمیتونند مثل آلبرت اسپیر باشند

00:47:09.840 --> 00:47:14.004
آلبرت اسپییر، معمار هیتلر-
چی؟-

00:47:14.120 --> 00:47:17.761
اخیرا خیلی راجع بهش فکر کردم
فکر میکنم که اونم

00:47:17.840 --> 00:47:20.923
و فکر میکنم که وقتش رسیده که منم مثل
اون دستگیر و محاکمه بشم

00:47:21.000 --> 00:47:22.604
چی داری میگی؟

00:47:22.720 --> 00:47:26.611
خب اون یه آدم تحصیل کرده، یک معمار
و یک هنرمند بود

00:47:26.680 --> 00:47:30.048
بنابراین فکر میکرد که قوانین معمولی زندگی
در مورد اون قابل اجرا نیست

00:47:32.720 --> 00:47:36.566
من احساس میکنم که همه ی کارهایی که کردم

00:47:36.640 --> 00:47:39.211
وحشتناکند، فقط وحشتناک

00:47:39.280 --> 00:47:42.250
خدای من، چرا؟

00:47:42.320 --> 00:47:46.928
این چند سال اخیر کلی مرگ و میر رو مشاهده کردم

00:47:47.000 --> 00:47:49.287
و فقط یک چیز هست که در مورد مرگ قطعیه

00:47:49.360 --> 00:47:51.840
که تو، تنهایی باهاش مواجه میشی
این به نظر خیلی قطعیه

00:47:51.920 --> 00:47:55.083
من متوجه شدم که آدمهای دور و بر تخت خوابت
هیچ معنی ای ندارند

00:47:55.160 --> 00:47:58.130
نقد آثارت هیچ معنی ای ندارند
هر چی که هست تو، تنهایی باهاش مواجه میشی

00:47:58.240 --> 00:48:02.290
بنابراین سوال اینه که وقتی من توی بستر
مرگم قرار گرفتم، چه جور آدمی خواهم بود؟

00:48:02.400 --> 00:48:05.244
و من شک دارم در مورد رفتار کسی که چند سال
...گذشته ی زندگیش رو

00:48:05.360 --> 00:48:07.283
مثل من زندگی کرده باشه

00:48:07.360 --> 00:48:09.966
چرا همچین احساسی داری؟

00:48:10.040 --> 00:48:14.523
چند ماه گذشته خیلی به من سخت گذشت

00:48:14.600 --> 00:48:18.525
سه نفر از اعضای خانوادم به طور همزمان در بیمارستان بودن

00:48:18.600 --> 00:48:20.523
و بعدش مادرم رو از دست دادم

00:48:20.640 --> 00:48:23.644
و بعد مارینا کمر درد گرفت و ما حسابی نگران شدیم

00:48:23.720 --> 00:48:26.929
الان احساس بی تجربگی میکنم

00:48:27.000 --> 00:48:30.163
شب ها خوابم نمیبره و اعصابم داغونه

00:48:30.240 --> 00:48:32.208
من تحت تاثیر همه چیز قرار میگیرم

00:48:32.280 --> 00:48:36.410
هفته ی گذشته یک کارگردان خوب نروژی
رو برای شام دعوت کرده بودم

00:48:36.480 --> 00:48:38.721
و از سالیان دور میشناختمش

00:48:38.800 --> 00:48:41.087
و کسیه که من براش کلی احترام قائلم

00:48:41.160 --> 00:48:44.323
و تمام مدت مهمونی داشتم به این فکر میکردم
که اون چقدر مغرور و خودپرسته

00:48:44.440 --> 00:48:46.841
یه آدم محافظه کار که فقط به تئاتر علاقه منده

00:48:46.920 --> 00:48:50.402
اون حرف میزد و حرف میزد
مادرش یک کمدین نروژی بود

00:48:50.520 --> 00:48:54.844
من فکر میکنم اونشب حدود 400 بار گفت که
...مادرش رو به خاطر میاره که

00:48:54.920 --> 00:48:58.129
و مدام داشت خاطرات مادرش رو تعریف میکرد

00:48:58.200 --> 00:49:01.090
این خاطرات رو 20 بار توی گذشته هم واسمون تعریف کرده بود

00:49:01.160 --> 00:49:03.845
حسابی هم داشت واسه خودش مینوشید

00:49:03.960 --> 00:49:06.042
خنده هاش هم وحشتناک بود

00:49:06.120 --> 00:49:09.727
میتونستم درد و پوچی رو توی خنده هاش بشنوم

00:49:09.840 --> 00:49:12.241
میدونی چون پسر همچون مادری بود، حسابی
آزار دهنده شده بود

00:49:12.320 --> 00:49:16.041
پس من خیلی محترمانه ازش خواستم که ما رو ترک کنه

00:49:16.120 --> 00:49:19.602
بهش گفتم که فردا صبح باید زود بیدار بشم
چون دیگه داشت دیوونمون میکرد

00:49:19.680 --> 00:49:22.081
انگار که اونشب توی خونه ی ما  اون آدم برای من مرد

00:49:22.160 --> 00:49:26.245
بعدش رفتم توی دستشویی و گریه کردم
چون احساس کردم که یک دوست رو از دادم

00:49:26.320 --> 00:49:28.527
و وقتی که اون رفت، من تلویزیون رو روشن کردم

00:49:28.600 --> 00:49:30.967
و یکی رو داشت نشون میداد که توی یک چیزی برنده شده بود

00:49:31.080 --> 00:49:34.562
یک جور مسابقه ی ورزشی بود
جایزش یدونه چک و یدونه بطری نقره ای بود

00:49:34.640 --> 00:49:37.120
و میدونی حسابی درگیر جایزه هاش بود

00:49:37.160 --> 00:49:40.369
بعد بطری رو گرفته بود جلوی صورتش، انگار که دماغشه

00:49:40.440 --> 00:49:42.681
اون اصلا به خبرنگاری که داشت ازش سوال میپرسید
گوش نمیداد

00:49:42.800 --> 00:49:46.320
و داشت به شکل منحوسی به دوستاش میخندید
وقتی داشتم نگاش میکردم به خودم گفتم

00:49:46.360 --> 00:49:50.410
عجب موش کثیف نحس و پوچ و وحشتناکی

00:49:50.480 --> 00:49:54.405
"بعدش گفتم :" این یارو، خود منم

00:49:54.480 --> 00:49:57.689
شب قبلش، بیستمین سالگرد ازدواجم بود

00:49:57.760 --> 00:49:59.967
و من شکیتا رو بردم تا برنامه ی
بیلی هالیدی رو ببینه

00:50:00.040 --> 00:50:03.601
آدمایی که اونجا کار میکردن، هیچ چیزی
راجع به بیلی هالیدی نمیدونستند

00:50:03.680 --> 00:50:07.287
همشون یک جور مارمولک روشن فکر بودن

00:50:07.440 --> 00:50:11.240
اکثر مدت برنامه من اونجا نشسته بودم و داشتم گریه میکردم

00:50:11.360 --> 00:50:14.170
بعد من احساس کردم که منم مثل اون مارمولک هام

00:50:14.280 --> 00:50:16.248
و تمام مدت زندگیم رو داشتم تظاهر میکردم

00:50:16.320 --> 00:50:19.164
و حتی شجاعت این رو که تبدیل به
بیل هالیدی بشم هم، نداشتم

00:50:19.240 --> 00:50:23.131
احساس کردم که دیگه کارم تموم شده

00:50:23.200 --> 00:50:25.885
احساس کردم که کل زندگیم رو تلف کردم

00:50:29.360 --> 00:50:33.285
چطور میتونی همچین چیزی بگی؟

00:50:33.360 --> 00:50:35.328
...یعنی

00:50:42.960 --> 00:50:48.649
من الان اوضاع روحیم آشفتس والی

00:50:48.720 --> 00:50:51.803
ولی از وقتی برگشتم خونه
احساس میکنم که دنیای ما

00:50:51.880 --> 00:50:54.326
به شدت آزار دهندست

00:50:54.400 --> 00:50:57.324
هفته ی پیش یه سر رفتم تئاتر

00:50:57.400 --> 00:50:59.607
وقتی وارد شدم، همه به من سلام کردن

00:50:59.720 --> 00:51:02.610
چون من همه رو میشناسم و
اونا هم منو خوب میشناسن

00:51:02.680 --> 00:51:06.526
!!هفت هشت نفرشون به من گفتن
که چقدر سرحال به نظر میرسم

00:51:06.600 --> 00:51:10.161
ولی یک خانمی بود که مسئول انتخاب بازیگرا بود
اون گفتش

00:51:10.240 --> 00:51:12.242
خدای من چرا انقدر گرفته اید؟
مشکلی پیش اومده؟

00:51:12.320 --> 00:51:15.324
ما شروع کردیم به صحبت کردن
و من چیزهای مختلفی رو باهاش مطرح کردم

00:51:15.400 --> 00:51:19.405
اون ناگهان شروع کرد به گریه کردن
...به خاطر عمه ی 80 سالش

00:51:19.480 --> 00:51:23.724
که اونم به خاطر یه مشکل به بیمارستان مراجعه
کرده بود و درمان شده بود

00:51:23.800 --> 00:51:27.327
ولی ظاهرا پرستار عمه اش بی دقتی میکنه
و گارد محافظ تخت رو بالا نمیاره

00:51:27.400 --> 00:51:30.529
و عمه اش هم از روی تخت میافته و الان
کاملا فلج شده

00:51:30.600 --> 00:51:33.001
ما داشتیم کلا راجع به بیمارستان ها صحبت میکردیم

00:51:33.080 --> 00:51:36.368
...حالا این زن

00:51:36.440 --> 00:51:38.807
چون این اتفاق اخیرا واسش افتاده بود

00:51:38.880 --> 00:51:42.362
میتونست وضعیت من رو کامل ببینه-
آها-

00:51:42.440 --> 00:51:44.522
البته اون از ماجراجویی های من خبر نداشت

00:51:44.600 --> 00:51:47.206
ولی بقیه ی افراد انگار کلاهم رو یا پیرهنم رو میدیدند

00:51:47.280 --> 00:51:49.248
یا اینکه چقدر کلاهم به پیرهنم میاد

00:51:49.320 --> 00:51:51.209
به خاطر همین میگفتن که من سرحال به نظر میام

00:51:51.280 --> 00:51:54.602
اونا دارن توی یک دنیای وارونه ی خیالی زندگی میکنند

00:51:54.680 --> 00:51:57.968
اونا دیگه نگاه نمیکنند
این واسه من خیلی عجیبه

00:51:58.040 --> 00:52:01.283
...به خاطر اینه که اونا فقط چیزهایی رو میدیدند

00:52:01.360 --> 00:52:04.762
که میخواستن ببینن
جزئیات کوچیک رو میدیدند

00:52:07.800 --> 00:52:12.362
دقیقا مثل اتفاقی بود که قبل از مرگ مادرم افتاد

00:52:12.480 --> 00:52:14.881
وقتی رفتیم بیمارستان تا مادرم رو ببینیم

00:52:14.960 --> 00:52:17.406
و رفتم داخل اتاقش

00:52:17.480 --> 00:52:22.008
و من زنی رو دیدم که شرایطش مشابه شرایط بازماندگان
اردوگاه های مرگ نازی بود

00:52:22.080 --> 00:52:25.801
بعد رفتم بیرون تا پدرم رو آروم کنم

00:52:25.880 --> 00:52:30.010
به خاطر مشکل دست مادرم، یک متخصص باید اون رو ویزیت میکرد

00:52:30.080 --> 00:52:32.924
،متخصص بعد از اینکه مادرم رو ویزیت کرد
خیلی خوشحال پیش ما اومد

00:52:33.000 --> 00:52:36.721
و گفتش که شما الان باید خیلی خوشحال باشید

00:52:36.840 --> 00:52:40.401
چون مشکل دستش اصلا جدی نیست

00:52:40.480 --> 00:52:45.407
اون فقط دست مادرم رو دید
تمام چیزی که دید، دست مادرم بود

00:52:45.480 --> 00:52:49.963
اینم یک آدم دیگس که داره توی یک رویا زندگی میکنه

00:52:50.040 --> 00:52:52.520
...که تازه یک جور قاتل هم هست

00:52:52.600 --> 00:52:54.841
که داره یک جور قتل خانوادگی هم انجام میده

00:52:54.920 --> 00:52:58.129
به خاطر اینکه وقتی اون حرف رو به ما زد
ماها رو از لحاظ روحی کشت

00:52:58.200 --> 00:53:00.282
چون ما رو وارد دنیای خیالی خودش کرد

00:53:00.360 --> 00:53:03.728
جایی که ما ترسیدیم و سردرگم شدیم

00:53:03.840 --> 00:53:07.162
به خاطر اینکه لحظاتی قبل ما مادرمون رو دیدیم
که تقریبا مرده بود

00:53:07.240 --> 00:53:11.768
و حالا این متخصص میاد و به ما میگه که
همه چیز روبراهه

00:53:11.840 --> 00:53:14.571
اونا داشتن پدرم رو دیوونه میکردن

00:53:14.680 --> 00:53:17.763
یک مرد 82 ساله و احساساتی رو در نظر بگیر

00:53:17.880 --> 00:53:20.929
و اگه تو فقط برای یک لحظه فردی رو ببینی که داره میمیره

00:53:21.000 --> 00:53:24.004
...و نمیخوای که اون فرد رو از دست بدی
ولی ناگهان این متخصص ظاهر میشه

00:53:24.080 --> 00:53:26.082
...و میگه که همه چیز روبراهه

00:53:26.160 --> 00:53:28.811
میدونی، این دیوونت میکنه

00:53:28.880 --> 00:53:32.646
آره منظورت رو میفهمم-
منظورم اینه که دکتر اصلا مادرم رو ندید-

00:53:32.720 --> 00:53:35.246
و اون آدم های توی تئاتر هم من رو ندیدن

00:53:35.320 --> 00:53:38.369
ماها داریم توی یک جور مه قدم برمیداریم

00:53:38.440 --> 00:53:42.570
من فکر میکنم که هممون در خلسه هستیم
مثل زامبی ها اینور اونور میریم

00:53:42.640 --> 00:53:46.326
من فکر میکنم که اصلا از خودمون
و یا واکنشمون نسبت به مسائل شناختی نداریم

00:53:46.400 --> 00:53:49.244
مثل ربات های فاقد هوش، تمام روز رو در حالت حرکتیم

00:53:49.320 --> 00:53:52.449
در عین حال اینهمه خشم و نگرانی و مصیبت هم وجود داره

00:53:52.520 --> 00:53:54.648
که داره در درونمون رشد میکنه

00:53:54.720 --> 00:53:57.041
درسته، داره مدام بیشتر میشه

00:53:57.120 --> 00:54:00.442
و بعد به شکل نامناسبی نمایان میشه

00:54:01.920 --> 00:54:04.605
یادم میاد هنگامی که این نمایشنامه رو بازی میکردم

00:54:04.720 --> 00:54:06.688
بر اساس نمایش مرشد و مارگاریتا
اثر بلگاکف

00:54:06.760 --> 00:54:09.161
و من نقش گربه رو داشتم

00:54:09.240 --> 00:54:11.686
ولی لباس من آماده نشده بود

00:54:11.760 --> 00:54:15.401
یعنی تا شب اولین اجرا، من لباسم رو ندیده بودم

00:54:15.520 --> 00:54:19.127
مخصوصا سر گربه، اصلا فرصت نکرده بودم اونو امتحان کنم

00:54:19.200 --> 00:54:22.761
...و فکر کنم 4 تا دیگه از بازیگرها اومدن پیش من

00:54:22.840 --> 00:54:25.446
و یک چیزایی بهم گفتن که من احساس کردم

00:54:25.520 --> 00:54:27.522
میخوان منو نابود کنن

00:54:27.600 --> 00:54:31.446
...یکیشون گفت:" خب این کله

00:54:31.520 --> 00:54:34.046
کاملا قدرت شنواییت رو تحت تاثیر قرار میده

00:54:34.120 --> 00:54:37.203
ممکنه که دیالوگ ها رو کاملا متفاوت بشنوی

00:54:37.280 --> 00:54:39.521
که این خیلی آزار دهندس

00:54:39.600 --> 00:54:42.843
یکبار در یکی از اجراها
من باید گوش هام رو میپوشوندم

00:54:42.920 --> 00:54:46.561
"و دیگه نمیتونستم هیچ چیزی بشنوم

00:54:46.640 --> 00:54:50.361
یکی دیگه گفت:" هنگامی که یک کلاه روی صحنه
...سرم میکنم

00:54:50.440 --> 00:54:52.442
"میخوام غش کنم

00:54:52.520 --> 00:54:55.444
تمام اون گفته ها پر از خصومت بود

00:54:55.600 --> 00:54:59.047
به خاطر اینکه اگه میخواستم به اونا گوش بدم
اصلا دیگه اون شب نباید روی صحنه میرفتم

00:54:59.120 --> 00:55:01.930
یا باعث میشد که چیزی نشنوم یا غش کنم

00:55:02.000 --> 00:55:03.968
ولی این خصومت کاملا ناخواسته بود

00:55:04.040 --> 00:55:06.042
چون در حقیقت اون افراد از من خوششون میومد

00:55:06.120 --> 00:55:09.567
...اون خصومت فقط یک جور احساسی بود

00:55:09.640 --> 00:55:12.530
که از یک تجربه ی قبلی در من باقی مونده بود

00:55:12.600 --> 00:55:16.002
به خاطر اینکه در جامعه ی امروزمون

00:55:16.080 --> 00:55:19.323
...میتونیم احساساتمون رو

00:55:19.400 --> 00:55:21.562
فقط به شکل عجیب و غیر مستقیم بیان کنیم

00:55:21.640 --> 00:55:24.086
اگه مستقیما اونا رو ابراز کنی
همه دیوونه میشن

00:55:24.160 --> 00:55:27.369
خب، آیا تو احساست رو در مورد چیزهایی که اونها
بهت گفتن بیان کردی؟

00:55:27.440 --> 00:55:31.490
نه، من اصلا نمیدونستم چه احساسی دارم
تا اینکه بعدا دوباره به اون شب فکر کردم

00:55:31.560 --> 00:55:34.962
...توی همچین شرایطی

00:55:35.040 --> 00:55:37.281
...حتی اگه میدونستم چه احساسی داشتم

00:55:37.360 --> 00:55:40.091
ممکن بود اگه خیلی دلخور میشدم  مثلا میگفتم

00:55:40.160 --> 00:55:44.006
این واقعا خیلی جالبه

00:55:44.080 --> 00:55:47.801
و من احتملا همونطور که گفتی امشب میخوام غش کنم

00:55:47.880 --> 00:55:50.770
من خودمم اینطوریم

00:55:50.840 --> 00:55:54.208
ما نمیتونیم رک باشیم، در نتیجه بی ربط ترین چیزها رو میگیم

00:55:54.280 --> 00:55:57.489
چند هفته بعد از مرگ مادرم، شبی رو به خاطر میارم

00:55:57.560 --> 00:55:59.483
که خیلی اوضاعم داغون بود

00:55:59.560 --> 00:56:01.722
و با 3 تا از دوست های نزدیکم قرار شام داشتم

00:56:01.800 --> 00:56:03.768
که 2 تاشون مادرم رو خوب میشناختن

00:56:03.880 --> 00:56:06.451
و هر 3 تاشون خیلی وقت بود منو میشناختن

00:56:06.520 --> 00:56:09.330
...کل اون شام رو من بدون اینکه بتونم

00:56:09.400 --> 00:56:11.368
...حتی برای لحظه ای

00:56:11.440 --> 00:56:13.681
البته من همچین عصر دلتنگ کننده ای رو نمیخواستم

00:56:13.760 --> 00:56:16.650
اینکه بشینم و راجع به مشکلات شخصیم صحبت کنم

00:56:16.720 --> 00:56:18.370
اصلا نمیخواستم

00:56:18.440 --> 00:56:20.647
ولی هیچ کسی نمیتونست بگه

00:56:20.720 --> 00:56:23.564
واقغا بابت مادرت متاسفم یا اینکه حالت خوبه؟

00:56:23.680 --> 00:56:27.002
انگار هیچ اتفاقی نیافتاده بود و ما داشتیم میگفتیم و میخندیدیم

00:56:27.080 --> 00:56:29.082
من حسابی قاطی کردم

00:56:29.160 --> 00:56:31.731
یکی از این دوستام به مردی اشاره کرد که
من خیلی ازش خوشم نمیومد

00:56:31.800 --> 00:56:35.646
و من شروع به داد و فریاد کردم راجع به اینکه
چطور جسدش توی رودخونه ی برانکس پیدا شد

00:56:35.760 --> 00:56:39.890
...و اینکه چطور آلتش رو بر اثر سوزاک از دست داده بود و

00:56:40.040 --> 00:56:44.682
و وقتی رسیدم خونه متوجه شدم که منم نتونستم
بحث رو به نقطه ی مطلوبم هدایت کنم

00:56:44.760 --> 00:56:46.285
آره

00:56:46.360 --> 00:56:50.410
اگه یک همچین موقعیتی رو توی یک خونه ی تبتی تصور کنی

00:56:50.480 --> 00:56:53.484
اونا اصلا نمیتونن همچین موضوعی رو هضم کنن

00:56:53.560 --> 00:56:56.006
یک همچین حرف های غیر مستقیمی براشون عجیبه

00:56:56.120 --> 00:57:00.011
اگه 4 تا تبتی رو تصور کنی که یکیشون یکی از
عزیزانش رو از دست داده بود

00:57:00.080 --> 00:57:04.722
...و اونا کل اون عصر رو

00:57:04.800 --> 00:57:07.041
میدونی، تبتی ها به این موضوع نگاه میکنن

00:57:07.120 --> 00:57:10.169
و رفتار ما رو غیر قابل تصور میدونن

00:57:10.280 --> 00:57:12.647
ولی برای ما این رفتار طبیعیه-
درسته-

00:57:12.720 --> 00:57:16.486
احتمالا آفریقایی ها در نتیجه ی مکالمه ی غیر مستقیم ما
با نیزه هاشون به ما حمله میکردن

00:57:16.560 --> 00:57:18.528
چون این موضوع اون ها رو دیوونه میکنه

00:57:18.600 --> 00:57:21.126
اونا فکر میکردند که ما حیوانات خطرناکی هستیم

00:57:21.240 --> 00:57:25.040
درسته-
این رفتار ما کاملا غیر طبیعیه-

00:57:25.120 --> 00:57:27.282
چیزی کم و کسر ندارید؟

00:57:27.360 --> 00:57:29.283
عالیه-
بله-

00:57:33.440 --> 00:57:35.681
ولی این میشه یک عصر خیلی معمولی برای ما

00:57:35.760 --> 00:57:39.890
ما همیشه توی مهمونی هامونم همینطوریم

00:57:39.960 --> 00:57:43.043
این عصرها همش مثل یک کابوسه

00:57:43.120 --> 00:57:45.566
چون مردم دارن به شکل استعاری صحبت میکنن

00:57:45.680 --> 00:57:49.924
همه به نوعی توی این مه غلیظ نمادها و نا آگاهی ها
غرق شدن

00:57:50.000 --> 00:57:52.401
هیچ کسی چیزی رو که واقعا فکر میکنه، بیان نمیکنه

00:57:52.480 --> 00:57:57.486
بعد مردم یک جور اصطلاحات طنزی دارن
که مثل یک کد مخفیه

00:57:57.560 --> 00:57:59.961
...درسته، چیزی که اغلب توی این مهمونی ها اتفاق میافته

00:58:00.080 --> 00:58:04.483
اینه که همه شروع به خیال پردازی های دیووانه وار میکنند

00:58:04.560 --> 00:58:07.689
و همه با هم شروع به صحبت میکنن و مثلا میگن

00:58:07.760 --> 00:58:11.651
عالی نمیشد اگه فرانک سیناترا و خانم نیکسون و فلانی و فلانی

00:58:11.720 --> 00:58:14.246
توی یک جور وضعیتی قرار میگرفتن

00:58:14.320 --> 00:58:17.722
میدونی همیشه با آدم های معروف و همیشه به شکلی مضحک

00:58:17.800 --> 00:58:20.406
یا همه راجع به یک اتفاق وحشتناک صحبت میکنن

00:58:20.480 --> 00:58:25.008
مثل مرگ اون دختر در ماشین با تد کندی

00:58:25.080 --> 00:58:27.560
و بعدش هم هرهر میخندن

00:58:27.640 --> 00:58:30.086
واقعا خارق العادس و باورنکردنیه

00:58:30.160 --> 00:58:35.291
این تنها روشیه که موضوعات بیان میشن
در درون این جوک های دیوانه کننده

00:58:35.360 --> 00:58:38.603
به خاطر همینه که من هیچوقت نمیفهمم توی مهمونی ها چه خبره

00:58:38.680 --> 00:58:41.889
من همیشه کاملا سردرگمم

00:58:41.960 --> 00:58:46.727
دبی یکبار بعد از این مدل مهمونی های نیویورکی گفت

00:58:46.800 --> 00:58:49.121
که انگار یک مسافت طولانی تری رو سفر کرده

00:58:49.200 --> 00:58:52.682
که از شهر زادگاهش، شیکاگو

00:58:52.760 --> 00:58:54.762
به نیویورک اومده

00:58:54.840 --> 00:58:57.889
نسبت به مادربزرگش که

00:58:57.960 --> 00:59:00.645
از روسیه مهاجرت کرده به شیکاگو

00:59:00.720 --> 00:59:03.041
من فکر میکنم این درسته

00:59:04.160 --> 00:59:06.811
این میتونه یکی از دلایلی باشه
که ما نمیدونیم اوضاع از چه قراره

00:59:06.880 --> 00:59:08.803
و وقتی توی یک مهمونی هستیم

00:59:08.880 --> 00:59:11.804
حسابی سرمون شلوغه
چون مشغول نقش بازی کردن هستیم

00:59:11.880 --> 00:59:13.166
آها

00:59:13.240 --> 00:59:16.687
این یکی از دلایلی بود که باعث شد
گرتافسکی تئاتر رو رها کنه

00:59:16.760 --> 00:59:20.924
اون احساس کرد که دیگه همه ی مردم
توی زندگی روزمرشون هم دارن نقش بازی میکنن

00:59:21.000 --> 00:59:23.685
و این باعث میشه که تئاتر به یک موضوع غیر ضروری تبدیل بشه

00:59:23.760 --> 00:59:25.683
و این به نوعی ناپسنده

00:59:25.760 --> 00:59:28.001
ها

00:59:28.080 --> 00:59:30.811
به نظرت عجیب نیست که اکثر پزشک ها

00:59:30.920 --> 00:59:33.605
تمام انتظاری که ما از یک پزشک داریم رو براورده میکنن؟

00:59:33.680 --> 00:59:37.207
وقتیکه یک تروریست رو توی تلویزیون میبینی
اون کاملا شبیه یک تروریسته

00:59:37.280 --> 00:59:39.806
ما دردنیایی زندگی میکنیم که پدرها

00:59:39.880 --> 00:59:42.087
یا افراد مجرد یا هنرمندها

00:59:42.160 --> 00:59:44.367
همشون دارن انتظارات دیگران رو

00:59:44.440 --> 00:59:48.490
از اینکه یک پدر یا یک فرد مجرد یا یک هنرمند
چطور باید باشند، برآورده میکنن

00:59:48.560 --> 00:59:51.325
اون ها طوری رفتار میکنن که انگار دقیقا میدونن
که چطور باید ظاهر بشن

00:59:51.440 --> 00:59:53.363
در تمامی لحظات

00:59:53.440 --> 00:59:55.522
و به نظر میرسه که کاملا هم به خودشون اعتماد دارن

00:59:55.600 --> 00:59:58.080
البته به صورت شخصی، مردم کاملا با خودشون درگیرند

00:59:58.160 --> 00:59:59.366
آره

00:59:59.440 --> 01:00:01.647
اونا نمیدونن که باید با زندگیشون چکار کنن

01:00:01.720 --> 01:00:03.881
همه دارن این کتاب های رمز موفقیت رو میخونن-
راست میگی-

01:00:03.920 --> 01:00:06.491
اون کتابها واقعا جالبند، چون نشون میدن

01:00:06.560 --> 01:00:09.484
که ما چقدر به شدت کنجکاویم تا درمورد زندگی
بقیه ی افرادی که

01:00:09.560 --> 01:00:11.528
توی زندگیشون موفقند، اطلاعات کسب کنیم

01:00:11.600 --> 01:00:14.365
...حتی با بازی کردن نقش اون افراد در زندگیمون

01:00:14.440 --> 01:00:17.444
ما فقط داریم حقیقت خودمون رو از دیگران مخفی میکنیم

01:00:17.520 --> 01:00:20.126
ما در زندگیمون کاملا دیگران رو نادیده میگیریم

01:00:20.200 --> 01:00:22.407
ما اغلب چیزهایی رو که دوست داریم بدونیم، نمیدونیم

01:00:22.480 --> 01:00:24.482
حتی در مورد نزدیک ترین دوستانمون

01:00:24.560 --> 01:00:26.483
...میدونی

01:00:26.600 --> 01:00:29.120
فرض کن که در شرایط بدی قرار گرفتی

01:00:29.160 --> 01:00:32.562
خب تو قاعدتا دوست داری بدونی که آیا بقیه ی
دوستات هم همچین شرایطی رو تجربه کردن یا نه

01:00:32.640 --> 01:00:34.642
ولی شهامت پرسیدن رو از هم دیگه نداریم

01:00:34.720 --> 01:00:37.121
این دقیقا یعنی اینکه از دوستت بخوای تا نقشش رو فراموش کنه

01:00:37.200 --> 01:00:40.647
ما هیچ ارزشی برای دنبال کردن واقعیت قائل نیستیم

01:00:40.720 --> 01:00:44.361
منظورم اینه که این تاکید عجیبی که امروزه

01:00:44.440 --> 01:00:46.408
روی شغلهامون میکنیم

01:00:46.480 --> 01:00:51.122
ناخواسته باعث میشه که دنبال کردن واقعیت
اهمیت خودشو از دست بده

01:00:51.200 --> 01:00:55.888
به خاطر اینکه اگه زندگیت حول این موضوع
نظم پیدا کنه که میخوای توی کارت موفق بشی

01:00:55.960 --> 01:01:01.046
دیگه واست مهم نیست که دنبال چی میری یا
چه چیزهایی رو میخوای تجربه کنی

01:01:01.120 --> 01:01:04.408
دیگه ذهنت نسبت به آینده بسته میشه

01:01:04.480 --> 01:01:07.404
انگار خلبان اتوماتیک مغزت رو فعال کردی

01:01:07.480 --> 01:01:10.882
دقیقا مثل دکتر مادرت، اونم خلبان اتوماتیکش فعال بود

01:01:10.960 --> 01:01:13.167
...وقتی که داشت مادرت رو معاینه میکرد

01:01:13.240 --> 01:01:15.720
و دیگه کلا نتونست بجز دست مادرت چیز دیگه ای رو ببینه

01:01:15.800 --> 01:01:19.771
درسته، ذهن ما متمرکز شده روی این اهدافی که

01:01:19.840 --> 01:01:21.808
اون اهداف واقعیت نیستند

01:01:21.880 --> 01:01:25.282
...میدونی

01:01:25.360 --> 01:01:29.729
اون اهداف همشون رویان
و قسمتی از زندگی خیالی ما هستند

01:01:29.800 --> 01:01:33.361
بعضی وقت ها خیلی مسخرست

01:01:33.440 --> 01:01:37.126
که همه واسه خودشون یک هدف هایی دارند

01:01:37.200 --> 01:01:41.489
به نوعی خیلی پوچه وقتی در نظر بگیری
که اصلا اهمیتی نداره که هر کسی چه خواسته ای داره

01:01:41.560 --> 01:01:44.040
و چون تمام تمرکزشون روی اهدافشونه

01:01:44.120 --> 01:01:47.124
در هر لحظه از زندگیشون طبق یک قانونی زندگی میکنن

01:01:47.200 --> 01:01:50.363
دقیقا مثل اون دوست نروژیم که مدام داستان های
تکراری تعریف میکرد

01:01:50.440 --> 01:01:53.011
درسته-
زندگی تبدیل به یک عادت میشه-

01:01:53.080 --> 01:01:55.287
و امروزه اینطوره

01:01:55.360 --> 01:01:57.488
اتفاقاتی مثل وقتیکه

01:01:57.560 --> 01:02:00.325
مارلون براندو اون زن سرخپوست رو به جای خودش به
مراسم اسکار فرستاد

01:02:00.400 --> 01:02:02.323
به ندرت رخ میده
و همه رو دیوانه میکنه

01:02:02.400 --> 01:02:04.846
به ندرت اتفاقات غیر قابل انتظار رخ میدن

01:02:04.920 --> 01:02:07.969
و اگه تو، طبق یک قانون و عادت زندگی کنی

01:02:08.040 --> 01:02:10.850
دیگه اصلا زندگی نمیکنی

01:02:10.920 --> 01:02:13.605
در زبان سانسکریت
ریشه ی فعل بودن

01:02:13.680 --> 01:02:16.001
فعل رشد کردنه
یا فعل باعث رشد شدنه

01:02:16.080 --> 01:02:18.003
ها

01:02:21.400 --> 01:02:23.323
راک رو میشناسی؟-
کی؟-

01:02:23.400 --> 01:02:25.482
خب

01:02:25.560 --> 01:02:27.562
اون یک آدم فوق العاده بود

01:02:27.680 --> 01:02:29.967
اون یکی از موسس های فیندهورن بود

01:02:30.040 --> 01:02:34.329
و بزرگترین ریاضیدان اسکاتلند بود

01:02:34.400 --> 01:02:36.926
و یکی از بزرگترین ریاضیدانان قرن بود

01:02:37.000 --> 01:02:42.166
و به خودش افتخار میکرد چون هیچ رویایی رو
توی زندگیش نمی پذیرفت

01:02:42.240 --> 01:02:44.891
...بدون هر نوع خیال یا آرزویی

01:02:44.960 --> 01:02:49.363
هیچ چیزی بین اون و درک دقیقش از ریاضیات نبود

01:02:49.480 --> 01:02:53.485
و یک روز توی 55 سالگیش وقتی داشت
توی باغ های ادینبورو قدم میزد

01:02:53.560 --> 01:02:56.404
یکی از خدایان مزارع رو ملاقات میکنه

01:02:56.480 --> 01:03:00.087
و اون خدای گوسفندها خیلی تعجب کرده بود
چون فقط اونها میتونن آدما رو ببینن

01:03:00.160 --> 01:03:02.845
و انسانهای خیلی قلیلی میتونن اونا رو ببینن

01:03:02.920 --> 01:03:05.571
اون موجودات افسانه ای رو میشناسی؟

01:03:05.640 --> 01:03:07.563
گوزن نیستن-
اوه-

01:03:07.640 --> 01:03:10.928
تو هم بهشون میگی رب النوع مزارع؟-
من فکر میکردم که منظورت بچه ی گوزنه-

01:03:11.040 --> 01:03:14.249
...آره، یه جورایی شبیه گوزن هستند

01:03:14.320 --> 01:03:16.891
...با یک جور شاخ-
آره درسته-

01:03:16.960 --> 01:03:20.407
بنابراین اون با اونا ملاقات کرد

01:03:20.480 --> 01:03:22.767
و یک نوع مکالمه رو شروع کرد

01:03:22.840 --> 01:03:25.684
و هر بعد ازظهر تعداد بیشتری از این موجودات به ملاقاتش میومدن

01:03:25.760 --> 01:03:27.683
و اون با اونها صحبت میکرد

01:03:27.800 --> 01:03:31.088
و بعد از یه مدت که اون موجودات
اون رو خوب شناختن

01:03:31.200 --> 01:03:33.680
ازش پرسیدن که آیا دوست داره
با خدای جنگل ملاقات کنه

01:03:33.760 --> 01:03:35.888
چونکه خدای جنگل میخواست باهاش ملاقات کنه

01:03:35.960 --> 01:03:38.042
البته خدای جنگل میترسید که باعث وحشتش بشه

01:03:38.120 --> 01:03:40.726
به خاطر اینکه از درک غلط مسیحی ها
نسبت به خدایای جنگل آگاه بود

01:03:40.800 --> 01:03:44.407
به خاطر اینکه اونها این خدا رو  شیطانی میدونستند
که البته اون اصلا شیطانی نیست

01:03:44.480 --> 01:03:47.450
ولی راک مشتاق به ملاقات بود
و در نتیجه این ملاقات اتفاق افتاد

01:03:47.520 --> 01:03:50.251
و خدای جنگل به طور غیر مستقیم
اون رو به سفری فرستاد

01:03:50.320 --> 01:03:54.689
که اون با آدمهای دیگه ای ملاقات کرد
و فیندهورن رو بوجود آوردن

01:03:54.760 --> 01:03:57.889
ولی راک تمرین های خاصی رو انجام میداد

01:03:57.960 --> 01:04:01.089
مثلا چون راست دست بود

01:04:01.160 --> 01:04:03.481
یک روز همه ی کارهاشو با دست چپش میکرد

01:04:03.560 --> 01:04:06.325
غذا خوردن، نوشتن، باز کردن در

01:04:06.400 --> 01:04:09.165
برای اینکه زندگیش رو از حالت یک عادت خارج کنه

01:04:09.280 --> 01:04:11.851
به خاطر اینکه خطر بزرگی که احساس میکرد

01:04:11.920 --> 01:04:15.242
این بود که به یک حالت نا آگاهی دچار بشه
به خاطر عادت هاش

01:04:15.320 --> 01:04:19.848
اون تمرین های ساده ای داشت که خودش اختراع کرده بود

01:04:19.960 --> 01:04:24.124
فقط به این خاطر
که ببینه، احساس کنه و به خاطر بیاره

01:04:24.200 --> 01:04:26.168
چون هر کس باید همچین چیزی رو یاد بگیره

01:04:26.240 --> 01:04:29.244
قبل ترها واجب نبود
ولی امروزه باید یک همچین چیزی رو یاد بگیری

01:04:29.320 --> 01:04:31.402
مثلا آیا واقعا گرسنه ای؟

01:04:31.480 --> 01:04:34.563
...یا اینکه داری غذا میخوری

01:04:34.680 --> 01:04:36.887
چون به اینکار عادت کردی؟

01:04:36.960 --> 01:04:39.611
منظورم اینه که چون میتونی اینکار رو انجام بدی
پس انجامش میدی

01:04:39.680 --> 01:04:41.648
حالا چه گرسنه باشی، چه نباشی

01:04:41.720 --> 01:04:44.564
اگه به مرکز مدیتیشن بودایی ها بری

01:04:44.640 --> 01:04:47.086
اونا مجبورت میکنن که هر لقمه از غذات رو بچشی

01:04:47.160 --> 01:04:50.846
بنابراین ناهارت دو ساعت طول میکشه
و غذا خوردن به یک چیز وحشتناک تبدیل میشه

01:04:50.920 --> 01:04:54.367
ولی آگاهی که غذات چه مزه ای میده

01:04:54.440 --> 01:04:57.683
اگه فقط از روی عادت غذا بخوری
پس اصلا مزه ی غذا رو متوجه نمیشی

01:04:57.760 --> 01:05:00.650
و نسبت به واقعیتی که داره برات اتفاق میافته آگاهی نداری

01:05:00.720 --> 01:05:02.802
دوباره وارد دنیای خیالات شدی

01:05:02.880 --> 01:05:06.362
تو فکر میکنی که ما توی این دنیای خیالات
...زندگی میکنیم

01:05:06.440 --> 01:05:09.842
چون هر روز کلی کارهایی میکنیم
...که روی ما اثر میذارن

01:05:09.920 --> 01:05:13.322
و ما ازشون آگاه نیستیم؟

01:05:13.400 --> 01:05:17.769
به خاطر میارم کریسمس گذشته

01:05:17.840 --> 01:05:21.003
به من و دبی یک پتوی برقی هدیه دادن

01:05:21.080 --> 01:05:25.847
...این واسه ما، یک قدم بزرگ رو به جلو بود

01:05:25.920 --> 01:05:30.528
نسبت به شیوه ی قبلی زندگیمون
و فوق العاده بود

01:05:30.600 --> 01:05:34.002
ولی داشتن و نداشتن همچین پتویی خیلی متفاوته

01:05:34.080 --> 01:05:37.004
و بعضی وقت ها از خودم میپرسم
که این پتو چه خدمتی به من میکنه؟

01:05:37.120 --> 01:05:40.681
من دیگه به شیوه ی گذشته نمیخوابم

01:05:40.760 --> 01:05:42.683
معلومه

01:05:42.760 --> 01:05:45.684
و دیگه خواب هایی هم که میبینم
یه جورایی فرق کردن

01:05:45.760 --> 01:05:48.604
و صبح ها که از خواب پا میشم
یه احساس دیگه ای دارم

01:05:49.720 --> 01:05:53.202
من هرگز از یک چیزی مثل
پتوی برقی استفاده نمیکنم

01:05:53.280 --> 01:05:58.047
چون ممکنه برق منو بگیره
نه من اصلا به تکنولوژی اعتماد ندارم

01:05:58.120 --> 01:06:01.761
ولی والی نکته ی اصلی اینجاست
...که این پتو یک جور راحتیه

01:06:01.840 --> 01:06:04.969
که تو رو از واقعیت جدا میکنه
به شکلی خیلی مستقیم

01:06:05.080 --> 01:06:07.811
...یعنی-
...منظورم اینه که اگه اون پتو رو نداشتی-

01:06:07.880 --> 01:06:10.611
و آپارتمانت سرد میشد
باید یک پتوی دیگه روی خودت مینداختی

01:06:10.680 --> 01:06:14.127
یا چندتا لباس دیگه روی پتوت مینداختی

01:06:14.240 --> 01:06:16.402
در اونصورته که متوجه میشی هوا سرده

01:06:16.480 --> 01:06:18.721
و این تو رو با بقیه ی چیزها مرتبط میکنه

01:06:18.800 --> 01:06:22.361
و این احساس دلرحمی در تو بوجود میاد
که آیا فردی که کنارت هم خوابیده سردشه؟

01:06:22.440 --> 01:06:24.568
آیا افراد دیگه ای هم هستن که توی
کره ی زمین سردشونه؟

01:06:24.640 --> 01:06:27.120
!عجب شب سردی
!من سرما رو دوست دارم

01:06:27.200 --> 01:06:30.647
!هیچوقت نفهمیدم که پتو نمیخوام
!سرد بودن خیلی باحاله

01:06:30.720 --> 01:06:34.088
میتونم بیشتر خودمو بهت بچسبونم
چون هوا سرده

01:06:34.160 --> 01:06:36.766
کلی اتفاق ممکنه برات بیفته

01:06:36.840 --> 01:06:40.208
اگه از اون پتو استفاده کنی
انگار داری داروی بیهوشی مصرف میکنی

01:06:40.280 --> 01:06:42.760
یا اینکه داری توسط تلویزیون شست و شوی مغزی میشی

01:06:42.840 --> 01:06:44.842
فکر میکنم که بازم وارد دنیای خیالی شدی

01:06:46.520 --> 01:06:49.649
...والی، ما داریم توی محیطی زندگی میکنیم

01:06:49.720 --> 01:06:53.770
که چیزهای عظیمی مثل تغییر فصل ها
یا زمستون یا سرما

01:06:53.840 --> 01:06:55.968
به هیچ وجه روی ما اثر نمیذارن

01:06:56.040 --> 01:06:58.042
...بالاخره ما هم از نسل حیوانات هستیم دیگه

01:06:58.120 --> 01:07:00.043
این چه معنی ای میده؟

01:07:00.160 --> 01:07:03.289
...این یعنی به جای اینکه ما زیر خورشید

01:07:03.360 --> 01:07:06.045
یا ماه یا آسمون یا ستاره ها زندگی کنیم

01:07:06.120 --> 01:07:08.964
داریم توی یدونه دنیای خیالی
که خودمون ساختیم زندگی میکنیم

01:07:09.040 --> 01:07:12.362
آره ولی من هیچوقت پتوی برقیم رو دور نمی اندازم

01:07:12.440 --> 01:07:15.250
چون زمستون های نیویورک سرده

01:07:15.320 --> 01:07:18.529
و آپارتمان ما هم سرد میشه
و شرایط سختیه

01:07:18.600 --> 01:07:20.762
زندگی من و دبی به اندازه ی کافی سخت هست

01:07:20.880 --> 01:07:24.362
من دنبال این نمیگردم که که معدود چیزهایی
که باعث راحتیم میشن رو دور بندازم

01:07:24.440 --> 01:07:27.284
کاملا برعکس
من دنبال آرامش و راحتی بیشترم

01:07:27.360 --> 01:07:29.727
چون جهان طبیعت نتراشیده و خامه

01:07:29.800 --> 01:07:32.201
من تلاش میکنم از خودم محافظت کنم

01:07:32.280 --> 01:07:35.921
به خاطر اینکه به هرجایی نگاه کنی، خطراتی هست
که باید ازش دوری کنی

01:07:36.000 --> 01:07:40.005
ولی فکر نمیکنی که این راحتی خطرناکه؟

01:07:40.080 --> 01:07:43.323
تو دوست داری راحت باشی
منم دوست دارم راحت باشم

01:07:43.400 --> 01:07:46.882
ولی این راحتی تو رو به یک بیهوشی خطرناک میبره

01:07:48.040 --> 01:07:51.010
مادرم، زنی رو میشناخت به نام لیدی هتفیلد

01:07:51.080 --> 01:07:53.208
که یکی از ثروتمند ترین زنان جهان بود

01:07:53.280 --> 01:07:56.568
ولی علت مرگش گرسنگی بود
چون اون فقط مرغ میخورد

01:07:56.640 --> 01:07:59.484
اون عاشق مرغ بود و فقط مرغ میخورد

01:07:59.560 --> 01:08:02.643
و بدنش داشت از گرسنگی رنج میبرد
ولی اون نمیدونست

01:08:02.760 --> 01:08:06.321
چونکه از خوردن مرغ لذت میبرد
و در نتیجه مرد

01:08:06.400 --> 01:08:10.610
من فکر میکنم همه ی ما الان مثل
لیدی هتفیلد هستیم

01:08:10.680 --> 01:08:14.651
روزگار خیلی راحت و خوشی رو با پتوی برقیمون
و مرغمون میگذرونیم

01:08:14.720 --> 01:08:18.611
ولی در عین حال در درون گرسنه ایم
چون هیچ ارتباطی با دنیای واقعی نداریم

01:08:18.680 --> 01:08:22.526
و از لحاظ روحی تغذیه نمیشیم
چونکه دنیا رو نمیبینیم

01:08:22.600 --> 01:08:24.523
خودمون رو نمیبینیم

01:08:24.600 --> 01:08:26.728
نمیبینیم که رفتارهامون چطور روی بقیه اثر میذاره

01:08:26.800 --> 01:08:29.929
کتاب مارتین بابر رو در مورد هاسیدیسم خوندی؟

01:08:30.040 --> 01:08:32.247
نه-
اون یک نگاه جالب به زندگی داره-

01:08:32.320 --> 01:08:35.290
اون به یهودیت هاسیدیک اعتقاد داره

01:08:35.360 --> 01:08:37.283
که در همه چیز روح هایی وجود داره که با هم مرتبطند

01:08:37.360 --> 01:08:40.284
روح هایی در درون تو وجود دارند
روح هایی در درون من وجود دارند

01:08:40.360 --> 01:08:42.761
و روح هایی هم در درون این میز وجود دارند

01:08:42.840 --> 01:08:47.767
و عبادت کردن یعنی آزاد کردن این روح های مرتبط به هم

01:08:47.840 --> 01:08:49.888
و هر عمل ما در زندگی

01:08:49.960 --> 01:08:53.043
چه کار کردن باشه، چه عشق ورزیدن

01:08:53.120 --> 01:08:55.088
یا شام خوردن یا هر چیزی

01:08:55.160 --> 01:08:57.811
هر عمل ما در جهان باید عبادت باشه

01:08:57.880 --> 01:08:59.723
یک سوگند همگانی در جهان

01:08:59.800 --> 01:09:02.406
تو فکر میکنی که ما اینطوری زندگی میکنیم؟

01:09:02.480 --> 01:09:04.528
چرا اینطور زندگی نمیکنیم؟

01:09:04.600 --> 01:09:07.604
من فکر میکنم اگه ما اجازه داشتیم
تا بتونیم کارهای روزمره ی خودمون رو ببینیم

01:09:07.680 --> 01:09:09.682
حالمون به هم میخورد

01:09:09.760 --> 01:09:11.728
...جوری که با بقیه برخورد میکنیم

01:09:11.800 --> 01:09:15.407
هر روز من چندین بار
وارد آپارتمانم میشم

01:09:15.480 --> 01:09:19.007
مستخدممون به من میگه آقای گرگوری
و من بهش میگم جیمی

01:09:19.080 --> 01:09:22.209
الان چه فرقی بین من

01:09:22.280 --> 01:09:25.090
و یک برده دار هست؟

01:09:25.160 --> 01:09:28.209
...من فکر میکنم در اون لحظه یک قتل رخ میده

01:09:28.280 --> 01:09:30.248
...وقتی که من وارد ساختمون میشم

01:09:30.320 --> 01:09:34.530
به خاطر اینکه اونجا یک مرد باوقار و باهوش
...و همسن من وجود داره

01:09:34.600 --> 01:09:38.207
و وقتی که بهش میگم جیمی
اون میشه یک بچه و من میشم یک بزرگسال

01:09:38.280 --> 01:09:40.601
و بعد من میرم به سمت خونم

01:09:40.680 --> 01:09:43.331
درسته

01:09:43.400 --> 01:09:47.291
وقتی که یک معلم لاتین بودم

01:09:47.360 --> 01:09:49.488
مردم یک جوری باهام رفتار میکردن

01:09:49.560 --> 01:09:52.370
مثلا اگه میرفتم به یک مهمونی

01:09:52.440 --> 01:09:55.330
...که توش آدمهای ادبی و حرفه ای وجود داشتن

01:09:55.400 --> 01:09:58.961
...با من خیلی محترمانه به شکل یک

01:09:59.040 --> 01:10:00.644
سگ برخورد میکردن

01:10:00.720 --> 01:10:02.768
در واقع امکانش وجود نداشت

01:10:02.880 --> 01:10:06.521
که من بتونم به شکل برابر توی یک مکالمه شرکت کنم

01:10:06.600 --> 01:10:09.080
وقتی که شروع به حرف زدن میکردم

01:10:09.160 --> 01:10:11.686
همیشه بعد از 5 دقیقه

01:10:11.760 --> 01:10:14.240
...ازم در مورد شغلم میپرسیدن

01:10:14.320 --> 01:10:16.448
...و چهره هاشون

01:10:16.560 --> 01:10:20.360
...حتی اگه از گفتگو لذت هم میبردن

01:10:20.400 --> 01:10:23.847
چهره هاشون جوری میشد که انگار
!آسمون روی سرشون خراب شده

01:10:23.920 --> 01:10:27.322
اونا از من دور میشدن

01:10:27.400 --> 01:10:30.768
کاملا مثل یک سگ زندگی میکردم

01:10:30.840 --> 01:10:34.401
و وقتیکه دبی به عنوان یک منشی کار میکرد

01:10:34.480 --> 01:10:38.087
و اگه به بقیه در مورد شغلش میگفت
همشون دیوونه میشدن

01:10:38.160 --> 01:10:40.481
...انگار که گفته بود:" میدونید

01:10:40.560 --> 01:10:45.407
من اخیرا به خاطر قتل کودکان به حبس
"ابد محکوم شدم

01:10:46.560 --> 01:10:50.610
وقتیکه داری راجع به لحن ما نسبت به دیگران صحبت میکنی

01:10:51.920 --> 01:10:53.922
...من به خودم فکر میکنم

01:10:54.000 --> 01:10:58.005
یک آدم معمولی و یک آدم خوب

01:10:58.080 --> 01:11:00.447
چون فکر میکنم با اغلب افرادی
که در زندگیم مواجه میشم

01:11:00.520 --> 01:11:02.761
به شکل دوستانه برخورد میکنم

01:11:02.840 --> 01:11:05.525
من فکر میکنم که آدم آبرومندی هستم

01:11:05.600 --> 01:11:08.729
...یک آدم خوب البته مادامیکه

01:11:08.800 --> 01:11:11.883
...تا اونجایی به این جهان نگاه میکنم که شامل

01:11:11.960 --> 01:11:14.770
گروه کوچکی از افراده که دوست های من هستند

01:11:14.840 --> 01:11:17.844
یا افرادی که علائق اونها، مشابه منه

01:11:17.960 --> 01:11:19.849
تئاتر یا چیزهای دیگه

01:11:19.960 --> 01:11:23.043
و من از انسانی که هستم راضیم
از خودم خشنودم

01:11:23.120 --> 01:11:25.248
از خودم هیچ شکایتی ندارم

01:11:25.320 --> 01:11:27.322
...ببین

01:11:27.400 --> 01:11:31.200
دنیای بزرگی خارج از محدوده ی زندگی من
وجود داره که من اصلا بهش فکر نمیکنم

01:11:31.280 --> 01:11:35.569
من اصلا مسئول آدم هایی که توی اون دنیای
بزرگ زندگی میکنن، نیستم

01:11:35.640 --> 01:11:38.405
میدونی اگه من به این واقعیت فکر کنم

01:11:38.520 --> 01:11:40.682
که منم قسمتی از این دنیای بزرگم

01:11:40.760 --> 01:11:43.240
مثل انسان های گرسنه توی آفریقا

01:11:43.360 --> 01:11:45.886
اونوقت دیگه راجع به خودم انقدر مثبت فکر نمیکردم

01:11:45.960 --> 01:11:50.682
پس طبیعتا من اون انسانها رو از محدوده ی دیدم
خارج کردم

01:11:50.760 --> 01:11:53.889
...البته که من دارم

01:11:53.960 --> 01:11:57.328
یک قسمتی از جهان واقعی رو نادیده میگیرم

01:11:57.400 --> 01:11:59.846
...ولی حقیقتا

01:12:00.000 --> 01:12:04.324
وقتیکه یک نمایشنامه مینویسم
به نوعی یکی از اهدافم

01:12:04.400 --> 01:12:07.609
اینه که دارم تلاش میکنم خودمو
در مقابل بعضی واقعیات ناخوشایند قرار بدم

01:12:07.680 --> 01:12:10.809
و سعی میکنم که این موضوع رو با مخاطب به اشتراک بذارم

01:12:12.240 --> 01:12:15.164
البته همه ی ما میدونیم

01:12:15.240 --> 01:12:17.766
الان اوضاع تئاتر داغونه

01:12:17.880 --> 01:12:22.249
چند سال پیش حداقل آدم های علاقه مندی
...به تئاتر بودن که میگفتن

01:12:22.320 --> 01:12:24.687
تئاتر دیگه مرده

01:12:24.760 --> 01:12:27.684
...ولی دیگه الان تئاتر انقدر بی اهمیت شده

01:12:27.760 --> 01:12:29.728
...یعنی

01:12:29.800 --> 01:12:33.964
اونایی که علاقه مند به تئاترن، الان میرن یک
...نمایش هایی رو میبینن

01:12:34.040 --> 01:12:36.441
که چند سال پیش

01:12:36.520 --> 01:12:39.410
خجالت میکشیدن که بگن همچین چیزی رو دیدن

01:12:39.480 --> 01:12:42.051
...اونا آب میشدن میرفتن توی زمین

01:12:42.120 --> 01:12:44.327
اگه یک چیز بی محتوا میدیدن

01:12:44.400 --> 01:12:47.006
"ولی الان میگن:" عجب نمایش خوبی

01:12:47.080 --> 01:12:49.082
واقعا شگفت انگیزه

01:12:49.160 --> 01:12:52.289
و این لحن برای من غیر قابل تحمله

01:12:52.360 --> 01:12:56.160
به خاطر اینکه معتقدم تئاتر میتونه نقش موثری داشته باشه

01:12:56.240 --> 01:13:01.121
تئاتر میتونه کمک کنه تا مردم با واقعیت ها روبرو بشن

01:13:01.200 --> 01:13:05.888
ممکنه تو، همچین تفکری نداشته باشی
ممکنه این طرز فکر واست بی معنی باشه

01:13:07.240 --> 01:13:10.210
آره ولی آیا این وضعیت دشوار رو نمیبینی؟

01:13:10.320 --> 01:13:14.325
تو، زمانه ای که داریم توش زندگی میکنیم رو درنظر نمیگیری

01:13:14.400 --> 01:13:16.562
معلومه که تئاتر باید اونجوری باشه

01:13:16.640 --> 01:13:18.608
من تفکرم همیشه این بوده

01:13:18.680 --> 01:13:22.082
وقتیکه یک کارگردان جوان بودم و
نمایش باکا رو کارگردانی کردم

01:13:22.160 --> 01:13:25.448
تفکرم، وقتیکه پنتئوس توسط مادرش و
...دشمناش کشته میشه

01:13:25.520 --> 01:13:28.171
...و اونا میبندنش به درخت و پرتابش میکنن

01:13:28.240 --> 01:13:31.483
...و اون همونطور که توی هوا بوده، کشته میشه

01:13:31.560 --> 01:13:34.530
...و اونو تکه تکه میکنن و سرشو جدا میکنن

01:13:34.600 --> 01:13:38.286
تفکرم این بود که باید یک سر واقعی رو از سردخونه
خارج میکردیم

01:13:38.360 --> 01:13:40.328
و اونو به تماشاچیا نشون میدادیم

01:13:40.400 --> 01:13:43.290
من میخواستم که از یک سر واقعی استفاده کنم

01:13:43.360 --> 01:13:45.840
و میخواستم که این سر دست به دست بین
تماشاچیا بچرخه

01:13:45.920 --> 01:13:49.561
تا همه ببینن که اینجور مسائل
واقعا اتفاق میافتاده

01:13:49.640 --> 01:13:52.120
که این داستان واقعیه

01:13:52.280 --> 01:13:56.001
بازیگرا کاملا با این موضوع مخالفت کردن

01:13:56.080 --> 01:13:58.208
میدونی، گوردون کریگ میگفت

01:13:58.280 --> 01:14:02.490
چرا از طلا و نقره توی کلیسا استفاده میکنن

01:14:02.560 --> 01:14:06.121
!!وقتیکه میشه اون طلا و نقره رو داد به بازیگرا تا بپوشن

01:14:06.200 --> 01:14:09.921
اونایی که النورا دس رو در آخرین سالهای زندگیش دیدن

01:14:10.000 --> 01:14:13.368
میگفتن که اون روی صحنه به خاطر جواهراتش برق میزد

01:14:13.440 --> 01:14:15.442
یا مثل فرشته ها شده بود

01:14:15.520 --> 01:14:18.205
بعدش میای به برتولت برشت فکر میکنی

01:14:18.280 --> 01:14:21.409
اون تئاتری رو ابداع کرد که مردم میتونستن مشاهده کنن

01:14:21.480 --> 01:14:23.721
که سرگرم کننده و جذاب بود

01:14:23.800 --> 01:14:26.883
ولی این جذابیت یک حدی داشت

01:14:26.960 --> 01:14:31.204
اون فاصله ی بین نمایش و مخاطب رو حفظ میکرد

01:14:31.320 --> 01:14:34.244
همون فاصله ای که دو تا انسان برای
اینکه با هم زندگی کنن، بهش احتیاج دارن

01:14:34.320 --> 01:14:38.370
سوال اینه که آیا تئاتر امروز همون اثری رو روی
...مخاطبش میذاره

01:14:38.440 --> 01:14:41.808
که برشت میگفت
یا اثری که کریگ و دس میگفتند؟

01:14:41.880 --> 01:14:43.803
آیا الان هم میتونه اون اثر برشت رو داشته باشه؟

01:14:43.880 --> 01:14:47.248
چون من فکر میکنم که مردم امروز به شدت خوابیدن

01:14:47.320 --> 01:14:50.005
...و اگه یک نمایش بی محتوا رو بهشون نشون بدی

01:14:50.080 --> 01:14:52.321
باعث میشه که حتی راحت تر بخوابن

01:14:52.400 --> 01:14:55.210
خیلی سخته که بدونی باید توی تئاتر چیکار کنی

01:14:57.280 --> 01:15:01.922
به خاطر اینکه اگه نمایش های جدی و مربوط
به زمان معاصر رو

01:15:02.000 --> 01:15:03.923
که توسط نویسنده هایی مثل تو نوشته شده
به مخاطب نشون بدیم

01:15:04.000 --> 01:15:06.685
فقط باعث میشه که مخاطب رو به شکل دیگه ای بکشیم

01:15:06.760 --> 01:15:09.331
منظورت چیه؟

01:15:09.440 --> 01:15:11.488
...ببین والی

01:15:11.560 --> 01:15:14.928
چطور ممکنه مخاطب توسط همچین چیزایی تحت تاثیر
قرار بگیره؟

01:15:15.000 --> 01:15:17.970
نمایش هایی که نشون میده که
مردم از هم دور افتادن

01:15:18.040 --> 01:15:21.283
و دیگه نمیتونن با هم ارتباط برقرار کنن
و زندگی هاشون پر از نا امیدیه

01:15:21.360 --> 01:15:24.762
و نمایش هایی که بهشون نشون میده

01:15:24.840 --> 01:15:29.050
که جهان پر از وقایع تروریستی و خشونت و.. است

01:15:29.120 --> 01:15:31.407
آیا این کمک میکنه که مخاطب از خواب بیدار بشه؟

01:15:31.480 --> 01:15:34.609
من اینطور فکر نمیکنم
من فکر میکنم

01:15:34.680 --> 01:15:37.809
که تصویری از جهان که داری توی همچین نمایشی
...بهشون نشون میدی

01:15:37.880 --> 01:15:40.929
دقیقا همون تصویریه که اونا از جهان توی ذهنشون دارن

01:15:41.000 --> 01:15:43.810
اونا میدونن که زندگی و روابطشون

01:15:43.880 --> 01:15:45.882
سخت و دردناکه

01:15:45.960 --> 01:15:48.122
و اگه اخبار رو از تلویزیون نگاه کنن

01:15:48.200 --> 01:15:51.409
چیزی که اونجا میبینن
یک جهان آشفته و وحشتناکه

01:15:51.480 --> 01:15:55.530
پر از تجاوز و قتل و حوادث دردناک

01:15:55.600 --> 01:15:59.127
...و بچه هایی که دیگه به حرف والدینشون گوش نمیدن

01:15:59.240 --> 01:16:02.528
بنابراین نمایش به اونا میگه که تصویرشون از جهان
کاملا درسته

01:16:02.600 --> 01:16:04.602
و دیگه هیچ کاریش هم نمیشه کرد

01:16:04.680 --> 01:16:06.603
هیچ کاری از دست اونا برنمیاد

01:16:06.680 --> 01:16:09.650
درنتیجه اونا دچار احساس انفعالی و ضعف میشن

01:16:09.720 --> 01:16:12.200
به اون مراسم غسل من نگاه کن

01:16:12.280 --> 01:16:14.601
که گروهم برای من توی جنگلهای لهستان انجام دادن

01:16:14.680 --> 01:16:17.684
این یک نمونه از چیزی بود که تمام عناصر تئاتر رو داشت

01:16:17.800 --> 01:16:21.009
خیلی روش کار شده بود
و خیلی بهش فکر شده بود

01:16:21.080 --> 01:16:23.447
خیلی هم هنرمندانه اجرا شد

01:16:23.520 --> 01:16:25.682
و اونا چیزی رو ساختند

01:16:25.760 --> 01:16:29.526
...که البته فقط برای یک مخاطب یعنی من بود

01:16:29.600 --> 01:16:33.525
ولی اونا چیزی رو ساختند که پر از عشق
...و شگفت زدگی

01:16:33.600 --> 01:16:35.568
...همینطور شروع و پایان و نتیجش

01:16:35.640 --> 01:16:38.928
و یک شاهکار تئاتری بود

01:16:39.000 --> 01:16:41.241
و اثری که روی مخاطبش، یعنی من گذاشت

01:16:41.320 --> 01:16:43.641
یک اثر کاملا مثبت بود

01:16:43.720 --> 01:16:46.246
من رو نکشت
بلکه من رو زنده کرد

01:16:49.120 --> 01:16:51.361
...ولی آیا داری میگی که غیر ممکنه که

01:16:51.440 --> 01:16:55.604
یخورده ناراحت کننده نیست

01:16:55.680 --> 01:16:59.526
که به این نتیجه برسی که دیگه نمیشه
مردم رو بیدار کرد؟

01:16:59.600 --> 01:17:03.924
...به جز اینکه اونا رو ببریم تو لهستان و غسل بدیم

01:17:04.000 --> 01:17:06.606
یا اینکه ببریمشون نوک قله ی اورست تا
یک تجربه ی خاص داشته باشن

01:17:06.680 --> 01:17:11.049
چون نکته ی منفیش اینه که

01:17:11.120 --> 01:17:13.361
اگه واقعا میگی که همچین چیزایی واجبه

01:17:13.480 --> 01:17:16.006
...و باید همه رو برد همچین جاهایی

01:17:16.080 --> 01:17:20.051
باید بگم که واقعا سخته که بخوای همه رو
ببری نوک قله ی اورست

01:17:20.160 --> 01:17:23.440
شاید در زمانهای گذشته هم میشد

01:17:23.480 --> 01:17:26.450
به شکل راحت تری آدم ها رو بیدار کرد

01:17:26.520 --> 01:17:29.201
احتمالا زمانهایی بوده که برای اینکه مردم

01:17:29.240 --> 01:17:31.242
یک تجربه ی قوی و معنا دار داشته باشن

01:17:31.320 --> 01:17:34.290
نیاز نبوده که برن قله ی اورست

01:17:34.360 --> 01:17:36.681
ولی الان لازمه
به هر شکلی، الان لازمه

01:17:36.760 --> 01:17:39.570
زمانهایی بوده که مثلا کتابی مثل

01:17:39.640 --> 01:17:43.087
عقل و احساس اثر جین آستین

01:17:43.160 --> 01:17:46.846
میتونسته یک تجربه ی بزرگ برای مخاطب باشه
من از این موضوع مطمئنم

01:17:46.920 --> 01:17:49.605
تو داری میگی که آدم های امروزی
همچین چیزی رو نمیفهمن

01:17:49.680 --> 01:17:53.321
شاید حق با تو باشه ولی آیا واقعا
...هیچ کتاب یا نمایشنامه ای وجود نداره

01:17:53.400 --> 01:17:55.926
که تلاش کنه واقعیت رو به مردم نشون بده؟

01:17:56.000 --> 01:17:59.243
مگه نوشتن همچین چیزایی برای نویسنده ها ممنوع شده؟

01:17:59.360 --> 01:18:03.445
منظورم اینه که چرا ما نیاز داریم بریم
نوک قله ی اورست

01:18:03.520 --> 01:18:05.841
تا بتونیم یک لحظه با واقعیت روبرو بشیم؟

01:18:05.920 --> 01:18:08.764
منظورم اینه که مگه قله ی اورست از
نیویورک واقعی تره؟

01:18:08.840 --> 01:18:10.888
نیویورک به اندازه ی کافی واقعی نیست؟

01:18:10.960 --> 01:18:15.124
...من فکر میکنم اگه تو بتونی کاملا آگاه باشی

01:18:15.200 --> 01:18:18.647
از اینکه توی مغازه ی کنار این رستوران، چه چیزی
...در جریانه

01:18:18.720 --> 01:18:20.722
این کاملا مغزت رو منفجر میکنه

01:18:20.840 --> 01:18:23.320
منظورم اینه که آیا به اندازه ای
،که واقعیت نوک قله هست

01:18:23.400 --> 01:18:25.402
توی مغازه ی کناری نیست؟

01:18:25.480 --> 01:18:27.130
تو چی فکر میکنی؟

01:18:27.200 --> 01:18:29.885
من فکر میکنم نه تنها هیچ نوع واقعیت خاص و
عجیبی در مورد قله ی اورست نیست

01:18:29.960 --> 01:18:32.008
بلکه اصلا تفاوتی با مغازه نداره

01:18:32.080 --> 01:18:34.651
به خاطر اینکه واقعیت
یک شکل واحد داره

01:18:34.720 --> 01:18:36.688
در نتیجه اگه احساس میکنی

01:18:36.760 --> 01:18:39.604
...که مکانیزم فکریت داره به درستی کار میکنه

01:18:39.680 --> 01:18:42.968
دیگه رفتن به قله ی اورست
پوچ و بی ربطه

01:18:43.040 --> 01:18:45.884
...البته

01:18:45.960 --> 01:18:49.601
واضحه که نوک قله خیلی با مغازه متفاوته

01:18:49.680 --> 01:18:52.889
...ولی منظورم-
من باهات موافقم والی-

01:18:52.960 --> 01:18:55.645
ولی مشکل اینجاست که مردم دیگه نمیتونن
واقعیت رو توی مغازه ببینن

01:18:55.720 --> 01:18:58.246
دیگه این چیزا مردم رو تحت تاثیر قرار نمیده

01:18:58.320 --> 01:19:00.721
...احتمالش بالاست که 10 سال دیگه

01:19:00.840 --> 01:19:03.571
مردم ده هزار دلار پول بدن تا اخته بشن

01:19:03.640 --> 01:19:06.325
فقط به خاطر اینکه بتونن تحت اثر چیزی قرار بگیرن

01:19:07.920 --> 01:19:11.003
خب چرا اینجوریه؟
چرا؟

01:19:11.080 --> 01:19:15.608
به خاطر اینه که مردم تنبل و بی حوصله شدن

01:19:15.680 --> 01:19:18.809
آیا ما واقعا مثل بچه های لوس و بی حوصله ای شدیم

01:19:18.880 --> 01:19:21.406
که تمام روز رو توی وان حموم دراز میکشیم

01:19:21.480 --> 01:19:23.801
و با اردک پلاستیکیمون بازی میکنیم

01:19:23.880 --> 01:19:27.282
"و الان داریم فکر میکنیم، "خب من چیکار میتونم بکنم؟

01:19:28.760 --> 01:19:31.570
آره ما حوصلمون سر رفته

01:19:31.640 --> 01:19:33.642
هممون

01:19:33.720 --> 01:19:35.927
ولی آیا تا حالا به این فکر کردی که این پروسه

01:19:36.040 --> 01:19:38.520
که این بی حوصلگی رو میسازه
که ما در جهان امروز باهاش مواجهیم

01:19:38.600 --> 01:19:43.049
میتونه یک شکل ناخواسته از شست وشوی
مغزی باشه که خودمون داریم اونو جاودانه میکنیم

01:19:43.120 --> 01:19:46.363
که توسط یک دولت توتالیته بر پایه ی
پول ساخته شده

01:19:46.440 --> 01:19:49.091
و اینا خیلی خطرناک تر از چیزیه که به نظر میاد

01:19:49.160 --> 01:19:52.050
...و این سوال فقط در مورد زنده موندن یک شخص نیست

01:19:52.120 --> 01:19:54.566
بلکه اون شخص، حوصله اش سر رفته
و خوابیده

01:19:54.640 --> 01:19:57.769
و کسی هم که خوابیده، هیچ مخالفتی نمیتونه بکنه

01:19:57.840 --> 01:20:00.684
من سعی میکنم با آدم های بیدار ملاقات کنم
چند روز پیش

01:20:00.760 --> 01:20:02.728
مردی رو ملاقات کردم که خیلی ستایشش میکنم

01:20:02.800 --> 01:20:05.087
اون یک فیزیکدان سوئدیه
گوستاو بورن استرند

01:20:05.160 --> 01:20:07.731
و اون گفتش که دیگه تلویزیون نگاه نمیکنه

01:20:07.800 --> 01:20:10.724
مجله و روزنامه هم نمیخونه

01:20:10.800 --> 01:20:13.121
اون کاملا این ها رو از زندگیش خارج کرده

01:20:13.200 --> 01:20:17.683
چون اون واقعا احساس میکنه
که ما داریم در یکجور کابوس جرج اورولی زندگی میکنیم

01:20:17.760 --> 01:20:21.810
و هر چیزی که الان میشنوی داره تو رو به یک
ربات تبدیل میکنه

01:20:22.920 --> 01:20:26.561
و وقتیکه در فیندهورن بودم
این متخصص درخت بریتانیایی رو ملاقات کردم

01:20:26.640 --> 01:20:28.768
که زندگیش رو صرف نجات درختان کرده بود

01:20:28.840 --> 01:20:31.241
از سفرش به واشنگتن برای
نجات جنگل های رد وود برگشته بود

01:20:31.320 --> 01:20:34.164
اون 84 سالشه و همیشه با یک کوله پشتی سفر میکنه

01:20:34.240 --> 01:20:36.242
چون هیچوقت نمیدونه که فردا از کجا سر درمیاره

01:20:36.320 --> 01:20:39.324
و وقتی که باهاش ملاقات کردم، از من پرسید
که اهل کجام

01:20:39.400 --> 01:20:42.449
"گفتم:" نیویورک" و گفتش :" آه  جای جالبیه

01:20:42.560 --> 01:20:46.485
گفتش :" تو حتما خیلی ها رو میشناسی که همیشه
"صحبت از ترک نیویورک میکنن ولی هیچوقت اینکار رو نمیکنن

01:20:46.560 --> 01:20:49.166
گفتم آره
"گفتش:" چرا اونجا رو ترک نمیکنن؟

01:20:49.320 --> 01:20:53.211
من جواب های معمول رو مطرح کردم
و اون گفت اصلا اینطور نیست

01:20:53.280 --> 01:20:57.842
اون گفت که نیویورک مدل جدید اردوگاه های
کار اجباریه

01:20:57.920 --> 01:21:00.400
جایی که اردوگاه توسط خود کارگرا ساخته شده

01:21:00.480 --> 01:21:04.087
و کارگرا خودشون گارد اونجا هستن
و به چیزی که ساختن افتخار میکنن

01:21:04.160 --> 01:21:06.083
اونا با دست های خودشون واسه خودشون، زندان ساختن

01:21:06.160 --> 01:21:08.162
بنابراین توی یک حالت اسکیزوفرنی زندگی میکنن

01:21:08.240 --> 01:21:10.163
چون هم زندانی هستن و هم زندانبان

01:21:10.240 --> 01:21:13.608
و در نتیجه همشون
شست و شوی مغزی شدن

01:21:13.720 --> 01:21:16.121
و دیگه قادر به ترک زندانی که ساختن نیستن

01:21:16.200 --> 01:21:19.090
و حتی دیگه به عنوان زندان بهش نگاه نمیکنن

01:21:19.160 --> 01:21:22.369
و از توی جیبش یک دونه ی درخت بهم داد

01:21:22.480 --> 01:21:24.448
"و گفت :" این یک درخت کاجه

01:21:24.520 --> 01:21:28.127
اونو گذاشت توی دست من و
"گفت :" قبل از اینکه دیر بشه فرار کن

01:21:29.400 --> 01:21:32.006
...در حقیقت الان دو سه ساله

01:21:32.120 --> 01:21:36.444
که من و شکیتا این احساس رو داریم
که باید شهر رو ترک کنیم

01:21:36.520 --> 01:21:39.330
دقیقا احساس یهودی های آلمان در
اواخر دهه ی 30 رو داریم

01:21:39.400 --> 01:21:41.323
باید بریم

01:21:41.400 --> 01:21:43.482
البته مشکل اینه که نمیدونیم کجا بریم

01:21:43.560 --> 01:21:48.407
چونکه واضحه که کل جهان داره در یک جهت حرکت میکنه

01:21:50.400 --> 01:21:53.643
به نظرم خیلی محتمله که دهه ی 60

01:21:53.800 --> 01:21:58.488
نماینده ی آخرین نسل از انسان ها
قبل از انقراضشون بوده باشه

01:21:58.600 --> 01:22:01.285
و الان نقطه ی شروع یک آینده ی جدیده

01:22:01.360 --> 01:22:05.490
و از الان به بعد دیگه یک مشت ربات هستیم
که اینور اونور میریم

01:22:05.560 --> 01:22:07.847
نه چیزی رو احساس میکنیم
نه به چیزی فکر میکنیم

01:22:07.920 --> 01:22:10.890
و دیگه هیچکسی نیست که به یاد ما بیاره

01:22:10.960 --> 01:22:14.282
که یک زمانی، موجوداتی بودند به نام انسان

01:22:14.360 --> 01:22:16.362
که میتونستن فکر کنن و احساس کنن

01:22:16.440 --> 01:22:19.284
الان تاریخ و حافظه ی ما داره پاک میشه

01:22:19.360 --> 01:22:22.284
و به زودی هیچ کس به خاطر نمیاره

01:22:22.360 --> 01:22:24.601
که زمانی، زندگی در این سیاره جریان داشت

01:22:26.240 --> 01:22:30.689
البته بورن استرند فکر میکنه که دیگه هیچ امیدی نیست

01:22:30.760 --> 01:22:34.162
و ما احتمالا داریم بر میگردیم
...به یک دوران وحشی

01:22:34.240 --> 01:22:37.289
و بی قانون و ترسناک

01:22:37.360 --> 01:22:39.840
آدم های فیندهورن یک نگاه دیگه داشتند

01:22:39.920 --> 01:22:42.764
...اونا معتقدن که جعبه های نورانی ای بوجود میان

01:22:42.840 --> 01:22:44.922
...در نقاط مختلف جهان

01:22:45.000 --> 01:22:49.369
و به نوعی اینها سیارات مخفی ای در سیاره ی ما هستند

01:22:49.440 --> 01:22:51.920
...و هر چی جهان سرد تر میشه

01:22:52.000 --> 01:22:55.641
ما میتونیم سفرهایی فضایی به سیارات
نامرئی مختلف داشته باشیم

01:22:55.720 --> 01:22:59.202
و هر چیزی که در سیاره ی خودمون نیاز داریم رو از
اون سیارات بگیریم

01:22:59.280 --> 01:23:01.567
و برگردیم

01:23:01.640 --> 01:23:04.564
و اونا معتقدن که الان مرکزهایی وجود داره

01:23:04.640 --> 01:23:08.964
که مردم میتونن یک آینده ی جدید رو برای
جهان توی اونها بسازن

01:23:09.040 --> 01:23:11.080
و وقتیکه با گستاو بورن استرند صحبت میکردم

01:23:11.120 --> 01:23:14.363
اون میگفت که این مرکزها دارن توی همه جا رشد میکنن

01:23:14.440 --> 01:23:17.444
و کاری که اونا میخواستن بکنن
همون کاری بود که فیندهورن ها میخواستن بکنن

01:23:17.520 --> 01:23:19.761
و همون کاری بود که من میخواستم بکنم

01:23:19.840 --> 01:23:22.207
روی این چیزا نمیشه اسمی گذاشت

01:23:22.280 --> 01:23:26.524
ولی اینها، تلاشهایی برای ساختن یک مدرسه ی جدید بود

01:23:26.600 --> 01:23:28.807
یا یک نوع صومعه ی جدید

01:23:28.880 --> 01:23:31.406
و بورن استرند معتقد به طرح "ذخیره ها" است

01:23:31.480 --> 01:23:34.245
جزایر امنی که میتونیم دوباره تاریخ رو توی اونها
به خاطر بیاریم

01:23:34.360 --> 01:23:36.931
...و انسان ها میتونن توی این شرایط سخت

01:23:37.000 --> 01:23:40.686
کاری کنن که انسان باقی بمونن

01:23:42.720 --> 01:23:45.121
در واقع داریم راجع به یک شبکه ی زیر زمینی
صحبت میکنیم

01:23:45.200 --> 01:23:47.806
که در روزگاران تاریک گذشته هم وجود داشته

01:23:47.880 --> 01:23:50.611
همون زمانی که کلیسا قدرت مطلق بود

01:23:50.680 --> 01:23:52.842
و هدف این شبکه

01:23:52.920 --> 01:23:58.131
این بوده که چطور از روشنایی و زندگی و فرهنگ
محافظت کنه

01:23:58.200 --> 01:24:01.647
این بوده که انسان ها رو زنده نگه داره

01:24:01.720 --> 01:24:04.644
من فکر میکنم، این همون چیزیه که ما
بهش احتیاج داریم

01:24:04.720 --> 01:24:07.564
یک زبان جدید

01:24:07.640 --> 01:24:09.802
زبان روح و دلمون

01:24:09.880 --> 01:24:13.805
زبانی مثل زبان جنگل های لهستان که
دیگه به زبان نیازی نبود

01:24:13.880 --> 01:24:18.841
یک نوع از زبان بین مردم که یک نوع جدید
از شعره

01:24:18.920 --> 01:24:23.482
مانند شعری که در رقص زنبور وجود داره
و به ما میگه که عسل کجاست

01:24:23.560 --> 01:24:26.643
و فکر میکنم برای اینکه بتونیم همچین زبونی
رو ابداع کنیم

01:24:26.720 --> 01:24:30.281
...باید یاد بگیریم که چطور به شکل دیگه ای

01:24:30.360 --> 01:24:32.328
به قضایا نگاه کنیم

01:24:32.400 --> 01:24:37.327
باید این رو حس کنیم که همه ی چیزها
با هم متحدند

01:24:37.400 --> 01:24:40.643
و تنها در اونصورته که میتونی همه چیز رو درک کنی

01:24:49.760 --> 01:24:52.047
آیا دسر میل میکنید؟

01:24:52.120 --> 01:24:54.282
فقط یک قهوه، متشکرم

01:24:54.400 --> 01:24:58.371
حتما-
منم یدونه قهوه میخوام. متشکرم-

01:24:58.440 --> 01:25:01.728
و میشه یک آمارتو هم برام بیارین؟

01:25:01.800 --> 01:25:04.485
حتما قربان

01:25:04.560 --> 01:25:06.688
متشکرم

01:25:06.760 --> 01:25:11.049
اونا یک ساختمون خارق العاده رو در فیندهورن ساختن

01:25:11.120 --> 01:25:13.726
و مردی که اونو طراحی کرده بود  هیچ چیزی
رو قبلا توی زندگیش طراحی نکرده بود

01:25:13.800 --> 01:25:15.768
اون واسه بچه ها کتاب مینوشت

01:25:15.880 --> 01:25:19.043
یک عده میخواستن یک جور سالن مدیتیشن
داشته باشن

01:25:19.120 --> 01:25:21.521
عده ی دیگه ای هم میخواستن که یک جور
سالن سخنرانی داشته باشن

01:25:21.600 --> 01:25:25.730
و عده ی دیگه ای از اعضای فیندهورن هم که
...به قدرت های ذهنی معتقدن بودن

01:25:25.800 --> 01:25:29.407
میخواستن یک جور سفینه ی فضایی داشته باشن
که شب ها بلند بشه

01:25:29.520 --> 01:25:32.285
و به فضایی ها اطلاع بده که اونجا
یک جای امن برای فرود اومدنه

01:25:32.360 --> 01:25:34.362
و فضایی ها میتونن اونجا دوست های جدید پیدا کنن

01:25:34.480 --> 01:25:38.201
مشکل اینجا بود که اونا به یک سقف عظیم نیاز داشتن

01:25:38.320 --> 01:25:41.403
که بتونه شب ها بلند بشه و مقابل فضایی ها
نمایان بشه

01:25:41.480 --> 01:25:44.927
و در مواقع دیگه روی ساختمون
ثابت قرار بگیره

01:25:45.000 --> 01:25:47.765
بنابراین این طراح انقدر مدیتیشن کرد

01:25:47.840 --> 01:25:50.684
تا در نتیجه به یک راه حل ساده رسید

01:25:50.760 --> 01:25:53.081
و اون راه حل این بود که سقف به
ساختمون متصل نباشه

01:25:53.160 --> 01:25:55.162
و این به این معنیه که اون سقف قطعا
میافته پایین

01:25:55.240 --> 01:25:58.403
چونکه در شمال اسکاتلند طوفان های سنگینی میان

01:25:58.480 --> 01:26:02.007
در نتیجه ما یکسری سنگ از لب ساحل جمع کردیم

01:26:02.080 --> 01:26:04.890
چون منم باهاشون کار میکردم

01:26:04.960 --> 01:26:07.042
و اون سنگا رو دور سقف قرار دادیم

01:26:07.120 --> 01:26:11.409
و تفکر پشت این قضیه این بود که
که انرژی ای که از سنگ به سنگ منتقل میشه

01:26:11.520 --> 01:26:13.522
...به قدر کافی زیاده

01:26:13.600 --> 01:26:16.922
که مانع از فروریختن سقف در هر
شرایطی میشه

01:26:17.000 --> 01:26:21.528
و در عین حال اگه نیاز شد که سقف بلند بشه
چون سبکه، به راحتی این اتفاق میافته

01:26:21.600 --> 01:26:25.286
خب این اتفاق عملی شد

01:26:25.360 --> 01:26:27.931
معمارها دلیلش رو نمیدونن

01:26:28.000 --> 01:26:30.002
و از نظر علمی اون سقف باید فرو بریزه

01:26:30.120 --> 01:26:32.043
ولی اون سقف پابرجاست

01:26:32.120 --> 01:26:35.806
حتی وقتی طوفان هم میاد، همچین اتفاقی نمیافته

01:26:40.480 --> 01:26:42.403
خیلي خب

01:26:42.480 --> 01:26:44.403
...آ

01:26:45.520 --> 01:26:48.251
میخوای که پاسخ من رو نسبت به همه ی این
مسائل بدونی؟

01:26:48.320 --> 01:26:50.687
میخوای که پاسخ واقعیم رو بشنوی؟-
!آره-

01:26:52.400 --> 01:26:54.721
...پاسخ واقعی من اینه که

01:26:54.800 --> 01:26:59.886
من فقط دارم سعی میکنم که زنده بمونم

01:26:59.960 --> 01:27:03.123
من فقط دارم تلاش میکنم تا خرجم رو درارم

01:27:03.200 --> 01:27:05.851
و قبض ها و اجاره ام رو پرداخت کنم

01:27:05.920 --> 01:27:08.321
...آ

01:27:08.400 --> 01:27:11.768
من دارم زندگیم رو میکنم

01:27:11.840 --> 01:27:14.923
از اینکه توی خونه با دبی هستم لذت میبرم

01:27:15.040 --> 01:27:17.850
...دارم زندگینامه ی چارلتون هیستون رو میخونم

01:27:17.960 --> 01:27:19.610
و دیگه بحثی باقی نمیمونه

01:27:19.680 --> 01:27:22.604
...شاید بعضی وقت ها

01:27:22.680 --> 01:27:27.163
من و دبی بریم به یک مهمونی

01:27:27.240 --> 01:27:30.687
و شاید بعضی وقت ها یک نمایشنامه بنویسم

01:27:30.760 --> 01:27:33.001
و اینا برای من عالی هستن

01:27:33.080 --> 01:27:36.050
و از اینکه نمایشنامه های دیگران رو میخونم لذت میبرم

01:27:36.120 --> 01:27:39.522
و از خوندن نقد نمایش های مختلف لذت میبرم

01:27:39.600 --> 01:27:42.809
و از اینکه نظرات مردم رو راجع به
نمایشها بشنوم، لذت میبرم

01:27:42.920 --> 01:27:47.369
من یک لیست توی دفترچه ام ازمسئولیت هام
و کارهاییکه باید هر روز انجام بدم  دارم

01:27:47.440 --> 01:27:49.920
و از مرور کردن دفترچم لذت میبرم

01:27:50.000 --> 01:27:52.446
از اینکه مسئولیت هام رو انجام میدم

01:27:52.520 --> 01:27:55.683
و اونها رو از دفترچم خط میزنم  لذت میبرم

01:27:55.760 --> 01:28:00.243
و من نمیتونم درک کنم که
...چه چیز لذت بخش تری

01:28:00.320 --> 01:28:04.689
از خوندن زندگینامه ی چارلتون هیستون وجود داره؟

01:28:04.800 --> 01:28:07.610
یا اینکه مثلا صبح از خواب بیدار میشم

01:28:07.680 --> 01:28:11.207
و فنجون قهوه ام رو میبینم که تمام شب
منتظرم بوده و سرد شده

01:28:11.280 --> 01:28:13.806
و هنوز اونجاست تا من اونو بنوشم

01:28:13.880 --> 01:28:17.282
و هیچ مگس و سوسکی توش شنا نمیکنه

01:28:17.360 --> 01:28:20.045
...منظورم اینه که وقتی از خواب بیدار میشم

01:28:20.120 --> 01:28:23.647
و فنجون قهوه همونطور که میخواستم اونجاست، خوشحال میشم

01:28:23.720 --> 01:28:26.007
و نمیتونم تصور کنم

01:28:26.080 --> 01:28:28.686
که چه لذتی بیشتر از این وجود داره؟

01:28:28.760 --> 01:28:32.606
منظورم اینه که اگه یدونه سوسک
توی قهوه ام بود

01:28:32.680 --> 01:28:35.490
من احساس نا امیدی و ناراحتی میکردم

01:28:35.560 --> 01:28:38.723
...من اصلا فکر نمیکنم که

01:28:38.800 --> 01:28:41.087
به چیز بیشتری نیاز داشته باشم

01:28:41.160 --> 01:28:43.766
...ولی در مقابل، تو داری میگی که

01:28:43.880 --> 01:28:46.804
...آ

01:28:46.880 --> 01:28:50.248
امروزه، یک زندگی با معنی غیر ممکنه

01:28:50.320 --> 01:28:52.482
و همه کاملا نابود شدن

01:28:52.560 --> 01:28:55.166
و ما نیاز داریم تا توی
یکسری اردوگاه ها زندگی کنیم

01:28:55.240 --> 01:28:57.925
...میدونی، من نمیتونم باور کنم  حتی در مورد تو

01:28:58.000 --> 01:29:01.322
به نظرت لذت بخش نیست که صبح از خواب
بیدار میشی

01:29:01.440 --> 01:29:04.887
...و شکیتا و بچه ها رو میبینی

01:29:04.960 --> 01:29:07.440
و روزنامت اونجاست
و تو میتونی بخونیش

01:29:07.520 --> 01:29:10.410
شاید یک کار جدید رو کارگردانی کنی
شایدم نه

01:29:10.480 --> 01:29:13.086
ولی اصلا نمایشی که ممکنه کارگردانی
کنی رو فراموش کن

01:29:13.200 --> 01:29:17.762
...چرا لازمه که؟
چرا از این جزئیات کوچیک لذت نمیبری؟

01:29:17.840 --> 01:29:22.448
...یک صبحونه ی خوشمزه و قهوت در انتظارته

01:29:22.520 --> 01:29:25.205
چرا لازمه که بیشتر از این بخوای؟

01:29:25.280 --> 01:29:27.601
یا حتی به بیشتر از این فکر کنی؟

01:29:27.680 --> 01:29:31.048
!من اصلا نمیفهمم که داری چی میگی

01:29:32.320 --> 01:29:34.971
...میدونم که داری چی میگی

01:29:35.040 --> 01:29:37.884
ولی تو رو درک نمیکنم

01:29:37.960 --> 01:29:41.169
حتی اگه کاملا باهات موافق بودم

01:29:41.240 --> 01:29:44.483
و میپذیرفتم که هیچ راه نجاتی برای
مردم وجود نداره

01:29:44.560 --> 01:29:46.642
و دیگه نمیشه شاد زندگی کرد

01:29:46.720 --> 01:29:49.087
...باز هم نمیتونستم این تفکرت رو بپذیرم

01:29:49.160 --> 01:29:51.811
...که تنها راهی که باعث زیبا شدن زندگی میشه

01:29:51.880 --> 01:29:54.247
اینه که تمدن غربی رو رد کنیم

01:29:54.320 --> 01:29:57.642
و برگردیم به یک سری باورهای عجیب

01:29:57.720 --> 01:30:00.166
...من اصلا نمیدونم چطور همچین چیزی رو بگم

01:30:00.240 --> 01:30:03.608
...در قرون وسطی

01:30:03.680 --> 01:30:07.287
قبل از تولد تفکر علمی ای که امروزه میشناسیم

01:30:07.360 --> 01:30:09.647
مردم هر چیزی رو باور میکردن

01:30:09.720 --> 01:30:12.371
هر چیزی میتونست حقیقت داشته باشه
...مجسمه ی مریم مقدس

01:30:12.440 --> 01:30:14.522
میتونست صحبت کنه
یا خونریزی کنه

01:30:14.600 --> 01:30:16.648
...ولی اتفاق فوق العاده ای که افتاد

01:30:16.720 --> 01:30:19.690
این بود که بوسیله ی توسعه ی دانش
...در تمدن های غربی

01:30:19.760 --> 01:30:24.527
کم کم تونستیم یک چیزهایی رو درک کنیم

01:30:24.600 --> 01:30:27.171
...میدونی

01:30:27.240 --> 01:30:30.722
تمام ایده های علمی دارن مدام تجدید نظر میشن

01:30:30.800 --> 01:30:32.723
تمام نکته هم همینجاست

01:30:32.800 --> 01:30:37.806
ولی حداقل میدونیم که جهانمون یک چارچوب و
نظمی داره

01:30:37.880 --> 01:30:42.408
...و درخت ها نمیتونن با مردم صحبت کنن

01:30:42.480 --> 01:30:44.801
و دلایل خیلی محکمی هم برای این قضیه وجود داره

01:30:44.880 --> 01:30:47.201
و تو نمیتونی که هر چیزی رو الکی باور کنی

01:30:47.280 --> 01:30:49.203
...در مقابل، حرف هایی که تو میزنی

01:30:49.280 --> 01:30:52.841
تو، اون اثرات دست رو توی اون مجله پیدا کردی

01:30:52.920 --> 01:30:56.891
و اسم صاحبان 3 تا دست آندری بود
و اسم یکیشون دسنت اگزوپری بود

01:30:56.960 --> 01:30:59.770
...و از نگاه من، این فقط یک تصادفه

01:30:59.840 --> 01:31:02.810
اونهایی که اون مجله رو تهیه کردن

01:31:02.880 --> 01:31:05.121
دلایل خودشونو داشتن

01:31:05.160 --> 01:31:08.403
...ولی در نگاه تو، این یک معجزه بود

01:31:08.480 --> 01:31:12.485
که 40 سال پیش، اون مجله برای تو نوشته شده
تا بتونی 40 سال بعد اونو بخونی

01:31:12.560 --> 01:31:14.642
...ببین

01:31:14.720 --> 01:31:19.282
...اگه من یدونه فال بخرم

01:31:19.360 --> 01:31:21.408
...البته که ممکنه منم فال بخرم

01:31:21.480 --> 01:31:24.290
همینجوری دورش نمی اندازم

01:31:24.360 --> 01:31:27.364
...میخونمش

01:31:27.440 --> 01:31:30.683
مثلا اگه بگه که

01:31:30.760 --> 01:31:34.401
...مکالمه با مرد مو مشکی برای شما خیلی مهمه

01:31:34.480 --> 01:31:37.529
خب من به این فکر میکنم که کدومیک از
افرادی که میشناسم، موهاشون مشکیه؟

01:31:37.600 --> 01:31:40.410
آیا قبلا مکالمه ای داشتیم؟
چه حرف هایی بهم زدیم؟

01:31:40.480 --> 01:31:44.804
در واقع چیزی در درونم هست که منو مجبور
میکنه تا اونو بخونم

01:31:44.880 --> 01:31:48.566
و من ذاتا تفسیرم اینه که
یک موجودی از آینده واسم خبر آورده

01:31:48.640 --> 01:31:52.167
...ولی نظر عقلانیم که اساس نگاه من به زندگیه

01:31:52.240 --> 01:31:55.449
و من باید کاملا به یک فرد دیگه تبدیل بشم
...تا نظر عقلانیم هم عوض بشه

01:31:55.520 --> 01:31:57.560
...در نظر عقلانی من، این فال

01:31:57.600 --> 01:32:01.764
چندین سال قبل در چاپخانه چاپ شده و به هیچ
وجه به من ارتباط پیدا نمیکنه

01:32:01.840 --> 01:32:04.605
...منظورم اینه که

01:32:04.680 --> 01:32:07.445
اون کسی که اونو نوشته، هیچ چیزی راجع
به من نمیدونسته

01:32:07.520 --> 01:32:09.568
و ممکن نبوده که چیزی راجع به من بدونه

01:32:09.640 --> 01:32:12.291
و اصلا ممکن نیست که این فال با من
ارتباطی داشته باشه

01:32:12.360 --> 01:32:14.966
و اینکه دارم اونو میخونم، جوکی بیش نیست

01:32:15.040 --> 01:32:17.850
...مثلا اگه میخواستم سوار هواپیما بشم

01:32:17.920 --> 01:32:19.968
"و یک فال بهم میگفت :" سوار نشو

01:32:20.040 --> 01:32:23.806
...البته اعتراف میکنم که ممکنه برای یک ثانیه مضطرب شم

01:32:23.880 --> 01:32:26.360
ولی من سوار هواپیما میشم

01:32:26.440 --> 01:32:28.920
...چون موفقیت یا عدم موفقیت این سفر

01:32:29.000 --> 01:32:31.651
وابسته به شرایط هواپیما و خلبانه

01:32:31.720 --> 01:32:34.485
و اون فال در جایگاهی نیست که از همچین چیزایی
مطلع باشه

01:32:34.560 --> 01:32:36.483
...و میدونی

01:32:36.560 --> 01:32:39.325
هر پیش گویی یا نشانه ای هم همینطوره

01:32:39.400 --> 01:32:43.803
چون اگه به این چیزها ایمان داشته باشی
...یعنی اینکه جهان

01:32:43.880 --> 01:32:46.326
...اصلا نمیدونم چطور بهت بگم

01:32:46.400 --> 01:32:49.847
...یعنی به طریقی، یکسری پیامهایی از آینده

01:32:49.960 --> 01:32:52.042
دارن به زمان حال میان

01:32:52.120 --> 01:32:55.442
و این یعنی اینکه آینده در حال حاضر به نوعی وجود داره

01:32:55.520 --> 01:32:58.444
و میتونه این پیام ها رو بفرسته

01:32:58.560 --> 01:33:02.770
،و همینطور به این معنیه که چیزهایی که در جهان وجود دارند
به خاطر یک دلیلی وجود دارند تا مثلا به ما پیام بدن

01:33:02.840 --> 01:33:05.241
"در حالیکه من فکر میکنم چیزها در جهان "فقط وجود دارن

01:33:05.320 --> 01:33:07.209
و هیچ معنی ای ندارند

01:33:07.320 --> 01:33:11.848
میدونی، تخم لاک پشت از روی درخت میافته
...و متلاشی میشه

01:33:11.920 --> 01:33:15.003
و این به خاطر بی دقتی لاک پشته
و این فقط یک اتفاقه

01:33:15.080 --> 01:33:19.165
و اگه که بخوام بر اساس تفسیر اتفاقات اینچنینی
،در زندگیم تصمیم بگیرم

01:33:19.280 --> 01:33:21.362
دارم یک اشتباه بزرگ مرتکب میشم

01:33:21.440 --> 01:33:25.047
خب، بر چه اساسی در زندگیت تصمیم میگیری؟

01:33:25.160 --> 01:33:26.844
...به خاطر اینکه اگه هر اتفاقی واسه تو بی معنیه

01:33:26.920 --> 01:33:28.968
...چه فرقی بین پذیرفتن پیام یک فال

01:33:29.080 --> 01:33:31.128
با پذیرفتن نتایج آماری یک تحقیقه؟

01:33:31.200 --> 01:33:33.202
به نظر، هیچکدوم واسه ی تو مهم نیست

01:33:33.280 --> 01:33:37.410
...خب، بی معنی بودن فال یا تخم لاک پشت

01:33:37.480 --> 01:33:41.280
هیچ ارتباطی با موضوعی که تو داری بررسی
میکنی، ندارن

01:33:41.360 --> 01:33:44.603
در حالیکه اگر یکسری وقایع به ظاهر بی ربط
...به شیوه ای علمی

01:33:44.720 --> 01:33:48.122
جمع آوری و تفسیر بشن، ممکنه که کاملا
با هم مرتبط باشن

01:33:48.200 --> 01:33:50.921
به خاطر اینکه چیز جالب در مورد نظریات
علمی اینه که

01:33:50.960 --> 01:33:54.646
اونها بر اساس تجربه بدست میان
و میشه اونها رو تکرار کرد

01:33:55.680 --> 01:33:57.648
همم

01:34:12.520 --> 01:34:14.648
خب والی این درسته

01:34:14.720 --> 01:34:17.451
...میدونی دنبال کردن نشانه هایی از آینده

01:34:17.520 --> 01:34:20.285
احتمالا روش دیگه ایه که خودمون رو راحت کنیم

01:34:20.360 --> 01:34:24.729
و باعث میشه که دیگه مسئولیت کارهای
خودمون رو به گردن نگیریم

01:34:24.800 --> 01:34:27.087
اینکه خودمون رو کاملا به ناشناخته ها بسپریم

01:34:27.160 --> 01:34:32.530
باعث میشه که دست به کارهای ترسناکی بزنیم

01:34:32.600 --> 01:34:35.922
و این خطر به نوعی در تمام کارهایی که
من انجام دادم وجود داشت

01:34:36.000 --> 01:34:39.607
و به نوعی مثل مداخله و فضولی توی زندگی
مردم بود

01:34:39.680 --> 01:34:43.321
چون زمانیکه من این گروه ها رو هدایت میکردم
تا حدودی یک دکتر میشدم

01:34:43.400 --> 01:34:45.528
و تا حدودی یک روانشناس و تا حدودی یک کشیش

01:34:45.600 --> 01:34:50.003
ولی من نه یک دکترم نه یک روانشناس
و نه یک کشیش

01:34:50.120 --> 01:34:52.691
و در حال حاضر خیلی از این صومعه ها

01:34:52.760 --> 01:34:55.366
یا گروه هایی که راجع بهشون حرف زدیم

01:34:55.440 --> 01:34:57.488
دارن به یک موسسه تبدیل میشن

01:34:57.560 --> 01:35:00.769
و بعضی وقت ها حتی حالت فاشیستی میگیرن

01:35:00.880 --> 01:35:04.965
میدونی یک اعتماد به نفس کاذب و یک نوع توهم
رهبری کردن افراد برتر بوجود میاد

01:35:05.040 --> 01:35:08.089
..."این تفکر " دیگران " و " ما
خیلی ناراحت کنندس

01:35:08.160 --> 01:35:12.370
...ولی من فکر میکنم این پرستش بیش از حد علمه

01:35:12.440 --> 01:35:14.442
که ما رو توی این موقعیت قرار داده

01:35:14.560 --> 01:35:17.131
...علم واسه ما مثل یک نیروی جادویی شده

01:35:17.200 --> 01:35:19.202
که یک جوری پاسخ همه ی سوالات رو میده

01:35:19.280 --> 01:35:21.521
به نظر من کاملا عکس این قضیه صادقه

01:35:21.600 --> 01:35:23.602
این علم همه چیز رو نابود کرده

01:35:23.680 --> 01:35:25.648
...فکر میکنم دلیل اینکه امروزه

01:35:25.720 --> 01:35:29.725
این مخالفت خیلی قوی و عمیق
با علم وجود داره، همینه

01:35:29.800 --> 01:35:32.531
همونطور که پدیدار شدن نازی ها در دهه ی 30
...در آلمان واکنشی بود

01:35:32.600 --> 01:35:36.446
نسبت به فرهنگ و تفکر منطقی
...و دونستن چیزهایی

01:35:36.520 --> 01:35:39.000
که ناراحت کننده بوده

01:35:39.080 --> 01:35:42.607
پس من قبول دارم که ما داریم در مورد
یک چیز خیلی خطرناک صحبت میکنیم

01:35:42.680 --> 01:35:45.968
ولی این علم پیشرفته هم کم خطرتر
از اینها نیست

01:35:46.040 --> 01:35:48.008
درسته، باهات موافقم

01:35:48.080 --> 01:35:50.082
کاملا باهات موافقم

01:35:51.920 --> 01:35:54.366
...حقیقت اینه که

01:35:54.440 --> 01:35:58.650
فکر کنم میدونم که چه چیزی درباره ی
کارهایی که کردی منو عذاب میده

01:35:58.720 --> 01:36:01.690
و بعید میدونم که بتونم بیانش کنم

01:36:01.800 --> 01:36:05.691
...ولی به نظر میرسه کل تفکر شما توی اون گروه ها

01:36:05.760 --> 01:36:09.685
...وقتی از خودتون سوال بکنید

01:36:09.760 --> 01:36:11.728
...این بوده که

01:36:11.800 --> 01:36:14.963
...این امکان رو به افراد توی گروه بدین

01:36:15.080 --> 01:36:19.449
که تمام اهداف زندگیشون رو برای لحظاتی

01:36:19.520 --> 01:36:22.091
فراموش کنن

01:36:22.160 --> 01:36:25.403
تا همتون بتونین به طور خالص

01:36:25.480 --> 01:36:28.643
فقط " بودن " رو تجربه کنید

01:36:28.800 --> 01:36:32.725
در واقع میخواستید بفهمید که چطور میشه برای لحظاتی

01:36:32.800 --> 01:36:35.883
بدون اینکه هیچ کاری برای انجام دادن
داشته باشید، زندگی کنین

01:36:35.960 --> 01:36:38.327
و من کاملا با همچین چیزی مخالفم

01:36:38.400 --> 01:36:41.563
من اصلا نمی پذیرم که باید همچین لحظاتی
،توی زندگی آدما باشه

01:36:41.640 --> 01:36:43.802
لحظاتی که شما هیچ کاری انجام نمیدین

01:36:43.880 --> 01:36:47.885
من فکر میکنم طبیعت ما انسان ها اینه که
باید همیشه یک کاری بکنیم

01:36:47.960 --> 01:36:49.883
من فکر میکنم باید همیشه یک کاری بکنیم

01:36:49.960 --> 01:36:52.088
فکر میکنم هدفمندی در زندگی

01:36:52.200 --> 01:36:56.569
قسمتی از ساختار شگفت انگیز ما انسان هاست

01:36:56.640 --> 01:36:59.450
و اینکه میگی ما باید بدون هدفمندی زندگی کنیم

01:36:59.520 --> 01:37:03.525
مثل اینه که بگی یک درخت میتونه بدون
ریشه و شاخه اش رشد کنه

01:37:03.600 --> 01:37:06.331
ولی بدون شاخه و ریشه، اون دیگه درخت نیست

01:37:06.400 --> 01:37:09.244
میشه یک تیکه چوب . منظورم رو میفهمی؟

01:37:09.320 --> 01:37:11.004
...آهان...آهان

01:37:11.080 --> 01:37:14.448
به بیان دیگه اگه من فقط توی خونم بشینم
و هیچ کاری واسه انجام دادن نداشته باشم

01:37:14.520 --> 01:37:16.443
خب میرم سراغ خوندن یک کتاب

01:37:16.520 --> 01:37:20.241
کجای این کار که بشینی و هیچ کاری نکنی خوبه؟

01:37:20.320 --> 01:37:22.243
به نظر من این خیلی پوچه

01:37:22.320 --> 01:37:23.970
و اگه دبی خونه باشه چی؟

01:37:25.160 --> 01:37:27.083
هیچ فرقی نمیکنه

01:37:27.160 --> 01:37:30.084
...آیا میشه که

01:37:30.160 --> 01:37:34.085
دو نفر هیچ کاری انجام ندن و فقط اونجا "باشند" ؟

01:37:34.200 --> 01:37:36.202
...آیا به نظرت واقعا در اون صورته

01:37:36.280 --> 01:37:39.363
که میتونن با هم "ارتباط" برقرار کنن؟

01:37:39.440 --> 01:37:41.363
اصلا این چه معنی ای میده؟

01:37:41.440 --> 01:37:43.442
...بالاخره یا با هم دیگه صحبت میکنیم

01:37:43.520 --> 01:37:45.648
...یا کیسه ی زباله رو میبریم بیرون

01:37:45.720 --> 01:37:49.327
یا به صورت انفرادی یا با هم
بالاخره یک کاری میکنیم

01:37:49.400 --> 01:37:51.323
متوجه منظورم میشی؟

01:37:51.400 --> 01:37:55.291
چه معنی ای میده که فقط اونجا "بشینیم"؟

01:37:55.360 --> 01:37:57.681
این کار تو رو عصبی میکنه؟

01:37:57.800 --> 01:38:02.203
چرا نباید عصبیم کنه؟
این خیلی مسخره است

01:38:02.280 --> 01:38:04.282
...خیلی جالبه والی

01:38:05.440 --> 01:38:09.206
وقتیکه من به " لدخ " در غرب تبت رفتم
و یک ماهی رو در یک مزرعه گذروندم

01:38:09.360 --> 01:38:13.251
یادم میاد که عصرها مردم برای چای خوردن
کنار هم جمع میشدن و هیچ کس حرفی نمیزد

01:38:13.320 --> 01:38:15.448
مگر اینکه دیگه مسئله ی مرگ و زندگی باشه

01:38:15.520 --> 01:38:19.081
بنابراین اونا میشستن و چاییشون رو میخوردن
و این مسئله اصلا اونا رو اذیت نمیکرد

01:38:20.400 --> 01:38:24.803
مشکلی که با همیشه فعال بودن
...و مشغول کاری بودن، وجود داره

01:38:24.880 --> 01:38:28.043
اینه که تو داری کارهای مختلف رو انجام میدی

01:38:28.120 --> 01:38:31.522
و در عین حال در درونت کاملا مردی

01:38:31.600 --> 01:38:34.046
...آیا داری اون کارها رو انجام میدی

01:38:34.120 --> 01:38:36.248
...چونکه انگیزه ی انجامشون رو داری

01:38:36.320 --> 01:38:39.085
یا اینکه داری به صورت اتوماتیک اون ها رو انجام میدی؟

01:38:39.160 --> 01:38:41.811
...چون اگر داری به صورت اتوماتیک زندگی میکنی

01:38:41.880 --> 01:38:44.121
پس باید شیوه ی زندگیت رو تغییر بدی

01:38:44.200 --> 01:38:47.204
وقتیکه جوونی به مکان های مختلف میری

01:38:47.280 --> 01:38:50.204
و مثلا میری میرقصی. تو در دریای آزادی شناوری

01:38:50.320 --> 01:38:53.483
ولی ناگهان یک روز خودت رو در یک رابطه ی جدی میبینی

01:38:53.560 --> 01:38:55.688
و زمان در اون لحظه متوقف میشه

01:38:55.760 --> 01:38:58.570
و این در مورد شغلت هم میتونه صادق باشه

01:38:58.640 --> 01:39:01.484
منظورم اینه که
...اگر واقعا تو، در درونت زنده ای

01:39:01.560 --> 01:39:03.528
پس دیگه هیچ مشکلی وجود نداره

01:39:03.600 --> 01:39:05.841
اگر داری با یک فرد توی یک خونه ی کوچولو زندگی میکنی

01:39:05.960 --> 01:39:08.770
...و بین شماها زندگی جریان داره

01:39:08.880 --> 01:39:13.363
در اون صورت کلی ماجرا ممکنه
توی همون خونه هم برات اتفاق بیافته

01:39:13.440 --> 01:39:17.047
ولی همیشه این خطر وجود داره که
این حالت از بین بره

01:39:17.120 --> 01:39:20.727
در اون حالته که من فکر میکنم که تو باید به
یک دوره گرد تبدیل بشی

01:39:20.800 --> 01:39:22.962
مثل کرواک
و دلت رو به دریا بزنی

01:39:23.040 --> 01:39:25.202
من واقعا به این حرف اعتقاد دارم

01:39:25.280 --> 01:39:29.171
زندگی در شرایطی که دلت رو به دریا زدی
اصلا آسون نیست

01:39:29.240 --> 01:39:33.802
حتی منم ترجیح میدم که اگه بشه
خونم رو ترک نکنم

01:39:33.880 --> 01:39:37.089
ولی اگر با یک فرد برای یک مدت طولانی زندگی کنی
همه بهت میگن که

01:39:37.200 --> 01:39:40.841
...دیگه شیرینی روز های اول از بین رفته و این طبیعیه"

01:39:40.920 --> 01:39:44.402
دیگه اون دوران عاشقانتون از بین رفته و
"برای همه همینطوره

01:39:44.480 --> 01:39:47.643
من کاملا با این حرف مخالفم

01:39:47.760 --> 01:39:52.448
ولی من فکر میکنم که
...تو باید همیشه صادقانه از خودت بپرسی

01:39:52.520 --> 01:39:54.648
که آیا ازدواجت، همچنان یک ازدواجه؟

01:39:54.720 --> 01:39:56.927
آیا همچنان قول و قرارهات یادته؟

01:39:57.000 --> 01:39:59.681
...همینطور که این موضوع راجع به

01:39:59.720 --> 01:40:02.087
شغلت هم صادقه

01:40:02.160 --> 01:40:04.845
...این خیلی ترسناکه که ناگهان متوجه بشی

01:40:04.920 --> 01:40:09.164
من فکر میکردم که دارم زندگیمو میکنم"
"ولی در واقع اصلا یک انسان نبودم

01:40:09.240 --> 01:40:11.163
"یک بازیگر بودم"

01:40:11.240 --> 01:40:14.481
من زندگی نمیکردم، بلکه داشتم نقش بازی میکردم
داشتم نقش پدر رو بازی میکردم

01:40:14.520 --> 01:40:18.081
نقش شوهر رو بازی کردم
نقش دوست رو بازی کردم

01:40:18.160 --> 01:40:21.607
نقش یک نویسنده یا کارگردان رو ایفا کردم

01:40:21.680 --> 01:40:25.571
توی یک خونه با اون فرد زندگی کردم
ولی اصلا اون رو ندیدم

01:40:25.640 --> 01:40:29.690
اصلا حرفهاش رو نشنیدم
و اصلا با اون فرد زندگی نمیکردم

01:40:29.760 --> 01:40:32.445
...آره، بعضی آدما فقط

01:40:32.520 --> 01:40:35.171
"در کنار هم "قرار گرفتن

01:40:35.240 --> 01:40:40.167
...ممکنه کله ی یکیشون به شکل یک گرگ دربیاد

01:40:40.240 --> 01:40:43.084
و اون یکی اصلا متوجه این تغییر نمیشه

01:40:43.160 --> 01:40:46.482
آره و هیچوقت متوجه این تغییر نمیشه

01:40:47.800 --> 01:40:49.962
...یادم میاد چند وقت پیش در اسرائیل بودم

01:40:50.040 --> 01:40:52.691
...و یک عکس از شکیتا دارم

01:40:52.760 --> 01:40:56.401
که همیشه همراهمه و توی اون عکس 26 سالشه

01:40:56.480 --> 01:40:59.324
...و عکس مال یک تابستونه

01:40:59.400 --> 01:41:02.324
و اون مثل مدل های حرفه ای ژست گرفته

01:41:02.400 --> 01:41:04.880
و بسیار لاغر و زیباست

01:41:05.000 --> 01:41:09.369
و همیشه هر وقت به اون عکس نگاه میکردم به خودم
میگفتم که اون چقدر جذابه

01:41:09.440 --> 01:41:11.807
و وقتیکه سال گذشته در اسرائیل
به اون عکس نگاه کردم

01:41:11.880 --> 01:41:16.204
متوجه شدم که اون چهره، غمگین ترین چهره
توی کل جهانه

01:41:16.280 --> 01:41:19.363
...و اون دختری که توی عکسه سردرگم و

01:41:19.440 --> 01:41:21.408
غمگین و تنهاست

01:41:21.520 --> 01:41:25.081
من سالهاست که این عکس رو دارم
و هیچوقت "واقعا" به اون نگاه نمیکردم

01:41:25.160 --> 01:41:28.323
و هیچوقت اون چهره ی توی عکس رو نمیدیدم

01:41:30.320 --> 01:41:34.689
و بعد متوجه شدم که 18 ساله که بجز
...موقعیت های خاصی

01:41:34.760 --> 01:41:36.967
هرگز قادر به درک اون نبودم

01:41:37.040 --> 01:41:40.044
من همچنان این قابلیت رو دارم که توی شغلم گم بشم

01:41:40.120 --> 01:41:42.043
به خاطر همینه که من همیشه به کارم معتاد بودم

01:41:42.120 --> 01:41:46.364
و احساس میکردم که هر نمایشی
موضوع مرگ و زندگیه

01:41:46.440 --> 01:41:48.647
ولی در زندگی واقعیم، مرده بودم

01:41:48.720 --> 01:41:51.326
من یک ربات شده بودم

01:41:51.400 --> 01:41:54.370
دیگه حتی به خودم اجازه نمیدادم
که احساساتم رو بیان کنم

01:41:54.440 --> 01:41:57.205
... ولی الان ممکنه شکیتا و نیکولز و مارینا

01:41:57.320 --> 01:42:01.211
ممکنه طبق معمول کاری کنن یا
...حرفی بزنن که باعث آزار من بشه

01:42:01.280 --> 01:42:04.045
ولی "الان" هست که احساسم رو بیان میکنم
"و اونا میگن:" چرا اعصابت داغونه؟

01:42:04.120 --> 01:42:06.282
!و من میگم چون روی اعصابم هستین

01:42:07.960 --> 01:42:10.201
و وقتیکه میخوام واسه خودم این حق رو
...قائل بشم

01:42:10.280 --> 01:42:12.886
...که دیگه بقیه ی زندگیم رو با شکیتا نباشم
...،اونوقته که متوجه میشم

01:42:12.960 --> 01:42:16.681
،اون چیزی که بیشتر از هر چیزی توی زندگیم میخواستم
این بوده که همیشه با شکیتا باشم

01:42:18.080 --> 01:42:21.448
ولی در اون زمان یاد نگرفته بودم که چطور میتونم به خودم
...این اجازه رو بدم

01:42:21.520 --> 01:42:23.443
تا نسبت به رفتار یک انسان دیگه واکنش نشون بدم

01:42:23.520 --> 01:42:25.568
و وقتیکه نتونی نسبت به یک انسان دیگه واکنش
نشون بدی

01:42:25.640 --> 01:42:28.803
دیگه امکان نداره که هیچ عمل
یا عمل متقابلی بین شماها رخ بده

01:42:28.880 --> 01:42:33.966
و اگه همچین امکانی وجود نداشته باشه، من
دیگه واقعا نمیدونم عشق یعنی چی؟

01:42:34.040 --> 01:42:38.841
عشق یعنی وظیفه، تعهد، علاقه و ترس

01:42:41.280 --> 01:42:43.851
...والی من نمیتونم

01:42:44.840 --> 01:42:46.888
...راجع به تو نظر بدم

01:42:46.960 --> 01:42:51.010
من باید دوباره یک تمریناتی میکردم تا
یاد بگیرم که دوباره انسان باشم

01:42:51.080 --> 01:42:53.242
من نمیدونستم که راجع به جهان چه احساسی دارم

01:42:53.360 --> 01:42:57.729
چه چیزهایی رو دوست دارم؟
از چه آدمهایی خوشم میاد؟

01:42:57.800 --> 01:43:00.201
و تنها راهی که میتونستم به
این سوالا پاسخ بدم

01:43:00.280 --> 01:43:04.285
این بود که صداهای مزاحم رو از زندگیم حذف کنم
و دیگه نقش بازی نکنم

01:43:04.360 --> 01:43:07.682
و به اون چیزی که در درونمه گوش بدم

01:43:07.760 --> 01:43:10.764
من فکر میکنم هر کسی
یک زمانی باید این کار رو بکنه

01:43:10.840 --> 01:43:13.923
شاید برای این کار باید بری به بیابان ساهارا

01:43:14.040 --> 01:43:16.042
شایدم بتونی این کار رو توی خونه انجام بدی

01:43:16.120 --> 01:43:18.487
ولی باید بتونی صداهای مزاحم رو از زندگیت حذف کنی

01:43:22.680 --> 01:43:24.648
...ولی شخصا

01:43:24.760 --> 01:43:28.446
من از اون لحظات "سکوت محض " خوشم نمیاد

01:43:28.520 --> 01:43:30.170
اصلا خوشم نمیاد

01:43:30.240 --> 01:43:34.962
...نمیدونم که این یک چیز روانشناسیه یا

01:43:35.040 --> 01:43:37.771
...میدونی ترس من از انجام کارهای بی دلیله

01:43:37.840 --> 01:43:41.003
...یا شاید رفتار پرخاشگرانه ی خودمه

01:43:41.080 --> 01:43:44.801
ولی اگر صدا های مزاحم حذف بشن
...و منم فقط یکجا بشینم

01:43:44.880 --> 01:43:46.848
...همونطور که قبلا گفتم

01:43:46.920 --> 01:43:51.562
...حالا چه تنها باشم چه با کس دیگه ای

01:43:51.640 --> 01:43:54.723
این احساس بهم دست میده

01:43:54.800 --> 01:43:58.850
که عریان شدم

01:43:58.960 --> 01:44:03.124
به عبارت دیگه اینکه مشغول یک کاری باشم
واسم قابل قبوله

01:44:03.200 --> 01:44:07.171
"ولی واسم قابل قبول نیست که " فقط یک انسان باشم

01:44:07.240 --> 01:44:09.163
...به عبارت دیگه

01:44:09.240 --> 01:44:12.528
اگه من یکجا گیر بیافتم و اجازه ی
...انجام هیچ کاری رو نداشته باشم

01:44:12.640 --> 01:44:16.042
..."بجز اینکه فقط اونجا "باشم

01:44:16.120 --> 01:44:18.361
من شکست میخورم

01:44:18.480 --> 01:44:20.482
...یعنی

01:44:20.560 --> 01:44:22.961
...از پس هر کاری برمیام

01:44:23.040 --> 01:44:26.840
و اگه تلاش کنم توی هر کاری موفق میشم

01:44:26.920 --> 01:44:29.048
...ولی

01:44:29.120 --> 01:44:31.851
ولی اصلا نمیتونم از پس همچین آزمونی بر بیام

01:44:31.920 --> 01:44:35.367
البته من درک میکنم که این یک آزمون نیست

01:44:35.440 --> 01:44:38.205
...ولی من این رو یک نوع آزمون میبینم

01:44:38.280 --> 01:44:40.328
و فکر میکنم که توش مردود میشم

01:44:40.400 --> 01:44:42.368
...این خیلی ترسناکه

01:44:42.440 --> 01:44:46.684
احساس میکنم که کاملا گم میشم

01:44:46.800 --> 01:44:49.246
من میتونم زندگی ای رو تصور کنم

01:44:49.320 --> 01:44:54.121
که هر روز اون میتونه تبدیل به یک
روز تاریخی و شگفت انگیز و پر از خلاقیت تبدیل بشه

01:44:54.200 --> 01:44:56.362
و ما لزوما آمادگی همچین چیزی رو نداریم

01:44:56.440 --> 01:44:59.922
اگه دوست داشتی میتونستی همسرت یا
...دوست دخترت رو ترک کنی

01:45:00.000 --> 01:45:02.002
و اگه دوست داشتی، دوباره برگردی پیششون

01:45:02.080 --> 01:45:05.766
ولی در عین حال اون فرد هم نسبت به حرکت
تو، واکنش نشون میده

01:45:05.840 --> 01:45:09.083
یک همچین زندگی ای رو میگم

01:45:09.160 --> 01:45:11.527
چیزی که در مورد گروه های من
...شگفت انگیز بود

01:45:11.600 --> 01:45:15.241
...این بود که مردم به سرعت ذوق میکردند

01:45:15.320 --> 01:45:19.644
،جشن میگرفتن، لذت میبردن، متعجب میشدن
همدیگه رو ترک میکردن، وحشی میشدن و مهربون میشدن

01:45:19.720 --> 01:45:21.882
به نظرت ما تحمل همچین زندگی ای رو داریم؟

01:45:22.000 --> 01:45:25.004
من فکر میکنم این اون لحظه ایه که میخواهیم
...با یکی دیگه ارتباط برقرار کنیم

01:45:25.080 --> 01:45:27.003
که ما رو میترسونه

01:45:27.080 --> 01:45:30.482
اون لحظه که با یک فرد دیگه
چهره به چهره میشیم

01:45:30.560 --> 01:45:32.483
میدونی

01:45:32.560 --> 01:45:36.849
ما هیچوقت فکر نمیکنیم که این میتونه ترسناک باشه
و این خیلی عجیبه که این انقدر ترسناکه

01:45:36.920 --> 01:45:38.843
خب، اونقدرها هم عجیب نیست

01:45:38.920 --> 01:45:42.083
دلایل خیلی زیادی برای ترس وجود داره

01:45:42.160 --> 01:45:46.529
میدونی انسان، یک موجود پیچیده و خطرناکه

01:45:46.600 --> 01:45:49.285
...میدونی اگه بخوای تک تک لحظات زندگیت رو، زندگی کنی

01:45:49.360 --> 01:45:51.283
اونوقته که معنای سختی رو احساس میکنی

01:45:51.360 --> 01:45:54.967
اگه واقعا بخوای تا با یک فرد دیگه ارتباط
...برقرار کنی

01:45:55.040 --> 01:45:58.522
این یک مثال از کارهاییه که ارزش تلاش کردن داره

01:45:58.600 --> 01:46:01.251
و خیلی رقت انگیزه اگه کسی این کار رو نکنه

01:46:01.360 --> 01:46:05.763
و البته اینجا یک مشکل وجود داره
...و اون اینه که هر چی بیشتر به یک انسان دیگه نزدیک میشی

01:46:05.880 --> 01:46:08.963
...اون فرد مرموزتر و

01:46:09.040 --> 01:46:10.963
دست نیافتنی تر میشه

01:46:11.040 --> 01:46:14.681
...میدونی، باید به اونها نزدیک بشی و بپذیریشون

01:46:14.760 --> 01:46:18.765
تا در نهایت بتونی با اونها ارتباط برقرار کنی
تازه انگار داری که با یک روح ارتباط برقرار میکنی

01:46:18.840 --> 01:46:20.808
چون همه ی ما مثل روح ها هستیم

01:46:20.880 --> 01:46:24.680
ماها اشباح خیالی هستیم
اصلا ما کی هستیم؟

01:46:24.760 --> 01:46:27.650
،و این یعنی مواجه شدن با این واقعیت که تو
کاملا تنها هستی

01:46:27.720 --> 01:46:30.485
و پذیرفتن تنهایی یعنی پذیرفتن مرگ

01:46:30.560 --> 01:46:33.803
چون وقتی تنها هستیم، با مرگ تنها هستیم

01:46:33.880 --> 01:46:38.124
دیگه هیچ مانعی بین تو و مرگ وجود نداره

01:46:38.200 --> 01:46:39.964
درسته

01:46:40.080 --> 01:46:43.004
...اگه درست فهمیده باشم مثل گفته ی هایدگر

01:46:43.080 --> 01:46:47.324
که میگفت اگر وجود خودتون رو به طور کامل درک کنید

01:46:47.400 --> 01:46:52.361
شما دارید تباه شدن خودتون رو
در راه رسیدن به مرگ تجربه میکنید

01:46:52.440 --> 01:46:54.841
...به عنوان قسمتی از تجربتون

01:46:54.920 --> 01:46:58.083
میدونی در عمل جنسی یک لحظه وجود داره که
همه چیز رو فراموش میکنیم

01:46:58.160 --> 01:46:59.844
که این خیلی شگفت انگیزه

01:46:59.920 --> 01:47:02.161
...ولی یک لحظه بعدش، شروع میکنی به فکر کردن

01:47:02.200 --> 01:47:04.487
راجع به نمایشنامت یا کارهایی
که فردا باید انجام بدی

01:47:04.560 --> 01:47:08.007
من نمیدونم که آیا تو هم اینطور هستی یا نه
ولی اغلب اینطور هستند

01:47:08.080 --> 01:47:10.606
دنیا خیلی سریع به سراغت میاد

01:47:10.680 --> 01:47:14.162
و این به خاطر اینه که ما از اینکه
در جایگاه فراموش کردن قرار بگیریم، میترسیم

01:47:14.280 --> 01:47:16.362
چون اون جایگاه به مرگ نزدیکه

01:47:16.440 --> 01:47:18.807
مثل آدمایی که میترسن بخوابن

01:47:18.880 --> 01:47:22.771
به عبارت دیگه، تو به دنیا وابسته ای
و نمیدونی که لحظه ی بعد چه اتفاقی میافته

01:47:22.840 --> 01:47:24.842
...و ندونستن این موضوع

01:47:24.920 --> 01:47:27.048
تو رو به درک کردن مرگ نزدیکتر میکنه

01:47:27.120 --> 01:47:30.761
فکر میکنم به همین خاطره که مردم روابط
...عاشقانه با هم برقرار میکنن

01:47:30.880 --> 01:47:33.281
...میدونی اگه در تئاتر از کارت تعریف کنن

01:47:33.360 --> 01:47:35.806
...برای یک لحظه احساس میکنی که واقعا کاری انجام دادی

01:47:35.880 --> 01:47:38.087
یک احساس مثبت بهت دست میده

01:47:38.160 --> 01:47:40.481
ولی اون احساس به سرعت از بین میره

01:47:40.560 --> 01:47:43.882
و دوباره، تو نمیدونی که قدم بعدیت باید چی باشه

01:47:43.960 --> 01:47:45.644
چه اتفاقی قراره بیافته؟

01:47:45.720 --> 01:47:48.246
...توی یک رابطه ی عاشقانه تا یک نقطه ی مشخص

01:47:48.320 --> 01:47:51.051
...احساس میکنی که در شرایط مطمئنی قرار داری

01:47:51.120 --> 01:47:54.727
باید بتونی دل طرف رو بدست بیاری
و کلی سوال واسه پرسیدن هست

01:47:54.800 --> 01:47:56.723
آیا دوست داره که گوش هاشو گاز بگیری؟

01:47:56.840 --> 01:48:00.367
چقدر خوب میتونی راجع به شوپنهاور
و رستوران های فرانسوی صحبت کنی؟

01:48:00.440 --> 01:48:02.807
...یا هر چیز دیگه ای

01:48:02.880 --> 01:48:06.885
همه ی اینها واست احساس امنیت رو تامین میکنه

01:48:07.000 --> 01:48:10.971
ولی داشتن یک رابطه ی واقعی با یک فرد
...برای مدت طولانی

01:48:11.040 --> 01:48:13.691
یک چیز کاملا غیر قابل پیش بینیه

01:48:13.760 --> 01:48:17.048
باید تمام چیزهایی رو که میدونستی فراموش کنی
و به سمت دنیای ناشناخته ی اون حرکت کنی

01:48:17.120 --> 01:48:19.566
به سمت آبهای آزاد

01:48:19.680 --> 01:48:24.368
مردم عکس های پدر و مادرشون
...یا همسرشون رو

01:48:24.440 --> 01:48:26.363
...هم به همین خاطر نگه میدارن

01:48:26.440 --> 01:48:29.967
چون بهشون احساس امنیت و آرامش میده

01:48:30.040 --> 01:48:32.407
ولی اصلا همسری اونجا وجود نداره

01:48:32.480 --> 01:48:34.528
اصلا اینا یعنی چی؟
یک همسر

01:48:34.600 --> 01:48:37.331
یک شوهر
یک پسر

01:48:37.400 --> 01:48:39.402
...یک بچه یک روز دست هات رو میگیره

01:48:39.480 --> 01:48:43.121
...و ناگهان تبدیل میشه به این مرد بزرگ

01:48:43.200 --> 01:48:45.123
و بعدش اون میره

01:48:45.200 --> 01:48:47.168
حالا دیگه اون پسر کجاست؟

01:49:06.280 --> 01:49:10.330
به نظر میرسید که همه ی مشتری ها ساعت ها پیش رستوران رو ترک کرده بودن

01:49:10.400 --> 01:49:14.644
آندری پول شاممون رو حساب کرد

01:49:14.720 --> 01:49:16.210
واقعا؟

01:49:42.480 --> 01:49:44.767
من با تاکسی رفتم خونه

01:49:46.200 --> 01:49:48.726
و از خیابون های شهر عبور کردم

01:49:49.920 --> 01:49:52.605
...با همه ی خیابونها و مغازه ها

01:49:52.680 --> 01:49:55.968
یک خاطره ای داشتم

01:49:57.400 --> 01:50:00.529
اونجا داشتم با پدرم لباس میخریدم

01:50:03.120 --> 01:50:06.647
اونجا داشتم بعد از مدرسه، بستنی میخوردم

01:50:10.720 --> 01:50:14.167
وقتیکه بالاخره رسیدم خونه، دبی
از سر کار برگشته بود

01:50:14.240 --> 01:50:57.722
بلبل جان
مرجع دانلود رايگان فيلم و سريال با زيرنويس چسبيده
.::  www.bolboljan.net ::.