﻿WEBVTT

00:00:00.600 --> 00:00:11.354
..:: ارائه شده توسط وب سايت بلبل جان ::..
‏.::  <c.colorff9800>www.bolboljan.net</c> ::.

00:00:15.600 --> 00:00:20.354
بلطف و حمایت
آرش عنایتی

00:00:33.842 --> 00:00:36.842
این فیلم بر اساس وقایع تاریخی
 ساخته شده است

00:00:37.042 --> 00:00:41.042
شخصیت‌های اصلی واقعی هستند
 و تمام وقایع در دنیای واقعی رخ داده‌اند

00:01:21.042 --> 00:01:23.342
...وقتی به جادوگران فکر می‌کنید

00:01:25.442 --> 00:01:28.142
آیا این چیزی است...
 که به ذهن شما می‌رسد؟

00:01:39.542 --> 00:01:42.842
در کودکی
...مانند خیلی از دختربچه‌های دیگر

00:01:43.917 --> 00:01:45.893
...می‌خواستم

00:01:45.917 --> 00:01:47.975
یک جادوگر باشم...

00:01:53.167 --> 00:01:56.425
در روزهای خاکستریِ زمستان
صدای آواز آنها از جنگل را می‌شنیدم

00:01:59.042 --> 00:02:01.883
شب‌ها در رویاهای من می‌رقصیدند

00:02:03.875 --> 00:02:06.467
آرزو داشتم
 در مراسم‌های مخفیانه آنها شرکت کنم

00:02:07.750 --> 00:02:10.508
داروهای مختلفی از گل و گیاهان
 درست می‌کردم

00:02:12.625 --> 00:02:15.258
طلسم‌هایی می‌نوشتم
 و زیر بالشتم مخفی می‌کردم

00:02:23.500 --> 00:02:27.258
آرزوهایم را بارها با خودم
 ...تکرار می‌کردم

00:02:30.083 --> 00:02:33.592
به این امید که
 ...در دنیای کوچک و ملال‌آورم

00:02:33.792 --> 00:02:35.825
اتفاقی رخ بدهد...

00:02:37.667 --> 00:02:39.675
کتاب‌هایی در مورد جادوگران می‌خواندم

00:02:39.792 --> 00:02:42.092
آنها را در تلویزیون می‌دیدم

00:02:42.542 --> 00:02:45.550
اما با غالب آنها
در سینما آشنا شدم

00:02:46.208 --> 00:02:48.742
دخترا
 مراقب اون مزاحم‌های منحرف باشین

00:02:49.375 --> 00:02:51.675
!اونا باید از ما بترسن

00:02:53.708 --> 00:02:57.717
اولین بار که " جادوگر شهر آز " را دیدم
هنوز بخاطر دارم

00:02:57.875 --> 00:03:01.592
از همان لحظه‌ای که دوروتی
 ...پا به دنیای تکنی‌کالر گذاشت

00:03:01.792 --> 00:03:03.383
افسون شدم...

00:03:10.917 --> 00:03:14.842
جادوگر شهر آز " به من نشان داد "
که دو نوع جادوگر وجود دارد

00:03:15.417 --> 00:03:17.918
در یک طرف
 ...گلیندای مهربان را داریم

00:03:17.942 --> 00:03:22.018
با جادوی سفید...
و زیباییِ خیره‌کننده و کلاسیکش

00:03:22.042 --> 00:03:24.592
تو یه جادوگر خوبی یا یه جادوگر بد؟

00:03:24.625 --> 00:03:26.101
!من اصلا جادوگر نیستم

00:03:26.125 --> 00:03:28.351
!جادوگرا پیر و زشتن

00:03:28.375 --> 00:03:30.675
فقط جادوگرای بد زشت هستن

00:03:32.542 --> 00:03:35.792
و در طرف دیگر
 ...جادوگر بدجنس غرب را داریم

00:03:35.850 --> 00:03:40.643
که پوست سبز و رفتار شریرانه‌اش...
هیچگاه از ذهن مخاطب پاک نمی‌شود

00:03:40.667 --> 00:03:43.251
!بالاخره تو رو با خودم میبرم، عزیزم

00:03:43.275 --> 00:03:45.300
!همینطور سگ کوچولوت

00:03:48.250 --> 00:03:50.268
میخواستم جادوگر خوبی باشم

00:03:50.292 --> 00:03:54.050
نمی‌توانستم درک کنم
 چرا یک زن باید بد بودن را انتخاب کند

00:03:55.042 --> 00:03:58.043
آن زمان نمی‌دانستم
 ...که خوب یا بد بودن

00:03:58.067 --> 00:04:02.092
گزینه‌ای نیست که یک زن...
 به تنهایی برای خود انتخاب کند

00:04:04.792 --> 00:04:08.418
جادوگر بدجنس در عین حال که قرار بود
 ...ما را بترساند

00:04:08.442 --> 00:04:11.675
بعنوان هشداری برای زنان و دختران...
 خلق شده بود

00:04:13.333 --> 00:04:17.425
درست رفتار کن و زیبا باش
وگرنه نابودت خواهیم کرد

00:04:18.167 --> 00:04:20.893
قرن‌هاست که این را
 ...به زنان گوشزد کرده‌اند

00:04:20.917 --> 00:04:23.925
تا آنجا که روی استخوان‌هایمان
 ...حک شده است

00:04:24.042 --> 00:04:28.008
با خون ما آمیخته...
 و روی قلب‌هایمان خالکوبی شده است

00:04:28.417 --> 00:04:31.226
این بخشی از فرهنگ
و تمام داستان‌های ما است

00:04:31.250 --> 00:04:33.550
زنان مقابل یکدیگر قرار می‌گیرند

00:04:34.542 --> 00:04:36.133
باکره

00:04:36.792 --> 00:04:38.268
فاحشه

00:04:38.292 --> 00:04:39.684
دوشیزه

00:04:39.708 --> 00:04:41.268
پیرزن

00:04:41.292 --> 00:04:43.467
جادوگر خوب

00:04:43.792 --> 00:04:45.684
و جادوگر بد

00:04:45.708 --> 00:04:48.708
این روایت
 ...آنقدر فراگیر شده است

00:04:48.742 --> 00:04:51.809
که آن را برای یکدیگر بازگو می‌کنیم...

00:04:51.833 --> 00:04:56.092
ما خواهران، همسایگان
 و دوستان خود را کنترل می‌کنیم

00:04:56.333 --> 00:04:57.883
پتیاره

00:04:59.833 --> 00:05:01.101
چی گفتی؟

00:05:01.125 --> 00:05:03.800
درست شنیدی

00:05:14.917 --> 00:05:17.717
!زنیکه سوتین نمی‌پوشه

00:05:18.500 --> 00:05:22.393
این روایت بدخواهانه به افرادی که
 ...از جانب زنان تهدید می‌شوند قدرت داد

00:05:22.417 --> 00:05:26.117
تا این باور را بوجود بیاورند...
 که ترس و نفرت آنان از زنان بجا است

00:05:26.292 --> 00:05:29.467
و این حق را دارند تا ما را آزار دهند

00:05:30.875 --> 00:05:32.893
چند ماه بعد از تماشای
..." جادوگر شهر آز "

00:05:32.917 --> 00:05:37.451
در مدرسه راجع به زنانی خواندم
 ...که صدها سال پیش در اروپا و آمریکا

00:05:37.475 --> 00:05:40.925
در جریان شکار جادوگران...
به قتل رسیده بودند

00:05:41.292 --> 00:05:43.184
داستان آنها دست از سرم برنداشتند

00:05:43.208 --> 00:05:45.175
...شیفته آنها شدم

00:05:45.208 --> 00:05:48.175
و نام آنها را مانند طلسم...
 با خودم همراه داشتم

00:05:48.208 --> 00:05:52.226
وقتی دچار اضطراب و تنهایی می‌شدم
آن اسامی را با خودم تکرار می‌کردم

00:05:52.250 --> 00:05:53.633
آنا موتس

00:05:53.750 --> 00:05:55.133
الیزابت کلارک

00:05:55.292 --> 00:05:56.476
مری اسکراتن

00:05:56.500 --> 00:05:57.758
کاترین گریدی

00:05:57.792 --> 00:05:58.851
مری هیکز

00:05:58.875 --> 00:06:00.300
ایزابل ریگبی

00:06:00.500 --> 00:06:01.726
جنت هورن

00:06:01.750 --> 00:06:03.018
روث آزبرن

00:06:03.042 --> 00:06:04.309
آگنس واترهاوس

00:06:04.333 --> 00:06:05.601
الیزابت دیوایس

00:06:05.625 --> 00:06:08.138
آن ویتل
جین بولکاک، سوزانا اسمیت

00:06:11.208 --> 00:06:12.695
آنا موتس

00:06:13.125 --> 00:06:15.726
بعضی از آن جادوگران
...شفادهنده و قابله بودند

00:06:15.750 --> 00:06:18.342
و با مهارت‌های خود...
به جامعه کمک می‌کردند

00:06:18.542 --> 00:06:21.925
برخی مطرود شده بودند
 و خارج از روستاهای خود زندگی می‌کردند

00:06:23.167 --> 00:06:25.842
و برخی عقل خود را از دست داده بودند

00:06:27.500 --> 00:06:29.533
با آنها همذات‌پنداری می‌کردم

00:06:29.633 --> 00:06:33.184
چون سایه جنون
همیشه در کمین من بوده است

00:06:35.250 --> 00:06:38.217
در کودکی با نیروهای ناشناخته‌ای
 پیمان بستم

00:06:38.500 --> 00:06:41.217
با این باور که برخی رفتارهای خاص
 مرا در امان نگه می‌دارد

00:06:41.875 --> 00:06:45.425
شب‌ها به مدت چندین ساعت
با آدم‌های خیالی صحبت می‌کردم

00:06:46.042 --> 00:06:50.858
دنیاهایی در ذهنم ساختم
 ...که آنقدر ملموس و زنده بودند

00:06:50.942 --> 00:06:53.633
که می‌خواستم تا ابد در آنها بمانم...

00:06:56.167 --> 00:06:59.467
بزرگ‌تر که شدم
...جنونم را به کارم منتقل کردم

00:06:59.750 --> 00:07:03.425
و متوجه شدم می‌توانم آن را کنترل...
 و حتی از آن استفاده کنم

00:07:03.750 --> 00:07:05.925
...با جادوگران خداحافظی کردم

00:07:06.042 --> 00:07:08.425
و اجازه دادم در کودکی محو شوند...

00:07:11.167 --> 00:07:12.550
شاد بودم

00:07:13.750 --> 00:07:15.467
در امان بودم

00:07:21.167 --> 00:07:23.592
اما این فقط یک توهم بود

00:07:33.000 --> 00:07:35.967
سه سال پیش
پسرم را بدنیا آوردم

00:07:37.750 --> 00:07:40.967
یک ماه بعد
در بخش روانی بستری شدم

00:07:41.708 --> 00:07:43.800
جنون دوباره سراغم آمده بود

00:07:45.083 --> 00:07:46.383
و جادوگران؟

00:07:47.458 --> 00:07:51.717
حالا آنقدر به من نزدیک بودند
 که نفس‌هایشان را روی گردنم احساس می‌کردم

00:07:52.292 --> 00:07:55.300
در اتاق‌ها که قدم می‌زدم
هر از گاه آنها را می‌دیدم

00:07:55.792 --> 00:07:59.342
شب‌ها در تخت، دست‌های استخوانیِ آنها را
 روی بدنم حس می‌کردم

00:07:59.750 --> 00:08:01.842
از دریا برایم آواز می‌خواندند

00:08:02.625 --> 00:08:04.550
...از جنگل مرا صدا می‌زدند

00:08:05.833 --> 00:08:07.950
و دعوت می‌کردند...
 به آنها بپیوندم

00:08:09.708 --> 00:08:11.217
...تا اینکه بالاخره

00:08:12.292 --> 00:08:13.592
به آنان پیوستم...

00:08:14.192 --> 00:08:20.692
« جادوگران »

00:08:24.792 --> 00:08:27.675
همیشه از زشت و شلخته‌بودن
 هراس داشتم

00:08:28.375 --> 00:08:31.467
از آشکار کردن شرارت‌ها و ضعف‌هایم
 هراس داشتم

00:08:31.792 --> 00:08:33.633
اما دیگر اهمیتی ندارد

00:08:34.042 --> 00:08:37.967
می‌خواهم به شما نشان بدهم
 دیوانگیِ مطلق به چه شکل است

00:08:38.667 --> 00:08:40.842
می‌خواهم آنچه را که دیدم
 ...و احساس کردم

00:08:41.292 --> 00:08:42.883
با شما به اشتراک بگذارم...

00:08:43.042 --> 00:08:45.842
بنابراین خیال دارم شما را
 ...در این طلسم با خودم همراه کنم

00:08:46.542 --> 00:08:49.675
چون با وجود اینکه من زنده ماندم
...اما خیلی‌ها

00:08:51.833 --> 00:08:53.258
نتوانستند...

00:09:03.167 --> 00:09:05.925
بارداری دوران عجیبی است

00:09:05.958 --> 00:09:08.883
یکنواخت و در عین‌حال جادویی

00:09:09.542 --> 00:09:12.509
به گذشته که نگاه می‌کنم
...متوجه می‌شوم در همین زمان بود

00:09:12.533 --> 00:09:14.550
که جنون به سراغم آمد...

00:09:15.417 --> 00:09:20.300
همچنان که بدنم به سرعت تغییرشکل می‌داد
واقعیت شروع به مبهم‌شدن کرد

00:09:20.958 --> 00:09:23.351
دیگر با زمان حال ارتباط نداشتم

00:09:23.375 --> 00:09:26.942
در عوض در فضایی عجیب‌ و غریب
 ...سیر می‌کردم

00:09:27.033 --> 00:09:29.375
...و با تمام زنانی که در طول تاریخ

00:09:29.475 --> 00:09:32.875
پیش از من این سفر را تجربه کرده بودند...
همذات‌پنداری می‌کردم

00:09:32.958 --> 00:09:36.258
...درهای گذشته و آینده باز بودند

00:09:37.042 --> 00:09:40.092
و احساس می‌کردم...
 میان دو دنیا گام برمی‌دارم

00:09:40.667 --> 00:09:42.342
در خواب و بیداری

00:09:43.417 --> 00:09:47.050
کسی به من نگفته بود
 که بارداری ممکن است به این شکل باشد

00:09:47.667 --> 00:09:53.592
فیلم‌ها به من یاد دادند که باید
 آرام، زیبا، لطیف و گلگون باشم

00:09:55.792 --> 00:09:57.092
چیه؟

00:09:57.375 --> 00:09:58.675
!تکون خورد

00:09:58.875 --> 00:09:59.976
چی تکون خورد؟

00:10:00.000 --> 00:10:01.393
!بچه...تکون خورد

00:10:01.417 --> 00:10:03.592
اما من چنین احساسی نداشتم

00:10:04.292 --> 00:10:06.425
احساس می‌کردم غیرقابل‌کنترلم

00:10:07.625 --> 00:10:09.258
...مانند طوفان

00:10:10.542 --> 00:10:12.842
وحشی و سرکش بودم...

00:10:15.458 --> 00:10:16.925
آتش بودم

00:10:17.333 --> 00:10:22.217
بخاطر این ازهم‌گسستگی، متوجه شدم
 دوران بارداری پر از اضطراب و تنهایی است

00:10:22.958 --> 00:10:25.809
روزشماری می‌کردم
 تا این دوران تمام شود

00:10:25.833 --> 00:10:28.800
می‌خواستم هرچه زودتر
 ...پسرم را در آغوش بگیرم

00:10:28.917 --> 00:10:31.717
و گرمای بدنش را...
 روی پوستم احساس کنم

00:10:32.500 --> 00:10:35.800
بعد از تولدش
 از خوشحالی در پوست خودم نمی‌گنجیدم

00:10:36.083 --> 00:10:38.592
نمی‌توانستم بخوابم
چون احتیاجی به خواب نداشتم

00:10:38.750 --> 00:10:42.092
به شدت هیجان‌زده
و سرشار از عشق بودم

00:10:43.250 --> 00:10:44.550
...اما بعد از آن

00:10:45.000 --> 00:10:47.133
اوضاع به بدترین شکل پیش رفت...

00:10:48.042 --> 00:10:51.050
آنچه در ادامه می‌آید
گواهی بر اظهارات من است

00:10:53.250 --> 00:10:56.250
طلسم شماره یک
« سقوط به ورطه جنون »

00:10:56.350 --> 00:11:00.350
با شب ارتباط برقرار کن
تا ذهنت باز شود

00:11:09.375 --> 00:11:10.842
ممنون

00:11:11.917 --> 00:11:13.383
بسیار خب

00:11:14.042 --> 00:11:17.758
پسرم یه روز چهارشنبه
 در اوج گرما بدنیا اومد

00:11:17.875 --> 00:11:23.383
و یکشنبه شب
احساس خیلی عجیبی بهم دست داد

00:11:24.000 --> 00:11:28.018
یادم میاد شوهرم
 ...فرزندمون رو بغل کرده بود

00:11:28.042 --> 00:11:30.342
و از من خواست
 ...یه لحظه اونو بگیرم

00:11:30.875 --> 00:11:32.425
و من نتونستم...

00:11:32.708 --> 00:11:35.133
اون وسط اتاق نشیمن
 ایستاده بود

00:11:35.917 --> 00:11:38.351
...و یادم میاد بی‌اختیار

00:11:38.375 --> 00:11:41.175
برگشتم به سمت آشپزخونه...

00:11:41.667 --> 00:11:43.018
وحشت کرده بودم

00:11:43.042 --> 00:11:45.925
تا اون لحظه
چنین ترسی رو تجربه نکرده بودم

00:11:46.500 --> 00:11:48.217
می‌خواستم فرار کنم

00:11:49.042 --> 00:11:54.300
نیمه‌شب پسرمون رو در صندلیِ مخصوصش گذاشتیم
 و با ماشین راهیِ اورژانس شدیم

00:11:55.292 --> 00:12:01.434
در یه اتاق خفه نشسته بودم و دکتر وارد شد
...اونو بخوبی بخاطر میارم

00:12:01.458 --> 00:12:05.717
چون موهای قرمزی داشت...
 و یه روپوش آبیِ روشن پوشیده بود

00:12:07.000 --> 00:12:09.226
اسمش " دکتر بن " بود

00:12:09.250 --> 00:12:12.133
شروع به پرسیدن یه سری سوال کرد

00:12:12.625 --> 00:12:14.434
...در هفته گذشته

00:12:14.458 --> 00:12:17.717
چند بار احساس افسردگی یا نومیدی...
 بهت دست داده؟

00:12:17.875 --> 00:12:21.601
چند بار برای انجام کاری
عدم علاقه و لذت از خودت نشون دادی؟

00:12:21.625 --> 00:12:25.218
چند بار برات پیش اومده
...که بسختی خوابت برده باشه

00:12:25.242 --> 00:12:27.518
یا اینکه بیش از حد خوابیده باشی؟...

00:12:27.542 --> 00:12:29.633
...قرار بود در ماه‌های بعد

00:12:29.667 --> 00:12:31.717
این سوالات رو مدام بشنوم...

00:12:31.750 --> 00:12:34.151
چند بار نسبت بخودت
 ...احساس بدی داشتی

00:12:34.175 --> 00:12:36.226
...یا حس شکست بهت دست داده

00:12:36.250 --> 00:12:38.925
یا اینکه باعث سرافکندگیِ خودت...
 و خانواده‌ت شدی؟

00:12:39.667 --> 00:12:42.393
بعد از اینکه احساساتم رو
 ...براش توضیح دادم

00:12:42.417 --> 00:12:46.633
دکتر بن گفت که یک مورد رایج
 ...افسردگیِ بعد از زایمانه

00:12:46.833 --> 00:12:49.133
و خود بخود از بین میره...

00:12:50.042 --> 00:12:52.342
برگشتم خونه و سعی کردم
 زندگیِ عادیم رو ادامه بدم

00:12:52.958 --> 00:12:55.258
سعی کردم احساساتم رو پنهان کنم

00:12:55.417 --> 00:12:58.633
اما شرایط روحیم
 بسرعت رو به وخامت بود

00:12:59.167 --> 00:13:01.550
نمی‌تونستم غذا بخورم
نمی‌تونستم بخوابم

00:13:01.833 --> 00:13:04.800
و کم‌کم به این فکر افتادم
بخودم صدمه بزنم

00:13:05.667 --> 00:13:10.143
یه شب ناگهان احساس نیاز شدیدی پیدا کردم
 ...که از خونه‌مون بیرون بزنم

00:13:10.167 --> 00:13:13.342
و به سمت پل نزدیک خونه برم...
 که بالای بزرگراه قرار داشت

00:13:17.125 --> 00:13:19.592
قبلا دسته‌های گل زیادی
 اونجا دیده بودم

00:13:20.667 --> 00:13:23.550
عکس‌های رنگ‌ورورفته‌ای
 که زیرشون یه اسم نوشته شده بود

00:13:24.833 --> 00:13:29.133
اما هیچوقت درک نمی‌کردم
 چرا باید یه نفر از نرده‌ها بالا بره

00:13:31.000 --> 00:13:32.633
چرا باید از اون بالا بپره

00:13:34.958 --> 00:13:38.550
اما اون لحظه تمام توانم رو جمع کردم
 تا به سمت پل نرم

00:13:42.042 --> 00:13:45.518
با بیمارستان تماس گرفتیم و یادم میاد
 زن پشت تلفن خیلی مهربون بود

00:13:45.542 --> 00:13:48.883
مدام می‌گفت
می‌دونم، می‌دونم، وحشتناکه

00:13:49.417 --> 00:13:51.592
و یه آمبولانس برام فرستاد

00:13:52.667 --> 00:13:56.601
وقتی بهیارها وارد شدن
...من روی کاناپه نشسته بودم

00:13:56.625 --> 00:13:58.701
...و فکر کنم اون لحظه

00:13:58.725 --> 00:14:01.342
...ده روز بود که نخوابیده بودم

00:14:02.542 --> 00:14:05.143
و نمی‌تونستم غذا بخورم...

00:14:05.167 --> 00:14:07.268
از نظر فیزیکی مشکل بلع داشتم

00:14:07.292 --> 00:14:10.592
ساعت 5 صبح بود
و من می‌خواستم بمیرم

00:14:11.042 --> 00:14:13.967
...یکی از بهیارها

00:14:14.458 --> 00:14:16.643
حدود 50-60 ساله بود...

00:14:16.667 --> 00:14:20.717
یه نگاه به من انداخت
...روی مبل نشست و گفت

00:14:21.625 --> 00:14:23.925
" !به دنیای والدین خوش اومدی "

00:14:24.200 --> 00:14:25.893
دستاشو به این شکل تکون می‌داد

00:14:25.917 --> 00:14:28.050
...و یادمه با خودم فکر کردم

00:14:29.000 --> 00:14:30.508
!واقعا؟

00:14:31.792 --> 00:14:34.508
یعنی طبیعیه؟

00:14:34.750 --> 00:14:36.101
باید همچین حسی داشته باشم؟

00:14:36.125 --> 00:14:38.300
قراره این شکلی باشه؟

00:14:42.000 --> 00:14:43.351
مرد مهربونی بود

00:14:43.375 --> 00:14:48.175
وقتی در اورژانس بودم
 بدیدنم اومد تا ببینه حالم چطوره

00:14:48.250 --> 00:14:52.018
اما شنیدن اون حرف
 ...در اون مقطع از بیماریم

00:14:52.042 --> 00:14:54.934
باعث شد احساس کنم...
 واقعا یه مشکلی دارم

00:14:54.958 --> 00:14:57.983
انگار برای اون کار ساخته نشده بودم

00:14:58.067 --> 00:15:02.717
انگار فاقد مهارت‌های لازم
 برای مادر شدن بودم

00:15:04.250 --> 00:15:06.476
و اصلا دوست ندارم
 این حرف رو بزنم

00:15:06.500 --> 00:15:09.717
چون حالا میدونم
 چه احساسی نسبت به پسرم دارم

00:15:10.000 --> 00:15:13.851
اما بعد از اون
...کم‌کم این حس در من ایجاد شد

00:15:13.875 --> 00:15:18.425
که اشتباه کردم مادر شدم...
و اینکه همه از این موضوع خبر دارن

00:15:19.292 --> 00:15:21.592
و همه به وضوح اینو می‌بینن

00:15:24.042 --> 00:15:28.092
چون همه می‌دونیم
 که یه مادر چطور باید باشه

00:15:29.375 --> 00:15:34.383
یه مادر خوب فداکاره و تمام وجودش رو
 صرف عشق‌ورزی به فرزندش میکنه

00:15:34.875 --> 00:15:36.434
اون بی‌ریاست

00:15:36.458 --> 00:15:38.184
سرشار از جوانی و معصومیت

00:15:38.208 --> 00:15:40.018
از نظر خلوص و پاکدامنی
تقریبا باکره‌ست

00:15:40.042 --> 00:15:43.309
موهاش تا پایین کمرش میرسه
 و میان مزرعه گل‌های وحشی قدم میزنه

00:15:43.333 --> 00:15:44.967
به نوزادش شیر میده

00:15:45.167 --> 00:15:47.143
همیشه بوی نان تازه میده

00:15:47.167 --> 00:15:49.518
لباس نخیِ بلند می‌پوشه
 و آرایش نمی‌کنه

00:15:49.542 --> 00:15:51.101
عشق از وجودش سرریز میشه

00:15:51.125 --> 00:15:52.693
هیچوقت از زندگیش ایراد نمی‌گیره

00:15:52.717 --> 00:15:54.684
احساس خوشبختیِ ابدی میکنه

00:15:54.708 --> 00:15:57.726
حداقل سه فرزند داره
 که به تنهایی ازشون مراقبت میکنه

00:15:57.750 --> 00:15:59.976
لاغر، زیبا و برازنده‌ست

00:16:00.000 --> 00:16:02.351
هیچوقت دچار خشم و اضطراب نمیشه

00:16:02.375 --> 00:16:05.434
مملو از شفقت و شادی
 و منبعی از احساسات بی‌انتهاست

00:16:05.458 --> 00:16:08.393
اون یه مادره
 و همین براش کفایت میکنه

00:16:08.417 --> 00:16:11.008
و احساس خوشبختی میکنه

00:16:14.500 --> 00:16:17.226
حالا توسط مادران بی‌نقص
احاطه شده بودم

00:16:17.250 --> 00:16:18.842
اونا همه جا بودن

00:16:19.458 --> 00:16:21.050
شباهتی به اونا نداشتم

00:16:21.292 --> 00:16:24.050
بیشتر شبیه کاراکتر مارلو
 در " تالی " بودم

00:16:24.067 --> 00:16:25.943
...فیلمی که قبلا دیده بودم

00:16:26.043 --> 00:16:29.243
اما وقتی ساعت 4 صبح موقع شیر دادن به بچه
 ...دوباره تماشاش کردم

00:16:29.267 --> 00:16:31.175
برام معنای تازه‌ای پیدا کرد...

00:16:31.208 --> 00:16:35.592
از اینکه چقدر با اون همذات‌پنداری می‌کنم
 حسابی شوکه شدم

00:16:36.167 --> 00:16:39.143
بنظر میرسه با بدنیا اومدن اون نوزاد
در زندگیِ خودش بدام افتاده

00:16:39.167 --> 00:16:42.851
اون سه ساعت رو
 بطور مداوم تکرار میکنه

00:16:42.875 --> 00:16:46.018
با گذشت هر ثانیه
...بیشتر خودشو از دست میده

00:16:46.042 --> 00:16:49.967
تا زمانی که تبدیل به یه شبح میشه...
 که فراموش کرده قبلا کی بوده

00:16:50.417 --> 00:16:52.633
زندگیِ گذشته‌ش
برای همیشه از بین رفته

00:16:53.667 --> 00:16:58.217
بالاخره یه زن مثل خودم رو پیدا کرده بودم
زنی که رفتار و احساسش مثل من بود

00:17:00.250 --> 00:17:02.133
اما داستان اون
پایان خوشی نداشت

00:17:09.958 --> 00:17:14.050
و این فکر مثل خوره بجونم افتاده بود
 که منم عاقبت خوشی نخواهم داشت

00:17:15.458 --> 00:17:18.800
 کله سحر برگشتم اورژانس

00:17:20.500 --> 00:17:23.851
برام قرص خواب تجویز کردن
و تونستم بخوابم

00:17:23.875 --> 00:17:27.217
تغذیه با شیرخشک رو شروع کردم
که خیلی بهم کمک کرد

00:17:27.958 --> 00:17:30.643
هرچند
...احساس شرم و گناه

00:17:30.667 --> 00:17:34.675
از اینکه مادر شایسته‌ای نیستم...
دست از سرم برنمی‌داشت

00:17:35.417 --> 00:17:36.717
...اما اون

00:17:36.750 --> 00:17:40.809
اون اضطراب و پایان شوم...
همینطور بیشتر میشد

00:17:40.833 --> 00:17:44.258
مثل یجور وحشت حی و حاضر بود

00:17:44.667 --> 00:17:46.351
و نمی‌دونستیم چیکار کنیم

00:17:46.375 --> 00:17:48.633
نمی‌دونستیم چه بلایی سرم اومده

00:17:48.958 --> 00:17:51.351
و برام خیلی آسون بود
 :اینطور فکر کنم

00:17:51.375 --> 00:17:53.467
در زندگیم مشکلی نداشتم "

00:17:53.500 --> 00:17:55.018
بعد بچه‌دار شدم

00:17:55.042 --> 00:17:57.059
و حالا وسط یه فیلم ترسناکم

00:17:57.083 --> 00:18:00.217
پس لابد بخاطر اون بچه‌ست
" که همچین احساسی دارم

00:18:00.875 --> 00:18:03.883
اوایل موفق شدم
 اون افکار رو از خودم دور کنم

00:18:04.292 --> 00:18:06.393
...اما بیماریم هرچی بیشتر طول می‌کشید

00:18:06.417 --> 00:18:09.175
برام سخت‌تر بود
 ...صدایی رو در سرم خاموش کنم

00:18:09.250 --> 00:18:11.142
...که به من می‌گفت

00:18:11.175 --> 00:18:14.100
فقط بخاطر مادر شدنم...
 در این شرایط قرار گرفته بودم

00:18:14.292 --> 00:18:17.175
افکارم در مورد پسرم
شوم‌تر از قبل شدن

00:18:17.542 --> 00:18:20.758
شاید اگه اون اینجا نباشه
همچین احساسی نداشته باشم

00:18:21.250 --> 00:18:24.300
شاید راه‌حلی برای پایان دادن
 به این عذاب باشه

00:18:25.667 --> 00:18:28.026
اونقدر ناامید شده بودم
...که با ترس فکر میکردم

00:18:28.050 --> 00:18:30.133
فقط همین یک گزینه برام باقی مونده...

00:18:31.917 --> 00:18:34.217
در مورد این افکار
 به هیچکس چیزی نگفتم

00:18:34.958 --> 00:18:36.425
بیش از حد پلید بودن

00:18:38.167 --> 00:18:44.133
هیچکس منو درک نمی‌کرد
 و هیچکس بخاطر این فکر منو نمی‌بخشید

00:18:45.833 --> 00:18:49.842
می‌دونستم چه بلایی سر زنانی اومده
 که به بچه‌هاشون آسیب رسوندن

00:18:53.042 --> 00:18:55.675
می‌دونستم جامعه
 چه رفتاری با اونا داشته

00:19:00.417 --> 00:19:03.008
به همین خاطر
 جرات نکردم به کسی بگم

00:19:06.542 --> 00:19:08.842
حتی به دکترها

00:19:16.250 --> 00:19:18.309
هر روز با بیم و وحشت
 از خواب بیدار می‌شدم

00:19:18.333 --> 00:19:20.059
با یه حس شوم

00:19:20.083 --> 00:19:22.008
...انگار یجور

00:19:23.667 --> 00:19:26.967
درد عذاب‌آور و جسمانی داشتم...

00:19:27.750 --> 00:19:29.643
و کاری از دست کسی برنمی‌اومد

00:19:29.667 --> 00:19:31.601
نمی‌تونستن این درد رو برطرف کنن

00:19:31.625 --> 00:19:36.300
فقط می‌تونن برات دارو تجویز کنن
و تو رو به تراپیست ارجاع بدن

00:19:36.458 --> 00:19:38.809
...اما در مورد مشاوره

00:19:38.833 --> 00:19:42.575
لیست افرادی که در انتظار نوبت مشاوره هستن
بخصوص در انگلیس خیلی طولانیه

00:19:42.875 --> 00:19:45.758
و داروها چهار هفته طول میکشه
 تا اثر کنن

00:19:45.792 --> 00:19:47.059
تازه اگه اثر کنن

00:19:47.083 --> 00:19:50.967
واقعا غیرقابل‌تحمل بود

00:19:51.000 --> 00:19:53.809
...قبل از بیماریم

00:19:53.833 --> 00:19:58.258
تنها چیزایی که درباره
 ...سلامت روان مرتبط با زایمان می‌دونستم

00:19:58.583 --> 00:20:01.467
از فیلم‌هایی در مورد...
 افسردگیِ بعد از زایمان بودن

00:20:01.708 --> 00:20:06.925
بیش از 80 درصد زنان به دلیل تغییرات هورمونی
 از افسردگیِ بعد از زایمان رنج میبرن

00:20:08.167 --> 00:20:09.268
من قرار نیست اینطور باشم

00:20:09.292 --> 00:20:14.018
زنی که رو لباسش
 ...استفراغ بچه ریخته

00:20:14.042 --> 00:20:17.092
با موهای ژولیده نشسته...
 و همینطور زار میزنه

00:20:17.125 --> 00:20:21.050
به مادرش زنگ میزنه
 و پشت گوشی کمی براش اشک می‌ریزه

00:20:23.542 --> 00:20:25.633
...و در صحنه بعدی

00:20:26.000 --> 00:20:28.175
اومده بیرون...
 برای خرید کفش یا همچین چیزی

00:20:30.375 --> 00:20:32.559
واقعا مثل زندگی در یه فیلم ترسناک بود

00:20:32.583 --> 00:20:37.184
خونه‌م، جایی که یه زمان
 ...برام امن‌ترین جا بود

00:20:37.208 --> 00:20:40.133
حالا تبدیل به ترسناک‌ترین...
 مکان دنیا شده بود

00:20:41.292 --> 00:20:44.508
یجور حس غریزی بود

00:20:45.833 --> 00:20:47.476
می‌تونستم طعم شرارت رو
 در دهانم حس کنم

00:20:47.500 --> 00:20:51.726
می‌دونم اغراق‌آمیز بنظر میرسه
اما نمی‌تونم جور دیگه‌ای توضیحش بدم

00:20:51.750 --> 00:20:54.508
احساس می‌کردم تسخیر شدم

00:20:55.542 --> 00:20:57.258
انگار دو نسخه از من وجود داره

00:20:57.958 --> 00:21:00.393
...من خوب

00:21:00.417 --> 00:21:01.434
و من بد...

00:21:01.458 --> 00:21:05.425
نمی‌تونم تنهایی زندگی کنم
چون از خودم می‌ترسم

00:21:05.583 --> 00:21:08.092
چون شیطان درونم رو
خودم خلق کردم

00:21:08.625 --> 00:21:12.693
این عجیب‌ترین حسیه
 ...که در زندگی و دنیات وجود داره

00:21:12.717 --> 00:21:15.383
و تمام اجزای اون...
هنوز سر جای خودشون هستن

00:21:15.917 --> 00:21:19.059
خونه‌ت، رفقات
خانواده‌ت، شریک زندگیت

00:21:19.083 --> 00:21:22.425
همه چی سر جای خودشه
میشه اونا رو دید و لمس کرد

00:21:23.333 --> 00:21:27.550
اما تمام رنگ‌ها و شادی‌ها از بین رفتن

00:21:30.000 --> 00:21:35.050
و چیزایی که فکر نمی‌کردی برات اتفاق بیفتن
 درحال رخ دادن هستن

00:21:36.583 --> 00:21:41.668
صحنه‌های غیرقابل‌تصوری
 ...اطرافت اتفاق میفته

00:21:41.692 --> 00:21:46.633
و تو احساس درماندگی می‌کنی...
 چون هیچ جوری نمیشه جلوشون رو گرفت

00:21:47.958 --> 00:21:52.717
رفقام، خانواده‌م، شوهرم
نهایت تلاش‌شون رو برای کمک به من کردن

00:21:54.000 --> 00:21:57.967
اما به شدت احساس می‌کردم
 ...سربار اونا هستم

00:21:58.292 --> 00:22:01.342
و اگه نباشم...
برای همه بهتره

00:22:01.417 --> 00:22:03.050
از جمله پسرم

00:22:03.208 --> 00:22:08.476
فکر می‌کردم اگه خودکشی کنم
همه ناراحت میشن

00:22:08.500 --> 00:22:10.018
...اما احتمالا می‌گفتن

00:22:10.042 --> 00:22:13.592
اینطوری برای خودش بهتر بود...
!راحت شد

00:22:14.000 --> 00:22:16.300
واقعا به این کار باور داشتم

00:22:17.167 --> 00:22:21.018
کم‌کم به فکر راه‌های خودکشی افتادم

00:22:21.042 --> 00:22:25.967
برنامه‌ریزیِ خاصی نداشتم
اما گزینه‌هام رو سبک سنگین می‌کردم

00:22:26.917 --> 00:22:30.467
و بعد نزدیک بود
 خودمو بندازم جلو یه ماشین

00:22:30.833 --> 00:22:36.101
اما جلوی خودمو گرفتم
چون نمی‌خواستم یه نفر دیگه رو درگیر کنم

00:22:36.125 --> 00:22:38.851
از تنهایی هراس داشتم

00:22:38.875 --> 00:22:41.768
حتی از اینکه با پسرم تنها باشم
 بیشتر می‌ترسیدم

00:22:41.792 --> 00:22:44.675
نمی‌دونستم چه بلایی ممکنه سرش بیارم

00:22:45.042 --> 00:22:49.018
انواع صحنه‌های وحشتناک
از مقابل چشمم رژه می‌رفتن

00:22:49.042 --> 00:22:52.217
تصور می‌کردم
 دارم پسرمو با یه بالش خفه میکنم

00:22:52.875 --> 00:22:57.592
اونو از پنجره طبقه سوم پرت میکنم
یا در وان خفه‌ش می‌کنم

00:22:58.042 --> 00:23:02.601
با اینحال اونو بیشتر از
 هر کس دیگه‌ای در دنیا دوست داشتم

00:23:02.625 --> 00:23:05.842
شب‌ها مدام تنفس اونو چک می‌کردم

00:23:06.000 --> 00:23:08.842
بالا و پایین رفتن سینه‌ش رو تماشا میکردم

00:23:10.292 --> 00:23:14.592
وقتی در آغوشم نبود
 اونقدر دلتنگش میشدم که قلبم درد می‌گرفت

00:23:14.917 --> 00:23:21.376
برای اولین بار در زندگیم متوجه شدم
 می‌تونم خوب و بد رو یکجا در قلبم حفظ کنم

00:23:21.792 --> 00:23:24.092
می‌تونستم هردو رو همزمان حس کنم

00:23:24.417 --> 00:23:26.342
ترسناک بود

00:23:27.167 --> 00:23:29.217
خیلی احساس تنهایی می‌کردم

00:23:31.517 --> 00:23:35.017
طلسم شماره دو
« وارد محفل شوید »

00:23:35.117 --> 00:23:41.117
هرجا زنان زیادی وجود دارند
جادوگران زیادی نیز وجود دارند

00:23:45.125 --> 00:23:49.092
در این مدت از تمام کسانی که می‌شناختم
 کمک خواستم

00:23:49.292 --> 00:23:51.842
...در توئیتر پست می‌گذاشتم

00:23:52.417 --> 00:23:57.175
گاهی از پست گذاشتن در توئیتر پشیمون می‌شدم
 چون اون زمان حالت نرمالی نداشتم

00:23:57.500 --> 00:24:00.050
با اینحال در توئیتر پست گذاشتم

00:24:00.542 --> 00:24:03.043
به تمام والدینی که می‌شناختم پیام دادم

00:24:03.067 --> 00:24:06.476
با زنانی که اصلا نمی‌شناختم
 تلفنی در این مورد صحبت می‌کردم

00:24:06.500 --> 00:24:09.718
فقط دنبال یه نفر می‌گشتم که بهم بگه
" راهش اینه "

00:24:09.742 --> 00:24:12.300
" اینطوری می‌تونی از این وضع خلاص بشی "

00:24:13.583 --> 00:24:16.893
تا اینکه یکی از دوستان منو وارد
 یه گروه زنانه واتس‌اپ کرد

00:24:16.917 --> 00:24:19.717
زنانی که قبلا این بیماری رو
 ...تجربه کرده بودن

00:24:20.667 --> 00:24:23.226
و این همه چیز رو تغییر داد...

00:24:23.250 --> 00:24:27.518
من " شیما طارق " هستم
و دکترم

00:24:27.542 --> 00:24:32.018
در دانشگاه لندن
 در زمینه اچ.آی.وی تحقیق می‌کنم

00:24:32.042 --> 00:24:34.758
و دوستت هستم

00:24:35.542 --> 00:24:38.592
میشه در مورد اولین باری
 که با هم آشنا شدیم توضیح بدی؟

00:24:39.125 --> 00:24:42.976
در تابستان 2020 با هم آشنا شدیم

00:24:43.000 --> 00:24:45.851
و تو بتازگی " برتی " رو
 بدنیا آورده بودی؟

00:24:45.875 --> 00:24:47.101
چند وقتش بود؟

00:24:47.125 --> 00:24:49.717
دو هفته یا سه هفته -
آره -

00:24:50.500 --> 00:24:54.809
و در واتس‌اپ
 به گروه " عشق مادرانه " ملحق شدی

00:24:54.833 --> 00:24:57.018
میشه خودتو معرفی کنی؟

00:24:57.042 --> 00:25:02.809
البته، من " میلی " هستم
مادر دو تا بچه و در لندن زندگی می‌کنم

00:25:02.833 --> 00:25:06.851
" عشق مادرانه "
...یه گروه برای حمایت از زنانی بود

00:25:06.875 --> 00:25:10.151
که با مشکلات مادرشدن
 ...دست‌وپنجه نرم میکنن

00:25:10.175 --> 00:25:13.508
و کسی رو ندارن...
 تا از جنبه‌های تاریک این قضیه صحبت کنن

00:25:13.625 --> 00:25:16.209
در واقع اون گروه رو
 ...بتازگی راه‌اندازی کرده بودیم

00:25:16.233 --> 00:25:20.226
و همه چیز از خوردن چای و بیسکویت
 ...با زنانی شروع شد

00:25:20.250 --> 00:25:23.550
که احساس می‌کردن...
 به دنیای مادران عادی تعلق ندارن

00:25:24.208 --> 00:25:27.893
از من استقبال کردن
 و مشکلاتم رو جدی گرفتن

00:25:27.917 --> 00:25:31.501
تمام افکار وحشتناکی که داشتم رو
 ...قبلا تجربه کرده بودن

00:25:31.525 --> 00:25:34.018
و بر اونا غلبه کرده بودن...

00:25:34.042 --> 00:25:36.258
همگی از اون مشکلات
 جون سالم در برده بودن

00:25:37.417 --> 00:25:41.393
اونا برام تبدیل به
 ...منبعی از امید و حمایت شدن

00:25:41.417 --> 00:25:45.967
و همینطور آگاهی و دانشی...
 که در هیچ جای دیگه نمی‌تونستم پیدا کنم

00:25:46.417 --> 00:25:49.601
هیچکس در مورد سختیِ کار
 صحبت نمی‌کنه

00:25:49.625 --> 00:25:53.734
وقتی از یه نفر می‌پرسین اوضاع چطوره
...انتظار دارین جواب بده

00:25:53.758 --> 00:25:56.351
" عالیه، واقعا خوشحالم "

00:25:56.375 --> 00:25:58.518
" این بچه نور زندگیِ منه "

00:25:58.542 --> 00:26:01.425
اما من همچین احساسی نداشتم

00:26:01.917 --> 00:26:06.117
...وقتی اولین دخترم بدنیا اومد

00:26:06.708 --> 00:26:11.383
اصلا احساس رضایت نمی‌کردم
اما دوست داشتم براش مادری کنم

00:26:11.875 --> 00:26:15.968
اما کم‌کم
 ...دچار وسواس فکریِ مادرانه شدم

00:26:15.992 --> 00:26:19.268
و تصور می‌کردم...
 قراره یه بلایی سرش بیارم

00:26:19.292 --> 00:26:20.592
...و

00:26:21.417 --> 00:26:24.592
صحبت کردن در موردش
 ...اصلا کار راحتی نیست

00:26:25.417 --> 00:26:28.092
...چون هر شب که اونو می‌خوابوندم

00:26:28.125 --> 00:26:32.026
تصور می‌کردم ممکنه از فرزندم
 ...سوءاستفاده جنسی کنم

00:26:32.050 --> 00:26:36.108
و گفتن حرفایی که تا حالا به کسی نگفتم...
 با صدای بلند اصلا راحت نیست

00:26:36.292 --> 00:26:39.342
اما واقعا وحشتناک بود

00:26:39.542 --> 00:26:42.092
و من تابحال با کسی
 در این مورد صحبت نکردم

00:26:42.125 --> 00:26:46.800
خودزنی می‌کردم، چون تنها راه
 سرکوب این افکار همین بود

00:26:47.833 --> 00:26:49.133
...و

00:26:49.542 --> 00:26:51.217
اونو پذیرفتم

00:26:51.500 --> 00:26:53.601
مثل شکنجه بود

00:26:53.625 --> 00:26:55.893
بنظرت چرا مردم
 راجع به این چیزا حرف نمی‌زنن؟

00:26:55.917 --> 00:26:57.601
چرا اونو پنهان می‌کنن؟

00:26:57.625 --> 00:26:58.768
چون می‌ترسن

00:26:58.792 --> 00:27:00.833
...بنظرم جامعه از این وحشت داره

00:27:00.842 --> 00:27:05.768
خودشو درگیر مشکلاتی کنه که یه مادر...
 ممکنه از نظر احساسی با اونا روبرو باشه

00:27:05.792 --> 00:27:08.184
می‌خوایم در کنار مادران
 احساس امنیت کنیم، مگه نه؟

00:27:08.208 --> 00:27:11.092
دوست داریم فکر کنیم
...مادران

00:27:11.333 --> 00:27:14.092
محیطی کاملا امن...
 برامون ایجاد می‌کنن

00:27:14.375 --> 00:27:17.351
...و فکر کنم حتی در بزرگسالی

00:27:17.375 --> 00:27:24.092
این فکر که یه مادر ممکنه فرزندشو...
 دوست نداشته باشه عمیقا ما رو می‌ترسونه

00:27:24.667 --> 00:27:28.484
این یجور ترس اصلی و اولیه‌ست
 ...که در رابطه با مواجه شدن

00:27:28.508 --> 00:27:31.550
با چنین موضوعات وحشتناکی...
 به سراغ‌مون میاد

00:27:32.000 --> 00:27:34.934
واقعا وحشت داشتم
 ...در مورد افکاری که در سر دارم

00:27:34.958 --> 00:27:36.908
با کسی صادقانه صحبت کنم...

00:27:36.975 --> 00:27:39.175
فکر می‌کردم پسرمو ازم جدا می‌کنن

00:27:39.500 --> 00:27:43.043
اما بعد از اون
 ...میلی، شیما و بقیه زن‌های گروه

00:27:43.067 --> 00:27:45.300
از تجربیات‌شون برام گفتن...

00:27:45.708 --> 00:27:48.008
باعث شد بالاخره
 صادقانه حرفامو بزنم

00:27:48.875 --> 00:27:50.467
و اونا منو قضاوت نکردن

00:27:50.708 --> 00:27:54.175
در عوض با عشق و محبت
 از من استقبال کردن

00:27:55.583 --> 00:27:59.092
منو متوجه این موضوع کردن
 ...که بیماریم چقدر جدیه

00:27:59.175 --> 00:28:03.217
و چنین وضعیتی ممکنه...
 عواقب غم‌انگیزی در پی داشته باشه

00:28:03.775 --> 00:28:07.267
وقتی به اونا گفتم
 ...افکار خودکشی دوباره سراغم اومده

00:28:07.342 --> 00:28:08.868
وارد عمل شدن...

00:28:08.892 --> 00:28:11.383
روزی که به خونه‌م اومدی رو یادته؟

00:28:11.625 --> 00:28:14.434
آره، به وضوح یادمه

00:28:14.458 --> 00:28:16.800
بیشتر بخاطر اینکه
 شوهرم نگران شده بود

00:28:16.875 --> 00:28:20.368
گفت
 ...میخوای بری دیدن یه غریبه

00:28:20.392 --> 00:28:24.268
...که هیچی در موردش نمی‌دونی

00:28:24.292 --> 00:28:29.050
و بهت گفته
 ...شرایط روحیِ خوبی نداره

00:28:29.117 --> 00:28:31.175
و خیال داری چیکار کنی؟...

00:28:31.542 --> 00:28:34.383
منم گفتم
 خیال دارم ببرمش بخش اورژانس

00:28:35.625 --> 00:28:37.018
نگرانت بودم

00:28:37.042 --> 00:28:40.800
یعنی راستشو بخوای
 چند هفته نگرانت بودم

00:28:41.000 --> 00:28:46.351
بیشتر نگران این بودم
 که مشکلت جدی گرفته میشه یا نه

00:28:46.375 --> 00:28:47.675
...یادم میاد

00:28:48.167 --> 00:28:51.809
توی مسیر
...سعی داشتم راهنماییت کنم

00:28:51.833 --> 00:28:55.842
چون می‌خواستم مطمئن بشم...
 کمکی که لازم داری رو بهت بکنن

00:28:56.042 --> 00:28:58.934
مقابل بیمارستان
...شیما بهم گفت

00:28:58.958 --> 00:29:01.258
" باید همه چیزو بهشون بگی "

00:29:01.917 --> 00:29:04.967
در این مورد
 درک متقابلی بین ما وجود داشت

00:29:05.292 --> 00:29:09.717
به من گفت تنها راه رسیدن
 به مرحله بعدیِ درمان همینه

00:29:10.500 --> 00:29:13.268
بارها سعی کرده بودم کمک بگیرم

00:29:13.292 --> 00:29:15.351
...اما وقتی شیما اینو بهم گفت

00:29:15.375 --> 00:29:19.934
شجاعتش رو پیدا کردم...
 تا همه چیزو در مورد افکارم به دکترها بگم

00:29:19.958 --> 00:29:22.258
و وقتی این کارو کردم
اونا گوش دادن

00:29:22.292 --> 00:29:24.851
تو به آدمای زیادی کمک می‌کنی
...اینو بارها دیدم

00:29:24.875 --> 00:29:26.851
و به من کمک کردی...
 و زندگیمو نجات دادی

00:29:26.875 --> 00:29:28.717
اون گروه زندگیمو نجات داد

00:29:28.875 --> 00:29:31.842
ازت ممنونم
خیلی ممنونم

00:29:32.208 --> 00:29:33.851
اما ناراحت‌کننده نیست؟

00:29:33.875 --> 00:29:37.309
ناراحت‌کننده‌ست
...وقتی به شرایطمون فکر می‌کنیم

00:29:37.333 --> 00:29:40.050
...اینکه چطور با هم آشنا شدیم

00:29:41.167 --> 00:29:46.018
و اینکه لازم بود یه غریبه
 ...ازت حمایت کنه و بهت بگه

00:29:46.042 --> 00:29:47.592
" این کاریه که باید بکنی "

00:29:47.667 --> 00:29:51.559
و من و شیما
...که تلفنی حرف زدیم و گفتیم

00:29:51.583 --> 00:29:53.550
" باید فورا ببریمش بیمارستان "

00:29:53.708 --> 00:29:58.008
چرا آدمای عادی باید این کارو بکنن؟

00:29:59.042 --> 00:30:03.851
چون اگه من نبودم، اون گروه هم وجود نداشت
پس کی باید این کارو می‌کرد؟

00:30:03.875 --> 00:30:07.467
و این خیلی ناراحت‌کننده‌ست

00:30:08.000 --> 00:30:10.333
...چون حتما زنان زیادی هستن

00:30:10.367 --> 00:30:12.550
که از این فرصت بی‌نصیب هستن...

00:30:13.208 --> 00:30:15.175
واقعا غم‌انگیزه

00:30:17.917 --> 00:30:21.176
دو روز بعد از اینکه شیما
 ...منو به بیمارستان برد

00:30:21.200 --> 00:30:25.184
برای بار چهارم و آخر
 ...در بخش مادر و نوزاد بستری شدم

00:30:25.208 --> 00:30:27.726
که یک بخش روانی
 ...برای مادران جوان بود

00:30:27.750 --> 00:30:30.342
و نوزادشون در بیمارستان...
 پیش اونا می‌موند

00:30:30.667 --> 00:30:33.467
...اولین بار که وارد بخش شدم

00:30:33.500 --> 00:30:39.050
احساس کردم از واقعیت جدا شدم...

00:30:39.250 --> 00:30:40.976
این اتفاق برای من نمی‌افتاد

00:30:41.000 --> 00:30:42.393
واقعا اینجا نبودم

00:30:42.417 --> 00:30:44.717
این زندگیِ من نبود

00:30:44.917 --> 00:30:47.017
« بخش اعصاب و روان »

00:30:48.417 --> 00:30:50.092
پسرم پیشم بود

00:30:50.208 --> 00:30:52.059
در کالسکه‌ش خوابیده بود

00:30:52.083 --> 00:30:53.592
...اما بخاطر کووید

00:30:54.292 --> 00:30:56.684
شوهرم اجازه نداشت...
 با ما وارد بخش بشه

00:30:56.708 --> 00:31:00.467
...از پشت یه شیشه ضخیم

00:31:01.292 --> 00:31:03.675
...با هم خداحافظی کردیم

00:31:03.792 --> 00:31:06.425
و درو پشت سرم قفل کردن...

00:31:07.167 --> 00:31:12.351
من و پسرم رو به اتاق‌مون بردن
 و یادم میاد فکر کردم جای خوبیه

00:31:12.375 --> 00:31:17.226
تمیز و ساکت بود
می‌تونستم از پشت پنجره درختا رو ببینم

00:31:17.250 --> 00:31:22.143
بعد یه زن دیگه وارد اتاق شد
 و ازم خواست ساکمو باز کنم

00:31:22.167 --> 00:31:26.101
دستکش‌های لاتکس رو
 با صدای بلند دستش کرد

00:31:26.125 --> 00:31:27.893
و شروع به وارسی کردن وسایلم کرد

00:31:27.917 --> 00:31:30.217
هر چیزی رو بالا می‌گرفت و می‌گفت
" این چیه؟ "

00:31:30.667 --> 00:31:32.934
...هندزفریم رو گرفت

00:31:32.958 --> 00:31:37.300
کمربند حوله حمامم
...کیسه‌های پلاستیکی

00:31:37.792 --> 00:31:41.925
همینطور قیچی...
 موچین و تیغ اصلاحم

00:31:42.250 --> 00:31:46.726
هر چیزی که ممکن بود با اون
 به خودم یا بچه آسیب برسونم رو گرفت

00:31:46.750 --> 00:31:49.342
تو اینو خواستی؟

00:31:59.333 --> 00:32:01.133
میخوای همینطور نگاه کنی؟

00:32:01.750 --> 00:32:03.351
متاسفانه بله

00:32:03.375 --> 00:32:06.817
بخاطر همین اکثر زن‌های اینجا
!پاهای پشمالویی دارن

00:32:07.667 --> 00:32:11.967
بعد منو با پسرم
 در اتاق تنها گذاشتن

00:32:12.042 --> 00:32:15.133
وحشت کردم
...چون تا اون لحظه

00:32:15.292 --> 00:32:17.526
...بزرگ‌ترین ترسم این بود که

00:32:17.550 --> 00:32:19.800
با پسرم در اتاق تنها بمونم...

00:32:20.042 --> 00:32:22.893
دلیل اینکه بخش مادر ونوزاد
...بیمارانش رو تشویق میکنه

00:32:22.917 --> 00:32:25.101
تا فرزندشون رو همراه داشته باشن
...اینه که

00:32:25.125 --> 00:32:28.550
در طول درمان...
مادر و فرزند بتونن با هم ارتباط برقرار کنن

00:32:28.625 --> 00:32:31.467
شانس بهبود رو
 ...به میزان زیادی افزایش میده

00:32:31.792 --> 00:32:33.925
که واقعا شگفت‌انگیزه...

00:32:34.792 --> 00:32:37.768
متاسفانه
...اکثر بیماران اون بخش

00:32:37.792 --> 00:32:40.643
افکار و احساسات منفی‌ای...
 در مورد فرزندان‌شون دارن

00:32:40.667 --> 00:32:44.092
به همین خاطر اکثر زن‌ها در این لحظه
 دچار وحشت میشن

00:32:44.167 --> 00:32:45.518
مثل من

00:32:45.542 --> 00:32:47.842
حتما اشتباهی شده

00:32:49.458 --> 00:32:51.226
من نباید اینجا باشم

00:32:51.250 --> 00:32:56.543
بعد از اون، یکی از کارکنان بخش
...کنار در اتاق که باز بود نشست

00:32:56.467 --> 00:32:58.559
و مراقبم بود...

00:32:58.583 --> 00:33:01.734
هر ربع ساعتی یبار
...یه نفر داخل اتاق رو نگاه می‌کرد

00:33:01.758 --> 00:33:05.101
و هر کاری می‌کردی رو یادداشت می‌کرد...
در تمام شبانه‌روز

00:33:05.125 --> 00:33:07.893
نیمه‌های شب
 نور چراغ‌قوه به صورتت تابیده می‌شد

00:33:07.917 --> 00:33:11.092
انگار می‌گفتن
" چیکار میکنه؟ اوه، خوابیده "

00:33:12.167 --> 00:33:17.967
یه نفر که تو عمرم ندیده بودمش
موقع شستن، خوردن و تلفن مراقبم بود

00:33:18.167 --> 00:33:21.184
سلام، من ساویر والنتینی هستم

00:33:21.208 --> 00:33:24.018
در مرکز اعصاب و روان
 هایلندکریک هستم

00:33:24.042 --> 00:33:26.467
بر خلاف میلم منو اینجا نگه داشتن

00:33:26.625 --> 00:33:28.717
لطفا کمکم کنید

00:33:29.042 --> 00:33:32.133
می‌دونی هفته‌ای چند بار
از این تماس‌ها با پلیس گرفته میشه؟

00:33:33.667 --> 00:33:35.725
اون تماس‌ها رو
!آدمای دیوونه می‌گیرن

00:33:35.875 --> 00:33:38.518
همه چیزو می‌دیدن
 و یادداشت می‌کردن

00:33:38.542 --> 00:33:43.050
فورا احساس کردم اشتباه کردم
و باید اونجا رو ترک کنم

00:33:43.083 --> 00:33:45.101
بهشون گفتم لازم نیست اونجا باشم

00:33:45.125 --> 00:33:47.559
...بهترین کار اینه که برم خونه

00:33:47.583 --> 00:33:49.717
و اونقدرا بیمار نیستم...

00:33:50.167 --> 00:33:53.768
به من گفتن اشتباه می‌کنم
...و قطعا لازمه اونجا بمونم

00:33:53.792 --> 00:33:57.601
و اگه سعی کنم اونجا رو ترک کنم
...تحت قانون سلامت روان

00:33:57.625 --> 00:34:00.467
بر خلاف میلم بازداشت می‌شدم...

00:34:00.792 --> 00:34:02.842
حقوقم سلب می‌شد

00:34:03.250 --> 00:34:05.726
اونجا بود که به عمق شرایطم پی بردم

00:34:05.750 --> 00:34:08.476
ظرف یک ماه
...اونقدر حالم بد شد

00:34:08.500 --> 00:34:13.967
و درحالیکه در اون بخش بدام افتاده بودم...
سعی داشتم یه غریبه رو متقاعد کنم دیوانه نیستم

00:34:14.125 --> 00:34:17.258
درحالیکه ته دلم می‌دونستم دیوانه‌م

00:34:18.042 --> 00:34:20.217
...و برای اولین بار فکر کردم

00:34:20.458 --> 00:34:22.883
" ممکنه هیچوقت از اینجا خلاص نشم "

00:34:23.125 --> 00:34:25.217
احساس می‌کردم زندانیم

00:34:25.250 --> 00:34:28.434
نمی‌تونستیم وارد اتاق بقیه بشیم
 و بچه‌های یکدیگر رو لمس کنیم

00:34:28.458 --> 00:34:30.675
وقتی بهمون اجازه می‌دادن
 ...بیرون بریم

00:34:31.042 --> 00:34:33.967
اجازه نداشتیم...
 با بیمارهای دیگه صحبت کنیم

00:34:34.000 --> 00:34:37.925
با لیوان‌های کوچک کاغذی
بهمون قرص می‌دادن

00:34:38.708 --> 00:34:42.883
و یادم میاد با خودم فکر کردم
" مثل لیوان کاغذی‌های تو فیلما "

00:34:47.000 --> 00:34:49.300
و بعد با بیماران دیگه آشنا شدم

00:34:49.708 --> 00:34:52.018
چشمان بیقراری داشتن

00:34:52.042 --> 00:34:55.925
با لباس‌های پر از لک و دمپایی
بین هم وول می‌خوردن

00:34:56.542 --> 00:35:00.467
بعضیا گریه می‌کردن
...بعضیا خشم داشتن

00:35:00.625 --> 00:35:04.425
اما اکثرا ترسیده و درمانده بودن...

00:35:05.500 --> 00:35:07.842
حالا جادوگران منو احاطه کرده بودن

00:35:08.417 --> 00:35:10.925
از پشت پنجره منو نگاه می‌کردن

00:35:11.167 --> 00:35:13.717
بیرون از اتاق
با هم پچ‌پچ می‌کردن

00:35:16.417 --> 00:35:19.592
در سایه‌ها حرکت می‌کردن
 و انتظار می‌کشیدن

00:35:20.167 --> 00:35:22.851
موقع غذا
...پشت میز نشستم

00:35:22.875 --> 00:35:26.467
و یه زن که تا حالا ندیده بودمش...
 اومد و کنارم نشست

00:35:26.667 --> 00:35:29.008
سلام، من امیلی هستم

00:35:29.750 --> 00:35:32.133
بزودی سروکله
 زن‌های دیگه هم پیدا شد

00:35:32.625 --> 00:35:35.133
سلام، من جود هستم

00:35:35.175 --> 00:35:38.267
وقتی امیلی و جود
 ...داستان‌شون رو برام تعریف کردن

00:35:38.367 --> 00:35:40.467
فورا باهاشون ارتباط برقرار کردم...

00:35:40.667 --> 00:35:43.508
...چند ماه بود

00:35:45.417 --> 00:35:47.467
...که احساس می‌کردم

00:35:47.917 --> 00:35:50.518
شرایطم داره بدتر میشه...

00:35:50.542 --> 00:35:52.601
...در یه روز معین

00:35:52.625 --> 00:35:56.675
از دوستم
 ...که پرستار بخش اورژانسه

00:35:56.717 --> 00:35:59.934
خواستم تا در پارک همدیگه رو ببینیم...

00:35:59.958 --> 00:36:03.934
و بهش گفتم
" اصلا خودمو نمی‌شناسم "

00:36:03.958 --> 00:36:06.351
در آینه نگاه کردم "
" و اصلا خودمو نشناختم

00:36:06.375 --> 00:36:08.675
اون گفت
الان تو رو میبرم خونه

00:36:08.917 --> 00:36:12.101
و بنظرم نباید بسادگی ازش بگذری

00:36:12.125 --> 00:36:16.684
چون اگه در اورژانس
 ...کسی با این وضع مراجعه می‌کرد

00:36:16.708 --> 00:36:20.175
فورا با بخش اعصاب و روان...
 تماس می‌گرفتم

00:36:20.583 --> 00:36:22.518
منظورت چیه خودتو نشناختی؟

00:36:22.542 --> 00:36:27.008
تو آینه نگاه کردم
 و انگار اصلا خودم نبودم

00:36:29.000 --> 00:36:30.842
...یه نفرو دیدم

00:36:31.083 --> 00:36:35.383
اما احساس کردم...
 هیچ ارتباطی با اون شخص ندارم

00:36:35.417 --> 00:36:37.143
وحشت کرده بودم

00:36:37.167 --> 00:36:39.467
و امیلی
چه اتفاقی برای تو افتاد؟

00:36:39.542 --> 00:36:44.976
فکر کنم به محض اینکه پسرم بدنیا اومد
دیگه نتونستم بخوابم

00:36:45.000 --> 00:36:50.800
و این موضوع روز بروز داشت
 نگران‌کننده‌تر می‌شد

00:36:51.708 --> 00:36:56.592
تمایل شدیدی به فرار پیدا کرده بودم

00:37:00.542 --> 00:37:02.184
چه نقشه‌هایی کشیده بودی؟

00:37:02.208 --> 00:37:03.768
خیال داشتی چطور فرار کنی؟

00:37:03.792 --> 00:37:07.276
مثلا می‌تونستم با قطار
 ...به یه شهر دیگه برم

00:37:07.300 --> 00:37:09.976
در یه هتل مخفی بشم...
 و به کسی چیزی نگم

00:37:10.000 --> 00:37:11.809
واقعا عجیب بود

00:37:11.833 --> 00:37:16.434
و بعد گمونم...این افکار
خیلی نومیدانه و ترسناک‌تر شدن

00:37:16.458 --> 00:37:21.175
در واقع چطور می‌تونستم فرار کنم

00:37:21.750 --> 00:37:24.300
صحبت با امیلی و جود
...خیلی کمک کرد

00:37:24.542 --> 00:37:26.092
اما کافی نبود...

00:37:26.917 --> 00:37:31.675
باید با آدمایی حرف میزدم
 که این مشکل رو داشتن و بهبود پیدا کرده بودن

00:37:32.000 --> 00:37:36.268
یه دوست شماره دو زن رو بهم داد
 ...و از اتاقم در بخش

00:37:36.292 --> 00:37:38.050
با اونا تماس گرفتم...

00:37:39.208 --> 00:37:40.851
سلام، من کریستال هستم

00:37:40.875 --> 00:37:44.559
دانشیار دانشگاه
 متروپولیتن منچستر هستم

00:37:44.583 --> 00:37:48.175
و همینطور مادر یه پسر چهار ساله
 به اسم ویلیام هستم

00:37:48.667 --> 00:37:51.643
سلام، من لوسی هستم
لوسی وارویک-گاسپ

00:37:51.667 --> 00:37:55.675
و من یکی از دو مادر
 ...یه دختر فوق‌العاده هستم

00:37:55.792 --> 00:37:58.217
که چند هفته دیگه 9 سالش تمام میشه...

00:37:58.250 --> 00:38:02.467
کریستال و لوسی چند سال قبل از من
در کلینیک‌های متفاوتی بستری بودن

00:38:03.292 --> 00:38:06.509
الان حال هردو خیلی خوبه
...و از تجربیات‌شون

00:38:06.533 --> 00:38:10.592
برای کمک به زنانی که خودشون رو...
 در موقعیتی مشابه می‌بینن استفاده می‌کنن

00:38:11.833 --> 00:38:14.258
فرد دیگه‌ای که باهاش صحبت کردم
 ...سوفیا بود

00:38:14.333 --> 00:38:16.934
که هیچوقت
 ...در بخش مادر و نوزاد نبود

00:38:16.958 --> 00:38:20.425
اما افسردگی و اضطراب‌های...
 پس از زایمان رو تجربه کرده بود

00:38:20.750 --> 00:38:23.018
وقتی فهمید در بخش هستم
...با من تماس گرفت

00:38:23.042 --> 00:38:25.550
و خیلی مهربان و فهمیده برخورد کرد...

00:38:25.750 --> 00:38:27.883
با اون خیلی احساس صمیمیت کردم

00:38:28.833 --> 00:38:31.967
من سوفیا دی مارتینو هستم
و بازیگرم

00:38:33.375 --> 00:38:34.809
بچه داری؟

00:38:34.833 --> 00:38:36.217
بله، دو تا

00:38:36.583 --> 00:38:39.883
از این زنان خواستم
 ...در مورد تجربیات خودشون صحبت کنن

00:38:40.167 --> 00:38:44.376
به این امید که از تجربیات اونا
 ...بعنوان نوعی طلسم‌نامه بهره ببرم

00:38:44.400 --> 00:38:46.800
و راه خودم رو در این طوفان پیدا کنم...

00:38:49.250 --> 00:38:53.468
میشه در مورد احساس افسردگی
 ...و اضطراب‌هات برام بگی

00:38:53.492 --> 00:38:56.018
و اینکه اولین بار چطور ظاهر شدن؟...

00:38:56.042 --> 00:38:58.309
اوایل خیلی آدم شادی بودم

00:38:58.333 --> 00:39:02.133
تا اینکه زایمان کردم
 و شوهرم برگشت سر کار

00:39:02.167 --> 00:39:05.226
و وقتی به تنهایی
 ...عهده‌دار مراقبت از بچه شدم

00:39:05.250 --> 00:39:08.018
همه چی به سرعت تغییر کرد...

00:39:08.042 --> 00:39:10.925
...دوران زایمانم خیلی طولانی بود

00:39:11.042 --> 00:39:15.258
بخاطر همین بعد از اون...
ترومای شدیدی داشتم

00:39:15.500 --> 00:39:18.184
و این حس همینطور ادامه پیدا کرد

00:39:18.208 --> 00:39:20.508
...یادم میاد بعد از اون

00:39:20.792 --> 00:39:23.883
با دکترم صحبت کردم
 ...و بهش گفتم

00:39:24.125 --> 00:39:27.018
خیلی گریه می‌کنم "
" انگار هنوز تو شوک هستم

00:39:27.042 --> 00:39:29.226
...فکر کنم می‌خواست مطمئن بشه

00:39:29.250 --> 00:39:32.601
دچار اختلال روانیِ پس از زایمان شدم یا نه...
که البته این نبود

00:39:32.625 --> 00:39:35.342
اما بعد از اون
 همه چی بسادگی کنار گذاشته شد

00:39:36.542 --> 00:39:40.768
حالا که بهش نگاه می‌کنم
تمامش افسردگی و اضطراب پس از زایمان بود

00:39:40.792 --> 00:39:44.925
اما با یه بی‌خوابیِ مزمن شروع شد

00:39:45.500 --> 00:39:46.934
فکر می‌کردم قراره بمیرم

00:39:46.958 --> 00:39:48.643
...یادمه از ماما پرسیدم

00:39:48.667 --> 00:39:51.976
چند ساعت بی‌خوابی ممکنه آدم رو بکشه؟

00:39:52.000 --> 00:39:54.393
یعنی ممکنه آدم از نخوابیدن بمیره؟

00:39:54.417 --> 00:39:56.068
...و اون گفت

00:39:56.092 --> 00:39:59.393
نه، معلومه که نمیشه "
" امکان نداره از بی‌خوابی بمیری

00:39:59.417 --> 00:40:03.684
اما بنظرم امکان داره
...چون احساس کردم بدنم

00:40:03.708 --> 00:40:06.393
داره از پا درمیاد...

00:40:06.417 --> 00:40:08.925
نمی‌تونستم تمرکز کنم
نمی‌تونستم چیزی رو محاسبه کنم

00:40:09.125 --> 00:40:12.559
یادم میاد صبح عینکمو گذاشتم روی میز
 ...و فکر کردم

00:40:12.583 --> 00:40:15.609
اگه اونو اینجا بذارم "
" یادم می‌مونه بعدا اونو به چشم بزنم

00:40:15.633 --> 00:40:19.050
تمام مدت در فکر این بودم
 ...چطور کارای خونه رو راست‌وریس کنم

00:40:19.667 --> 00:40:21.434
!اونم با وجود یه نوزاد در خونه...

00:40:21.458 --> 00:40:23.091
و اصلا نمی‌تونستم با این موضوع کنار بیام

00:40:23.667 --> 00:40:28.018
وقتی فرزند دومم بدنیا اومد
...به شدت غمگین شدم

00:40:28.042 --> 00:40:34.268
چون فرزندم رو خیلی دوست داشتم
...اما متوجه شدم...خدایا

00:40:34.292 --> 00:40:35.851
...که نمی‌تونم

00:40:35.875 --> 00:40:39.217
اونقدری که میخوام...
 با فرزند اولم وقت بگذرونم

00:40:39.667 --> 00:40:42.143
و به شدت قلبم شکست

00:40:42.167 --> 00:40:45.643
این واقعیت که باید
 ...چند روزی در بیمارستان

00:40:45.667 --> 00:40:47.508
...دور از اون باشم

00:40:47.917 --> 00:40:50.217
به شدت غمگینم کرد...

00:40:51.542 --> 00:40:55.393
و از طرفی اصلا نمی‌خواستم با اون تنها باشم

00:40:55.417 --> 00:40:59.101
به همین خاطر
...برای اینکه تنها نباشم

00:40:59.125 --> 00:41:01.393
چند ساعتی
...به خونه یکی از دوستام می‌رفتم

00:41:01.417 --> 00:41:04.393
و مدام به این فکر می‌کردم...
روزای دیگه رو چطور بگذرونم

00:41:04.417 --> 00:41:06.976
اما شرایط فقط بدتر و بدتر شد

00:41:07.000 --> 00:41:09.675
تا اینکه در بخش مادر و نوزاد بستری شدم

00:41:10.125 --> 00:41:11.351
...سایر زن‌های بخش

00:41:11.375 --> 00:41:15.842
از اختلالات روانیِ...
مربوط به زایمان رنج می‌بردن

00:41:16.417 --> 00:41:18.842
بعضی از اونا چندین ماه اونجا بودن

00:41:19.167 --> 00:41:22.342
بعضیاشون حتی در بخش زایمان کردن

00:41:22.542 --> 00:41:25.617
اکثر اونا مثل من
 افسردگی و اضطراب داشتن

00:41:25.717 --> 00:41:28.217
اما بعضیاشون
 دچار روان‌پریشی شده بودن

00:41:28.517 --> 00:41:33.917
طلسم شماره سه
« شرارت‌های خود را بازگو کن »

00:41:34.017 --> 00:41:38.517
در اعتراف رحمت را خواهی یافت

00:41:40.708 --> 00:41:42.351
این کاترین چو ـه

00:41:42.375 --> 00:41:46.425
نویسنده کتاب
« دوزخ:خاطرات مادری و جنون »

00:41:46.458 --> 00:41:50.133
که تجربه او از روان‌پریشیِ پس از زایمان رو
 توصیف می‌کنه

00:41:50.500 --> 00:41:53.393
کاترین با من در بخش نبود
...اما اون و کتابش

00:41:53.417 --> 00:41:56.592
به من کمک کردن...
 این بیماری رو بهتر درک کنم

00:41:57.958 --> 00:42:01.643
روان‌پریشی چه تفاوتی
 با اضطراب و افسردگی داره؟

00:42:01.667 --> 00:42:05.925
روان‌پریشی
جداییِ کامل از واقعیته

00:42:09.792 --> 00:42:12.393
فاصله بین چیزی که مغز
 ...تجربه می‌کنه

00:42:12.417 --> 00:42:15.943
و تمام خاطرات و ناخودآگاه
...از بین میره

00:42:15.967 --> 00:42:19.518
انگار تمام چیزایی که تجربه کردم
...یا در موردشون خوندم

00:42:19.542 --> 00:42:22.633
بطور همزمان دارن پردازش میشن...

00:42:23.542 --> 00:42:26.518
در طول روان‌پریشی
 چه چیزایی می‌دیدی؟

00:42:26.542 --> 00:42:29.726
با دیدن شیاطین
 در چشمان پسرم شروع شد

00:42:29.750 --> 00:42:33.050
این اولین نشانه‌ای بود
 که نشون می‌داد یه جای کار ایراد داره

00:42:33.417 --> 00:42:35.633
کم‌کم ارواح پلید رو می‌دیدم

00:42:35.708 --> 00:42:38.184
صدای خدا رو می‌شنیدم
 که با من حرف می‌زنه

00:42:38.208 --> 00:42:40.059
چهره‌های زیادی می‌دیدم

00:42:40.083 --> 00:42:42.018
اونا رو احساس می‌کردم
و این منو می‌ترسوند

00:42:42.042 --> 00:42:43.976
احساس می‌کردم از کنارم رد میشن

00:42:44.000 --> 00:42:46.351
غذایی که برام می‌آوردن
شبیه گوشت انسان بود

00:42:46.375 --> 00:42:49.268
آدمایی رو می‌دیدم که گوشت انسان رو
 آماده می‌کنن و برام میارن

00:42:49.292 --> 00:42:50.976
شوهرم یه چهره دیگه داشت

00:42:51.000 --> 00:42:52.226
روبات می‌دیدم

00:42:52.250 --> 00:42:57.717
تصوراتم خیلی واضح بودن
...بخصوص از شیاطین

00:42:58.250 --> 00:42:59.476
و ارواح پلید...

00:42:59.500 --> 00:43:01.800
چهره تمام پرستارها شیطانی بود

00:43:04.167 --> 00:43:06.726
می‌تونستم حس کنم
...منو بزور روی زمین میکشن

00:43:06.750 --> 00:43:09.851
هرچند الان می‌دونم...
 اصلا اینطور نبوده

00:43:09.875 --> 00:43:13.175
شوهرم وقتی فهمید ناخوشم
منو به اورژانس برد

00:43:13.333 --> 00:43:15.268
...فکر می‌کردم در برزخ هستم

00:43:15.292 --> 00:43:19.601
آدمایی رو می‌دیدم که پشت میکروفون هستن
...همراه با نور و صفحه نمایش

00:43:19.625 --> 00:43:21.893
و جوری می‌خندیدن...
 که انگار وضعیت خنده‌داریه

00:43:21.917 --> 00:43:24.868
سعی داشتم اونو قانع کنم
 ...که سر صحنه فیلمبرداری هستیم

00:43:24.892 --> 00:43:27.268
در برزخ هستیم...
 و باید از اونجا خارج بشیم

00:43:27.292 --> 00:43:29.726
و شوهرم فقط می‌گفت
آروم باش

00:43:29.750 --> 00:43:32.809
می‌تونی بهم بگی
 بیدار شدن در بخش روانی چطور بود؟

00:43:32.833 --> 00:43:35.842
در یه اتاق خالی بیدار شدم
...یه اتاق سفید

00:43:37.083 --> 00:43:39.393
بدون اینکه بخاطر بیارم...
 چه اتفاقی افتاده

00:43:39.417 --> 00:43:40.768
تنهایی بیدار شدم

00:43:40.792 --> 00:43:43.059
چهار روز از هذیان و توهمات
 گذشته بود

00:43:43.083 --> 00:43:46.842
...وقتی بالاخره منو به بخش بردن

00:43:46.958 --> 00:43:50.258
لباسامو درآورده بودم...
 و کف زمین ادرار کرده بودم

00:43:50.292 --> 00:43:54.800
بعد از آرامبخشی که بهم زدن
منو اونجا گذاشتن تا بیدار بشم

00:43:55.167 --> 00:43:59.393
انگار وسط یه فیلم بودم
با خودم فکر می‌کردم، کجا هستم؟

00:43:59.417 --> 00:44:00.800
چه اتفاقی افتاده؟

00:44:01.542 --> 00:44:04.592
کاری از دستم برنمی‌اومد
...جز اینکه از تخت بیرون بیام

00:44:04.750 --> 00:44:08.967
لباسمو بپوشم و برم بیرون...
که منم همین کارو کردم

00:44:10.292 --> 00:44:12.934
کاترین در سفرش به آمریکا
 ...حالش بد شد

00:44:12.958 --> 00:44:16.842
و مثل من به متخصصین مادر و نوزاد...
 دسترسی نداشت

00:44:17.292 --> 00:44:22.133
در عوض، از پسرش جدا شد و در بخش
 عمومیِ بزرگسالان تحت درمان قرار گرفت

00:44:23.708 --> 00:44:28.383
اکثر افراد حاضر در اون مرکز
بی‌خانمان یا کهنه‌سرباز بودن

00:44:29.167 --> 00:44:31.675
افرادی که مشکل سوءمصرف مواد داشتن

00:44:32.417 --> 00:44:34.883
اکثرا آدمایی که در حاشیه اجتماع بودن

00:44:35.125 --> 00:44:40.101
قبل از بستری شدن، در مورد
 روان‌پریشیِ بعد از زایمان چی می‌دونستی؟

00:44:40.125 --> 00:44:44.068
در مورد " آندریا یتس " که در آمریکا
 خیلی مشهور بود می‌دونستم

00:44:44.092 --> 00:44:48.018
اما بعد از بهبودی متوجه شدم
 هردو تشخیص مشابهی داشتیم

00:44:48.042 --> 00:44:50.550
خبر نداشتم روان‌پریشیِ بعد از زایمانه

00:44:50.875 --> 00:44:53.342
میشه کمی
 در مورد " آندریا یتس " توضیح بدی؟

00:44:53.375 --> 00:44:56.559
فکر کنم مورد آندریا یتس
 در 2001 اتفاق افتاد

00:44:56.583 --> 00:45:01.217
اون یه زن تگزاسی بود
 که پنج فرزندشو در وان خفه کرد

00:45:01.458 --> 00:45:06.175
متهم به قتل شد
 و می‌خواستن اعدامش کنن

00:45:06.292 --> 00:45:09.309
اما این شوهرش بود
 ...که وارد عمل شد و گفت

00:45:09.333 --> 00:45:11.467
اونو بخاطر کاری که کرده...
مقصر نمی‌دونه

00:45:11.625 --> 00:45:16.393
اما فکر کنم جامعه اینو درک نکرد
 و وحشت‌زده شد

00:45:16.417 --> 00:45:20.925
همچنان در آمریکا یه چهره مناقشه‌برانگیزه

00:45:21.583 --> 00:45:24.925
در آمریکا فقط
 دو مرکز مادر و نوزاد وجود داره

00:45:25.500 --> 00:45:27.601
...در بریتانیا 22 مرکز داریم

00:45:27.625 --> 00:45:31.842
که تا حدودی بخاطر مرگ تراژیک...
 دکتر داکشا امسن ایجاد شدن

00:45:31.875 --> 00:45:33.800
...یک روانپزشک برجسته

00:45:34.042 --> 00:45:37.092
که در چند مایلیِ محل زایمانم...
 زندگی می‌کرد

00:45:37.792 --> 00:45:40.343
...من دیو امسن هستم

00:45:40.767 --> 00:45:46.633
و شوهر داکشا...
و پدر فریا بودم

00:45:46.917 --> 00:45:49.934
دکترها تشخیص دادن
...داکشا قبل از مادر شدن

00:45:49.958 --> 00:45:53.258
مبتلا به افسردگیِ شیدایی بود...
و دارو مصرف می‌کرد

00:45:53.667 --> 00:45:56.425
بارداریش چه تاثیری
 روی این موضوع داشت؟

00:45:57.125 --> 00:46:02.050
مجبور شد مصرف لیتیوم
 داروی ضدافسردگی و تیروکسین رو قطع کنه

00:46:02.542 --> 00:46:06.175
و خیلی خوش‌شانس بودیم
...چون بلافاصله باردار شد

00:46:06.833 --> 00:46:09.133
و بعد سقط کرد...

00:46:12.333 --> 00:46:16.883
بعد از اون دوباره باردار شد
و یبار دیگه سقط کرد

00:46:19.708 --> 00:46:21.768
تمام این مدت
 هیچ دارویی مصرف نمی‌کرد

00:46:21.792 --> 00:46:25.092
شبیه یه بمب ساعتی بود
که هر لحظه ممکنه منفجر بشه

00:46:26.042 --> 00:46:28.800
تا اینکه بالاخره
 ...رویامون به حقیقت مبدل شد

00:46:29.292 --> 00:46:31.675
و فریا رو باردار شد...

00:46:32.875 --> 00:46:36.217
و بعد فریا بدنیا اومد

00:46:38.375 --> 00:46:44.133
تمام پدرها میدونن که بچه اول
یه تجربه جادوییه

00:46:44.500 --> 00:46:46.643
داکشا مایل بود
 خودش به نوزاد شیر بده

00:46:46.667 --> 00:46:49.675
بنابراین زوجین با اجازه روانپزشک
...موافقت کردن

00:46:49.792 --> 00:46:53.758
به مدت سه ماه...
 دارویی مصرف نکنه

00:46:54.667 --> 00:46:57.726
ما در مورد داروهاش
...علائم و بیماریش

00:46:57.750 --> 00:47:03.175
قبل از بارداری، حین و بعد از اون...
صحبت کرده بودیم

00:47:05.000 --> 00:47:06.893
...اما هفته آخر متوجه شدم

00:47:06.917 --> 00:47:10.893
سه ماه از شیر دادنش می‌گذشت
...و هیچ دارویی مصرف نکرده بود

00:47:10.917 --> 00:47:13.758
و قبلا سه بار...
 سقط جنین رو تجربه کرده بود

00:47:14.375 --> 00:47:18.842
بنابراین بهش گفتم شاید وقتشه
دوباره داروهاش رو شروع کنه

00:47:19.792 --> 00:47:21.717
اما اون نمی‌خواست

00:47:22.292 --> 00:47:25.467
داکشا از روان‌پریشیِ بعد از زایمان
 ...رنج می‌برد

00:47:26.000 --> 00:47:28.133
اما اطرافیانش خبر نداشتن...

00:47:28.500 --> 00:47:33.217
از این می‌ترسید اگه به کسی چیزی بگه
فریا رو ازش جدا می‌کنن

00:47:33.875 --> 00:47:36.851
از این وحشت داشت
 ...اگه حقیقت رو به روان‌شناسش بگه

00:47:36.875 --> 00:47:39.092
بین همکارانش...
 باعث سرافکندگیش بشه

00:47:39.708 --> 00:47:41.726
...روزی که داکشا و فریا مردن

00:47:41.750 --> 00:47:43.508
دیو سر کار بود...

00:47:43.917 --> 00:47:46.217
...مقابل در که رسیدم

00:47:46.583 --> 00:47:48.925
بوی تندی به مشامم خورد...

00:47:50.042 --> 00:47:53.883
به آشپزخونه رفتم
 کالسکه فریا اونجا بود اما خودش نبود

00:47:57.958 --> 00:48:00.508
...یه چیزی روی میز بود

00:48:01.208 --> 00:48:03.342
بود A4 یه کاغذ

00:48:04.125 --> 00:48:06.175
...اون یادداشت رو بلند کردم

00:48:06.667 --> 00:48:08.800
و فقط اولین کلمه‌ش رو خوندم...

00:48:12.042 --> 00:48:13.467
...و بعد

00:48:14.375 --> 00:48:16.675
فهمیدم بوی چیه...

00:48:18.125 --> 00:48:21.550
یک روز قبل از اینکه
 ...داکشا خودش و فریا رو بکشه

00:48:21.917 --> 00:48:24.217
دیو این عکس رو از اونا گرفته بود...

00:48:26.583 --> 00:48:28.717
استاد پنهان کردن احساساتش بود

00:48:29.542 --> 00:48:31.842
...بخاطر همین در عکسی که گرفتم

00:48:32.667 --> 00:48:34.700
چنین لبخند زیبایی زد...

00:48:34.900 --> 00:48:37.200
از قبل برنامه‌ریزی کرده بود

00:48:42.750 --> 00:48:48.342
میراثی که ماجرای داکشا و فریا برجا گذاشت
در مورد بیمارانی مثل من نباید دست‌کم گرفته بشه

00:48:49.167 --> 00:48:52.259
داستان اونا
 ...در سطح بین‌المللی بازگو میشد

00:48:52.283 --> 00:48:55.883
برای تاکید بر اهمیت...
 آموزش سلامت روان در دوران بارداری

00:48:58.875 --> 00:49:01.883
چرا صحبت در مورد این موضوع
 برات مهمه؟

00:49:02.542 --> 00:49:04.800
باید این کارو بکنم

00:49:05.000 --> 00:49:08.550
...نمی‌تونم اجازه بدم دخترانم

00:49:09.500 --> 00:49:11.800
...و بقیه مادران و نوزادها

00:49:13.000 --> 00:49:15.092
بیهوده بمیرن...

00:49:19.333 --> 00:49:21.967
...اتفاقی که برای داکشا افتاد

00:49:22.500 --> 00:49:24.633
یه تراژدیِ مطلق بود...

00:49:25.542 --> 00:49:27.893
متاسفانه در این مدت
...مشغول بررسیِ

00:49:27.917 --> 00:49:31.592
گزارش مرگ اون
 ...و مرگ فریا بودم

00:49:31.917 --> 00:49:34.383
...و نکات زیادی

00:49:35.875 --> 00:49:38.550
از مرگ اون و مرگ فریا یاد گرفتم...

00:49:40.333 --> 00:49:42.175
...و در واقع

00:49:42.542 --> 00:49:44.967
خدای من
 ...سخته جلوی اشکام رو بگیرم

00:49:46.750 --> 00:49:48.967
...برای اون

00:49:50.583 --> 00:49:51.809
ببخشید

00:49:51.833 --> 00:49:56.092
اون اتفاق
 دنیای پزشکی رو در شوک فرو برد

00:49:56.458 --> 00:50:00.545
اینکه یه دکتر بسیار مستعد
جان خودش رو بگیره

00:50:00.750 --> 00:50:05.643
برای افرادی که درگیر درمان بودن
...روشن شد

00:50:05.667 --> 00:50:08.701
که نحوه بروز روان‌پریشی
 ...در افراد عادی

00:50:08.725 --> 00:50:12.101
با افرادی که بعد از زایمان
 ...دچار روان‌پریشی میشن

00:50:12.125 --> 00:50:14.059
کاملا تفاوت داره...

00:50:14.083 --> 00:50:16.383
علائمش با سرعت بیشتری بروز می‌کنه

00:50:16.708 --> 00:50:18.976
حالات بیمار
 می‌تونه ظرف چند دقیقه تغییر کنه

00:50:19.000 --> 00:50:20.309
...درحالیکه در افراد عادی

00:50:20.333 --> 00:50:23.426
ممکنه هفته‌ها و ما‌ه‌ها طول بکشه...
 تا شاهد این تغییرات باشیم

00:50:23.450 --> 00:50:25.717
موردی از فوریت‌های روانپزشکی
 بحساب میاد

00:50:25.958 --> 00:50:27.393
مورد معدودی از این دست داریم

00:50:27.417 --> 00:50:30.050
در طول این سال‌ها
...اغلب فکر می‌کنم

00:50:30.792 --> 00:50:35.217
حتما شرایط روحیِ سختی داشته...
 که دچار این میزان از روان‌پریشی شده

00:50:36.000 --> 00:50:39.226
نمی‌دونم در ذهنش چی می‌گذشت

00:50:39.250 --> 00:50:41.217
هیچکس نخواهد فهمید

00:50:41.375 --> 00:50:43.675
شوهرش نمی‌دونه
هیچکس نمی‌دونه

00:50:45.500 --> 00:50:48.675
اما رسیدن به این نقطه
 ...از روان‌پریشی

00:50:49.125 --> 00:50:51.008
...که فکر کنی این تنها راه نجاتته

00:50:52.125 --> 00:50:54.425
...احتمالا فکر می‌کرده

00:50:55.375 --> 00:51:00.175
داره با این کار خودش و دخترش رو...
 نجات میده، نمی‌دونم

00:51:00.708 --> 00:51:02.008
نمی‌دونم

00:51:02.083 --> 00:51:06.050
بیشتر از بیست سال
 از مرگ داکشا و فریا می‌گذره

00:51:06.167 --> 00:51:08.717
اما اتفاقی که برای اونا افتاد
هنوز در حال تکراره

00:51:09.625 --> 00:51:15.018
در سال 2000 یکی از عواملی که
 ...باعث شوک بریتانیا و تمام جهان شد

00:51:15.042 --> 00:51:18.100
...این بود که خودکشی

00:51:18.142 --> 00:51:22.726
یکی از دلایل اصلیِ مرگ...
 در دوران بارداری و بعد از اون بود

00:51:22.750 --> 00:51:26.425
...و در نوامبر سال گذشته، 2022

00:51:26.542 --> 00:51:29.476
گزارشی از سه سال گذشته داشتیم...

00:51:29.500 --> 00:51:30.518
و حدس بزن

00:51:30.542 --> 00:51:36.184
خودکشی همچنان
 شایع‌ترین علت مرگ مادران در بریتانیاست

00:51:36.208 --> 00:51:37.893
پس چیزی تغییر نکرده

00:51:37.917 --> 00:51:41.342
در واقع
...آمار سال گذشته نشون میده

00:51:41.917 --> 00:51:44.467
میزان خودکشی افزایش پیدا کرده...

00:51:44.667 --> 00:51:47.717
...حتی با وجود گسترش خدمات

00:51:47.917 --> 00:51:51.633
تعداد زنانی که به مراکز...
 مراجعه می‌کنن هنوز اندکه

00:51:51.792 --> 00:51:54.592
زنان زیادی هستن
 ...که جرات نمی‌کنن

00:51:54.625 --> 00:51:57.893
...به دکتر، ماما یا مددکار اجتماعی

00:51:57.917 --> 00:52:02.050
از مشکلات روحی‌شون بگن...
چون از عواقبش هراس دارن

00:52:04.083 --> 00:52:07.101
یکی از رایج‌ترین چیزایی
 ...که در مرکز می‌شنویم

00:52:07.125 --> 00:52:12.175
ترسیدم اگه دکتر منو به شما ارجاع بده"
" فرزندم رو ازم بگیرید

00:52:12.250 --> 00:52:17.050
تعداد زنانی که فرزندشون از اونا گرفته شده
 از انگشتان دست کمتره

00:52:17.167 --> 00:52:20.559
درحالیکه هزاران زن رو درمان کردم

00:52:20.583 --> 00:52:22.476
نظر مساعدی نسبت به سلامت روان
 ...وجود نداره

00:52:22.500 --> 00:52:25.559
اما این میزان...
 در مورد مادر شدن هم خیلی بالاست

00:52:25.583 --> 00:52:28.151
...اینکه بهت بگن مادر خوبی نیستی

00:52:28.175 --> 00:52:31.467
احتمالا بدترین توهینیه...
 که یه زن ممکنه در تمام عمرش بشنوه

00:52:31.667 --> 00:52:33.351
زخم عمیقی برجا می‌گذاره

00:52:33.375 --> 00:52:36.426
...اینکه  اونا رو به افرادی امثال ما

00:52:36.450 --> 00:52:38.476
...یا فردی مثل من ارجاع بدن

00:52:38.500 --> 00:52:42.226
این سوال رو براشون پیش میاره...
نکنه آدم ناتوانی هستم؟

00:52:42.250 --> 00:52:44.550
نکنه مادر خوبی نیستم؟

00:52:44.667 --> 00:52:48.633
و بنظرم زنان قبل از وارد شدن به مرکز
مدام با این سوالات دست‌وپنجه نرم می‌کنن

00:52:49.083 --> 00:52:51.383
تا حالا شده بعنوان مادر
احساس گناه کنی؟

00:52:53.750 --> 00:52:57.758
فکر کنم بارها بعنوان مادر
دچار احساس گناه شدم

00:52:58.125 --> 00:53:02.717
از لحظه‌ای که می‌فهمی بارداری
...احساس گناه شروع میشه

00:53:03.750 --> 00:53:05.809
و فکر نمی‌کنم هیچوقت...
متوقف بشه

00:53:05.833 --> 00:53:09.850
فشارها و انتظارات زیادی وجود داره

00:53:09.883 --> 00:53:11.651
آیا وظایفم رو بخوبی انجام میدم؟

00:53:11.675 --> 00:53:14.268
آیا به اندازه کافی بهشون
آزادیِ عمل میدم؟

00:53:14.292 --> 00:53:18.342
آیا تمام نیازهای اونا رو برآورده می‌کنم؟

00:53:18.583 --> 00:53:19.851
احساس گناه از کار کردن

00:53:19.875 --> 00:53:21.101
احساس گناه از کار نکردن

00:53:21.125 --> 00:53:26.101
احساس گناه از اینکه به یکی از بچه‌ها
 بیشتر از اون یکی توجه نشون میدی

00:53:26.125 --> 00:53:28.768
احساس گناه از اینکه زمان کافی
 با فرزندانت نمی‌گذرونی

00:53:28.792 --> 00:53:31.101
احساس گناه از اینکه به خودت
 وقت کافی اختصاص نمی‌دی

00:53:31.125 --> 00:53:33.625
...و در مادر بودن

00:53:33.717 --> 00:53:37.883
موارد زیادی...
 برای شرمساری وجود داره

00:53:37.917 --> 00:53:41.592
جامعه نمی‌خواد
 نکات منفیِ اونا رو نشون بده

00:53:41.750 --> 00:53:46.268
و شرمساریِ زیادی در رابطه با
 بیماریِ بعد از زایمان وجود داره

00:53:46.292 --> 00:53:48.342
موارد زیادی برای سرافکندگی وجود داره

00:53:48.375 --> 00:53:51.143
...بنظرت چرا ترسیدی

00:53:51.167 --> 00:53:54.217
یا به کسی نگفتی...
 در مرکز بستری شدی؟

00:53:54.458 --> 00:53:57.258
فقط بخاطر قضاوتی
 که در موردم می‌کردن

00:53:57.583 --> 00:53:59.883
...نمی‌خواستم بقیه

00:54:00.583 --> 00:54:02.550
...فکر بدی در موردم بکنن

00:54:02.792 --> 00:54:04.842
که مادر ناتوانی هستم...

00:54:05.583 --> 00:54:06.883
آره

00:54:07.375 --> 00:54:09.393
و بخاطر دارم
...دو زن دیگه هم اونجا بودن

00:54:09.417 --> 00:54:12.108
...که فرزندشون همسن دختر ما بود

00:54:12.158 --> 00:54:15.358
و دوستان یکی از اونا
 ...به ملاقاتش می‌اومدن

00:54:15.458 --> 00:54:18.658
و من با خودم فکر می‌کردم...
" خدای من، چه شجاعتی "

00:54:19.083 --> 00:54:20.101
من از دوستانم مخفی می‌شدم

00:54:20.125 --> 00:54:22.634
یادم میاد وقتی در مرکز مادر و نوزاد
 ...بستری بودم

00:54:22.658 --> 00:54:26.167
چندتا از دوستام اومدن ملاقاتم
 ...و من گفتم، نمی‌تونم اونا رو ببینم

00:54:26.200 --> 00:54:28.300
چون احساس می‌کردم...
 اصلا خودم نیستم

00:54:28.750 --> 00:54:30.793
چی باید بهشون بگم؟

00:54:30.817 --> 00:54:32.817
چیزی برای گفتن وجود نداره

00:54:32.858 --> 00:54:36.592
اونا اومدن دیدن دوست‌شون
اما دوست‌شون در دنیای دیگه‌ای سیر میکنه

00:54:38.125 --> 00:54:41.726
این همون احساس گناه و شرمیه که حس کردی
...منم حس کردم

00:54:41.750 --> 00:54:46.392
و بنظر میرسه وقتی صحبت از مادری...
 به میان میاد، با یه موضوع جهان‌شمول طرفیم

00:54:46.875 --> 00:54:49.175
فکر می‌کنی از کجا میاد؟

00:54:50.708 --> 00:54:52.759
نمی‌دونم
 ای کاش می‌دونستم

00:54:52.859 --> 00:54:54.559
چون اگه پیداش می‌کردم
کلکشو می‌کندم

00:54:54.583 --> 00:54:55.601
نمی‌دونم

00:54:55.625 --> 00:54:58.008
...حتما از ناخودآگاه میاد

00:54:58.875 --> 00:55:05.383
یه عامل اجتماعی...
 که از زمان تولد ما پرورش پیدا می‌کنه

00:55:06.875 --> 00:55:09.175
نمی‌دونم، تو می‌دونی؟

00:55:09.542 --> 00:55:13.893
شاید زنان نمی‌خوان در مورد احساسات
 ...و افکار شریرانه‌ای که دارن صحبت کنن

00:55:13.917 --> 00:55:16.717
چون نمی‌خوایم اون جادوگر بدجنس باشیم...

00:55:17.250 --> 00:55:19.518
یا شاید مربوط به
 ...گذشته‌های دورتر از اون باشه

00:55:19.542 --> 00:55:23.643
یعنی صدها سال پیش...
وقتی زنان رو به جادوگری متهم می‌کردن

00:55:23.667 --> 00:55:29.425
ماجراهایی که در زمان مدرسه خوندم
 و اسامیِ زنانی که همینطور در سرم چرخ می‌زنن

00:55:32.425 --> 00:55:36.425
طلسم شماره چهار
« احضار ارواح »

00:55:36.625 --> 00:55:43.325
آنانی را که بخاطر
 گناه ساده زن بودن مرده‌اند را فراموش نکن

00:55:48.083 --> 00:55:49.467
!چه سنگینه

00:55:50.792 --> 00:55:53.576
اینا اظهارات زنانیه
...که در قرون 15-16

00:55:53.600 --> 00:55:56.184
به جادوگر بودن خود اعتراف کردن...

00:55:56.208 --> 00:55:57.684
عجب

00:55:57.708 --> 00:55:59.842
اونا رو یکی یکی بخونم؟

00:56:00.125 --> 00:56:01.143
بسیار خب

00:56:01.167 --> 00:56:04.518
آنا موتس دو ساعت بعد از بازداشت
...اعتراف کرد

00:56:04.542 --> 00:56:07.909
و گفت وقتی در خانه تنها بوده
...شیطان مقابلش ظاهر شده

00:56:07.933 --> 00:56:10.425
شوهر و فرزندانش رو نفرین کرده...

00:56:11.000 --> 00:56:15.676
مری اسکراتن اعتراف کرد شیطان دو بار
 ...بر او ظاهر شده، یبار به شکل خرس

00:56:15.700 --> 00:56:21.717
و بار دیگه به شکل گربه و با صدایی بی‌روح...
 مری رو وسوسه کرده فرزندش رو بکشه

00:56:23.292 --> 00:56:25.976
سوزانا اسمیت
 ...یک روز پس از بازداشت اعتراف کرد

00:56:26.000 --> 00:56:28.101
...که هجده سال قبل

00:56:28.125 --> 00:56:31.092
شیطان به شکل یه سگ قرمز
 ...بر او ظاهر شده

00:56:31.125 --> 00:56:33.425
و اونو وسوسه کرده...
 تا فرزندانش رو بکشه

00:56:34.750 --> 00:56:37.559
پریسیلا کولت اعتراف کرد
...که دوازده سال پیش

00:56:37.583 --> 00:56:40.101
وقتی بیمار بوده
...شیطان بر او ظاهر شده

00:56:40.125 --> 00:56:43.425
و اونو تشویق کرده برای فرار از فقر...
فرزندشو بکشه

00:56:44.792 --> 00:56:47.800
او نوزادش رو
 کنار آتش گذاشت تا بسوزه

00:56:47.875 --> 00:56:51.467
خوشبختانه فرزند دیگه
نوزاد رو از آتش دور کرد

00:56:52.375 --> 00:56:55.417
از نظر من مثل کسی می‌مونه
 ...که مدتهاست

00:56:55.442 --> 00:56:59.083
از روان‌پریشیِ پس از زایمان
 ...رنج می‌بره

00:56:59.492 --> 00:57:03.351
یا افسردگیِ حادی داره
...اما مطمئنا

00:57:03.375 --> 00:57:07.217
روان‌پریشیِ او به مرور...
 شدت پیدا می‌کنه

00:57:07.333 --> 00:57:10.018
هیچکدوم از این اظهارات
برات آشنا نیستن؟

00:57:10.042 --> 00:57:15.425
بنظرم اون صداهای خاص
...این تصور رو بوجود میارن

00:57:16.000 --> 00:57:18.050
که شیطانه...

00:57:18.208 --> 00:57:20.934
شیطان همیشه در روان‌پریشی
 بر فرد ظاهر میشه

00:57:20.958 --> 00:57:22.925
فکر می‌کنی از کجا میاد؟

00:57:23.167 --> 00:57:24.518
واقعا جالبه

00:57:24.542 --> 00:57:26.717
...بنظرم

00:57:26.875 --> 00:57:32.426
مربوط به نحوه تفکر زنان
 ...در دوران بارداری میشه

00:57:32.450 --> 00:57:35.101
...بخصوص وقتی افسرده هستن

00:57:35.125 --> 00:57:38.643
یا اینکه با افسردگی شروع میشه...
 و بعد تبدیل به روان‌پریشی میشه

00:57:38.667 --> 00:57:42.476
اونا پای مذهب و اعتقادات رو
 ...به موضوع باز می‌کنن

00:57:42.500 --> 00:57:45.467
...یا اونو بعنوان تعبیری جهانی

00:57:45.542 --> 00:57:48.226
از خیر و شر در نظر می‌گیرن...

00:57:48.250 --> 00:57:49.842
شیاطین و فرشتگان

00:57:51.000 --> 00:57:53.967
محاکمه زنان جادوگر
...مدتها پیش اتفاق افتاد

00:57:54.417 --> 00:57:58.050
با اینحال میتونم با گفته‌های اون زنان...
 همذات‌پنداری کنم

00:57:58.500 --> 00:58:01.800
خیلی وحشتناکه بدونی
 ...اگه اون زمان زنده بودی

00:58:02.542 --> 00:58:04.675
...بعنوان جادوگر محاکمه

00:58:04.958 --> 00:58:07.258
و بعد اعدام می‌شدی...

00:58:08.250 --> 00:58:12.800
در قرون 15 و 16
...اعدام‌های زیادی صورت گرفت

00:58:12.917 --> 00:58:16.633
که معمولا بوسیله حلق‌آویزشدن...
 و سوزاندن در آتش اجرا می‌شدن

00:58:17.375 --> 00:58:21.625
محاکمه جادوگران در کشورهای زیادی انجام شد
 و تاثیرات ویرانگری برجا گذاشت

00:58:21.650 --> 00:58:25.650
در اروپا و آمریکای شمالی
حدود 50 هزار زن کشته شدند

00:58:26.125 --> 00:58:32.208
در 1585 دو روستای آلمانی
هر کدام تنها یک ساکن زن داشتند

00:58:33.875 --> 00:58:36.376
من پروفسور ماریون گیبسن هستم

00:58:36.400 --> 00:58:40.008
استاد رنسانس و تحقیقات جادویی
 در دانشگاه اکستر

00:58:40.292 --> 00:58:43.217
و چه نکته‌ای در رابطه با جادوگران
 بنظرت جالب اومد؟

00:58:43.625 --> 00:58:46.226
راستش همیشه
 به جادوگران علاقه داشتم

00:58:46.250 --> 00:58:47.809
...وقتی به دانشگاه رفتم

00:58:47.833 --> 00:58:50.058
...یه نسخه از روزنامه‌ای رو بهم دادن

00:58:50.133 --> 00:58:54.133
که محاکمه یه جادوگر...
 در الیزابت اسکس رو شرح داده بود

00:58:54.250 --> 00:58:58.601
سخنان زنانی رو خوندم
 ...که مجذوب اونا شدم

00:58:58.625 --> 00:59:01.101
چون اونا زنانی هستن...
 که معمولا چیزی راجع به اونا نمی‌شنویم

00:59:01.125 --> 00:59:04.143
اونا در ادبیاتی که می‌خوندم
 وجود نداشتن

00:59:04.167 --> 00:59:05.601
در کتاب‌های تاریخ نبودن

00:59:05.625 --> 00:59:08.518
زنان معمولی‌ای بودن
 که راجع به زندگی‌شون صحبت می‌کردن

00:59:08.542 --> 00:59:11.926
اونا رو در قالب روایت‌هایی از جادوگری
چاپ کرده بودن

00:59:11.950 --> 00:59:13.967
بنظرم خیلی جالب اومد

00:59:14.792 --> 00:59:19.342
این جنایات در پس‌زمینه
 زندگیِ عادی و روزمره اتفاق می‌افتادن

00:59:19.792 --> 00:59:24.258
زنانی که حین پختن نان در آشپزخانه
 حضور شیطان رو حس می‌کردن

00:59:24.417 --> 00:59:26.643
شیطان در محیط‌های خانگی زندگی می‌کنه

00:59:26.667 --> 00:59:31.092
اون در غذاهای عادی
 و اشیاء عادی زندگی می‌کنه

00:59:31.125 --> 00:59:35.934
و شما می‌تونین از اون اشیاء عادی
برای جادو کردن همسایه‌تون استفاده کنین

00:59:35.958 --> 00:59:39.268
و بنظرم این یکی از ترسناک‌ترین
 جنبه‌ها در مورد جادوگرانه

00:59:39.292 --> 00:59:41.934
همه چیز خیلی ساده و معمولی
 اتفاق میفته

00:59:41.958 --> 00:59:43.726
هر کسی ممکنه یه جادوگر باشه

00:59:43.750 --> 00:59:46.883
هر چیزی که در طول روز
 ...سر راه شما قرار می‌گیره

00:59:46.917 --> 00:59:48.268
ممکنه جادو شده باشه...

00:59:48.292 --> 00:59:52.143
و این تفکر که تمام دنیا
 ...داره شما رو تهدید می‌کنه

00:59:52.167 --> 00:59:55.050
تمام دنیاتون
 ...پر از جادوگری و شیاطینه

00:59:55.167 --> 00:59:58.425
بنظرم برای مردم اون دوره...
خیلی وحشتناک بود

00:59:58.667 --> 01:00:01.018
اکثر زنانی
 ...که به جادوگری متهم می‌شدن

01:00:01.042 --> 01:00:03.883
خارج از هنجارهای معین
...زندگی می‌کردن

01:00:04.208 --> 01:00:06.133
و شهامت طغیان داشتن...

01:00:07.958 --> 01:00:09.967
...حتی در اون زمان

01:00:09.983 --> 01:00:14.601
یه جادوگر نقطه مقابل...
 یه مادر و همسر خوب بود

01:00:14.625 --> 01:00:19.175
اون زنی بود که سعی داشت مستقل
و بدون کنترل مردان زندگی کنه

01:00:19.375 --> 01:00:22.018
محاکمه جادوگران
در قدرت و کنترل خلاصه می‌شد

01:00:22.042 --> 01:00:23.351
تمامش بخاطر کنترل زنان بود

01:00:23.375 --> 01:00:25.717
بطور کلی
 برای کنترل مردم انجام می‌شدن

01:00:26.000 --> 01:00:30.883
به شما میگن به چی اعتقاد داشته باشین
و شما رو وادار میکنن به این اعتقاد اقرار کنین

01:00:30.917 --> 01:00:33.175
اونا نوعی مکانیزم کنترل هستن

01:00:37.208 --> 01:00:39.925
یک زن متهم به جادوگری میشه

01:00:40.250 --> 01:00:41.643
بعدش چه اتفاقی میفته؟

01:00:41.667 --> 01:00:44.758
...توسط یه قاضی تفتیش می‌شدن

01:00:45.000 --> 01:00:48.851
بعد اونا رو با یه گاری
...به نزدیک‌ترین زندان می‌بردن

01:00:48.875 --> 01:00:53.133
در شرایط وحشتناک زندان
 ...انتظار می‌کشیدن

01:00:54.000 --> 01:00:56.268
تا زمان محاکمه برسه...

01:00:56.292 --> 01:00:58.592
ممکن بود ماه‌ها طول بکشه

01:01:00.625 --> 01:01:04.643
بعد اونا رو
 ...به یک محکمه عمومی می‌بردن

01:01:04.667 --> 01:01:10.008
جایی که مردم با خشم فریاد می‌زنن...
و معرکه عجیبی راه میفته

01:01:11.042 --> 01:01:16.217
بعد از محاکمه توسط قاضی از اونا خواسته میشد
 اگه حرفی دارن بطور خلاصه بازگو کنن

01:01:17.792 --> 01:01:20.143
" چیزی از جادوگری نمی‌دونم "

01:01:20.167 --> 01:01:22.059
بعد توسط هیات منصفه حکم صادر میشد

01:01:22.083 --> 01:01:24.758
اکثر محاکمه‌ها
 بیشتر از ده دقیقه طول نمی‌کشید

01:01:25.167 --> 01:01:26.893
خیلی عجیبه، نه؟

01:01:26.917 --> 01:01:29.351
مطلقا هیچ زمانی برای فکر کردن نداری

01:01:29.375 --> 01:01:33.467
حکمت صادر میشد
 و تو رو برای اعدام می‌بردن

01:01:33.542 --> 01:01:36.092
زنان رو چطور شکنجه می‌دادن؟

01:01:36.375 --> 01:01:41.018
در انگیس بطور رسمی
 شکنجه برای جادوگران و افراد دیگه ممنوع بود

01:01:41.042 --> 01:01:44.101
فقط برای جرایم خاصی
 مثل خیانت به کشور استفاده می‌شد

01:01:44.125 --> 01:01:48.675
پس اون زن‌ها
...که اظهارات‌شون رو بهت نشون دادم

01:01:48.875 --> 01:01:51.217
بدون شکنجه اعتراف کردن؟...

01:01:51.292 --> 01:01:57.018
بله، بنظر میرسه
 با میل خودشون اقرار کردن

01:01:57.042 --> 01:02:00.101
و هیچکس تا حالا نتونسته
 توضیحی براش پیدا کنه

01:02:00.125 --> 01:02:02.500
یعنی با وجودیکه
 ...می‌دونستن اگه اعتراف کنن

01:02:02.542 --> 01:02:04.143
چه بلایی سرشون میاد؟...

01:02:04.167 --> 01:02:06.717
می‌دونستن در این صورت
 مرگشون حتمیه؟

01:02:06.833 --> 01:02:10.383
بله، قبلا شاهد مراسم‌های اعدام بودن

01:02:10.417 --> 01:02:12.351
پس کاملا خبر داشتن

01:02:12.375 --> 01:02:14.743
شواهد زیادی وجود داره
...که نشون میده

01:02:14.767 --> 01:02:17.309
کاملا از سرنوشت جادوگران...
 اطلاع داشتن

01:02:17.333 --> 01:02:19.333
...بعنوان مثال در دهه 1640

01:02:19.367 --> 01:02:23.309
وقتی جادوگران
 ...توسط " متیو هاپکینز " شکار می‌شدن

01:02:23.333 --> 01:02:25.843
هشتاد سال بود...
 که جادوگری غیرقانونی اعلام شده بود

01:02:25.867 --> 01:02:28.675
هشتاد سال مردم رو
 بخاطر این جرم اعدام کردن

01:02:28.833 --> 01:02:30.868
...با اینحال اونا اعتراف می‌کردن

01:02:30.892 --> 01:02:32.943
...که توضیحش واقعا سخته

01:02:32.967 --> 01:02:35.800
مگر اینکه عوامل دیگری...
 در این کار دخیل بودن

01:02:35.917 --> 01:02:40.593
با وجودیکه این اظهارات رو خوندم
اما باید یه نکته‌ای اشاره کنم

01:02:40.617 --> 01:02:46.201
احساس می‌کنم اگه چیزی در مورد
 ...مراقبت‌های دوران بارداری نمی‌دونستم

01:02:46.258 --> 01:02:50.393
و جایی مثل مرکز مادر و نوزاد نبود
 ...که در اون بستری بشم

01:02:50.417 --> 01:02:54.434
حتما به جادوگری اعتراف می‌کردم
...حالا بذار چند نفر فکر کنن جادوگری

01:02:54.458 --> 01:02:56.758
اما قطعا اعتراف می‌کردم...

01:02:57.417 --> 01:02:59.842
مطمئنا این کارو می‌کردم...ببخشید -
عیبی نداره -

01:03:00.125 --> 01:03:03.258
...چون احساس می‌کنی

01:03:03.750 --> 01:03:05.518
نیاز مبرمی به توضیح داری

01:03:05.542 --> 01:03:07.925
فکر کنم همچین کاری می‌کردم

01:03:08.167 --> 01:03:09.793
آره
...و همچنین

01:03:09.817 --> 01:03:11.851
شادمان به استقبال مرگ می‌رفتی؟...

01:03:11.875 --> 01:03:14.383
آره...آره

01:03:16.542 --> 01:03:19.726
...قطعا ترجیح می‌دادم حلق‌آویز بشم

01:03:19.750 --> 01:03:23.768
تا اینکه بخوام...
 در واقعیتی عذاب‌آور زندگی کنم

01:03:23.792 --> 01:03:25.226
این نوعی شکنجه بود

01:03:25.250 --> 01:03:27.925
اینکه زندانیِ ذهن خودت باشی
نوعی شکنجه‌ست

01:03:28.167 --> 01:03:30.050
نمی‌شد اسمشو زندگی گذاشت

01:03:30.833 --> 01:03:33.342
منم داوطلبانه اعتراف می‌کردم

01:03:35.125 --> 01:03:37.717
اما 400 سال از اون زمان گذشته

01:03:38.000 --> 01:03:40.467
چرا زنان هنوز چنین احساسی دارن؟

01:03:41.000 --> 01:03:43.434
چرا آمار خودکشی در حال افزایشه؟

01:03:43.458 --> 01:03:48.468
چرا هنوز آگاهی و حمایت کمی
 از این نوع بیماری‌ها وجود داره؟

01:03:48.833 --> 01:03:52.550
اگه در اون زمان باردار می‌شدم
چه کسی منو درمان می‌کرد؟

01:03:52.667 --> 01:03:56.633
باید سراغ زن همسایه می‌رفتی
...چون می‌دونستی قبلا بچه‌دار شده

01:03:56.792 --> 01:03:58.059
...و بهش می‌گفتی

01:03:58.083 --> 01:04:01.800
میشه بیای و در دوران بارداری...
از من مراقبت کنی؟

01:04:02.000 --> 01:04:05.601
و بعد بهش می‌گفتی
" می‌تونی زایمان من رو هم انجام بدی؟ "

01:04:05.625 --> 01:04:07.143
درحالیکه اون فقط یه همسایه بود

01:04:07.167 --> 01:04:11.092
معمولا از زنان مسن همسایه بود
 که قبلا این کارو انجام داده بود

01:04:11.125 --> 01:04:13.351
زنان در اون زمان
شفادهندگان اصلی بودن

01:04:13.375 --> 01:04:16.842
ما پزشکانی بدون مدرک بودیم
 ...که بطور عملی آموخته بودیم

01:04:17.000 --> 01:04:19.800
و دانش خودمون رو...
 به نسل‌های بعد انتقال می‌دادیم

01:04:21.208 --> 01:04:25.792
ما اولین داروسازها، سقط‌کننده‌ها
پرستارها و تراپیست‌ها بودیم

01:04:25.825 --> 01:04:30.375
قابله‌هایی که از این خونه به اون خونه
 و از این روستا به اون روستا می‌رفتیم

01:04:30.450 --> 01:04:33.342
طبابت بخشی از
میراث و تاریخ زنان است

01:04:33.708 --> 01:04:35.758
...یه زمان بخشی از حقوق ما بود

01:04:36.292 --> 01:04:38.342
اما بعد همه چی تغییر کرد...

01:04:41.292 --> 01:04:44.293
...می‌دونستی ترس از جادوگری

01:04:44.317 --> 01:04:48.383
که در قرن 14 جریان داشت...
توسط متخصصین طب آغاز شد؟

01:04:49.167 --> 01:04:50.467
واقعیته

01:04:50.542 --> 01:04:54.726
می‌خواستن با این کار
دست قابله‌ها رو از زایمان کوتاه کنن

01:04:54.750 --> 01:04:59.159
بخاطر همین اکثر زنانی که سوزونده شدن
قابله بودن

01:04:59.708 --> 01:05:01.008
واقعا؟

01:05:02.000 --> 01:05:03.633
بهتره باور کنی

01:05:03.833 --> 01:05:09.425
فقط یه مثال دیگه از استثمار و سرکوب زنان
 ...توسط جامعه مردسالار

01:05:09.567 --> 01:05:12.592
!برای مقاصد خودپسندانه خودشون...

01:05:13.625 --> 01:05:16.258
مردها واقعا عوضی هستن، نه؟

01:05:19.042 --> 01:05:21.008
تقریبا حق با اونه

01:05:21.250 --> 01:05:23.258
اما فقط قابله‌ها نبودن

01:05:23.292 --> 01:05:26.342
...هر زنی که همسایگان رو درمان می‌کرد

01:05:26.417 --> 01:05:28.217
...دارو می‌ساخت

01:05:29.125 --> 01:05:30.925
و از دیگران مراقبت می‌کرد...

01:05:32.125 --> 01:05:34.434
یکی از بحث‌هایی که مطرح میشه
...اینه که

01:05:34.458 --> 01:05:38.518
محاکمه جادوگران...
 فقط برای کنار گذاشتن زنان شفادهنده بود

01:05:38.542 --> 01:05:41.268
هرچند که بعید می‌دونم
 یه استراتژیِ عامدانه باشه

01:05:41.292 --> 01:05:44.559
بنظرم بیشتر بخاطر تاثیرات مخرب
 انگ‌زدن به افراد باشه

01:05:44.583 --> 01:05:49.809
اگه مدام به افرادی که ادعا می‌کنن
 ...قدرت شفابخشی دارن

01:05:49.833 --> 01:05:52.476
حمله بشه
 ...و اونا رو دست‌پرورده شیطان بدونن

01:05:52.500 --> 01:05:55.309
...بعنوان جادوگر اعدام میشن

01:05:55.333 --> 01:05:59.425
و بنظرم شکاف عمیقی...
 در حیطه درمان بجا می‌گذاره

01:05:59.500 --> 01:06:03.800
و این همون شکافی بود
 که اطبای مرد اونو پر کردن

01:06:06.417 --> 01:06:09.434
اما پزشکان مرد در اون زمان
...بندرت از چیزی استفاده می‌کردن

01:06:09.458 --> 01:06:12.300
که با علم امروز مطابقت داشته باشه...

01:06:12.750 --> 01:06:15.351
در طول آموزش
...بندرت بیماری رو از نزدیک می‌دیدن

01:06:15.375 --> 01:06:18.592
و هیچ نوع تجربه عملی‌ای...
 آموزش داده نمی‌شد

01:06:19.417 --> 01:06:24.417
درحالیکه زنان خردمند، جادوگرانی که
 ...در زمینه درمان کار می‌کردن

01:06:24.492 --> 01:06:29.967
آگاهیِ جامعی در رابطه با استخوان‌ها...
 ماهیچه‌ها، گیاهان و داروها داشتن

01:06:30.708 --> 01:06:33.101
وقتی مریض می‌شدم
...تنها کاری که می‌کردم

01:06:33.125 --> 01:06:35.518
این بود که
 ...دوباره به اورژانس برگردم

01:06:35.542 --> 01:06:38.508
و عاجزانه ازشون بخوام بهم کمک کنن...

01:06:39.042 --> 01:06:41.934
کاش می‌تونستم بجای این کار
 ...به خونه برم

01:06:41.958 --> 01:06:45.217
و از یه جادوگر محلی...
 که قبلا تمام این‌ها رو دیده کمک بخوام

01:06:45.333 --> 01:06:47.967
...اما اون زنان از ما دزدیده شدن

01:06:53.250 --> 01:06:55.175
و از خانه‌های خود رانده شدن...

01:07:01.083 --> 01:07:02.893
الیزابت سلوین رو بیرون بیارید

01:07:02.917 --> 01:07:06.675
اونا مورد تهمت و تمسخر قرار گرفتن
به اونا عجوزه و ساحره لقب دادن

01:07:07.083 --> 01:07:08.758
!جادوگر

01:07:09.708 --> 01:07:13.000
محکوم شدن
 ...و برای همیشه کنار گذاشته شدن

01:07:13.033 --> 01:07:15.800
مثل همسران پیر...
 یا اشباحی محکوم به نابودی

01:07:15.833 --> 01:07:18.333
برای ترساندن کودکان
 ...و هشدار به زنان

01:07:18.433 --> 01:07:21.433
که هرگز پیر نشوند...
 و مراقب رفتار خود باشند

01:07:24.750 --> 01:07:26.758
!جادوگر را بسوزانید

01:07:28.167 --> 01:07:32.258
حذف کردن اونا از صحنه تاریخ
کماکان در دنیای طبابت تاثیرگذاره

01:07:32.417 --> 01:07:37.217
تعصب جنسیتی
 ریشه عمیقی در علم پزشکی داره

01:07:37.833 --> 01:07:41.443
تحقیقاتی در 2022 نشون داد که
...زنان در رابطه با بیماری‌ها و دردهای خود

01:07:41.467 --> 01:07:44.593
اغلب اوقات جدی گرفته نمی‌شن
...اونا رو نادیده می‌گیرن

01:07:44.617 --> 01:07:47.133
و به اونا برچسب احساساتی زده میشه...

01:07:47.250 --> 01:07:49.643
بزرگ شدن لگن کاملا طبیعیه

01:07:49.667 --> 01:07:51.601
می‌تونی با خوردن آسپرین
 اونو کنترل کنی

01:07:51.625 --> 01:07:54.300
ترسیدم نکنه بارداریِ خارج رحمی باشه

01:07:54.542 --> 01:07:55.893
خارج رحمی؟

01:07:55.917 --> 01:07:58.059
فکر نمی‌کردم از اینجور کتابا بخونی، رزمری

01:07:58.083 --> 01:07:59.768
توی داروخانه اونو دیدم

01:07:59.792 --> 01:08:01.101
و فقط تو رو نگران کرد

01:08:01.125 --> 01:08:03.101
!لطفا برو خونه و اونو بنداز دور

01:08:03.125 --> 01:08:05.883
باشه، قول میدم -
دردت ظرف دو روز برطرف میشه -

01:08:06.625 --> 01:08:08.550
!بارداری خارج رحمی

01:08:08.708 --> 01:08:14.143
دوست خوبی دارم، راگشری دایریاوان
که مطالب زیادی در این مورد می‌نویسه

01:08:14.167 --> 01:08:16.925
اسمشو گذاشتیم مصداق بی‌عدالتی

01:08:17.000 --> 01:08:22.217
وقتی حقایق شما جدی گرفته نمی‌شن

01:08:22.250 --> 01:08:27.217
شما راویِ قابل‌اعتمادی
 برای داستان خودتون محسوب نمی‌شید

01:08:27.500 --> 01:08:29.659
این اتفاق از قدیم برای زنان رخ میداده

01:08:29.683 --> 01:08:34.175
بخصوص زنانی که از اقلیت‌های نژادی هستن
 ...بیشتر در معرض این خطر قرار دارن

01:08:34.217 --> 01:08:36.476
که کسی به اونا باور نداشته باشه...

01:08:36.500 --> 01:08:37.684
در تمام زمینه‌ها رخ میده

01:08:37.708 --> 01:08:41.593
وقتی صحبت از آندومتریوز میشه
...بطور معمول

01:08:41.617 --> 01:08:45.675
برای یه زن هشت سال طول میکشه...
 تا بیماریش تشخیص داده بشه

01:08:45.792 --> 01:08:49.893
و در طول این مدت
...بارها و بارها طلب کمک می‌کنه

01:08:49.917 --> 01:08:53.633
و علائمش نادیده گرفته میشن...

01:08:54.542 --> 01:08:56.101
مسکن درد

01:08:56.125 --> 01:08:59.268
می‌دونیم که زنان سیاه‌پوست
...در دوره درمان

01:08:59.292 --> 01:09:03.184
...مسکن‌های کمتری دریافت می‌کنن

01:09:03.208 --> 01:09:07.633
چون اعتقاد بر اینه که...
آستانه درد بالاتری دارن

01:09:07.667 --> 01:09:11.592
...بارها رفتم و گفتم

01:09:11.750 --> 01:09:14.217
...مشکل افسردگی دارم

01:09:14.375 --> 01:09:16.592
...شرایطم بحرانیه

01:09:16.792 --> 01:09:18.976
با توجه به تجربیاتی
 ...که بعنوان یه دکتر دارم

01:09:19.000 --> 01:09:23.768
بهتون میگم افسردگی و اضطراب...
 پس از زایمان دارم و کمک می‌خوام

01:09:23.792 --> 01:09:26.018
فقط برای اینکه از شدتش کاسته بشه

01:09:26.042 --> 01:09:28.059
...سال‌هاست اینو می‌دونیم

01:09:28.083 --> 01:09:33.050
که زنان سیاه‌پوست و آسیایی
 ...بیشتر در معرض مرگ هنگام زایمان هستن

01:09:33.417 --> 01:09:36.768
و تقریبا تا همین اواخر...
 هیچ کاری در موردش انجام ندادیم

01:09:36.792 --> 01:09:39.101
هنوزم به اندازه کافی
کاری براش نمی‌کنیم

01:09:39.125 --> 01:09:42.101
این موضوع عامدانه‌ست
چون می‌تونیم حلش کنیم

01:09:42.125 --> 01:09:45.101
...تونستیم ظرف 12 ماه

01:09:45.125 --> 01:09:50.050
برای واکسن کرونا...
بودجه جمع‌آوری کنیم

01:09:50.375 --> 01:09:54.851
پس وقتی اراده سیاسی برای انجام کاری باشه
 حتما بهش رسیدگی میشه

01:09:54.875 --> 01:10:00.592
پس هیچ اراده سیاسی‌ای برای حل مشکل
 تبعیض قومی در زمینه سلامت وجود نداره

01:10:01.917 --> 01:10:05.342
...زایمان زودرس داشتم

01:10:05.833 --> 01:10:08.467
...و دچار عفونت هم شده بودم

01:10:08.667 --> 01:10:11.976
اما به من گفتن نگران نباش...
بزودی برطرف میشه

01:10:12.000 --> 01:10:14.101
اما برطرف نشد

01:10:14.125 --> 01:10:18.967
ظرف 48 ساعت بعدی
هذیان‌هام بتدریج بیشتر شدن

01:10:19.375 --> 01:10:24.883
یادم میاد در آشپزخونه قدم میزدم
 ...و چاقوهای براق زیادی می‌دیدم

01:10:25.125 --> 01:10:28.601
...و به داکشا امسن فکر می‌کردم

01:10:28.625 --> 01:10:32.925
با خودم می‌گفتم...
" نکنه در ذهن داکشا هم همین چیزا می‌گذشته؟ "

01:10:33.042 --> 01:10:36.226
و فورا از این فکرم به وحشت افتادم

01:10:36.250 --> 01:10:40.893
با وجودیکه هنوز به اون مرحله از توهم
 نرسیده بودم، خیلی وحشت کردم

01:10:40.917 --> 01:10:43.425
...یادم میاد اونقدر وحشت کردم

01:10:43.500 --> 01:10:46.726
که با سرعت از آشپزخونه رفتم بیرون...

01:10:46.750 --> 01:10:48.268
می‌دونستم دچار مشکل شدم

01:10:48.292 --> 01:10:50.300
اما نمی‌دونستم چیه

01:10:50.500 --> 01:10:52.383
...تا اینکه بالاخره

01:10:52.500 --> 01:10:54.383
از حال رفتم...

01:10:55.208 --> 01:10:58.243
در بیمارستان
...ترودی با زحمت سعی داشت

01:10:58.267 --> 01:11:00.467
به دکترا بفهمونه مشکلش چیه...

01:11:01.042 --> 01:11:04.018
چون بهشون گفتم
" من خودم روانپزشک زایمان هستم "

01:11:04.042 --> 01:11:05.143
حرفمو باور نمی‌کردن

01:11:05.167 --> 01:11:08.976
فکر می‌کردن توهم زدم
 و حرفامو باور نمی‌کردن

01:11:09.000 --> 01:11:12.143
تا اینکه شوهرم بهشون گفت
راست میگه

01:11:12.167 --> 01:11:14.601
اون واقعا روانپزشک دوران بارداریه

01:11:14.625 --> 01:11:16.226
!شغلش همینه

01:11:16.250 --> 01:11:19.643
می‌تونستی بعنوان یه شخص دیگه
 بخودت نگاه کنی؟

01:11:19.667 --> 01:11:20.967
مداوم

01:11:21.250 --> 01:11:22.351
آره

01:11:22.375 --> 01:11:24.842
یجورایی روانپزشک خودم بودم

01:11:25.500 --> 01:11:29.425
بدنبال علت
 و روش‌های درمان این مشکل بودم

01:11:29.542 --> 01:11:34.376
اما بواسطه هزاران داستانی
 ...که در طول این مدت از زنان شنیده بودم هم

01:11:34.400 --> 01:11:36.467
به قضیه نگاه می‌کردم...

01:11:36.500 --> 01:11:38.768
تا حالا بطور علنی
 در این مورد صحبت کردی؟

01:11:38.792 --> 01:11:40.300
نه

01:11:41.792 --> 01:11:46.467
تابحال نشده هیچوقت بطور علنی
 در مورد این موضوع صحبت کنم، نه

01:11:46.583 --> 01:11:48.383
چرا این کارو نکردی؟

01:11:52.667 --> 01:11:55.175
...بنظرم باید آمادگیشو داشته باشی

01:11:55.958 --> 01:11:59.008
تا داستانت رو
...در زمان مناسب

01:12:00.925 --> 01:12:03.018
برای آدمای مناسب تعریف کنی...

01:12:03.042 --> 01:12:05.467
حتی با وجودیکه
 ...روانپزشک دوران بارداری هستم

01:12:05.792 --> 01:12:10.550
سال‌ها طول کشید تا بپذیرم
 ...از روان‌پریشیِ حاد رنج می‌برم

01:12:11.542 --> 01:12:13.967
یا اینکه مدتهاست دچار روان‌پریشی شدم...

01:12:14.667 --> 01:12:16.467
و همینطور بخاطر انگ اجتماعی

01:12:18.917 --> 01:12:24.592
فکر نمی‌کنم هیچوقت در محل کارم بطور آشکار
 در مورد مشکلات روحیم صحبت کرده باشم

01:12:24.875 --> 01:12:27.809
فکر نمی‌کنم در محل کارم
 کسی از این موضوع خبر داشته باشه

01:12:27.833 --> 01:12:34.717
تمام دوران کاریم مشغول مبارزه
 ...با زدن انگ اجتماعی به دیگران بودم

01:12:34.917 --> 01:12:37.425
بخصوص در رابطه با ایدز...

01:12:38.375 --> 01:12:40.842
اما وقتی پای سلامت روان
 ...به میان میاد

01:12:41.292 --> 01:12:46.476
هنوز فکر می‌کنم...
 این عنصر شرم در من وجود داره

01:12:46.500 --> 01:12:48.508
انگار دچار نقص هستم

01:12:48.750 --> 01:12:50.526
...مغزم یا ذهنم

01:12:50.550 --> 01:12:53.351
اونقدر قوی نبوده...
 که با این مشکل مقابله کنه

01:12:53.375 --> 01:12:54.800
پس مقصر خودم هستم

01:12:55.542 --> 01:12:59.934
اعدام زنان بعنوان جادوگر
 ...راهی برای پاکسازیِ جوامع از زنانی بود

01:12:59.958 --> 01:13:03.018
که بخاطر مشکلات روانی
 ...برای جامعه مناسب نبودن

01:13:03.042 --> 01:13:05.467
یا از قدرت و آگاهیِ زیادی...
 برخوردار بودن

01:13:05.917 --> 01:13:09.050
این قتل‌ها کماکان
 در جامعه ما طنین‌انداز میشن

01:13:09.125 --> 01:13:10.226
جادوگر

01:13:10.250 --> 01:13:12.842
زن‌ها از قضاوت‌ شدن هراس دارن

01:13:12.917 --> 01:13:17.226
از اینکه در مورد افکار پلید، خشم و جنون‌شون
 صحبت کنن هراس دارن

01:13:17.250 --> 01:13:19.301
...بنظرم محاکمه جادوگران

01:13:19.325 --> 01:13:23.893
میراث بزرگی از احساس گناه...
شرم و سکوت باقی گذاشت

01:13:23.917 --> 01:13:27.684
خاموش کردن صدای زنان
خاموش کردن تجربیات زنان

01:13:27.708 --> 01:13:31.643
ممکنه مدتها پیش اتفاق افتاده باشه
اما همچنان ادامه داره

01:13:31.667 --> 01:13:35.633
من محاکمه زنان
 در طول هفت قرن رو بررسی کردم

01:13:35.875 --> 01:13:40.675
و مدام به این فکر می‌کنم
 که تمام اون اتفاقات دارن همینطور تکرار میشن

01:13:41.083 --> 01:13:44.342
و بعنوان یه مورخ زن
با این موضوع همذات‌پنداری می‌کنم

01:13:44.500 --> 01:13:49.059
با احساساتی که تمام اون زنان در طول تاریخ داشتن
ارتباط برقرار می‌کنم

01:13:49.083 --> 01:13:50.809
و بنظرم از قدرت بالایی برخورداره

01:13:50.833 --> 01:13:53.101
بنظرم باید این داستان رو بازگو کنیم

01:13:53.125 --> 01:13:56.633
محاکمه جادوگران
 ...این باور رو بوجود میاره

01:13:56.875 --> 01:14:00.393
که زنان نمی‌تونن در مورد اتفاقاتی
 ...که براشون میفته صحبت کنن

01:14:00.417 --> 01:14:02.592
که زنان احساس می‌کنن
 ...تمام اتفاقات تقصیر اوناست

01:14:02.875 --> 01:14:08.550
که زنان احساس ناتوانی می‌کنن...
 و به نوعی دشمن جامعه بحساب میان

01:14:10.292 --> 01:14:13.217
تمام این ماجرا
 ...چیزی نیست جز

01:14:13.625 --> 01:14:18.434
حجم عظیمی از احساس گناه، شرم...
 مصیبت، وحشت و اضطراب، درسته؟

01:14:18.458 --> 01:14:20.175
" خدای من، اشتباه می‌کنم "

01:14:20.375 --> 01:14:21.768
مگه اینطور نیست؟

01:14:21.792 --> 01:14:23.300
همه ما همین حس رو داریم

01:14:23.375 --> 01:14:24.717
آره

01:14:25.517 --> 01:14:30.517
طلسم شماره پنج
« جادوگر را در آغوش بگیر »

01:14:30.617 --> 01:14:36.017
در دل تاریکی
زیبایی و قدرت نهفته است

01:14:37.708 --> 01:14:42.467
بعد از یک ماه بستری شدن در بخش
بطور جادویی، کم‌کم شروع به بهتر شدن کردم

01:14:43.125 --> 01:14:45.601
زمان بیشتری رو
 با امیلی و جود می‌گذروندم

01:14:45.625 --> 01:14:49.059
درک متقابل و رابطه خواهرانه رو
در دل تاریکی پیدا کردم

01:14:49.083 --> 01:14:50.768
با هم غذا می‌خوردیم

01:14:50.792 --> 01:14:54.175
کنار درهای اتاق همدیگه می‌نشستیم
 و گپ می‌زدیم

01:14:54.333 --> 01:14:59.425
شب‌ها قبل از خاموشی
...روی کاناپه می‌نشستیم

01:14:59.833 --> 01:15:02.050
و علائم رو مقایسه می‌کردیم...

01:15:02.292 --> 01:15:06.592
تبدیل به یه خانواده عجیب شدیم
محفل جادوگران

01:15:07.625 --> 01:15:10.258
وقتی شرایط سخت میشد
هوای همدیگه رو داشتیم

01:15:10.667 --> 01:15:14.633
پسرم و بقیه نوزادها نیز
عضوی از محفل ما شدن

01:15:15.125 --> 01:15:17.883
روزها رو با بغل کردن اون می‌گذروندم

01:15:18.083 --> 01:15:21.508
و کم‌کم به تنهایی
 اونو بیرون از بخش می‌بردم

01:15:22.083 --> 01:15:24.217
دیگه از اون نمی‌ترسیدم

01:15:24.292 --> 01:15:27.592
کم‌کم او و نیازهاش رو درک کردم

01:15:29.417 --> 01:15:33.184
تا اینکه یروز
 ...بالاخره تونستم در اتاقمو ببندم

01:15:33.208 --> 01:15:35.467
تا با اون تنها باشم...

01:15:36.125 --> 01:15:38.508
از اینکه تونستم این کارو بکنم
آرامش پیدا کردم

01:15:38.583 --> 01:15:40.342
اینکه بالاخره در امان بود

01:15:40.958 --> 01:15:42.592
منم بالاخره در امان بودم

01:15:45.208 --> 01:15:49.175
مرخص شدن از بخش روانی
به اندازه بستری شدن در اونجا عجیبه

01:15:49.667 --> 01:15:52.800
صبر نمی‌کنن تا حالت
 صد درصد بهتر بشه

01:15:53.833 --> 01:15:56.143
هیچکدوم از ما صد درصد بهتر میشیم؟

01:15:56.167 --> 01:15:59.092
خلاصه صبر نمی‌کنن
تا کاملا بهبود پیدا کنی

01:15:59.458 --> 01:16:04.758
در عوض صبر می‌کنن
 تا آمادگیِ رفتن به خونه رو پیدا کنی

01:16:05.542 --> 01:16:07.184
این اتفاق بتدریج میفته

01:16:07.208 --> 01:16:10.175
اوایل فقط بعد از ظهرها به خونه می‌رفتم

01:16:10.583 --> 01:16:13.643
و بعد یه روز تمام به خونه رفتم

01:16:13.667 --> 01:16:15.518
و بعد شب هم موندم

01:16:15.542 --> 01:16:17.184
...بعد از یکی از شب‌ها

01:16:17.208 --> 01:16:19.601
امیلی بهم گفت
 ...از یکی از پرستارها شنیده

01:16:19.625 --> 01:16:22.800
قراره بزودی از اونجا مرخص بشم...

01:16:24.167 --> 01:16:26.467
...خیلی ترسیدم

01:16:26.667 --> 01:16:30.092
چون فکر نمی‌کردم...
 آمادگیشو داشته باشم

01:16:30.250 --> 01:16:34.018
به من گفتن سعی کنم
 برای آخرهفته به خونه برم

01:16:34.042 --> 01:16:35.842
خوبه، ممنون

01:16:36.042 --> 01:16:37.342
اون طرف

01:16:38.625 --> 01:16:40.758
...شوهرم جرمی اومد دنبالم

01:16:41.417 --> 01:16:45.425
...و تمام غذاهای مورد علاقمو خریده بود

01:16:46.000 --> 01:16:50.758
و نهایت تلاششو کرد تا همه چیز برام...
 راحت و خوشایند باشه

01:16:50.875 --> 01:16:53.800
و واقعا تحت‌تاثیر قرار گرفتم
...اما اینم بگم که

01:16:54.333 --> 01:16:57.059
واقعا ترسیده بودم
...از اینکه نتونم

01:16:57.083 --> 01:17:01.800
از اینکه نتونم انتظاراتشو برآورده کنم
و بخوره تو ذوقش

01:17:02.833 --> 01:17:05.300
...اما فردا صبح بیدار شدم

01:17:06.250 --> 01:17:08.550
و همه چیز خوب بود...

01:17:11.667 --> 01:17:15.217
...و یادمه با خیال راحت گریه کردم

01:17:16.625 --> 01:17:18.967
...چون می‌دونستم هر اتفاقی افتاده

01:17:19.042 --> 01:17:20.675
اونو پشت سر گذاشته بودیم...

01:17:21.500 --> 01:17:24.633
تاریکی از بین رفته بود

01:17:24.708 --> 01:17:27.726
فکر کنم زمانی بود
 که نتونستیم جلوی خنده‌مون رو بگیریم

01:17:27.750 --> 01:17:30.633
...اولین باری بود که اونقدر خندیدیم

01:17:30.750 --> 01:17:33.934
که اشک از چشمامون سرازیر شد...

01:17:33.958 --> 01:17:37.684
با خودم فکر کردم
" دوباره می‌تونم حس کنم "

01:17:37.708 --> 01:17:41.008
دیگه احساس نمی‌کنم "
" پشت یه دیوار شیشه‌ای قرار دارم

01:17:42.000 --> 01:17:47.450
اینکه یه زن دیگه برای مدت طولانی
 تو رو محکم در آغوش بگیره

01:17:48.958 --> 01:17:51.467
مثل بچه‌ها
انگار که یه دختربچه‌ای

01:17:53.542 --> 01:17:55.675
اینکه کسی رو داشته باشی
 ...تو رو در آغوش بگیره و بگه

01:17:55.708 --> 01:17:57.601
" حالت خوب میشه "

01:17:57.625 --> 01:17:59.893
اونو پشت سر می‌گذاری "
" و همه چی درست میشه

01:17:59.917 --> 01:18:01.393
و همینطوری بغلت کنه

01:18:01.417 --> 01:18:04.684
چون وقتی مادر میشی
این تویی که فرزندتو بغل می‌کنی

01:18:04.708 --> 01:18:06.925
بارها این کارو می‌کنی

01:18:07.750 --> 01:18:10.467
اما اینکه کسی رو داشته باشی
 ...که تو رو در آغوش بگیره

01:18:11.292 --> 01:18:13.675
...خیلی خوشبختم که مادرمو دارم

01:18:14.042 --> 01:18:15.800
تا این کارو برام بکنه...

01:18:18.000 --> 01:18:22.342
فکر می‌کنی بیماریت و تجربه‌ای که
 پشت سر گذاشتی به چه نحو تو رو تغییر داد؟

01:18:23.708 --> 01:18:26.792
قطعا در پایین‌ترین سطح خودم قرار داشتم

01:18:26.825 --> 01:18:30.851
مطمئنا بدترین شرایطی بود که تا حالا برام پیش
 اومده بود و خوشبختانه اونو پشت سر گذاشتم

01:18:30.875 --> 01:18:32.901
...فکر می‌کنم بعنوان یه خانواده

01:18:32.925 --> 01:18:36.726
دیگه هیچوقت...
 با شرایطی بدتر از اون مواجه نشیم

01:18:36.750 --> 01:18:39.592
آره، بنظرم الان
 ...خیلی بیشتر از قبل قدردانم

01:18:39.667 --> 01:18:45.018
برای خوشی‌های کوچک...
و لحظاتی که با خانواده‌م می‌گذرونم

01:18:45.042 --> 01:18:51.351
و احساس میکنم خیلی خوش‌شانسم
 ...که اون کمک‌ها به من شد و حالمو بهتر کرد

01:18:51.375 --> 01:18:55.175
و لحظات فوق‌العاده‌ای رو...
 با خانواده‌م گذروندم

01:18:56.583 --> 01:18:58.258
با خانواده‌م

01:19:02.667 --> 01:19:05.217
قبل از اینکه بچه‌دار بشم
...همیشه با خودم فکر می‌کردم

01:19:05.250 --> 01:19:06.809
چرا باید دوستانی داشته باشم
 که مادر شدن؟

01:19:06.833 --> 01:19:10.309
هیچوقت با اونا دوست نمیشم
با همون دوستان قدیمیِ خودم می‌مونم

01:19:10.333 --> 01:19:13.133
احتیاج به دوست جدید ندارم
حوصلمو سر میبرن

01:19:14.167 --> 01:19:17.550
...بعد صاحب بچه شدم

01:19:17.625 --> 01:19:19.133
...و بعد دچار فروپاشی شدم

01:19:19.667 --> 01:19:22.518
و واقعا به اون جمع احتیاج پیدا کردم...

01:19:22.542 --> 01:19:25.143
...احتیاج داشتم زنان دیگه

01:19:25.167 --> 01:19:28.883
توجه و محبت‌شون رو نثارم کنن...

01:19:28.917 --> 01:19:31.143
شبیه محفل جادوگران
اینطور نیست؟

01:19:31.167 --> 01:19:37.800
نوعی خرد جمعی، آگاهی
به اشتراک گذاشتن تجربیات و حمایت

01:19:38.250 --> 01:19:42.143
به زنانی که این فیلم رو
 تماشا می‌کنن چی میگی؟

01:19:42.167 --> 01:19:46.592
زنانی که ممکنه دچار بحران سلامت
 در دوران بارداری بشن؟

01:19:46.875 --> 01:19:48.717
چه توصیه‌ای بهشون می‌کنی؟

01:19:48.750 --> 01:19:52.842
هرگز، هرگز، هرگز در سکوت رنج نکشید

01:19:53.917 --> 01:20:02.067
همیشه برای هر نوع بحران‌های روحی و روانی
 در دوران بارداری، کمک‌های لازم وجود داره

01:20:03.000 --> 01:20:05.508
با اطرافیان‌تون درمیان بگذارید

01:20:05.833 --> 01:20:09.258
با همسر، خانواده
 و دوستان‌تون درمیان بگذارید

01:20:09.792 --> 01:20:12.342
اما مهمتر از همه
از یه متخصص کمک بگیرید

01:20:12.458 --> 01:20:14.842
هیچکس قرار نیست
فرزندتون رو از شما بگیره

01:20:17.125 --> 01:20:19.425
همیشه می‌خواستم یه جادوگر باشم

01:20:21.042 --> 01:20:22.967
یه جادوگر خوب

01:20:25.542 --> 01:20:28.508
کسی که از قدرتش
 برای کارای خوب استفاده می‌کنه

01:20:39.917 --> 01:20:43.217
اما حالا می‌دونم
 جادوگران خوب هم اسیر هستن

01:20:44.000 --> 01:20:45.684
باید قدرت خودشون رو سرکوب کنن

01:20:45.708 --> 01:20:48.008
اونو با یه کبریت روشن کردم، والی

01:20:48.417 --> 01:20:52.050
از حالا به بعد میخوام
 فقط یه همسر ساده و مفید باشم

01:20:52.125 --> 01:20:53.633
یا اینکه تسلیم بشن

01:20:56.125 --> 01:20:58.633
باید جوان و زیبا باقی بمونن

01:21:00.000 --> 01:21:02.675
نباید از مسیر اصلی منحرف بشن

01:21:06.500 --> 01:21:09.800
حالا می‌فهمم که جادوی اونا بی‌معنیه

01:21:10.167 --> 01:21:12.467
چیزی جز کلک نیست

01:21:16.417 --> 01:21:17.925
ممنون

01:21:18.000 --> 01:21:20.925
بیشتر ترجیح میدم
 یه جادوگر خبیث باشم

01:21:24.667 --> 01:21:26.967
درحال حاضر سلامت روانم پایداره

01:21:27.208 --> 01:21:30.101
هرچند بهم گفتن
 ...احتمالا باید تا آخر عمر

01:21:30.125 --> 01:21:31.842
دارو مصرف کنم...

01:21:32.500 --> 01:21:34.842
حالا دنیا رو جور دیگه‌ای می‌بینم

01:21:35.375 --> 01:21:37.643
چقدر ذهن شکننده‌ای داریم

01:21:37.667 --> 01:21:40.508
واقعیت ما چقدر راحت می‌تونه
درهم‌شکسته بشه

01:21:41.125 --> 01:21:44.425
حالا می‌فهمم همه چیز
اونطور که بنظر می‌رسه نیست

01:21:57.750 --> 01:22:02.383
در مورد اینکه این وقایع رو
 چطور برای پسرم تعریف کنم خیلی فکر کردم

01:22:05.125 --> 01:22:08.050
در مورد اینکه چطور
 وارد دنیای تاریک من شد

01:22:08.208 --> 01:22:09.893
به جنون من

01:22:09.917 --> 01:22:11.633
به هراس من

01:22:13.792 --> 01:22:16.300
نمی‌خوام احساس بدی
 در این مورد داشته باشه

01:22:18.667 --> 01:22:23.467
پسرم الان دو سال و نیمه‌ست
و تمام فکروذکرم شده

01:22:24.250 --> 01:22:26.550
محبوب‌ترین فرد من در تمام دنیاست

01:22:27.917 --> 01:22:32.633
درحالیکه افراد زیادی هستن
 ...که باید برای بهبودم از اونا تشکر کنم

01:22:34.375 --> 01:22:37.092
این پسرم بود
 که زندگیمو نجات داد

01:22:40.625 --> 01:22:42.726
...اون به من عشق داد

01:22:42.750 --> 01:22:45.675
تمرکز و دلیلی برای ادامه دادن...

01:22:46.375 --> 01:22:49.300
و هر روز در بخش
کنارم بود

01:22:53.917 --> 01:22:58.217
حالا ارزش زیادی برای
 زمان‌هایی که با هم تنها بودیم قایلم

01:23:00.125 --> 01:23:02.825
شما هم در زندگی
 ...متوجه خواهید شد

01:23:02.858 --> 01:23:05.258
که معنای واقعیت...
 براتون تغییر پیدا می‌کنه

01:23:06.083 --> 01:23:08.134
...به دنیاهایی کشیده می‌شید

01:23:08.158 --> 01:23:11.508
که اونقدر هولناک هستن...
 که قادر به درک اونا نیستید

01:23:12.375 --> 01:23:15.258
اتاق‌هایی که
 گام‌های شما رو لرزان می‌کنه

01:23:26.625 --> 01:23:29.342
جنون و تاریکی

01:23:29.625 --> 01:23:31.550
وحشت و درد

01:23:32.083 --> 01:23:34.008
همیشه در کمین هستن

01:23:34.250 --> 01:23:36.550
سراغ همه ما خواهند اومد

01:23:37.417 --> 01:23:39.133
...همینطور شادی

01:23:39.167 --> 01:23:40.508
...زیبایی

01:23:40.542 --> 01:23:41.842
...عشق

01:23:42.083 --> 01:23:43.425
و جادو...

01:23:44.042 --> 01:23:49.050
هر زنی یه جادوگره
 و هر جادوگری احتیاج به یه محفل داره

01:23:50.083 --> 01:23:52.008
حالا چه سوالی از من دارین؟

01:23:55.417 --> 01:23:57.300
ممنون، می‌تونیم قطعش کنیم؟

01:25:03.750 --> 01:25:05.643
برتی، دوربین رو می‌بینی؟
دوربین کجاست؟

01:25:05.667 --> 01:25:07.351
می‌تونی دوربین رو ببینی؟ -
آره -

01:25:07.375 --> 01:25:09.476
می‌تونی سلام کنی؟
برای دوربین دست تکون بده

01:25:09.500 --> 01:25:11.809
بگو سلام -
سلام -

01:25:11.833 --> 01:25:12.893
سلام -
سلام -

01:25:12.917 --> 01:25:14.268
می‌تونی بگی ممنون؟

01:25:14.292 --> 01:25:16.008
ممنون

01:25:16.032 --> 01:25:28.032
..:: کانال تلگرام و اینستاگرام بلبل جان ::..
.:: <c.colorff9800>Telegram: @bollbolljan</c> ::.
.:: <c.colorff9800>Instagram: @bollbolljan_Com</c> ::.

01:25:28.056 --> 01:25:48.056
بلبل جان
مرجع دانلود فيلم و سريال با زيرنويس چسبيده
‏.::  <c.colorff9800>www.bolboljan.net</c> ::.