﻿WEBVTT

00:00:32.625 --> 00:00:35.083
نه اينکه داستانشو ندونم
نمي دونم واقعاً کي هستم ؟.

00:00:38.833 --> 00:00:48.125
..:: ارائه شده توسط وب سايت بلبل جان ::..
‏ .::   www.bolboljan.net  ::.

00:00:49.083 --> 00:00:50.750
من 20 سال ساکت بودم

00:00:52.958 --> 00:00:54.333
! بيست سال

00:00:55.583 --> 00:00:56.541
پنهان کردن

00:00:57.125 --> 00:00:59.333
من بايد کنارش مي موندم
بايد کمکش مي کردم

00:00:59.416 --> 00:01:01.791
بايد همه ي کارها رو با هم مي کرديم
مثله دوقولوها

00:01:01.875 --> 00:01:03.541
ما دو قولوهاي همسانيم

00:01:04.291 --> 00:01:06.791
و اين پنهان کردن ما رو شکست

00:01:07.000 --> 00:01:08.250
از هم جدامون کرد

00:01:10.458 --> 00:01:13.375
راز هايي که من به جواب هاشون نياز دارم
تو سر مارکوسن

00:01:14.791 --> 00:01:16.333
اما در اعماق ذهنش هستن

00:01:17.833 --> 00:01:19.833
تقريباًبه نظر مي رسه که

00:01:19.916 --> 00:01:20.958
بي پروايي لازمه

00:01:21.750 --> 00:01:25.291
براي چيزي که ميخوايم پيدا کنيم
وقتي که در جعبه رو باز کنيم

00:01:30.416 --> 00:01:31.583
... ولي

00:01:32.416 --> 00:01:35.083
بهم کمک خواهد کرد ؟ شانسه ديگه

00:01:36.750 --> 00:01:38.500
شانس. من آماده ام

00:01:44.833 --> 00:01:46.125
-
-

00:02:12.666 --> 00:02:13.791
من -- بيدار شدم

00:02:16.166 --> 00:02:18.041
يادم مياد چشمامو با زکردم

00:02:18.375 --> 00:02:20.041
و دور و بر اتاقو نيگا کردم

00:02:21.041 --> 00:02:23.916
سعي کردم بفهمم کجام

00:02:32.791 --> 00:02:36.666
بعدش توجهم جلب شد به
برادر دوقولو م

00:02:37.625 --> 00:02:39.333
که در جا شناختمش

00:02:39.500 --> 00:02:41.750
الکس, منم

00:02:41.875 --> 00:02:44.250
اون نشسته بود رو تخت
... کنار من

00:02:44.375 --> 00:02:45.583
چيزي نشده

00:02:45.666 --> 00:02:47.500
و من فقط گفتم...

00:02:47.583 --> 00:02:48.708
"سلام, مارکوس "

00:02:50.125 --> 00:02:54.458
به گمونم مسئله ي اصلي در مورد دوقولوها
اينه که شما هيچوقت تنها نيستين

00:02:55.791 --> 00:02:58.083
و اين داراييِ خيلي بزرگيه

00:02:59.333 --> 00:03:01.333
هر اتفاقي که تو زندگي برات بيوفته

00:03:01.833 --> 00:03:04.375
هميشه نيمه ي ديگه ت اونجا هست

00:03:06.666 --> 00:03:07.750
با اينکه

00:03:07.833 --> 00:03:10.541
مطمئن نبودم که اطرافم چه خبره

00:03:11.000 --> 00:03:14.583
صد در صد ميدونستم که اون برادرمه
و مي تونم بهش اعتماد کنم

00:03:18.375 --> 00:03:21.458
بعدش يه خانم توجهمو جلب کرد

00:03:22.541 --> 00:03:24.625
خيلي بيشتر از بقيه به تخت
... نزديک بود

00:03:26.958 --> 00:03:29.875
و خيلي هيجان زده شده بود

00:03:30.583 --> 00:03:32.708
از اينکه من به هوش اومده بودم

00:03:32.791 --> 00:03:35.541
"سلام, هي, اَلي, بيدار شدي"
به هوش اومدي. چطوري ؟

00:03:35.625 --> 00:03:36.833
" منم... منم "

00:03:37.875 --> 00:03:40.416
من داشتم فکر ميکردم
من نمي دونم کي هستم "

00:03:40.666 --> 00:03:42.250
" و نمي دونم تو هم کي هستي ؟

00:03:42.333 --> 00:03:44.291
منو يادته. منو يادته "
منو يادت نمياد ؟

00:03:44.375 --> 00:03:46.041
تو بايد منو يادت بياد
"! تو بايد منو يادت بياد

00:03:46.125 --> 00:03:48.583
همينجوري تکرار ميکرد و تکرار ميکرد

00:03:49.500 --> 00:03:51.708
"به مارکوس گفتم " اين کيه ؟

00:03:53.333 --> 00:03:54.333
... و اون گفت

00:03:55.416 --> 00:03:56.458
"مادرمونه "

00:04:00.541 --> 00:04:01.500
بعد مارکوس بهم گفت

00:04:01.583 --> 00:04:04.125
تو واقعاٌ نميدوني "
" که اين مادرمونه ؟"

00:04:05.500 --> 00:04:06.583
گفتم نه

00:04:08.541 --> 00:04:11.541
بعد بهم گفت
مي دوني خودت کي هستي ؟ "

00:04:13.416 --> 00:04:14.541
" و اسمت چيه ؟

00:04:18.041 --> 00:04:21.083
اون موقع فهميدم
که من واقعاٌ هيچي نميدونم

00:04:22.458 --> 00:04:24.000
نميدونستم کجام

00:04:25.083 --> 00:04:26.000
کجا زندگي ميکنم

00:04:27.208 --> 00:04:28.916
نميدونستم چه اتفاقي برام افتاده

00:04:30.125 --> 00:04:31.708
حتي اسم خودمو نمي دونستم

00:04:34.041 --> 00:04:35.500
همه چي رفته بود

00:04:46.291 --> 00:04:49.000
يه فضاي سياه تاريک رو تصور کنين

00:04:51.208 --> 00:04:53.708
همه چي رو تو زندگي تون گم کردين

00:04:55.125 --> 00:04:57.458
و از يه بوم خالي شروع مي کنين

00:04:59.958 --> 00:05:01.625
تصور کنين چقدر ترسناک مي تونه باشه

00:05:06.916 --> 00:05:11.666
دکترا توضيح دادن که اون کلاه ايمني داشته
ولي از سرش در اومده بوده

00:05:12.041 --> 00:05:14.125
و بنابراين وفتي به زمين مي خوره

00:05:14.583 --> 00:05:16.875
با سر به زمين مي خوره
نه با کلاه ايمني ش

00:05:18.416 --> 00:05:20.791
و همين باعث ميشه که به کما بره

00:05:21.833 --> 00:05:23.541
اونا مطمئن نبودن که

00:05:24.000 --> 00:05:26.666
به چجور آسيب مغزي
مبتلا شده

00:05:33.583 --> 00:05:36.125
مادرم اومد دنبالم

00:05:37.708 --> 00:05:41.125
شايد سه يا چهار بار قبل از اينکه به ماشين برسيم, گفت

00:05:41.208 --> 00:05:46.208
"تو منو يادت مياد, مگه نه ؟"
"و منم اينطوري بودم که "نه. يادم نمياد

00:05:50.250 --> 00:05:52.875
"گفتم "کجا داريم ميريم
گفت " داريم ميريم خونه

00:05:52.958 --> 00:05:54.916
" دارم مي برمت خونه. بر ميگرديم خونه

00:05:58.458 --> 00:06:01.541
من نشسته بودم تو ماشين
با يه آدم کاملاٌ غريبه

00:06:01.666 --> 00:06:04.208
مي رفتيم به يه جايي
و اصلاٌ نمي دونستم کجا دارم ميرم

00:06:05.375 --> 00:06:09.000
بهم گفته ميشد که, "اين خونه توئه
"اينجا, جاييه که زندگي مي کني

00:06:16.916 --> 00:06:20.666
يه جاده ي شني بود
يه جاده ي شني کاملاٌ طولاني بود

00:06:22.333 --> 00:06:23.875
خونه ي تقريبن بزرگي بود

00:06:24.541 --> 00:06:27.166
که منو حسابي ترسوند

00:06:30.833 --> 00:06:33.833
انگار تو مِه بود
نمي دونست کجاس

00:06:33.958 --> 00:06:35.708
هيچي نمي دونست

00:06:37.666 --> 00:06:40.541
با اينکه 18 سالش بود

00:06:41.333 --> 00:06:44.250
سن روانيش
نُه سال بود

00:06:45.791 --> 00:06:49.791
يادمه که رفتيم به آشپزخونه
" و توضيح دادم "اينجا آشپزخونه س

00:06:49.875 --> 00:06:52.666
بعد, حموم
... و بعدش بردمش به

00:06:53.250 --> 00:06:54.333
تختخوابش

00:06:56.125 --> 00:06:58.625
اين سمت چپي تخت توئه "
" و سمت راستي تخت منه

00:07:04.791 --> 00:07:06.125
فقط بهم گفته شده بود که

00:07:06.875 --> 00:07:08.208
اين خونته "

00:07:09.208 --> 00:07:10.208
" اين مامانته

00:07:11.791 --> 00:07:12.958
من نمي دونستم

00:07:21.000 --> 00:07:22.291
سرم کاملاّ خالي بود

00:07:28.125 --> 00:07:29.625
منظورم اينه که, براي بقيه

00:07:29.708 --> 00:07:32.291
يادشون ميومد که
تعطيلات بودن

00:07:32.416 --> 00:07:35.000
يادشون ميومد که
براي اولين بار از دوچرخه افتادن

00:07:35.083 --> 00:07:37.166
اولين بوسه شون رو
اولين باري که عاشق شدن

00:07:38.750 --> 00:07:41.583
همين چيزا تو رو
اون چيزي که واقعاٌ هستي مي سازن

00:07:42.666 --> 00:07:44.833
و تو واقعاٌ به اون خاطرات احتياج داري

00:07:47.375 --> 00:07:50.458
من هيچي براي اين نداشتم

00:07:51.583 --> 00:07:54.250
-
-

00:08:01.125 --> 00:08:02.458
... کاملاٌ روشن بود که

00:08:03.458 --> 00:08:07.333
پدر و مادرم نمي دونستن که
چطوري با من کنار بيان

00:08:11.958 --> 00:08:14.250
پدرم, من... . اون خيلي خشک و سرد بود

00:08:15.416 --> 00:08:17.041
اون منو بغل نمي کرد يا هر چيزي شبيه اين

00:08:17.125 --> 00:08:20.416
فقط باهام دست داد
و بهم گفت : من پدرتم

00:08:22.583 --> 00:08:23.750
اون اصلاٌ نيومد بيمارستان

00:08:25.208 --> 00:08:26.041
نه

00:08:26.916 --> 00:08:28.208
اصلاٌ... اصلاٌ نيومد

00:08:34.333 --> 00:08:37.541
مادرم نمي خواست باور کنه که

00:08:37.958 --> 00:08:39.208
من حافظه مو از دست دادم

00:08:40.125 --> 00:08:43.458
اين... براش غير قابل تصور بود

00:08:44.666 --> 00:08:48.291
که يه پسر ندونه
مادرش کيه

00:08:50.541 --> 00:08:51.958
و نمي خواست باور کنه

00:08:53.583 --> 00:08:54.625
مي تونين تصور کنين

00:08:55.333 --> 00:08:59.208
پسرتون به هوش بياد
و اصلاٌ شما رو نشناسه ؟

00:09:00.833 --> 00:09:03.833
هر مادري رو درمانده ميکنه

00:09:05.500 --> 00:09:07.708
حسابي اذيتش کرد

00:09:10.875 --> 00:09:15.916
ديگه تو اون خونه, خودم بودمو خودم
بدون هيچ پشتيباني

00:09:16.000 --> 00:09:17.333
به غير از برادرم

00:09:18.875 --> 00:09:21.541
اون ميفهميد. درک مي کرد

00:09:21.625 --> 00:09:23.458
مجبور نبودم هيچي رو براش توضيح بدم

00:09:23.875 --> 00:09:27.458
اون قضيه رو برام سخت نکرد
هر چي احتياج داشتم بهش مي داد

00:09:28.041 --> 00:09:31.208
اگر نمي دونست من کي ام
و نمي دونست که ما دوقلو ايم

00:09:31.666 --> 00:09:35.250
تنهاي تنها مي شد تو اين دنيا
تا آخر عمرش

00:09:36.458 --> 00:09:38.375
ولي اون تنها نبود تو اين دنيا
اون منو داشت

00:09:38.625 --> 00:09:40.875
-
-

00:09:42.333 --> 00:09:43.791
خيلي چيزا برا ياد گرفتن بود

00:09:43.875 --> 00:09:47.625
اطلاعات اصلي رو خيلي سريع بهم داد

00:09:47.708 --> 00:09:52.666
"هر روز... " اين آشپزخونه س
" اين تلويزيونه. اين ميزه

00:09:53.583 --> 00:09:56.041
مجبور بودم بهش نشون بدم
لباساش کجاس

00:09:56.125 --> 00:10:00.250
چجوري کفششو پاش کنه
بند کفششو ببنده, نون رو تُست کنه

00:10:00.708 --> 00:10:02.500
اون همينجوري ادامه داد

00:10:03.833 --> 00:10:05.875
و منم با همه چي همراهي ميکردم

00:10:08.125 --> 00:10:09.791
وقتي مي گفت يه چيزي رو نمي دونه

00:10:10.333 --> 00:10:11.875
من در جا بهش ميگفتم چيه

00:10:13.125 --> 00:10:15.541
بعد چيزاي سخت تر شروع شد

00:10:15.625 --> 00:10:17.375
" مثله "اوووه... اين چيه ؟

00:10:19.875 --> 00:10:22.083
چند دقيقه ي اول يه کم عجيب بود

00:10:22.958 --> 00:10:25.041
بعدش مي فهميدم
من مي تونم انجامش بدم

00:10:25.875 --> 00:10:27.166
که مي تونم دوچرخه سواري کنم

00:10:27.583 --> 00:10:30.875
اين چيزي بود که اون واقعاٌ
خوب بلد بود. خوب يادمه

00:10:31.541 --> 00:10:33.708
اما خب نمي دونست که
کجا داره ميره

00:10:33.791 --> 00:10:36.583
ما از خونه مي رفتيم بيرون
و بعدش همه چي خالي مي شد

00:10:36.666 --> 00:10:38.083
-
-

00:10:51.000 --> 00:10:52.416
جهان به نظر خيلي ترسناک ميومد

00:10:55.083 --> 00:10:56.458
... اما با اون

00:10:57.000 --> 00:10:59.750
همه چي يه خورده آسونترمي شد

00:11:01.666 --> 00:11:04.041
خانم ها و آقايون

00:11:04.166 --> 00:11:06.250
تليويزيون چشماي منو باز کرد

00:11:07.583 --> 00:11:10.208
همه ي برنامه ها برام تازگي داشت
حتي تام و جري

00:11:14.291 --> 00:11:17.250
از يه طرف, داشتم سعي مي کردن ياد بگيرم
تا اون جايي که ممکنه

00:11:17.666 --> 00:11:22.041
و از طرف ديگه
سعي مي کردم هم با خونواده ام کنار بيام

00:11:22.375 --> 00:11:24.291
هم با اتفاقايي که در جريان بود

00:11:26.125 --> 00:11:30.291
و اين شبيه يه ناهار خانوادگي بود
که همه دور ميز نشستن

00:11:30.458 --> 00:11:33.000
با محصولات اوکسو. و اين خيلي هم خوب بود.

00:11:33.625 --> 00:11:35.375
البته من فقط تصور مي کردم که

00:11:35.458 --> 00:11:38.416
همه ي خونواده ها بايد اينجوري باشن
چون تو تي وي ديده بودمش

00:11:45.875 --> 00:11:49.208
خيلي زود فهميدم که مامان
مرکز دنياي جديدِ منه

00:11:51.125 --> 00:11:53.166
اون زن قد بلندي بود

00:11:53.250 --> 00:11:54.500
بيشتر از 180 سانت قدش بود

00:11:54.583 --> 00:11:57.541
هم دستاي خيلي کشيده اي داشت
هم پاهاش خيلي بلند بود

00:11:58.125 --> 00:11:59.375
بيش از حد بلند

00:12:00.791 --> 00:12:02.041
خيلي بامزه بود

00:12:03.000 --> 00:12:04.750
يه جورايي انگار مير قصيد
توي آشپزخونه

00:12:04.833 --> 00:12:07.083
ميومد تو اتاق و مي گفت
همه اينجاييم "

00:12:07.166 --> 00:12:09.500
" من اينجام. آهاااااي. من اينجام

00:12:12.458 --> 00:12:13.625
اينجوري مي خنديد

00:12:14.541 --> 00:12:16.583
بلند تر از بلند, واقعاٌ

00:12:18.750 --> 00:12:21.041
به مامان چند تا سگ رسيده بودن

00:12:22.291 --> 00:12:23.916
عادت داشت لباس تنشون کنه

00:12:24.583 --> 00:12:27.000
اونا لباساي خودشون رو داشتن
کلاهاي کوچيک

00:12:27.291 --> 00:12:30.208
کُت هاي کوچيک
و. . هوووم... زندگيش بودن

00:12:31.166 --> 00:12:33.625
قبل از تصادف
ما جفتمون از سگا متنفر بوديم

00:12:34.000 --> 00:12:35.916
عادت داشتيم بهشون بد و بيراه بگيم

00:12:36.166 --> 00:12:39.333
اما الکس از وقتي برگشت خونه
چي واوا ها رو دوس داشت

00:12:39.416 --> 00:12:40.458
من واقعاٌ دوستشون داشتم

00:12:40.541 --> 00:12:43.041
چون به نظرم خيلي شيرين و بامزه بودن
قبل از اون نديده بودم يکي از اونا رو

00:12:43.250 --> 00:12:45.875
اصلن مگه ميشه کسي
چيز جالبي تو سگا نبينه

00:12:47.041 --> 00:12:49.250
هنوزم ازشون خوشم نمياد
موجودات کوچيک وحشتناک

00:12:55.458 --> 00:13:00.500
به شکل باور نکردني سريع بزرگ شدم
تقريبن تو يه ماه

00:13:01.250 --> 00:13:04.916
شايد از يه بچه ي شش ساله
يه جورايي... . به يه نوجوون

00:13:05.000 --> 00:13:07.958
تقريبن 14, 15 ساله, به همين سرعت

00:13:08.541 --> 00:13:11.000
و حالا احتياج داشتم به مرحله بعدي برم

00:13:12.125 --> 00:13:17.291
بعدش شروع کردم از مارکوس
سوالاي شخصي تر پرسيدن

00:13:18.208 --> 00:13:20.041
من واقعاٌ کي ام ؟

00:13:23.875 --> 00:13:26.916
از بچگي مون از مارکوس پرسيدم

00:13:27.833 --> 00:13:31.291
اون مي گفت, مي دونين
" تعطيلات خونوادگي رو کجا ميرفتيم؟ "

00:13:32.416 --> 00:13:34.541
و من مي گفتم " اووه, مي دوني
" مي رفتيم فرانسه

00:13:34.625 --> 00:13:36.083
ميرفتيم به ساحل

00:13:36.291 --> 00:13:38.666
اووه. خب, خوب بود ؟
آااره. عالي بود... مي دوني

00:13:38.750 --> 00:13:40.750
معمولاٌ به ساحل مي رفتيم
بستني مي خورديم

00:13:40.916 --> 00:13:43.416
تو هميشه دوس داشتي پودر شکلات بريزي
" روي بستني ت

00:13:44.166 --> 00:13:45.541
" اووه, خب. چه با حال "

00:13:49.500 --> 00:13:53.083
مارکوس يه عکس بهم نشون داد
يه عکس دوتايي از تعطيلاتمون

00:13:53.416 --> 00:13:55.541
و به نظر خوب ميومد و ما, مي دونين

00:13:56.083 --> 00:13:59.125
پسراي معمولي بوديم در حال ساختن
قلعه ي شني روي ساحل

00:13:59.708 --> 00:14:03.083
من مطمئن شده بودم که ما اينکارو مي کرديم, هرسال

00:14:05.083 --> 00:14:06.583
اون بهم عکسا رو نشون مي داد

00:14:08.791 --> 00:14:10.541
و من به اون نقاط ملحق مي شدم

00:14:17.916 --> 00:14:19.333
... اون به من يه عکس مي داد

00:14:20.708 --> 00:14:23.375
و من يه خاطره اطرافش مي ساختم

00:14:24.208 --> 00:14:26.916
از دو تا پسر بچه ي خوشحال تو ساحل

00:14:29.458 --> 00:14:31.041
کاري که من داشتم مي کردم

00:14:32.333 --> 00:14:35.500
کاشتن دوباره ي خاطراتش
و برگردوندنه

00:14:35.583 --> 00:14:36.666
بچگيش بهش بود

00:14:36.791 --> 00:14:41.416
و جواب دادن به سوالايي
از وقتي خيلي خيلي بچه بوديم

00:14:41.500 --> 00:14:42.791
تا 18 سالگي

00:14:43.875 --> 00:14:47.166
وقتي تو هيچ خاطره اي نداري
و کمي اطلاعات بهت مي رسه

00:14:47.791 --> 00:14:50.750
حتي اطلاعاتي راجع به
يکي از تعطيلات

00:14:50.875 --> 00:14:54.375
براي من خيلي زياد معني پيدا مي کرد
چون تمام چيزي بود که داشتم

00:14:55.833 --> 00:14:58.208
پس همين چيزاي کوچيک تيکه پاره

00:14:58.291 --> 00:15:00.500
ساختمان هايي شدن
براي حسِ بودنِ من

00:15:02.125 --> 00:15:05.166
و زندگي به نظر خوب ميومد

00:15:05.333 --> 00:15:08.958
زندگي که مارکوس به من نشون داد که من داشتم
و برام نقاشيش کرد

00:15:09.041 --> 00:15:13.500
اين بود که ما يه خونواده ي
واقعاٌ ممتاز در حومه ي شهر بوديم

00:15:14.291 --> 00:15:16.041
با پدر و مادري کاملاٌ معمولي و نرمال

00:15:17.000 --> 00:15:20.000
مي دونين, مهمونياي شام تو خونه
و همه چيز به نظر خوب ميومد

00:15:23.416 --> 00:15:25.083
اون يه تصوير زيادي خوشحال برام کشيد

00:15:39.166 --> 00:15:42.916
ياد گرفتن قوانين حاکم بر خونه
بيشتر پيچيده بود

00:15:45.083 --> 00:15:47.416
ما اجازه نداشتيم طبقه ي بالا بريم

00:15:47.750 --> 00:15:49.333
با پدر و مادرمون غذا نمي خورديم

00:15:49.416 --> 00:15:51.583
اجازه نداشتيم کليد ورودي خونه رو داشته باشيم

00:15:51.666 --> 00:15:53.458
... . . و, از سنِ

00:15:54.708 --> 00:15:57.500
فک کنم... . 14 سالگي

00:15:58.333 --> 00:16:01.000
خارج از خونه, تو آلونک توي باغ زندگي مي کرديم

00:16:02.416 --> 00:16:04.875
يه جوراي بامزه اي
ما کاملاٌ دوس داشتيم تو آلونک باشيم

00:16:05.125 --> 00:16:07.166
براي اينکه قلمرو خودمون بود

00:16:08.375 --> 00:16:10.333
آاره, بوود... بود. . هوووم

00:16:11.416 --> 00:16:13.541
خونه براي من گيج کننده بود

00:16:22.333 --> 00:16:24.333
همه جا خرت و پرتاي تزئيني بود

00:16:25.083 --> 00:16:27.625
همه ي کمدها پُر بود,
همه ي توالتا پُر بود

00:16:27.708 --> 00:16:30.041
همه ي انبارها پُر بودن
گاراژها پُر بودن

00:16:31.166 --> 00:16:33.875
و يه بخش هايي از خونه بودن
که ما اجازه نداشتيم بريم

00:16:34.041 --> 00:16:36.208
تو نمي تونستي بدون اجازه وارد شون بشي

00:16:37.250 --> 00:16:38.583
مخصوصاٌ قسمت بابا

00:16:40.333 --> 00:16:42.916
وارد اتاق مطالعه ش نمي شدي
مگر اينکه احضار شده باشي

00:16:45.833 --> 00:16:49.375
خيلي آدم ترسناکي بود
و ناگهاني هم جوش مي آورد

00:16:49.916 --> 00:16:54.000
... . ! خيلي بلند فرياد مي زد و و بووووم
و مي کوبيد رو ميز ناهارخوري

00:16:54.083 --> 00:16:56.916
درست يادمه
به خصوص روي ميز ناهارخوري

00:16:57.000 --> 00:17:00.416
يه ميز دراز و گنده بود
... مي دونين

00:17:00.500 --> 00:17:03.000
تو مرکز خونه بود
و اون مي کوبيد روش

00:17:06.250 --> 00:17:08.000
بهد هم مارو بيرون مي کرد

00:17:11.041 --> 00:17:12.750
: مارکوس اينجوري تفسيرش مي کرد

00:17:13.000 --> 00:17:15.666
خودتو قاطي نکن. بزار هر کار مي خواد بکنه "

00:17:16.541 --> 00:17:20.166
فقط مودب باش
" هميشه مودب باش و آقا صداش بزن

00:17:22.250 --> 00:17:25.250
خوب يادمه که همه ش ازم مي پرسيد
براي چي مجبوريم اينکارو بکنيم ؟

00:17:25.916 --> 00:17:27.333
... من فقط ميگفتم " براي اينکه

00:17:27.416 --> 00:17:29.666
" همه ي خونواده ها اينکارو مي کنن

00:17:33.416 --> 00:17:36.000
برادرم, يه جورايي
بهم مي گفت که پدر مادرمون

00:17:36.083 --> 00:17:38.625
يه پيشينه ي اشرافي دارن

00:17:38.708 --> 00:17:40.166
-
-

00:17:40.250 --> 00:17:42.250
-
-

00:17:43.666 --> 00:17:47.041
کاملاٌ عادي بود
... خونه مون پُر بود از

00:17:47.125 --> 00:17:49.708
اشراف, لُردها, دوشس ها -

00:17:50.791 --> 00:17:53.791
ما اينطوري زندگي مي کرديم

00:17:56.041 --> 00:17:58.041
" هيچ وقت فکر نکردم که "عجيبه

00:17:58.875 --> 00:18:00.916
... چون همه چي برام عادي بود

00:18:01.000 --> 00:18:04.416
? La, la, la, la, la, la?

00:18:04.958 --> 00:18:08.750
کاملاٌ نرمال بود
که والديني مثله ما داشته باشي

00:18:09.083 --> 00:18:12.083
کاملاٌ نرمال بود که تو آلونک زندگي کنيم

00:18:12.458 --> 00:18:15.000
من هيچ وقت سوالي نمي کردم

00:18:15.083 --> 00:18:17.291
براي اينکه, نرمال چيه ؟ واقعاٌ ؟

00:18:18.208 --> 00:18:21.708
نرمال اون چيزيه که تو مي شناسي
اون چيزيه که خونواده ت هستن

00:18:47.916 --> 00:18:49.041
من يه داستان داشتم

00:18:50.708 --> 00:18:52.541
از برادرم گرفتمش

00:18:54.791 --> 00:18:56.208
و براي خودم نگهش داشتم

00:18:56.500 --> 00:18:58.500
و با خودم بردمش به دنياي بيرون

00:18:58.583 --> 00:19:00.375
-
-

00:19:01.625 --> 00:19:03.166
هوراااااا, مهموني -

00:19:03.375 --> 00:19:06.833
بعد از چند ماه مارکوس تصميم گرفت
که وقتشه من همه ي دوستام رو ببينم

00:19:08.375 --> 00:19:10.208
پس ما رفتيم بار

00:19:11.958 --> 00:19:14.958
اين قدم بزرگ بعدي بود

00:19:15.375 --> 00:19:17.458
? Relax, don't do it?

00:19:17.666 --> 00:19:20.125
? When you wanna go to it
Relax... ?

00:19:20.333 --> 00:19:21.625
, وقت شما نوجوون باشي

00:19:22.208 --> 00:19:24.083
نمي خواي متفاوت باشي
تو نظر ديگران

00:19:24.458 --> 00:19:26.750
نمي خواين گل درشت باشين
مي خواين مثله بقيه باشين

00:19:27.416 --> 00:19:30.875
اما همه تو رو ميشناسن
و تو نميشناسيشون

00:19:31.166 --> 00:19:34.916
... و اين براي من
خيلي ترسناک بود

00:19:37.875 --> 00:19:38.875
دستپاچه و داغون شدم

00:19:50.333 --> 00:19:52.833
مردم مي گن " اووه. . آاره, ميتونه خيلي هم
" بد نباشه که حافظه تو از دست بدي

00:19:54.083 --> 00:19:54.958
ولي خيلي بده

00:19:55.875 --> 00:19:57.958
هيچي نداشتم که بهش بچسبم

00:19:58.666 --> 00:20:03.708
هيچ... هيچ نشونه اي نبود
که آرامش بده به ذهنم

00:20:04.875 --> 00:20:06.583
. . به جزء مارکوس

00:20:07.500 --> 00:20:12.666
پس من و مارکوس با همديگه
يه سيستم درست کرديم

00:20:12.791 --> 00:20:15.000
که هرجايي من بتونم مردمو ببينم

00:20:15.083 --> 00:20:17.875
بدون اينکه اونها بفهمن
که من کلاٌ نميشناسمشون

00:20:20.625 --> 00:20:22.625
مي رفتيم به خونه ي
يکي از دوستان براي شام

00:20:23.375 --> 00:20:27.000
پشتِ در وايمستاديم
" و اون مي گفت " خيلي خب, يادم بيار

00:20:27.083 --> 00:20:29.416
دوباره اسمها رو بهم بگو
چه شکليه ظاهرشون ؟

00:20:29.500 --> 00:20:33.416
يه خلاصه ي سريع و کوچيک بهم بگو
يه خلاصه داستان کوتاه از هر آدمي

00:20:33.500 --> 00:20:37.041
اين دِيوه. اين جانه. اين کريسه.
و بعد اونها درو باز مي کردن

00:20:37.125 --> 00:20:39.291
" اوووه. . سلام. خيلي خوشحالم که ميبينمتون "

00:20:39.375 --> 00:20:40.916
و خب مردم هيچ وقت نفهميدن

00:20:41.500 --> 00:20:44.500
و همه فکر مي کردن
اووه... ببينين الکس حالش خوبه "

00:20:44.958 --> 00:20:47.250
اون همه رو اينجا ميشناسه
" اون مي دونه چه خبره

00:20:47.333 --> 00:20:48.583
ولي هيچ کدومش درست نبود

00:20:49.250 --> 00:20:51.666
من همين پنج دقيقه ي پيش
بهش ياد داده بودم

00:20:52.041 --> 00:20:54.291
بعدش اون بهم گفت
" آره. . تو دوست دختر داري"

00:20:54.708 --> 00:20:56.583
فک کردم
"من دوست دختر داشتم, واقعن ؟"

00:20:57.333 --> 00:21:01.208
اون... . دختر خوبي بود
و اصلاٌ متوجه نشد

00:21:01.458 --> 00:21:05.791
که من اصلاٌ نمي شناسمش

00:21:07.333 --> 00:21:08.750
شوخيِ ما اين بود که

00:21:08.833 --> 00:21:12.916
من باکرگيم رو دوبار
با يک زن از دست داده بودم

00:21:16.291 --> 00:21:19.125
اون واقعاٌ جذب عکس ها شده بود

00:21:20.166 --> 00:21:25.208
براي اينکه واقعن مي ترسيد که
اين حافظه ي جديدش رو هم از دست بده

00:21:26.458 --> 00:21:29.041
من از مردمي که با مزه بودن عکس ميگرفتم

00:21:29.291 --> 00:21:31.250
از مهموني هايي که مي رفتيم عکس مي گرفتم

00:21:31.333 --> 00:21:33.291
مردمي که ملاقات مي کرديم, جاهايي که مي رفتيم

00:21:33.375 --> 00:21:36.416
مي خواستم تمام لحظه ها رو ثبت کنم

00:21:37.166 --> 00:21:41.291
ماهها و ساله اي باقي مونده ي زندگيم رو

00:21:46.958 --> 00:21:49.916
همه مون از ساعتاي خوشيمون
عکس مي گرفتيم

00:21:50.708 --> 00:21:53.125
هيچ چيزي به جزء خوشي

00:21:55.375 --> 00:21:56.500
همه مون همين کارو مي کرديم

00:21:57.458 --> 00:22:02.291
از عروسي ها عکس مي گرفتيم
از مراسم عزا هرگز عکس نمي گرفتيم

00:22:16.250 --> 00:22:17.708
پدر داشت مي مُرد

00:22:18.666 --> 00:22:20.750
سرطان داشت

00:22:21.416 --> 00:22:22.250
... هووم

00:22:22.541 --> 00:22:23.375
پانکراس

00:22:24.750 --> 00:22:27.208
يادمه که صدامون کرد به اتاق مطالعه ش

00:22:27.708 --> 00:22:31.000
و شروع کرد عذرخواهي کردن از
رفتاراش و کارايي که کرده بود

00:22:33.208 --> 00:22:36.166
گفت ميشه ببخشيمش
قبل از اينکه بميره؟

00:22:37.250 --> 00:22:38.583
" من گفتم " بله

00:22:39.208 --> 00:22:40.708
اَلکس يه چيزي گفت

00:22:41.166 --> 00:22:45.125
يعني انقدر پسر خوبي بود
که روشِ خوبي رو براي اون داشته باشه

00:22:46.541 --> 00:22:49.208
مارکوس ايستاد اونجا
و گفت

00:22:49.666 --> 00:22:51.833
" نه, من تو رو نمي بخشم "

00:22:53.166 --> 00:22:55.291
بعد برگشت و
از اتاق رفت بيرون

00:22:56.791 --> 00:22:59.416
يادمه باهاش اومدم بيرون

00:22:59.750 --> 00:23:02.250
و... . و گفتم
چرا اينکارو کردي ؟ "

00:23:02.333 --> 00:23:05.708
, چرا گفتي "نه " به يه مرد در حال مُردن
به آخرين خواسته ش ؟

00:23:06.083 --> 00:23:08.250
, داره مي ميره
" ببخشش

00:23:08.416 --> 00:23:10.625
" اون گفت " نه, براي چي بايد ببخشمش

00:23:11.000 --> 00:23:12.458
" گفتم " براي اينکه ازمون درخواست کرد

00:23:12.833 --> 00:23:16.000
ازمون خواست ببخشيمش
" چرا نتونستي اينکارو بکني ؟

00:23:16.416 --> 00:23:19.166
"گفت "نه
"پيچيده س. نمي خوام "

00:23:29.916 --> 00:23:32.125
بعدش. بعد از چند روز فوت کرد

00:23:36.875 --> 00:23:38.083
وقتي باباا مُرد

00:23:38.750 --> 00:23:41.291
فکر مي کردم همه چي تو خونه
تغيير مي کنه

00:23:41.625 --> 00:23:43.958
براي اينکه خيلي قُلدر بود
قانون مي ذاشت

00:23:45.166 --> 00:23:47.625
وقتي تو دهه ي بيست زندگيم بودم

00:23:48.625 --> 00:23:52.166
فکر ميکردم که ميشه به همه جاي خونه دسترسي داشته باشيم
مي تونيم کليد خونه رو داشته باشيم

00:23:52.250 --> 00:23:55.791
ميتونيم بريم تو و هرجا بخوايم غذا بخوريم
مي خواستيم بريم بالا هر زمان که خواستيم

00:23:55.916 --> 00:23:58.583
همه ي اون قانونا رفته بودن
بيرون از پنجره, اون رفته بود

00:24:01.250 --> 00:24:05.125
خيلي زود آشکار شد
که قوانين تغيير نکرده

00:24:05.916 --> 00:24:07.666
اونها حتي سختگيرانه تر هم شدن

00:24:12.541 --> 00:24:15.500
مامان هنوز نمي خواست ما کليد داشته باشيم

00:24:19.458 --> 00:24:23.333
ولي من از مارکوس راجع بهش پرسيدم
و اون فقط بهم گفت نگران نباش

00:24:25.291 --> 00:24:26.208
خب منم نگران نشدم

00:24:39.458 --> 00:24:41.000
پنج سال رو رد ميکنم

00:24:43.083 --> 00:24:46.375
مامانم دراز افتاده پايين پله ها
بي هوش

00:24:48.416 --> 00:24:50.416
اون يه غده ي سرطاني داره
توي سرش

00:24:51.416 --> 00:24:53.291
بدخيم بود

00:24:58.333 --> 00:25:00.791
همه چيز برام ناراحت کننده شد

00:25:03.541 --> 00:25:05.291
بزرگ شده بودم که مادرم رو دوست داشته باشم

00:25:07.375 --> 00:25:11.291
و... ميدونين
خيلي نزديک شده بودم بهش

00:25:17.208 --> 00:25:19.125
اون گفت دلش برامون تنگ ميشه

00:25:19.708 --> 00:25:23.125
و, هووم... و اينکه مارو دوست داره

00:25:24.958 --> 00:25:28.708
... و همون موقع بود که
فوت کرد

00:25:31.166 --> 00:25:32.791
من گريه مي کردم

00:25:34.166 --> 00:25:35.750
براي مدتي

00:25:38.375 --> 00:25:39.458
ولي مارکوس نه

00:25:41.875 --> 00:25:43.333
هيچ حسي نداست

00:25:45.250 --> 00:25:46.083
... من هيچ حسي

00:25:47.958 --> 00:25:48.833
نداشتم

00:25:50.625 --> 00:25:54.708
احساس گناه نمي کردم که
هيچ حسي ندارم

00:25:54.791 --> 00:25:58.083
... غمگين نبودم, حس خلاصي هم

00:25:59.583 --> 00:26:02.000
نداشتم. فقط هيچ حسي نداشتم

00:26:08.083 --> 00:26:10.125
من کاملاٌ برادرم رو مي شناسم

00:26:10.708 --> 00:26:13.458
ما دوقلوييم. همه چيز رو
راجع به همديگه مي دونيم

00:26:14.166 --> 00:26:18.416
اما اون به يه روش کاملاٌ متفاوت
با موضوع کنار اومد به نسبت من

00:26:19.541 --> 00:26:21.791
و اين منو خيلي اذيت کرد

00:26:27.833 --> 00:26:32.500
بعد از مراسم
ما برگشتيم به کلبه ي اشرافي

00:26:33.125 --> 00:26:36.250
و با کليد خودمون وارد خونه مون شديم

00:26:37.166 --> 00:26:42.583
و شروع کرديم به تميز کردن
اين خونه ي بزرگ و همه ي گوش و کناراش

00:26:43.166 --> 00:26:45.708
که پُر از خرت و پرت بود

00:26:48.625 --> 00:26:52.500
از زيرزمين شروع کرديم
به دور انداختن چيزها

00:26:53.541 --> 00:26:57.708
و هر از چند گاهي
يه شيشه ي مربا پيدا مي کردي

00:26:57.791 --> 00:26:59.833
پُر از سفته هاي 50 پوندي

00:27:00.791 --> 00:27:03.166
و بعدش يه بسته ي ديگه پشت پرده

00:27:06.833 --> 00:27:09.750
من داشتم فکر ميکردم که
" چه وضعيت عجيبيه "

00:27:12.208 --> 00:27:14.500
بعد رفتيم به حموم

00:27:15.750 --> 00:27:19.333
يه حموم خصوصي
اونجا يه کمد يزرگ بود

00:27:20.375 --> 00:27:21.666
پُر از وسايل سکس کردن

00:27:25.500 --> 00:27:28.333
من و مارکوس توش رو نگاه کرديم
من واقعاٌ واقعاٌ شوکه شدم

00:27:29.666 --> 00:27:32.791
ولي مارکوس واقعاٌ حس خاصي نداشت

00:27:33.208 --> 00:27:34.875
ففقط دوباره قوت قلب بهم داد

00:27:34.958 --> 00:27:37.833
بهش اهميت نده "
" بذارش همون گوشه بمون

00:27:41.833 --> 00:27:43.416
بعد وقتي رفتيم اتاق زير شيرواني

00:27:44.041 --> 00:27:46.875
بچگي مون رو پيدا کرديم

00:27:50.250 --> 00:27:55.250
همه ي کتاباي مدرسه مون
همه ي لباساي بچگي مون

00:27:56.666 --> 00:27:59.708
و بعدش جعبه جعبه هدايايي

00:28:00.333 --> 00:28:03.666
که براي ما آورده بودن
براي همه ي کريسمس ها و همه ي تولدها

00:28:04.083 --> 00:28:08.375
از پدرخونده مون, عمه ها, دايي ها

00:28:09.750 --> 00:28:14.583
ما براي کريسمس ها و تولدها
هيچ کادويي از هيچ کسي نمي گرفتيم

00:28:16.250 --> 00:28:18.583
مامان همه رو نگه داشته بود

00:28:22.250 --> 00:28:25.166
اين مامان رو برام پيچيده تر کرد

00:28:27.708 --> 00:28:31.458
اين خانم کي بود ؟
من چه چيزي رو درباره ش نمي دونم ؟

00:28:36.375 --> 00:28:39.291
بعد شروع کرديم اتاق مامانو تميز کردن

00:28:48.125 --> 00:28:50.416
ما توي يه کمدي بوديم

00:28:50.875 --> 00:28:54.666
و هزار هزار کت و لباس
احاطه مون کرده بود

00:28:55.166 --> 00:29:00.041
و اون پشت, يه در مخفي پيدا کرديم
به يه کمدي که تو کمد ديگه بود

00:29:00.583 --> 00:29:04.208
البته که قفل بود
پس ما مجبور بوديم که کليدش رو پيدا کنيم

00:29:19.541 --> 00:29:24.000
يه عکس توش بود

00:29:24.958 --> 00:29:26.500
از من و مارکوس

00:29:28.125 --> 00:29:31.583
تقريباٌ ده ساله و لُخت بوديم

00:29:32.750 --> 00:29:34.125
و سرامون رو بريده بود

00:29:37.791 --> 00:29:42.333
خيلي عجيب غريب بود.
خيلي خيلي عجيب بود

00:29:43.000 --> 00:29:44.916
چه غلطي مي کرده با عکسِ

00:29:45.625 --> 00:29:49.916
لُخت من و مارکوس بدون سر

00:29:56.083 --> 00:29:57.500
واقعاٌ نمي دونستم چيکار کنم

00:29:58.416 --> 00:29:59.250
... من

00:30:00.208 --> 00:30:02.916
نمي دونستم چيکار کنم

00:30:27.041 --> 00:30:27.875
نه

00:30:30.833 --> 00:30:31.791
عصباني ام

00:30:33.083 --> 00:30:34.333
حسابي عصباني ام

00:30:37.833 --> 00:30:39.125
Jesus

00:30:51.333 --> 00:30:53.750
ميشه يه فنجون چايي بخورم ؟

00:31:04.500 --> 00:31:10.000
بخش دوم: مارکوس

00:31:21.541 --> 00:31:25.666
من, از روز اول
شروع کردم به ساختنِ

00:31:25.916 --> 00:31:28.750
يه زندگي متفاوت براي الکس
به نسبت اون چيزي که ما واقعاٌ داشتيم

00:31:35.708 --> 00:31:39.875
من براش يه تصوير از يه خونواده ي معمولي رو کشيدم
ما تو يه خونه ي خوب زندگي مي کرديم

00:31:40.166 --> 00:31:42.583
پدر مادرمون خوب بودن و محجوب

00:31:44.958 --> 00:31:46.375
اما هيچ کردومش درست نبود

00:31:48.250 --> 00:31:51.500
داستاني بود که
من براش ساخته بودم

00:31:51.875 --> 00:31:54.375
و هرچي بيشتر جلو رفتيم
تخيلش بيشتر مي شد

00:32:07.958 --> 00:32:10.208
وقتي الکس از بيمارستان برگشت

00:32:11.166 --> 00:32:13.375
اون نمي دونست مامان واقعاٌ چه جور آدميه

00:32:13.833 --> 00:32:16.666
اون خونه شو نميشناخت
تختخوابشو نمي شناخت

00:32:16.750 --> 00:32:19.250
دوست دخترش رو نمي شناخت
نمي دونست که توي انگليسه

00:32:19.333 --> 00:32:22.000
اون هيچي... ... نمي دونست

00:32:24.291 --> 00:32:27.208
اما منو... . . مي شناخت

00:32:28.416 --> 00:32:29.666
مي دونست من کي ام

00:32:33.166 --> 00:32:35.750
اگر شما يک واقعيت تو دنياتون داشته باشين

00:32:36.416 --> 00:32:39.708
يه چيز که 100% ميشناسين
يک چيز که براي شماست

00:32:40.083 --> 00:32:42.541
مال خودتون, نه چيزي که
ديگران بهت داده باشن

00:32:43.250 --> 00:32:45.541
شما ديگه همه چيز رو
دور و بر اون مي سازين

00:32:48.041 --> 00:32:51.416
اون مجبور بود که به من اعتماد کنه
چون کس ديگه اي رو نداشت که بهش اعتماد داشته باشه

00:32:52.291 --> 00:32:53.666
بدون من, اون هيچي نداشت

00:32:56.708 --> 00:33:00.333
وقتي که به خونه رسيد
من از چيزاي پايه اي شروع کردم

00:33:00.416 --> 00:33:04.333
والدينت کيا هستن
کجا اتاقته, وسايلت کجاس

00:33:05.375 --> 00:33:09.458
اين کار اساسي رو کرديم
واقعيت بود پشت واقعيت

00:33:12.250 --> 00:33:17.083
چيزي نگذشته بود از شروع اين کارم
حدود شش ماه, که من فهميدم

00:33:17.458 --> 00:33:21.541
که من يه کنترلي دارم روي اينکه
چه چيزي رو بدونه يا ندونه

00:33:21.916 --> 00:33:24.875
چون هر چيزي که بهش مي گفتم
اون مي پذيرفت و باور مي کرد

00:33:26.625 --> 00:33:28.708
براي مثال, اون مي پرسيد

00:33:29.208 --> 00:33:31.083
ما براي تعطيلات خونوادگي کجا ميريم

00:33:34.583 --> 00:33:37.583
حقيقت اين بود که
ما هيچ جا نمي رفتيم

00:33:38.291 --> 00:33:41.708
و اگر هم مي رفتيم
با خانواده هاي ديگران مي رفتيم

00:33:42.458 --> 00:33:46.458
هيچوقت با پدر مادرمون نمي رفتيم
ولي من نمي خواستم اينو بهش بدم

00:33:46.541 --> 00:33:51.083
چون افسرده کننده بود
و غمگين و نرمال هم نبود

00:33:51.583 --> 00:33:52.750
پس به جاي اينکه بگم

00:33:52.833 --> 00:33:55.875
" آه. . ما به تعطيلات نمي رفتيم
" چون پدر مادرمون گُه بودن

00:33:56.208 --> 00:33:58.791
مي گفتم " ما هميشه مي ريم
تعطيلات خونوادگي

00:33:58.875 --> 00:34:01.583
اين يه تصوير بود از
خونواده اي که تعطيلات مي رفتن فرانسه

00:34:02.041 --> 00:34:05.000
پدرم فرانسه هم صحبت ميکرد.
به نظر طبيعي ميومد

00:34:05.583 --> 00:34:07.000
" آه, خيلي خُب, خيلي خوبه"

00:34:07.291 --> 00:34:10.041
و من يه تصوير رو بازسازي ميکردم براش
تصويري از خودمون کنار ساحل

00:34:11.041 --> 00:34:12.625
و به نظرم راضيش مي کرد

00:34:13.833 --> 00:34:17.916
" اون نمي گفت " با مامان مي رفتيم؟
" با بابا مي رفتيم ؟ "

00:34:18.666 --> 00:34:19.916
" همه مون با هم مثه يه خونواده مي رفتيم"

00:34:22.083 --> 00:34:23.791
هيچ کدوم از اين سوالا رو نپرسيد

00:34:25.125 --> 00:34:26.666
و من هم جزئياتي بهش ندادم

00:34:29.916 --> 00:34:31.291
من بهش يه تصوير مي دادم

00:34:32.791 --> 00:34:34.583
و اون بقيه شو تصور مي کرد

00:34:38.000 --> 00:34:43.375
من يه آلبوم عکس بهش دادم
از خاطرات خوب و خوش

00:34:44.500 --> 00:34:45.625
اوقات خوشي

00:34:47.291 --> 00:34:48.333
بدون هيچ گند و کثافتي

00:34:55.500 --> 00:34:59.041
من سعي کردم چيز جديدي نسازم
فقط بعضي چيزا رو کنار گذاشتم

00:35:01.208 --> 00:35:03.000
اگر اون شروع مي کرد به
سوال پيچ کردن من براي همه چي

00:35:03.916 --> 00:35:05.500
همه چي ويران مي شد

00:35:05.583 --> 00:35:08.416
و خيلي زود مي فهميد
که اينجا واقعاٌ چه خبره

00:35:12.791 --> 00:35:14.916
ولي تو به خاطره احتياج داري
و اون همه ي خاطراتشو از دست داده بود

00:35:16.250 --> 00:35:20.041
من براي هيچ نکته اي
به چالش کشيده نشدم

00:35:20.458 --> 00:35:23.500
پس اگه مي گفتم که اون به تعطيلات خانوادگي رفته
يعني ما به تعطيلات خونوادگي رفتيم

00:35:24.000 --> 00:35:25.875
تمام... اون دوباره نمي پرسيد

00:35:28.166 --> 00:35:31.041
و به همين کار ادامه دادم
تا وقتي 32 سالش شد

00:35:38.250 --> 00:35:42.666
اون يه ايمانِ کوري داشت
به هر چيزي که من مي گفتم

00:35:48.708 --> 00:35:51.166
کليد همه ي اينا يک کلمه بود

00:35:52.708 --> 00:35:53.916
اعتماد

00:35:55.458 --> 00:35:58.791
هيچ دليلي نداشتم براي اينکه بهش اعتماد نکنم
يا سوال پيچش کنم

00:36:00.250 --> 00:36:02.166
پس همينجوري... . همينجوري

00:36:02.250 --> 00:36:05.375
بيشتر مردم فکر مي کنن و نمي تونن باور کنن
که اين امکان پذيره

00:36:05.458 --> 00:36:07.666
اما وقتي شما ياعتماد کور داشته باشين
امکان پذير ميشه

00:36:12.416 --> 00:36:14.041
هيچ دليلي نبود که بهش شک کنم, نه ؟

00:36:20.833 --> 00:36:22.583
اوايل خيلي راحت بود

00:36:22.666 --> 00:36:24.125
چون من همه ي جواب ها رو داشتم

00:36:24.791 --> 00:36:28.916
اما هر چي زمان گذشت
سوال هاش پيچيده تر شد

00:36:29.000 --> 00:36:30.833
سوال هاش دقيق تر شد

00:36:31.000 --> 00:36:33.166
بپس من مجبور بودم که به ياد بيارم

00:36:33.250 --> 00:36:35.750
که چي رو بهش نگفتي
و چي رو بهش گفتي

00:36:36.458 --> 00:36:39.625
بعد از اون تبديل شد
... به يک انتخاب آگاهانه براي

00:36:40.833 --> 00:36:41.666
دروغ گفتن

00:36:44.291 --> 00:36:47.875
اون مي پرسيد
" آيا مامانمون مامان خوبيه ؟"

00:36:49.583 --> 00:36:54.166
" و من مي گفتم " آره مادر باحاليه
و اين مي شد آخر سوال کردن

00:36:55.750 --> 00:36:58.458
شما مي توني بهم بگي
" خب, اين جواب قانع کننده اي نيست "

00:36:58.583 --> 00:37:00.875
" مادرمون باحاله "
من قراره با اين جمله چيکار کنم ؟

00:37:00.958 --> 00:37:04.000
من بيشتر مي خوام. چجوري بود ؟
چجوري از ما مراقبت مي کرد؟

00:37:04.083 --> 00:37:07.791
مارو دوس داشت ؟
مي دونين, مادر خوبي بود ؟

00:37:08.125 --> 00:37:10.250
اما اون هيچ سوالي شبيه اين نکرد

00:37:10.333 --> 00:37:14.375
اون فقط مي خواست بدونه
" مادر باحال بود ؟" " بله بود "

00:37:14.750 --> 00:37:17.208
عالي. ثبت شد تو بانک حافظه
ادامه بديم

00:37:25.375 --> 00:37:29.375
جالبه که من هيچ وقت متوجه نشدم
داستان ها تو يه مسير نيستن

00:37:33.375 --> 00:37:37.083
نمي تونم باور کنم که
هيچ وقت بهش نگفتم

00:37:37.333 --> 00:37:38.958
" اينا با هم همخوني ندارن "

00:37:39.958 --> 00:37:44.333
تو تمام دهه ي بيست زندگيم
هيچ وقت زير سوال نبُردمش

00:37:57.125 --> 00:37:59.041
... وقتي وارد اين فضا شدم

00:38:00.375 --> 00:38:02.083
... که راستشو بهش نگم

00:38:04.041 --> 00:38:05.333
. ديگه نمي تونستم ازش بيام بيرون

00:38:09.625 --> 00:38:12.416
تا نقطه اي که من مجبور بودم به
. چيزايي که گفته بودم, بچسبم

00:38:15.000 --> 00:38:18.000
چون در غير اين صورت بايد
تاييد مي کردم که يه زندگي اي

00:38:18.625 --> 00:38:21.166
. براش ساختم که وجود نداره

00:38:32.083 --> 00:38:35.125
دروغ گفتن به برادرم, هزينه داشت براي من

00:38:38.375 --> 00:38:42.208
و اين حس آدمو به خودش
تغيير ميده

00:38:44.541 --> 00:38:49.541
من داشتم به بهترين دوستم دروغ ميگفتم
به شريکم, به نيمه ي ديگه م

00:38:49.750 --> 00:38:54.500
, توي تک تک روزها
و احساس گناهش خيلي بزرگ بود

00:38:55.708 --> 00:38:57.833
اما گفتن حقيقت بهش

00:38:57.916 --> 00:39:00.708
هزار بار از دروغ گفتن
. بدتر بود

00:39:02.208 --> 00:39:05.083
نفرين شده بودم, چه انجام مي دادم
چه انجام نمي دادم

00:39:10.083 --> 00:39:11.833
پس مجبور بودم بين اين دوتا انتخاب کنم

00:39:15.166 --> 00:39:17.583
و آخرش, انتخاب کردم

00:39:18.375 --> 00:39:22.000
که هيچ وقت حقيقت رو بهش نگم
که چه اتفاقي تو بچگي براش افتاده

00:39:38.041 --> 00:39:39.458
ما يه جورايي فکر مي کنيم که

00:39:39.916 --> 00:39:42.500
آدماي پدوفيلي رو ميشناسيم
وقتي دارن کنارمون راه ميرن

00:39:43.541 --> 00:39:45.458
براي اينکه يه علامت بزرگ روشونه

00:39:46.375 --> 00:39:49.083
. اما تو واقعيت, اصلاٌ شبيه اين نيست

00:39:53.583 --> 00:39:56.416
مادرم به ما تجاوز مي کرد

00:39:57.041 --> 00:39:59.125
تا سن حدود 12 يا 14 سالگي

00:40:01.708 --> 00:40:03.958
و خب چرا مي خواي اينو نمايشش بدي؟

00:40:04.041 --> 00:40:06.875
يعني, اين چيه ؟
... يعني خب يه چيزي هست که

00:40:07.375 --> 00:40:09.041
اگر من امرزو به تو بگم که

00:40:09.291 --> 00:40:11.875
تو بچگيت چه اتفاقي افتاده
و تو هم هيچي ازش نمي دوني

00:40:12.125 --> 00:40:13.625
اين گُه مي زنه به بقيه ي زندگيت

00:40:15.708 --> 00:40:17.458
چرا حس ميکني اين ضروريه ؟

00:40:17.833 --> 00:40:20.958
دادن اطلاعات احساسي آزار دهنده ي
هجده ساله اي که

00:40:21.541 --> 00:40:23.625
اون نمي تونه باهاش کنار بياد

00:40:24.000 --> 00:40:26.500
و اين براش ضروري نيست که بدونش ؟

00:40:28.500 --> 00:40:30.708
اگر برعکس بود, من ازش انتظار داشتم

00:40:31.791 --> 00:40:33.541
انتظار داشتم که همين کارو بکنه

00:40:34.333 --> 00:40:37.583
ازش مي خواستم که همون کارو بکنه
عصباني مي شدم اگه اينکارو نمي کرد

00:40:38.916 --> 00:40:41.083
و اين خيلي هوس انگيزه براي من

00:40:42.541 --> 00:40:44.666
هستن مردمي که ميگن
" حقيقت حقيقته "

00:40:44.750 --> 00:40:47.500
و تو بايد بهش مي گفتي
و اون مجبور مي شد بره روانکاوي

00:40:47.583 --> 00:40:50.416
و مجبور مي شد روبه رو بشه, با همه ي اون چيزا
براي باقيِ عمرش

00:40:50.666 --> 00:40:53.791
و اين به تو ربطي نداشت که نقش خدا رو بازي کني
... و به تو ربطي نداشت

00:40:54.375 --> 00:40:56.541
" که... . که پاک کني همه ي اون چيزا رو

00:40:56.625 --> 00:40:59.125
ولي براي من, چيزي که حس مي کردم

00:41:00.250 --> 00:41:03.083
و داشتم... . احساس گندي بود

00:41:06.041 --> 00:41:07.708
اون اين احساس رو نداره

00:41:07.791 --> 00:41:10.083
اون نمي دونه اين احساس
چه جور احساسيه

00:41:10.166 --> 00:41:12.333
من بهش يه هديه اي دادم که
ندونستن هيچ کدوم از اونها بود

00:41:14.166 --> 00:41:16.750
و خب, براي من, اين يه هديه بود

00:41:16.916 --> 00:41:19.708
اين مي تونه چيز با ارزشي باشه

00:41:19.791 --> 00:41:23.041
که هر انساني به هرکسي
. که دوسش داره, ميده

00:41:23.166 --> 00:41:25.875
همه بايد اينکارو بکنن

00:41:49.375 --> 00:41:53.583
من اينجوري زندگي کرده بودم

00:41:54.583 --> 00:41:55.875
براي سالهاي زياد

00:41:57.541 --> 00:41:59.583
کارايي رو کردم که
قصد داشتم انجام بدم

00:41:59.666 --> 00:42:02.333
متناسب باشه با روايتي
که بهش مي دادم

00:42:05.083 --> 00:42:09.166
تولد مامان بود و ما رسيديم خونه
بعد همه همديگه رو بغل مي کردن و مي بوسيدن

00:42:10.625 --> 00:42:12.666
يعني, من نمي دونستم
اون داره به چي فکر مي کنه

00:42:13.958 --> 00:42:16.125
" نيگاه کن, من زندگي اين دوتا پسرو به گُه کشيدم "

00:42:16.208 --> 00:42:18.000
اما حالا اينجاييم
" دارن آواز تولدت مبارک برام مي خونن "

00:42:24.083 --> 00:42:26.833
کيکي درست کرديمو
سر و صدايي ميکنيمو آواز مي خونيم

00:42:26.916 --> 00:42:29.500
و همه ي اينکارارو مي کرديم
که براي تو معني خونواده رو بده

00:42:30.500 --> 00:42:32.791
الکس کارايي رو مي کرد
که توي کتاب داستانا مي گفتن

00:42:33.375 --> 00:42:35.791
کارايي رو مي کرد که تو فيلما مي گفتن

00:42:37.666 --> 00:42:41.333
برو يه ماچ به مامانت بده "
" برو يه ماچ به اين خانم محترم بده "

00:42:43.791 --> 00:42:45.500
منم يه گوشه بودم و نيگا مي کردم

00:42:51.416 --> 00:42:55.000
درد و غم و اندوهي
که درونم بود در حال انفجار بود

00:42:56.291 --> 00:43:00.083
و توانِ خواستنِ اينکه
همه ي اينا برن گم شن

00:43:00.541 --> 00:43:03.583
خيلي شديد و قوي بود

00:43:04.791 --> 00:43:09.500
پس من شروع کردم به باورِ واقعيتي
که خودم آفريده بودم

00:43:10.666 --> 00:43:14.541
من احتياج داشتم احساس کنم که
اون اتفاقا هيچ وقت برام نيوفتاده

00:43:18.041 --> 00:43:21.458
اَلکس حافظه ش رو تصادفي از دست داد

00:43:23.791 --> 00:43:26.041
و من حافظه مو داوطلبانه از دست دادم

00:43:30.833 --> 00:43:33.666
اين عالي بود. من آزاد شدم

00:43:34.916 --> 00:43:37.500
و مي تونستم از شر همه ي کارايي
که باهام کرده بود خلاص بشم

00:43:38.333 --> 00:43:41.250
و همه ي آسيب هايي که
, دليلش اون بود

00:43:41.833 --> 00:43:43.458
همه ي اون شرم و خجالتAnd all the shame.

00:43:46.250 --> 00:43:47.333
شما احساس شرمندگي مي کنين

00:43:48.416 --> 00:43:49.583
احساس پليدي و کثيفي مي کنين

00:43:50.583 --> 00:43:51.666
احساس دست دوم بودن مي کنين

00:43:55.541 --> 00:43:56.708
همه شون رفته بودن

00:44:04.666 --> 00:44:07.166
من ناگهان يه بچگيِ خوش پيدا کردم

00:44:09.125 --> 00:44:10.916
ناگهان پدر مادرم خوبي داشتم

00:44:12.791 --> 00:44:14.333
و بهم تجاوز نشده بود

00:44:15.958 --> 00:44:18.250
هيچ کدوم از اونا
هرگز برام اتفاق نيفتاده بود

00:44:19.541 --> 00:44:23.083
من داستم بهش کمک مي کردم
که اون بچگي رو نداشته باشه

00:44:23.500 --> 00:44:25.625
و به خودمم هم همزمان کمک ميکردم

00:44:28.458 --> 00:44:30.458
و اين جادويي بود

00:44:33.625 --> 00:44:36.041
اگر چشم هامو مي بستم
و واقعاٌ تمرکز مي کردم

00:44:38.625 --> 00:44:40.666
اما در سطح روز مره

00:44:41.625 --> 00:44:43.375
من هم در همون دايره ي اون زندگي مي کردم

00:44:45.000 --> 00:44:47.625
و اين دايره ي آسودگي و راحتي بود براي من

00:44:48.625 --> 00:44:50.125
... و خب اين ضروري بود

00:44:52.541 --> 00:44:54.458
دروغِ... شيطاني

00:44:56.916 --> 00:44:58.458
يا هر چيزي که شما مي خواين اسمشو بذارين

00:45:11.625 --> 00:45:13.125
مادرم ناگهاني مرده بود

00:45:14.000 --> 00:45:16.208
ناگهان ما اونو رو زمين پيدا کرده بوديم
که مرده بود

00:45:17.083 --> 00:45:20.500
بعدشم انگار
همه ي سر و صداها تموم شد

00:45:28.000 --> 00:45:32.541
وقتي الکس عکس رو پيدا کرد
گيجي و سردرگمي رو تجربه مي کرد

00:45:34.291 --> 00:45:38.250
وقتي من عکسو پيدا کردم, وحشت از اتفاقي

00:45:39.125 --> 00:45:41.333
که برام افتاده بود رو تجربه مي کردم

00:45:43.541 --> 00:45:44.875
هيچ چيز ديگه اي نمي تونست باشه

00:45:45.208 --> 00:45:47.208
نمي تونست تصادفي باشه

00:45:47.291 --> 00:45:49.958
نمي شد که مامان اشتباهي با قيچي
سرهاي ما رو قطع کرده باشه

00:45:50.750 --> 00:45:53.500
چيز خوفناک و آزاردهنده اي بود

00:45:54.500 --> 00:45:58.458
که احتياج بود خيلي سريع برگرده سرجاش

00:45:59.541 --> 00:46:02.333
يا ريسک خطر سقوط به پرتگاه پيش ميومد

00:46:04.916 --> 00:46:08.000
اون عکس, همه چي رو براي من عوض کرد

00:46:09.833 --> 00:46:13.125
مستقيم رفتم سمت آشپزخونه

00:46:14.000 --> 00:46:17.708
مارکوس اونجا ايستاده بود
بهش گفتم

00:46:18.333 --> 00:46:21.791
" ما مورد تجاوز قرار گرفتيم يا نه ؟ "

00:46:22.875 --> 00:46:24.958
روشو برگردوند, رنگش سفيد شده بود

00:46:25.791 --> 00:46:28.958
نمي دونست چيکار کنه, برگشت طرف من
يه فنجون چاي دستش داشت

00:46:29.416 --> 00:46:31.708
فنجون از دستش رها شد و به زمين افتاد

00:46:32.291 --> 00:46:38.166
در کسري از ثانيه
همه ي دايره ناگهان به باد رفت

00:46:39.208 --> 00:46:42.625
هيچ وقت يادم نميره
چون فهميدم که ديگه بازي تموم شد

00:46:42.750 --> 00:46:45.875
فقط بهم نيگاه کرد

00:46:46.875 --> 00:46:48.083
ساکت بود

00:46:50.416 --> 00:46:56.500
سزشو تکون داد. به علامت " آره " سرشو تکون داد
هيچي نگفت, فقط سرشو تکون داد

00:46:57.416 --> 00:46:59.541
بعد روشو از من برگردوند

00:47:00.583 --> 00:47:01.958
و رفت به سمت باغ

00:47:14.125 --> 00:47:18.041
"من گفتم مامان به ما تجاوز مي کرد يا نه ؟ "
" گفت آره, مي کرد "

00:47:19.833 --> 00:47:21.500
دستاشو دورم حلقه کرد

00:47:22.166 --> 00:47:23.916
و گفت

00:47:24.791 --> 00:47:26.458
" آره, حقيقت داره "

00:47:29.291 --> 00:47:32.000
بعدش گريه کرديم, هردومون

00:47:49.041 --> 00:47:52.541
روزها گريه کردم و گريه کردم

00:47:54.458 --> 00:47:55.791
روزها و روزها

00:47:57.000 --> 00:47:59.875
و... نمي دونستم چيکار کنم

00:48:00.875 --> 00:48:01.708
... . من

00:48:02.583 --> 00:48:03.916
نمي دونستم چي کار کنم

00:48:12.000 --> 00:48:15.000
مدام تکرار مي کردم, " نمي تونه مامان باشه
" تو اشتباه مي کني

00:48:19.750 --> 00:48:21.208
از اون جور زن ها نبود

00:48:23.458 --> 00:48:27.791
بي قاعده و عجيب غريب بود
اما اونجوري نبود

00:48:34.166 --> 00:48:38.041
تا اونجا که من مي دونم
پدرمون هرگز بهمون تجاوز نکرد

00:48:39.750 --> 00:48:42.875
اما من همونقدر ازش متنفر بودم
چون خيلي وحشتناک بود

00:48:43.583 --> 00:48:46.500
باور نمي کنم که اصلاٌ نمي دونسته
که مامان بهمون تجاوز مي کنه

00:48:47.416 --> 00:48:48.750
دوست دارم فکر کنم که مي دونسته

00:48:48.833 --> 00:48:51.708
اون بايد يه کاري مي کرد
اما نکرد

00:48:54.458 --> 00:48:56.958
... اون اين توانايي رو داشت که

00:48:57.750 --> 00:48:59.916
تقريباٌ هيپنوتيز کنه

00:49:00.208 --> 00:49:03.416
آدماي اطرافشو
و مجبورش کنه کاري رو بکنن که اون مي خواد

00:49:05.083 --> 00:49:07.041
همه فک مي کردند
اون باحال و دوست داشتنيه

00:49:07.500 --> 00:49:08.791
که پشت اين ظاهر نبود

00:49:09.666 --> 00:49:13.375
پشت اين ظاهر
... اون موجودي پيچيده

00:49:15.291 --> 00:49:16.416
و بي رحم بود

00:49:20.541 --> 00:49:23.083
سخت بود پذيرش کاري که
مامان کرده بود

00:49:24.333 --> 00:49:27.458
اما از اون سخت تر پذيرش
کاري بود که مارکوس کرده بود

00:49:31.833 --> 00:49:35.708
که دوقولوي من بهم دروغ گفته بود

00:49:39.291 --> 00:49:42.125
... تنها شخصي که من مطلقاٌ بهش

00:49:42.541 --> 00:49:44.208
... اعتماد دارم %100

00:49:44.833 --> 00:49:45.958
حالا بهم خيانت کرده

00:49:48.291 --> 00:49:49.541
عصباني بودم ازش

00:49:50.250 --> 00:49:52.250
حسابي عصباني بودم ازش
براي اولين بار

00:49:53.541 --> 00:49:57.333
عصباني بودم
چون ما همه چيز همو مي دونستيم

00:49:57.541 --> 00:50:00.208
هيچ رازي نداشتيم
همه ي کارا رو با هم مي کرديم

00:50:00.833 --> 00:50:06.125
هنوز, پشت همه ي اونا
اون هنوز يه رازي داشت

00:50:07.625 --> 00:50:11.541
چطور مي تونستيم اسراري داشته باشيم؟
ما رازي نداريم. ما دوقولوييم

00:50:11.833 --> 00:50:14.125
ما دوقلوي همسان هستيم. پيوسته ايم

00:50:14.375 --> 00:50:16.583
چيزي به اسم راز وجود نداره

00:50:17.333 --> 00:50:19.583
و جايي هم در رابطه ي ما ندارن

00:50:21.125 --> 00:50:22.958
و هنوز, همينجوريه

00:50:23.250 --> 00:50:24.916
من تقريبن آزاد شده بودم ازش

00:50:25.041 --> 00:50:29.291
انداخته بودمش بيرون از خودم
از سرم

00:50:30.000 --> 00:50:32.375
اما الکس ناگهان برداشت اونو

00:50:32.458 --> 00:50:34.875
از جايي که من به سختي
کار کرده بودم که اونجا بذارمش

00:50:35.083 --> 00:50:39.500
و پرتش کرد روي ميز
تو يه ثانيه, به همين راحتي

00:50:41.083 --> 00:50:43.250
من به چالش کشيدمش

00:50:43.791 --> 00:50:47.250
و اون خيلي ساده گفت
که اون آماده نيست که در موردش صحبت کنه

00:50:48.166 --> 00:50:51.750
اون گفت تجاوز جنسي بود
همين

00:50:51.875 --> 00:50:53.208
همه چيزي که بهم داد همين بود

00:50:55.333 --> 00:50:57.500
ميومد ازم مي پرسيد, من هيچي نمي گفتم

00:50:57.583 --> 00:51:00.833
ميومد ازم مي پرسيد, من هيچي نمي گفتم

00:51:01.208 --> 00:51:03.208
مي خواستم تمومش کنم

00:51:03.583 --> 00:51:05.875
مي دوني چيه, من يه قسمت
از اطلاعات رو بهت دادم

00:51:05.958 --> 00:51:08.750
گفتم آره
همه ي چيزي که احتياج داري, همينه

00:51:11.291 --> 00:51:14.666
و ديگه در مورد هيچ کدومشون حرف نزديم

00:51:16.916 --> 00:51:18.125
نمي تونستم کنار بيام

00:51:18.833 --> 00:51:21.250
نمي تونستم راحت باهاش کنار بيام

00:51:21.833 --> 00:51:25.458
... . با دردش, با
... با يه جور عذابِ

00:51:25.916 --> 00:51:28.000
هيچ وسيله اي براي اينکه باهاش بسازم, نداشتم

00:51:29.250 --> 00:51:31.958
فقط مي شد فرار کنم
و تو يه سوراخي قايم بشم

00:51:33.125 --> 00:51:34.250
و همين کار رو هم کردم

00:51:54.958 --> 00:51:56.208
خودم بودم و خودم

00:51:57.583 --> 00:52:01.291
احتملاٌ براي اولين بار
تو کل زندگيم

00:52:04.583 --> 00:52:06.208
دوقلوم رو از دست داده بودم

00:52:07.208 --> 00:52:11.583
تنها ارتباطم با کلِ موجوديتم

00:52:17.916 --> 00:52:20.500
رها شده بودم, بدون هيچ جزئياتي
از کاري که مامان کرده بود

00:52:20.791 --> 00:52:24.000
رها شده بودم بدون هيچ حرفي از اينکه
کدوم قسمت زندگيم واقعي بوده

00:52:24.083 --> 00:52:25.291
و کدوم قسمت نبوده

00:52:26.416 --> 00:52:27.250
هيچي

00:52:41.208 --> 00:52:42.958
چيزي که خيلي سختش مي کرد

00:52:43.291 --> 00:52:46.708
اين بود که من زندگيم رو اطراف چيزي
که مارکوس گفته بود, ساخته بودم

00:52:49.125 --> 00:52:53.166
پس فقط اينجوري نبود که من مارکوس رو از دست دادم
من خودم رو هم گم کردم

00:52:56.166 --> 00:53:00.625
من از هيچي دوباره زندگيم رو ساخته بودم
از 18 سالگي

00:53:01.791 --> 00:53:06.041
حالا 32 سالم بود و برگشته بودم
به جايي که قبلن بودم, نقطه ي صفر

00:53:06.125 --> 00:53:07.250
برگشتم به خلاء

00:53:07.916 --> 00:53:10.833
دوباره شروع کردم, براي بار دوم

00:53:11.916 --> 00:53:17.291
. در صورت امکان مجبور بودم
! کل زندگيم رو بازسازي کنم, دوباره

00:53:27.791 --> 00:53:29.166
پس شروع کردم به

00:53:29.750 --> 00:53:33.375
فهميدن اينکه مامانم کي بوده

00:53:35.125 --> 00:53:36.833
چجور شخصيتي بوده

00:53:38.875 --> 00:53:40.750
اين زندگيِ مخفي چطور بوده ؟

00:53:47.708 --> 00:53:51.708
و تقريباٌ وسواسي شده بود

00:53:56.041 --> 00:53:58.750
شروع کردم به جمع کردن چيزها کنار هم

00:54:00.625 --> 00:54:05.333
بريده هاي روزنامه ها رو پيداکردم
از مامانم, وقتي که دختر جواني بود

00:54:05.416 --> 00:54:09.291
... و پيدا کردنِ
مي دونين, کوچکترين اطلاعات

00:54:14.958 --> 00:54:17.375
از نامه هايي که
انتظار داشتم که ببينم

00:54:18.375 --> 00:54:21.375
تعداد زيادي نامه هاي عاشقانه پيدا کردم

00:54:22.750 --> 00:54:26.125
نامه هايي از ارتشي ها, ژنرال ها

00:54:26.208 --> 00:54:28.208
افراد برجسته

00:54:30.375 --> 00:54:33.000
تک تک اونها
ستايشش کرده بودن

00:54:35.916 --> 00:54:39.541
فهميدم که کل زندگيش

00:54:39.791 --> 00:54:42.500
حول رابطه ي جنسي مي چرخيده

00:54:44.625 --> 00:54:47.791
يه جورايي طلسمشون ميکرده

00:54:55.916 --> 00:54:57.291
من عاشق مامانم بودم

00:54:59.500 --> 00:55:01.583
اون يه قسمتي از زندگيم بود

00:55:04.000 --> 00:55:07.625
و اين خيلي خيلي سخت بود

00:55:08.083 --> 00:55:11.500
که اين دو تا مامان رو با هم يکي کنم

00:55:13.375 --> 00:55:15.833
اوني که ميشناختمش
و اوني که يه چيزايي فهميده بودم ازش

00:55:17.250 --> 00:55:19.041
... اين

00:55:20.166 --> 00:55:21.750
بزرگتر از چيزي بود که فکر ميکردم

00:55:31.250 --> 00:55:33.458
اين منو به يک دَوَران باورنکردني بُرد

00:55:33.541 --> 00:55:35.375
-
-

00:55:37.208 --> 00:55:38.666
چي واقعيه و چي نيست ؟

00:55:39.875 --> 00:55:41.625
... . چي ميشه اگر همه ي اينا

00:55:43.375 --> 00:55:44.833
يه داستان ساختگي باشه ؟

00:55:49.125 --> 00:55:52.625
هيچي معني نمي داد

00:55:57.333 --> 00:55:58.875
ديگه چيو نمي دونم ؟

00:56:13.750 --> 00:56:15.875
خيلي افسرده و داغون و

00:56:17.666 --> 00:56:19.458
. . گيج بودم

00:56:20.291 --> 00:56:21.666
درباره ي اينکه کي اَم

00:56:24.750 --> 00:56:27.291
حتي فکر خودکشي کردم

00:56:27.625 --> 00:56:31.041
من... نمي تونستم, نمي تونستم کنار بيام
با تک تک روزهاي زندگيم

00:56:36.666 --> 00:56:37.958
... و خيلي

00:56:40.250 --> 00:56:41.250
... سخت بود

00:56:42.708 --> 00:56:43.666
کنار اومدن باهاش

00:56:49.125 --> 00:56:53.083
يکي از بزرگترين چيزهايي که نجاتم داد
ملاقات با همسرم بود

00:56:54.666 --> 00:56:58.000
کسي رو ملاقات کردم که آماده بود
نه تنها منو قبول کنه

00:56:58.291 --> 00:57:02.125
بلکه آماده بود اين گذشته ي
غير عادي رو هم قبول کنه

00:57:03.500 --> 00:57:06.958
و بهم کمک کنه
تو جستجوي حقيقت

00:57:09.958 --> 00:57:12.375
ما ازدواج کرديم
و دوتا بچه داريم

00:57:13.708 --> 00:57:16.333
مارکوس هم ازدواج کرد
و اون هم دوتا بچه داره

00:57:17.416 --> 00:57:19.083
و داشتيم زندگيمون رو مي کرديم

00:57:24.166 --> 00:57:27.166
مصمم بودم که نذارم
اين مسئله رو زندگيم تاثير بذاره

00:57:27.500 --> 00:57:30.791
و يه جوري برش گردوندم به جعبه ي
پاندورا  و درش رو بستم

00:57:31.250 --> 00:57:33.666
و زندگي خوشي رو شروع کردم

00:57:34.416 --> 00:57:35.541
کلي خوش مي گذشت بهم

00:57:35.625 --> 00:57:38.333
روابطِ شگفت انگيزي داشتم
و يه همسرِ بي نظير

00:57:38.416 --> 00:57:41.000
همه ي اين کاراي بي نظير رو کردم
تو زندگيم

00:57:41.208 --> 00:57:44.000
بدون اينکه با هيچ کدوم از اون
قسمت ها کنار بيام

00:57:44.083 --> 00:57:45.375
فقط درشو قفل کرده بودم

00:57:52.500 --> 00:57:56.041
فکر مي کنم اون چيزي که
اين داستان رو حتي عجيب تر مي کرد

00:57:56.458 --> 00:58:00.083
اين حقيقت بود که
ما همه ي کارها رو با هم مي کرديم

00:58:01.250 --> 00:58:03.583
ما به مدت بيست سال
با هم کار مي کرديم

00:58:03.875 --> 00:58:06.833
يه شرکت با همديگه را انداختيم
و همه ي کارا رو با هم مي کرديم

00:58:11.500 --> 00:58:13.666
حتي يه کتاب با هم نوشتيم
درباره ي تجربه مون

00:58:16.375 --> 00:58:18.416
اما مارکوس همچنان بسته موند

00:58:21.458 --> 00:58:24.166
اون نمي رفت
به جايي که من احتياج داشتم بره

00:58:29.125 --> 00:58:30.625
من سوالاتي داشتم

00:58:32.000 --> 00:58:33.458
و به جواب هاش احتياج داشتم

00:58:34.625 --> 00:58:37.541
اما اون آماده نبود جواب ها رو بهم بده

00:58:38.625 --> 00:58:40.875
و هنوز هم آماده نيست

00:58:46.666 --> 00:58:49.250
من ساکت موندم
درباره ي جزئيات واقعي

00:58:49.333 --> 00:58:50.958
از اتفاقي که افتاده بود, براي 20 سال

00:58:52.500 --> 00:58:54.708
حالا که به عقب نيگاه مي کنم
کاري که کردم وحشتناکه

00:58:55.625 --> 00:58:57.458
من بايد مي رفتم بغلش مي کردم

00:58:57.625 --> 00:59:00.541
بايد مي نشستيم و حرف مي زديم در موردش
" چطور مي تونيم از اين قضيه رد بشيم؟ "

00:59:00.625 --> 00:59:03.916
بيا بريم جلسه ي درماني
" بيا با هم اينکارو بکنيم

00:59:04.291 --> 00:59:05.500
اما برعکسش رو انجام دادم

00:59:10.791 --> 00:59:13.333
تنهاش گذاشتم تا خودش پهنشون کنه|

00:59:15.541 --> 00:59:19.333
يعني, من نمي تونستم باور کنم
... که تونايي اين رو دارم که اين کار بکنم

00:59:19.958 --> 00:59:20.833
. باهاش

00:59:21.625 --> 00:59:24.041
کاري که کردم, شرم آوره

00:59:26.333 --> 00:59:29.875
اما يه روزي
... اون منو مي بخشه, اما

00:59:35.125 --> 00:59:36.166
اين خيلي زياده

00:59:38.041 --> 00:59:39.000
خيلي زياد

01:00:10.333 --> 01:00:12.416
من هنوز نمي دونم کي هستم

01:00:18.125 --> 01:00:20.208
... چيزي که من احتياج دارم که برادرم انجام بده, حرف زدنه

01:00:22.666 --> 01:00:26.833
من مي تونم بفهمم چي واقعيه
و چي واقعي نيست

01:00:31.583 --> 01:00:34.166
احتياج دارم که اون آخرين تکه از
پازِل رو بهم بده

01:00:37.375 --> 01:00:38.666
چه اتفاقي افتاده

01:00:40.875 --> 01:00:42.000
تو اون خونه

01:00:44.166 --> 01:00:45.375
همه ي اون سالها

01:01:15.666 --> 01:01:16.625
يه خورده بهت نزديک بودم

01:01:20.666 --> 01:01:22.958
هرچي تو بگي -
آره. يه کم -

01:01:26.250 --> 01:01:31.041
به نظر شگفت انگيزه مياد که
ما خيلي کارا رو با هم کرديم

01:01:31.416 --> 01:01:34.041
خيلي چيزاي متفاوتي رو
پشت سر گذاستيم

01:01:35.208 --> 01:01:37.958
اما بدون اينکه اصلاٌ بشينيم

01:01:39.166 --> 01:01:42.125
, و بگيم
" همه ي اون چيزا در مورد چي بود؟ "

01:01:44.000 --> 01:01:45.750
من هميشه حس کردم که اصلاٌ بهش احتياج ندارم

01:01:45.916 --> 01:01:49.000
هميشه حس کردم
... که تو به اندازه ي کافي بهم اعتماد داري

01:01:51.166 --> 01:01:54.291
و احترام ميذاري بهم
که همه ي جزئيات رو ندوني

01:01:56.833 --> 01:02:00.666
آرره, من موافق بودم با هر چيزي که|

01:02:01.375 --> 01:02:04.083
, اما براي بيشتر ياد گرفتن
, همين طور که داستان رو از سر مي گذرونديم

01:02:05.166 --> 01:02:08.500
خارق العاده تر بود که

01:02:09.000 --> 01:02:11.416
چطور من سوال نمي کردم در مورد هر چيزي که تو مي گفتي

01:02:14.000 --> 01:02:15.541
... و

01:02:16.625 --> 01:02:17.916
, هزينه ش براي من

01:02:18.291 --> 01:02:19.958
شخصاٌ, خيلي سنگين بود

01:02:21.833 --> 01:02:25.791
, براي من گذشتن از اين
سخت تر بود

01:02:26.041 --> 01:02:30.000
از چيزي که تصورش رو بکني
or actually stopped to even work out.

01:02:33.166 --> 01:02:35.500
و براي من, رازداريِ تو

01:02:36.333 --> 01:02:40.166
چيزيه که براي من
خيلي سخته

01:02:40.666 --> 01:02:43.916
براي اينکه ما همه چيز همو مي دونيم

01:02:44.250 --> 01:02:47.250
ما دوقلوي همسانيم, ما همه چي رو
با هم فهميديم, ما به هم وصل بوديم

01:02:48.333 --> 01:02:50.458
ما هنوز اين رو داريم

01:02:51.041 --> 01:02:52.000
جداييِ ناشي از سکوتِ

01:02:52.625 --> 01:02:54.625
باورنکردني

01:02:55.208 --> 01:02:57.291
من به شدت در تلاش
براي پرسيدن سوال

01:02:57.375 --> 01:02:59.333
و تو به شدت در تلاش
براي جواب ندادن

01:03:01.875 --> 01:03:03.458
... و براي من, احساس مي کنم

01:03:05.791 --> 01:03:08.708
که اگر بگيرم اينو
مي تونم سفرم رو متوقف کنم

01:03:10.166 --> 01:03:12.541
مي دوني منظورم چيه ؟
من احتياج دارم که سفرمو متوقف کنم

01:03:12.833 --> 01:03:14.500
احتياج دارم جستجو کردن رو متوقف کنم

01:03:15.000 --> 01:03:16.958
و تو مي توني بالاخره از شرش خلاص بشي

01:03:17.125 --> 01:03:20.166
هم زمان, ما هردو يه چيزايي
براي به دست آوردن داريم

01:03:20.708 --> 01:03:23.083
به اندازه ي هم -
مي دونم داريم -

01:03:23.708 --> 01:03:24.666
آره. مي دوني

01:03:24.750 --> 01:03:27.000
و تو بايد درک کني که
اون بار که اومدي پيش من

01:03:27.458 --> 01:03:29.500
تو اون روزي که من هيچ وقت فرموشش نمي کنم
و ازم پرسيدي

01:03:29.916 --> 01:03:31.291
, که مادرمون بهمون تجاوز کرده

01:03:31.958 --> 01:03:34.166
" و من خيلي ساده گغتم " آره
... و نه هيچ چيز ديگه اي

01:03:36.666 --> 01:03:38.333
فکر مي کردم کاملاٌ مناسبه

01:03:38.416 --> 01:03:40.208
و ميتوني ادامه بدي باهاش
باقيِ زندگيتو

01:03:41.916 --> 01:03:44.416
اما کافي نبود, برام کافي نبود

01:03:45.458 --> 01:03:46.541
... اون يه لحظه

01:03:47.708 --> 01:03:49.000
براي من هزينه داشت

01:03:49.958 --> 01:03:51.708
خب, براي منم هزينه ي زيادي داشت, الکس

01:03:52.958 --> 01:03:57.833
چون با گفتن اون به تو
مجبور شدم همه شو به خودم برگردونم

01:03:58.208 --> 01:04:00.833
که سالهاوقت گذاشته بودم
تا از شرش خلاص شم

01:04:01.416 --> 01:04:03.625
عميق و عميق و عميق تر دفنش کردم

01:04:05.250 --> 01:04:06.833
سکوت و سکوت و سکوت

01:04:07.000 --> 01:04:09.583
آرره, اما اين بهم اجازه داد
که زندگي آزادي داشته باشم

01:04:10.166 --> 01:04:11.625
همون طور که تو زندگي آزادي داشتي

01:04:12.250 --> 01:04:13.625
آزاد از تجاوز در بچگي

01:04:15.208 --> 01:04:17.833
وقتي اينو از تو دور نگهداشتم
از خودم هم دورنگهداشتم

01:04:18.666 --> 01:04:19.875
نمي توني درکش کني ؟

01:04:24.000 --> 01:04:25.541
من براي خودم ساکت بودم

01:04:28.708 --> 01:04:29.583
براي خودم

01:04:32.041 --> 01:04:34.416
اگر به تو اينو مي دادم
مجبور بودم به خودم هم بدم

01:04:35.041 --> 01:04:38.750
و آماده نبودم
که سکوتم رو بشکنم

01:04:39.666 --> 01:04:41.125
سکوت يه دروغه

01:04:41.208 --> 01:04:43.583
من داشتم به خودم دروغ مي گفتم

01:04:44.208 --> 01:04:47.541
براي 20 سال, که من مورد تجاوز قرار گرفتم

01:04:49.125 --> 01:04:50.958
اين سيستم دفاعي منه

01:04:51.041 --> 01:04:54.250
دروغه. ساکت بودن دروغه

01:04:55.125 --> 01:04:57.458
و گفتن چيزي که تو ميخواي بدوني

01:04:58.458 --> 01:04:59.958
شکستن سکوته

01:05:01.208 --> 01:05:03.541
هر اطلاعاتي ؟ -
هرچي, الکس -

01:05:03.625 --> 01:05:06.583
هر چيزي بيشتر از
" آره, مامانمون بهمون تجاوز مي کرد "

01:05:06.666 --> 01:05:09.416
بهت اطلاعات دادم... تو يه سوال پرسيدي
من جواب دادم

01:05:09.500 --> 01:05:11.416
بقيه ي چيزا ي ديگه بي موردن

01:05:12.500 --> 01:05:14.333
نميتونستم باهاش کنار بيام ديگه

01:05:17.958 --> 01:05:19.791
درکش نمي کني, اَلي ؟

01:05:20.291 --> 01:05:22.250
نه, نمي کنم. درکش نمي کنم

01:05:22.708 --> 01:05:25.666
اين دليلشه, دليلشه, اَلي -
درکش نمي کنم -

01:05:28.041 --> 01:05:29.250
نمي تونستم اينکارو بکنم

01:05:30.291 --> 01:05:31.791
بيش از حد ترسو بودم

01:05:32.125 --> 01:05:34.750
کاملاٌ کاملاٌ ترسو

01:05:35.666 --> 01:05:37.208
تا هر چيزي رو بهت بدم

01:05:38.250 --> 01:05:39.083
هر چيزي

01:05:39.916 --> 01:05:42.625
خب منم 20 سال وقت صرف کردم
براي پيداکردنش

01:05:43.500 --> 01:05:44.875
خودمو ديوونه کردم

01:05:46.166 --> 01:05:50.333
, ساعتها وقت گذاشتم براي حرف زدن با مردم
براي پيدا کردن چيزا, تيکه پاره هاي اطلاعات

01:05:51.125 --> 01:05:54.625
داغون کرد, زندگيمو داغون کرد -
چرا نمي توني بذاريش کنار ؟ -

01:05:54.791 --> 01:05:56.833
چرا نمي توني بپذيريش ؟ -
من... من نمي تونم -

01:05:57.333 --> 01:05:59.083
نمي تونم رهاش کنم

01:05:59.666 --> 01:06:01.583
درک مي کني چرا
نمي تونم بهت بگم؟

01:06:01.666 --> 01:06:04.208
آره. درک مي کنم

01:06:05.208 --> 01:06:07.250
خي من همه ي اون کارامو تو سکوت انجام دادم

01:06:07.875 --> 01:06:11.708
تلاش کردم براي پيدا کردنش. و تو در سکوت|

01:06:11.791 --> 01:06:14.708
انتخابي نداشتم, اَلي -
و خب همينجوري ادامه پيدا کرد و کرد -

01:06:14.916 --> 01:06:16.250
انتخابي نداشتم

01:06:19.041 --> 01:06:21.125
ما 54 سالمونه

01:06:23.250 --> 01:06:26.166
پنجاه چهار سالِ آزگار

01:06:26.791 --> 01:06:28.458
. . الان نشستيم حرف ميزنيم

01:06:29.166 --> 01:06:31.083
بايد وقتي 20 سالمون بود اينکارو مي کرديم

01:06:32.041 --> 01:06:34.250
سي سالِ آزگار رو هدر داديم

01:06:35.833 --> 01:06:36.708
روراست

01:06:39.541 --> 01:06:40.541
اما حالا اينجاييم

01:06:42.708 --> 01:06:43.541
آرره, هستيم

01:07:12.166 --> 01:07:13.000
... من

01:07:14.958 --> 01:07:17.750
فکر نمي کنم قدرتش رو داشته باشم
که رو در رو بهت بگم

01:07:17.916 --> 01:07:19.250
که چه اتفاقي افتاده واقعاٌ

01:07:20.125 --> 01:07:23.375
اما يه گقتگو داشتم با دوربين در موردش

01:07:24.125 --> 01:07:26.458
شايد تو لازمه يه نيگاهي بهش بندازي

01:07:27.791 --> 01:07:29.916
هر چيزي رو که تو نياز داري بدوني
بهت ميده

01:07:33.000 --> 01:07:34.666
و خوشحالي برام که ميبينمش ؟

01:07:36.541 --> 01:07:39.166
نمي گم خوشحالم, حس مي کنم

01:07:39.333 --> 01:07:41.000
يه نيازي دارم -
يه نياز -

01:07:42.541 --> 01:07:45.666
يه ضرورته, الکس
ما اومديم که به دروغ پايان بديم

01:07:46.958 --> 01:07:47.875
نيگاش کن

01:07:48.625 --> 01:07:51.125
من نمي تونم رو در رو
بهت بگم, الکس

01:07:51.208 --> 01:07:53.083
من ميرم و ميذارم تو نيگاش کني

01:07:54.750 --> 01:07:55.750
و بعدش ديگه خلاصيم

01:07:56.958 --> 01:07:58.500
خيل خب -
حاضري اينکارو بکني ؟ -

01:08:00.375 --> 01:08:01.208
آره

01:08:07.666 --> 01:08:09.958
... خب, تو داري حسابي منو مي ترسوني, اما

01:08:11.291 --> 01:08:13.750
من واقعاٌ نمي فهمم
چرا احتياج داري ببينيش

01:08:14.208 --> 01:08:15.541
هنوزم نمي فهمم

01:08:16.625 --> 01:08:19.125
ما مي تونيم کاملاٌ به هم
وصل بشيم دوباره, مارکي

01:08:20.625 --> 01:08:23.125
به گمونم -
من لازم دارم که دروغ تموم بشه -

01:08:25.708 --> 01:08:27.416
و احتياج دارم زندگيم واقعي بشه

01:08:30.000 --> 01:08:33.083
زندگيم واقعي نيست
همون زندگي که تو بهم دادي, مارکي

01:08:33.291 --> 01:08:35.083
زندگي من همونه که تو خواستي

01:08:36.041 --> 01:08:37.875
همونه که تو ديکته کردي

01:08:38.958 --> 01:08:41.166
يه چيز ديگه مي خوام. اصلش رو مي خوام

01:08:43.250 --> 01:08:45.541
خيلِ خب, باشه -
باشه ؟ -

01:10:03.208 --> 01:10:04.875
. . من يه چيز واقعي از چيزي که اتفاق افتاد رو

01:10:06.166 --> 01:10:07.458
بهت نگفتم

01:10:10.791 --> 01:10:12.541
به خودم هم به سختي گفتم که چي شده

01:10:14.333 --> 01:10:16.625
تو داري از من مي خواي چيزي رو بهت بگم

01:10:18.375 --> 01:10:20.583
که تا حالا به هيچکس
تو زندگيم در موردش نگفتم

01:10:49.750 --> 01:10:50.583
خب

01:10:52.041 --> 01:10:55.250
مثه يه " فاک يو " باشه براي مامان. برو بريم

01:11:02.250 --> 01:11:06.375
... مامانم مارو مي بُرد به اتاق خودش

01:11:07.541 --> 01:11:09.250
ما رو به تختش مي بُرد

01:11:11.541 --> 01:11:13.375
مارو وادار مي کرد که همديگه رو دستمالي کنيم

01:11:13.458 --> 01:11:16.208
وادارمون ميکرد با همديگه وَر بريم

01:11:17.375 --> 01:11:21.750
بهمون دست مي کشيد
برامون ج... مي زد

01:11:23.500 --> 01:11:27.583
کارايي رو مي کرد که هيچ مادري
نبايد با بچه هاش بکنه

01:11:30.000 --> 01:11:31.291
و همين طور ادامه مي داد

01:11:31.916 --> 01:11:34.958
فقط اينکارو براي رضايت خودش نمي کرد

01:11:35.916 --> 01:11:38.041
بعدش مارو مي فرستاد پيش دوستاش

01:11:39.333 --> 01:11:42.291
مارو با ماشين مي رسوند به خونه ي دوستاش

01:11:42.958 --> 01:11:46.708
شام مي خورد و يه گيلاس شراب
بعد مارو همونجا رها مي کرد و مي رفت

01:11:48.708 --> 01:11:50.875
هيچ وقت با هم نبوديم, هميشه خودمون تنهايي

01:11:52.000 --> 01:11:55.916
بعد يه مرد غريبه ميومد
که من اصلاٌ نديده بودمش و نميشناختمش

01:11:56.416 --> 01:11:59.958
منو مي بُرد به تختش
دستماليم مي کرد

01:12:00.875 --> 01:12:04.041
بهم تجاوز مي کرد و هتک حرمت مي کرد

01:12:05.916 --> 01:12:07.500
براي خوشيِ خودش

01:12:09.000 --> 01:12:11.916
فردا صبحش
مامان ميومد و منو بر ميداشت

01:12:12.458 --> 01:12:13.500
و با ماشين به خونه مي بُرد

01:12:14.875 --> 01:12:17.291
بدون هيچ حرف و سُخني

01:12:17.791 --> 01:12:21.916
چيکار مي کردم تو ماشين ؟
ساکت و آروم بودم

01:12:23.875 --> 01:12:26.375
هميشه آروم. هميشه ساکت

01:12:27.333 --> 01:12:29.708
و اين اتفاق دوباره و دوباره ميوفتاد

01:12:31.375 --> 01:12:33.083
بعد الکس رو با خودش مي بُرد

01:12:33.958 --> 01:12:35.416
... تو تخت خودم دراز مي کشيدم

01:12:35.500 --> 01:12:37.875
تو اتاق خودم...

01:12:38.625 --> 01:12:40.625
الکس اونجا نبود, اون دوقلوي منه

01:12:41.125 --> 01:12:42.958
اون با يه دوست مي موند

01:12:44.208 --> 01:12:47.166
و اين اتفاقي بود
که تو زندگي ما نرمال بود

01:12:47.375 --> 01:12:49.041
چيزي بود که باهاش بزرگ شده بوديم

01:12:49.875 --> 01:12:51.208
و پذيرفته بوديم

01:12:52.500 --> 01:12:53.708
بچه ها مي پذيرنش

01:12:54.208 --> 01:12:57.791
بچه ها هرچيزي رو مي پذيرن
چون پدرمادرشون رو دوست دارن

01:12:58.583 --> 01:13:03.916
و فکر مي کنن کاري که اونها مي کنن
قسمتي از بزرگ شدنه

01:13:06.000 --> 01:13:07.416
ما توان و ظرفيتش رو نداشتيم

01:13:08.500 --> 01:13:09.708
... که حس کنيم که مي دونيم

01:13:10.541 --> 01:13:11.875
اين غلطه

01:13:12.375 --> 01:13:13.208
... و

01:13:16.000 --> 01:13:18.416
, حتي حالا
, بعد از اين همه سال

01:13:19.458 --> 01:13:20.791
با خودم فک ميکنم

01:13:21.666 --> 01:13:23.041
. فاک يو مامان "

01:13:23.166 --> 01:13:27.833
چطور جرات کردي فکر کني
" که مي توني اين کارو با من بکني ؟

01:13:30.041 --> 01:13:33.791
اما خب اون نيست حالا . مُرده
اون دور شده

01:13:35.125 --> 01:13:36.666
و من ديگه نمي تونم بهش بگم

01:13:38.000 --> 01:13:39.375
از اين پشيمونم

01:13:40.125 --> 01:13:41.583
خيلي تلخ افسوس مي خورم

01:13:45.500 --> 01:13:48.125
اما حالا ... دارم تعريفش ميکنم

01:13:49.125 --> 01:13:50.333
حالا دارم به شماها ميگم

01:13:50.958 --> 01:13:53.625
هرگز نديدمتون .
نمي دونم کي هستين

01:13:54.208 --> 01:13:58.333
اما حالا شما مي دونين مادرم کيه
و مي دونين که کاري که مي کرد اشتباه بوده

01:14:01.000 --> 01:14:03.625
 اين خيلي قدرت داره

01:14:04.458 --> 01:14:05.416
و من نياز دارم بهش

01:14:07.541 --> 01:14:08.625
ما بهش نياز داريم

01:16:00.833 --> 01:16:01.875
من يه چيزايي مي دونستم ازش

01:16:02.833 --> 01:16:05.375
يه چيزايي حدس مي زدم
بهشون فکر کرده بودم

01:16:07.125 --> 01:16:08.791
فقط اندازه ش رو نمي دونستم

01:16:12.750 --> 01:16:14.250
نمي دونستم اينقدر بزرگ بوده

01:16:41.041 --> 01:16:44.250
چطور ...ما چطوري ازش خلاص شديم؟

01:16:48.333 --> 01:16:49.833
مي خواي همه شو بشنوي ؟

01:16:50.958 --> 01:16:53.166
الان اينجاييم
اينکارو دوباره تکرار نمي کنيم ديگه

01:16:57.833 --> 01:16:59.875
.... خب , آخرين باري که من

01:17:01.541 --> 01:17:04.125
ازش عبور کردم , اگه بخوايم از کلمه ي خوبي استفاده کنيم

01:17:06.083 --> 01:17:08.750
مامان داشت منو به لندن مي بُرد با ماشين

01:17:11.333 --> 01:17:14.500
شامشو با اين يارو خورد , يه هنرمند بود

01:17:16.125 --> 01:17:17.916
ظاهراٌ هنرمندِ مشهوري هم بود

01:17:18.583 --> 01:17:19.625
شام خورديم

01:17:20.000 --> 01:17:21.000
مامان رفت

01:17:22.916 --> 01:17:24.458
و من تو خونه موندم

01:17:25.750 --> 01:17:30.208
بعد اون اومد به ... به اون اتاقي
که پُر بود از نقاشي

01:17:30.583 --> 01:17:31.875
و يه تخت چهار ستوني داشت

01:17:31.958 --> 01:17:34.291
اون منو با خودش به تخت بُرد
و شروع کرد به دست زدن به من

01:17:37.083 --> 01:17:39.916
چهارده سالم بود

01:17:41.541 --> 01:17:45.250
... و وقتي دستش رو بُرد پايين به سمت آلت تناسليم

01:17:46.791 --> 01:17:49.000
 من نشستم رو تخت و گفتم " نه

01:17:50.833 --> 01:17:53.125
" من نمي خوام اينو , من اينو دوست ندارم

01:17:53.833 --> 01:17:55.000
حولش دادم

01:17:55.541 --> 01:17:58.791
اون حسابي عصبي شد
و بالاخره يه جوري اومدم بيرون از خونه ش

01:18:01.125 --> 01:18:03.708
و برگشتم خونه  -
چطوري اومدي خونه ؟ -

01:18:05.625 --> 01:18:06.875
اصلاٌ چطور امکان داشت ؟

01:18:07.666 --> 01:18:10.541
رفتم پايين تو مترو

01:18:12.083 --> 01:18:15.708
پريدم تو يه مترو بدون پول
اون روزها مي شد از اين کارا کرد

01:18:16.291 --> 01:18:18.041
بدون پول سوار قطار شدم

01:18:19.583 --> 01:18:20.708
و بعدش پياده اومدم خونه

01:18:29.833 --> 01:18:32.458
اومدم , زدم به پنجره
و تو هم منو راه دادي

01:18:33.666 --> 01:18:36.708
رفتم به تختم و گرفتم خوابيدم

01:18:40.250 --> 01:18:43.250
... صبح روز بعد _
مامان چه زِري زد اون موقع ؟ -

01:18:43.333 --> 01:18:45.458
چطور ..حتي نمي دونست
که تو خونه بودي ؟

01:18:46.458 --> 01:18:49.375
هيچي . صبح اومدم بالا
صبحونه خورديم

01:18:49.833 --> 01:18:51.875
اون خيلي با تعجب منو نيگاه کرد
که اونجا بودم

01:18:53.625 --> 01:18:56.833
من اونو نيگاه کردم . اون منو نيگاه کرد

01:18:58.458 --> 01:18:59.875
و اون اتفاق ديگه نيوفتاد

01:19:01.875 --> 01:19:04.625
و اين آخرش بود , اَلي -
بدون اينکه چيزي بگين ؟ -

01:19:04.833 --> 01:19:06.583
بدون گفتن هيچ چيزي

01:19:08.541 --> 01:19:09.625
Fuck.

01:19:13.291 --> 01:19:15.166
اون ديگه اين کارو باهات نکرد

01:19:16.000 --> 01:19:19.083
هرگز نرفتي
هرگز بيرون از خونه نرفتي

01:19:20.083 --> 01:19:21.291
و همه چي تموم شد

01:19:24.833 --> 01:19:26.083
اين جوري متوقف شد

01:19:51.291 --> 01:19:52.625
حالا همه چيزو داري

01:19:54.208 --> 01:19:55.583
همه چي رو , اَلي

01:19:58.250 --> 01:19:59.333
اينو نياز داشتم

01:20:01.083 --> 01:20:02.166
اينو نياز داشتم

01:20:03.625 --> 01:20:04.458
آرره

01:20:05.000 --> 01:20:07.000
ديگه دروغ بسه . ديگه بسه

01:20:07.958 --> 01:20:10.208
ديگه سکوت کافيه . راز کافيه

01:20:14.666 --> 01:20:17.958
من دوباره تو رو دارم ... پيش خودم

01:21:04.541 --> 01:21:07.541
هيچ راهي نيست که من بتونم جبران کنم
کاري رو که اون ( مارکوس ) کرده

01:21:12.750 --> 01:21:14.750
هيچ کلمه اي وجود نداره که بتونم بهش بگم

01:21:18.875 --> 01:21:19.791
اما اون مي دونه

01:21:21.041 --> 01:21:22.041
. و همين کافيه

01:21:29.625 --> 01:21:30.583
تموم شد

01:21:32.083 --> 01:21:33.041
. بالاخره

01:21:36.833 --> 01:21:47.833
بلبل جان
مرجع دانلود رايگان فيلم و سريال با زيرنويس چسبيده
.::  www.bolboljan.net ::.