﻿WEBVTT

00:00:02.000 --> 00:00:20.000
..:: ارائه شده توسط وب سايت بلبل جان ::..
‏.::  <c.colorff9800>www.bolboljan.net</c> ::.

00:00:58.267 --> 00:01:01.526
زنی که در تصویر مشاهده می‌کنید
دالی برادبنت می‌باشد

00:01:02.010 --> 00:01:04.573
و او در اینجا...

00:01:05.578 --> 00:01:07.815
یعنی مزرعه‌ی مَجِستی بزرگ شده...

00:01:18.026 --> 00:01:20.463
مجستی در منطقه ای از کشور قرار دارد

00:01:20.637 --> 00:01:24.597
که نه تنها بخاطر کم‌جمعیت بودنش
، شناخته میشود

00:01:25.033 --> 00:01:30.168
بلکه بدلیل داشتن یکی از تاریک ترین آسمان
های شب در نیمکره‌ی شمالی نیز شهرت دارد

00:01:30.908 --> 00:01:33.824
.که تداعی‌کننده ی محیطی ماورائی‌ست

00:01:34.651 --> 00:01:39.175
این منظره، چشم‌اندازی بی‌نظیر
از زیبایی و گستردگی مطلق است

00:01:39.349 --> 00:01:41.699
، و وجود آن
هشداری‌ست مبنی بر این مسئله

00:01:41.773 --> 00:01:45.773
که درک ما از جهانی که در آن زندگی میکنیم
.تا چه حد کم است

00:01:46.010 --> 00:01:47.882
عجایب آسمان را فراموش کنید

00:01:48.056 --> 00:01:51.755
، زیرا اینجا
، در بیابان مرتفع غرب وحشی

00:01:51.929 --> 00:01:53.683
داستانی در حال شکل‌گیری‌ست

00:01:53.757 --> 00:01:57.782
که ممکن است باعث شود تا
درمورد گشت‌وگذار در تاریکی تجدید نظر کنید

00:01:58.762 --> 00:02:05.029
این منطقه توسط ناپدیدشدن‌های بی‌دلیل
و مرگ‌های هولناک تسخیر شده است

00:02:05.682 --> 00:02:07.692
به‌راستی اینجا چه خبر است؟

00:02:07.902 --> 00:02:12.036
چه چیزی پشت این تهدید شوم نهفته شده
که با تعریف ما در تضاد است؟

00:02:13.037 --> 00:02:15.910
، تلاش ما یافتن پاسخ‌هایی‌ست

00:02:16.084 --> 00:02:18.690
برای کشف آنچه که اینجا اتفاق می‌افتد

00:02:18.764 --> 00:02:21.071
و اینکه چرا بنظر میرسد
این موضوع مخفی نگه داشته شده

00:02:21.350 --> 00:02:23.186
و در این مسیر

00:02:23.669 --> 00:02:27.673
دریافتیم که ما تنها کسانی نیستیم...
که در این ماجراجویی قدم گذاشتیم

00:02:27.748 --> 00:02:31.099
و اینکه سالها پیش از ما
، شخصی این کار را آغاز کرده بوده

00:02:31.490 --> 00:02:35.881
، دهه‌ها پیش
.همینجا، در مزرعه‌ی مجستی

00:02:53.121 --> 00:02:55.036
، بسیارخب
"خوش اومدید به " ان‌ان‌ان

00:02:55.210 --> 00:02:56.385
"اخبار نوادای شمالی"

00:02:56.559 --> 00:02:59.736
برترین موج رادیویی
برای اطلاع از تمام اتفاقات نوادای شمالی

00:02:59.910 --> 00:03:01.694
تازه سر ظهره و هوف

00:03:01.869 --> 00:03:03.479
قهوه ی امروز صبح من خیلی قوی بود

00:03:03.653 --> 00:03:08.919
اما میخوام به همه یادآور بشم که
برای کمپ زدن های تابستون امسال احتیاط کنن

00:03:09.093 --> 00:03:13.402
ظاهرا این آخر هفته آتش‌سوزی ای
در مزرعه ی مجستی در ایگل‌کانتی رخ داده

00:03:13.576 --> 00:03:16.622
مجستی یکی از بزرگترین مزارع ایالت نواداست

00:03:16.797 --> 00:03:19.930
اما خوشبختانه مالکین مزرعه
، یعنی جرالد و دالی برادبنت

00:03:20.104 --> 00:03:22.169
طبق گزارشات بدست آمده
در صحت و سلامت کامل به سر میبرن

00:03:22.193 --> 00:03:26.110
هرچند که خانه و دارایی‌هایشان
به اندازه ی خودشان خوش‌شانس نبودن

00:03:26.284 --> 00:03:28.256
وای خدا، آدم از شنیدن این اخبار متنفره، نه؟

00:03:28.330 --> 00:03:30.288
!بسیارخب، برنامه ی بعدی یه سورپرایزه

00:03:30.462 --> 00:03:32.222
دیو اومده با یه سری
نکات ایمنی برای آتش‌سوزی

00:03:32.377 --> 00:03:34.031
موقعی که اونا درحال اسباب‌کشی بودن

00:03:34.205 --> 00:03:36.438
همسر دالی بطور اتفاقی

00:03:36.439 --> 00:03:38.341
«گَل رابرت - روزنامه‌نگار تحقیقی»

00:03:38.949 --> 00:03:40.385
یه چیز جالب پیدا میکنه...

00:03:40.559 --> 00:03:43.867
قطعه‌ای بسیار حیاتی از این معما

00:03:48.959 --> 00:03:50.968
تنها چیزایی که از آتیش‌سوزی
جون سالم به در بردن

00:03:50.969 --> 00:03:52.647
«دالی برادبنت - مالک مزرعۀ مجستی»

00:03:52.648 --> 00:03:55.661
وسایلی بودن که...
توی انبار زیرزمینی بود

00:03:56.358 --> 00:03:57.968
و اونجا بود که جرالد اونو پیداش کرد

00:04:17.683 --> 00:04:19.381
من و دالی

00:04:19.816 --> 00:04:22.205
سالها بود که دنبال این جعبه میگشتیم...

00:04:22.206 --> 00:04:24.336
«ویلیام "بیل" سالرنو - دادستان
سابق/کارآگاه خصوصی »

00:04:24.337 --> 00:04:26.475
، خانواده‌ی اون، مادر و پدرش

00:04:26.649 --> 00:04:30.218
، بر این باور بودن که اون جعبه
، سالها پیش طی یه بازرسی معمول

00:04:30.871 --> 00:04:32.089
امم

00:04:32.350 --> 00:04:35.092
توسط مقامات استانی دزدیده شده بوده

00:04:36.572 --> 00:04:39.227
اون توی یه جعبه ی بزرگ مخفی شده بود

00:04:39.749 --> 00:04:41.882
توی یه جعبه پر از شیشه های آبنبات

00:04:42.404 --> 00:04:48.889
گم‌شدن این جعبه برای خانواده ی دالی
مسئله ی بسیار بزرگی بود

00:04:49.628 --> 00:04:52.957
چون زوال عقل پدر دالی...
بعد از رخ دادن این اتفاق آغاز شد

00:04:54.242 --> 00:04:56.418
من از دیدنش شوکه شده بودم

00:04:57.027 --> 00:04:58.855
چون فکر میکردم واسه همیشه غیب شده

00:04:59.769 --> 00:05:01.818
و اولین چیزی که به ذهنم اومد
این بود که

00:05:02.119 --> 00:05:03.851
"این اینجا چیکار میکنه؟"

00:05:09.431 --> 00:05:14.131
حالا مشکلی که وجود داشت این بود ...که
با وجود اینکه با مقامات استانی کار میکردم

00:05:15.437 --> 00:05:18.026
اما اونا نمیخواستن...
کاری به کار این قضیه داشته باشن

00:05:18.657 --> 00:05:22.009
فکر میکردن تمام اینا
یه مشت چرت و پرته

00:05:22.531 --> 00:05:24.620
و پرونده رو کنار گذاشتن

00:05:39.113 --> 00:05:42.072
، ولی بعد از مشاهده ی محتوای داخل جعبه

00:05:42.638 --> 00:05:44.509
اطمینان دارم که

00:05:45.206 --> 00:05:47.268
اونا راجب این قضیه تجدید نظر میکنن...

00:05:51.952 --> 00:05:55.042
گم شدن این جعبه
پدرمو به مرز جنون رسوند

00:05:56.731 --> 00:05:58.764
چطوره از همونجا شروع کنیم؟

00:05:58.788 --> 00:06:01.988
میخواید از روزی که جعبه گم شد شروع کنید؟

00:06:06.053 --> 00:06:10.535
من 22 سالم بود که
رفتم لاس وگاس زندگی کنم

00:06:11.319 --> 00:06:13.625
پدر و مادرم فکر میکردن که

00:06:14.409 --> 00:06:18.369
اونا میخواستن من و خواهرم
بریم و دنیا رو بگردیم

00:06:18.717 --> 00:06:22.721
و ببینیم دنیای بیرون مزرعه چه شکلیه

00:06:22.895 --> 00:06:24.810
، از زمانی که دالی یه دختربچه بود

00:06:24.985 --> 00:06:27.549
مادرش نانسی از یه بیماری مزمن رنج میبرد

00:06:27.550 --> 00:06:29.261
«نانسی - مادر دالی»

00:06:29.262 --> 00:06:32.949
که باعث میشد روز به روز ناتوان‌تر بشه

00:06:33.384 --> 00:06:35.604
یه روز، مادرم بهم زنگ زد

00:06:35.908 --> 00:06:38.041
و گفت لازمه که برگردم خونه

00:06:38.607 --> 00:06:41.610
مادرم از یه سفر برگشته بود خونه

00:06:42.567 --> 00:06:46.049
و گفت حالش زیاد خوب نیست

00:06:46.397 --> 00:06:49.313
و اینکه پدرم هم حالش واقعا بده

00:06:50.184 --> 00:06:52.708
به هرحال اون زمان
وقتش بود که برگردم خونه

00:06:53.491 --> 00:06:56.494
چون زندگی شهری
با سبک زندگی من جور نبود

00:06:57.408 --> 00:06:59.019
شرایط واقعا ناراحت‌کننده ای بود

00:06:59.889 --> 00:07:01.499
نانسی بیمار بود

00:07:01.804 --> 00:07:06.461
و بیو داشت عقلشو از دست میداد
و نمیتونست ازش مراقبت کنه

00:07:06.635 --> 00:07:09.725
، وقتی رسیدم خونه
اوضاع خیلی بهم ریخته بود

00:07:10.378 --> 00:07:16.384
من متوجه این نشده بودم که
سلامتی مادرم تا چه حد رو به کاهش بوده

00:07:17.124 --> 00:07:18.429
و پدرم هم

00:07:18.995 --> 00:07:20.997
انقدر دچار پارانویا شده بود...

00:07:21.563 --> 00:07:24.218
که کاملا یه آدم دیگه شده بود...

00:07:24.392 --> 00:07:28.222
ما همگی باید میفهمیدیم
که چی توی اون جعبه‌ بوده

00:07:29.049 --> 00:07:34.532
چی داخلش بوده که گم شدنش باعث شده
پدر دالی عقلشو از دست بده

00:07:42.279 --> 00:07:44.281
اون تا حد مرگ ترسیده بود

00:07:51.245 --> 00:07:55.031
، وقتی اون جعبه رو باز کردم
دوتا نوشته از همه بالاتر بود

00:07:55.858 --> 00:08:00.819
، اولیش یه نامه از طرف بیو بود
و دومیش وقایع‌نگاری بود

00:08:04.127 --> 00:08:06.521
ما قرار نیس تمام وقایع‌نگاری بیو رو
بطور کامل پوشش بدیم

00:08:06.695 --> 00:08:08.000
چون خیلی طولانیه

00:08:08.175 --> 00:08:11.743
کاری که میخوایم انجام بدیم
پوشش مهم ترین بخش‌هاشه

00:08:15.312 --> 00:08:19.795
این وقایع‌نگاری خطاب به کیه؟
ما هیچ نشونه ای نداریم

00:08:19.969 --> 00:08:22.928
تنها چیزی که داریم یه نامه‌س که

00:08:23.103 --> 00:08:25.126
برای مردی بنام کلاماث نوشته شده...

00:08:26.381 --> 00:08:27.381
جناب فورد

00:08:28.008 --> 00:08:33.008
من اتفاقات را همانطور که خواسته بودید
و تا جای ممکن وقایع‌نگاری کردم

00:08:33.032 --> 00:08:35.432
لطفا به هیچکس حرفی نزنید

00:08:35.456 --> 00:08:40.456
، من باقی اتفاقات را روز بیست و هشتم ماه یعنی
زمانی که باهم ملاقات کنیم برایتان تعریف می‌کنم

00:08:41.469 --> 00:08:44.602
و اینجا جاییه که وقایع‌نگاری ما آغاز میشه

00:08:48.537 --> 00:08:51.037
سال: 1969

00:08:51.609 --> 00:08:54.743
، از زمانی که به مزرعه نقل‌مکان کردیم

00:08:55.222 --> 00:08:59.095
اغلب شب‌ها افرادی را
در اراضی خود مشاهده میکنیم

00:08:59.269 --> 00:09:01.832
که زیر نور نورافکن‌ها به چشم می‌آیند

00:09:03.143 --> 00:09:05.145
مامانم مشخصا ترسیده بود

00:09:05.319 --> 00:09:09.453
اون فکر میکرد که همیشه
یه دلیل منطقی برای مسائل وجود داره

00:09:09.845 --> 00:09:12.543
مثلا اراذل و اوباشی که
دزدکی وارد زمین‌های ما میشدن

00:09:12.717 --> 00:09:15.764
چون چندین بار این اتفاق افتاده بوده

00:09:16.547 --> 00:09:19.637
اون همیشه میخواست
همه چیز رو منطقی جلوه بده

00:09:20.725 --> 00:09:25.077
بعد از دهه‌ها زندگی
، تحت این تنش و اضطراب واقعیت

00:09:25.469 --> 00:09:27.993
، و محافظت از خانواده‌ا‌م در برابر آن

00:09:28.168 --> 00:09:31.910
به این مسئله پی بردم
، که در این بیابان مرتفع

00:09:32.084 --> 00:09:35.610
تهدیدهای بیشتری همراه با ما
در این منطقه زیست میکنند

00:09:35.784 --> 00:09:40.658
پدرم ترجیح میداد که مادرم
فکر کنه که اون عقلشو از دست داده

00:09:41.224 --> 00:09:45.272
تا اینکه ما تمام مدت
در ترس و وحشت زندگی کنیم

00:09:45.677 --> 00:09:48.977
بعضی از آنان از هم‌نوعان خودمان هستند

00:09:50.090 --> 00:09:52.890
و بعضی‌هایشان فقط شبیه ما هستند...

00:09:52.975 --> 00:09:56.892
مادرم واقعا فکر میکرد که
پدرم عقلشو از دست داده

00:09:57.222 --> 00:09:59.822
بعضی‌هایشان از نور واهمه دارند

00:10:00.425 --> 00:10:02.625
و بعضی‌هایشان ندارند...

00:10:03.337 --> 00:10:07.837
این نکته را روزی متوجه شدم که
یکی از آنها در روز روشن

00:10:07.861 --> 00:10:10.361
به دخترم دالی نزدیک شد...

00:10:11.077 --> 00:10:13.777
دخترم گفت که او برایش آواز خوانده

00:10:14.401 --> 00:10:16.901
او این مطلب را تا امروز به‌خاطر سپرده

00:10:17.304 --> 00:10:20.220
اون وحشتناک‌ترین صدایی بود
که به عمرم شنیده بودم

00:10:20.785 --> 00:10:22.570
بیو پلیس رو خبر کرد

00:10:22.744 --> 00:10:26.878
و کلانتر شخصا تمام مسیر رو
به سمت مزرعه حرکت کرد

00:10:27.270 --> 00:10:29.925
باید بدونید که مزرعه
از شهر فاصله ی خیلی زیادی داره

00:10:30.099 --> 00:10:34.190
خلاصه رفتن به اونجا یه سفر طولانی
محسوب میشد و وقتی که رسید

00:10:34.926 --> 00:10:38.126
هنگامی که او سر رسید
چیزی برای نشان دادن وجود نداشت

00:10:38.150 --> 00:10:40.150
احساس حماقت کردم

00:10:40.370 --> 00:10:42.111
و بیو با خودش گفت که

00:10:43.373 --> 00:10:46.550
، باید اینا رو ثبت کنم"
"باید اینا رو ثبت کنم

00:10:46.724 --> 00:10:48.596
"چون اگه دوباره این اتفاق رخ بده"

00:10:49.118 --> 00:10:50.815
"نباید شبیه احمقا بنظر برسم"

00:11:02.653 --> 00:11:05.743
، و سه ماه بعد
اون اتفاق دوباره رخ داد

00:11:06.132 --> 00:11:10.132
من مشغول تعمیر حصارها بودم که
نانسی فریاد زد

00:11:10.356 --> 00:11:12.073
"!اون دالی رو گرفته"

00:11:12.097 --> 00:11:13.542
این بار

00:11:14.578 --> 00:11:16.276
این بار اون آماده بود

00:11:16.601 --> 00:11:19.101
تفنگم همراهم بود

00:11:19.225 --> 00:11:22.225
دوربینم کنار دستم بود

00:11:48.090 --> 00:11:49.526
خلاصه دوباره با پلیس تماس گرفت

00:11:49.700 --> 00:11:53.878
و باور کنید این کاری نیست که
بیو به همین راحتی انجامش بده

00:11:54.052 --> 00:11:58.448
چون اون معتقد بود که به تنهایی
قابلیت محافظت از خونواده‌شو داره

00:11:58.622 --> 00:12:01.683
با این حال میدونست که این اتفاق

00:12:02.057 --> 00:12:04.675
چیزیه که از کنترل اون خارجه...

00:12:05.542 --> 00:12:07.078
و پلیسا اونو جدی نمیگرفتن

00:12:07.152 --> 00:12:09.067
یعنی تا جایی پیش رفتن که

00:12:10.025 --> 00:12:11.687
بهش میخندیدن...

00:12:15.335 --> 00:12:17.985
بیو و خونواده‌ش توی اون منطقه

00:12:18.381 --> 00:12:21.036
به "خونواده‌ی دیوونه" معروفن...

00:12:21.210 --> 00:12:24.169
و اون واقعا دلش میخواست
که از طریق ثبت اتفاقاتی که براش رخ میداد

00:12:24.344 --> 00:12:26.955
آبرو و اعتبار خونواده‌ش رو برگردونه...

00:12:27.434 --> 00:12:28.957
اون تمسخر میشد

00:12:32.264 --> 00:12:36.356
اون زمان، ثبت اتفاقاتی که براش میفتاد
آسون نبود

00:12:36.530 --> 00:12:38.706
چون اینجوری نبود که
گوشی موبایل داشته باشه

00:12:38.880 --> 00:12:41.926
و هرموقع که اون اتفاقات رخ دادن
ازشون فیلم بگیره

00:12:42.100 --> 00:12:45.713
راستش، اون یه دوربین فیلمبرداری
و یه حلقه ی صدا داشت

00:12:45.714 --> 00:12:47.238
«بیو - پدر دالی»

00:12:47.239 --> 00:12:48.716
و واسش خیلی خیلی سخت بود

00:12:48.890 --> 00:12:51.458
که بره بیرون و اون اتفاقاتو ثبت کنه

00:12:56.637 --> 00:12:58.987
، و باتوجه به ماجرای مانتیس

00:12:59.335 --> 00:13:01.345
نمیدونستیم چی رو باید باور کنیم

00:13:13.610 --> 00:13:15.277
، اگر داستان رو از ابتدا دنبال کرده باشید

00:13:15.351 --> 00:13:19.998
احتمالا یادتونه که شرکت معدنی مانتیس
♪و شرکت باربری اقیانوس آرام
[فرایت پسیفیک]

00:13:20.172 --> 00:13:24.012
این قطعه زمین عظیم
در شمال شرقی نوادا رو خریداری کردن

00:13:24.186 --> 00:13:28.843
بخشی از اون زمین
در امتداد مزرعه‌ی مجستی قرار داره

00:13:29.539 --> 00:13:32.033
و بخش مشخصی از اون زمین وجود داشت

00:13:32.107 --> 00:13:33.974
که شرکت معدنی مانتیس...

00:13:34.501 --> 00:13:35.502
.بشدت خواهانش بود...

00:13:35.850 --> 00:13:37.678
اونجا یه معدن قدیمی قرار داشت

00:13:37.852 --> 00:13:41.769
و اونا این مسئله رو بسیار ارزشمند میدونستن

00:13:42.117 --> 00:13:43.205
و بیو

00:13:43.945 --> 00:13:45.860
اون درمقابلشون ایستادگی کرد
و گفتش که

00:13:46.034 --> 00:13:48.297
"نه، اونجا زمین منه"

00:13:48.471 --> 00:13:51.343
، اونجا... اونجا معدن منه"
"اونجا... مال خودمه

00:13:51.518 --> 00:13:53.781
و این نزاع و درگیری
برای مدت زیادی به طول انجامید

00:13:53.955 --> 00:13:58.612
و درنهایت یه قاضی وارد قضیه شد
و اونجا رو جزو دارایی بیو اعلام کرد

00:13:58.916 --> 00:14:02.180
قبل از اینکه قاضی اعلام کنه
که اون زمین متعلق به بیو ئه

00:14:02.877 --> 00:14:06.097
اونا بشدت به اون ورودی معدن
علاقه‌مند بودن

00:14:06.837 --> 00:14:10.101
، خلاصه یه روز
بیو مچشونو گرفت

00:14:10.275 --> 00:14:13.061
و ازشون یه عکس گرفت
تا به قاضی نشون بده

00:14:25.769 --> 00:14:28.555
یک هفته بعد از اینکه اون عکس گرفته شد

00:14:28.946 --> 00:14:30.905
اونا نیمه های شب برگشتن

00:14:31.079 --> 00:14:33.020
و سعی کردن ورودی رو منفجر کنن

00:14:34.332 --> 00:14:37.232
"ویدیوی ضبط شده توسط بیو"

00:14:50.620 --> 00:14:52.413
اونا قرار نبود بیخیال بشن

00:14:52.666 --> 00:14:57.453
اولش اونا میخواستن مزرعه رو
با یه قیمت خنده‌دار بخرن

00:14:57.888 --> 00:14:59.990
ولی اون مزرعه قرار نبود
از خونواده جدا بشه

00:15:00.064 --> 00:15:02.850
خلاصه پدر هرگز اونو نمیفروخت

00:15:08.508 --> 00:15:09.552
این

00:15:10.597 --> 00:15:12.637
همون زمانیه که شرایط

00:15:14.601 --> 00:15:16.145
خیلی عجیب شد...

00:16:00.603 --> 00:16:01.648
بعدش

00:16:02.474 --> 00:16:04.994
حیواناتش یکی یکی مردن...

00:16:22.364 --> 00:16:25.062
کمی بعد از اینکه
، حیواناتش شروع به مردن کردن

00:16:25.236 --> 00:16:28.152
اون به لاشه ی تازه
و سلاخی شده ی یه گوساله برخورد

00:16:28.979 --> 00:16:34.419
حالا این گوساله ی مرده چیزی نبود که
بخواد نگرانش باشه و ازش فیلم بگیره

00:16:34.724 --> 00:16:37.074
چون یه چیز دیگه به چشمش اومد

00:17:50.757 --> 00:17:53.107
اون یکی از آدمایی بود که
برای مانتیس کار میکرد

00:17:53.760 --> 00:17:57.393
اونا هر کاری از دستشون برمیومد انجام دادن
که ما رو بترسونن و فراری بدن

00:17:58.068 --> 00:18:04.292
کلانتر و سرکارگر شرکت معدنی مانتیس
دوستان خیلی خوبی بودن

00:18:05.249 --> 00:18:07.556
بخاطر همین وقتی که بیو
، بهشون خبر داد

00:18:08.252 --> 00:18:09.863
اونا هرگز جدی‌ش نگرفتن

00:18:10.037 --> 00:18:12.065
و به چشم تمسخر بهش نگاه میکردن

00:18:12.169 --> 00:18:14.197
و رفتارشون با اون هم تمسخرآمیز بود

00:18:17.348 --> 00:18:19.520
با توجه به چیزی که حالا میدونم

00:18:22.876 --> 00:18:25.004
حالا که همه چیز برام روشن شده...

00:18:28.055 --> 00:18:30.109
دلم خیلی شکسته...

00:18:34.801 --> 00:18:36.193
.و وحشت کردم...

00:18:54.908 --> 00:18:57.258
، در سمت دیگه ی اراضی

00:18:57.432 --> 00:19:01.784
یه کلبه ی بامزه وجود داره
که مادر دالی خیلی دوسش داشت

00:19:01.958 --> 00:19:07.094
و اونجا کاملا نزدیک به
مرز زمین های شرکت معدنی مانتیسه

00:19:07.268 --> 00:19:11.510
چیزی که نانسی میخواست
یه بالکن بزرگ و زیبا با ویوی مزرعه بود

00:19:11.584 --> 00:19:14.754
که مثلا اونجا بشینه و
صبح‌ها یه فنجون قهوه بخوره

00:19:14.928 --> 00:19:16.451
یا شبا یه لیوان مشروب

00:19:16.625 --> 00:19:19.584
و درنهایت بیو
اونجا رو براش درست کرد

00:19:20.716 --> 00:19:23.850
اونا به اون کلبه میگفتن
"خونه‌ی ییلاقی"

00:19:24.024 --> 00:19:26.678
چون وقتی که اونا خسته بودن

00:19:26.853 --> 00:19:30.595
یا نیاز به استراحت داشتن تا
از زندگی روزمره‌شون توی دشت فاصله بگیرن

00:19:30.813 --> 00:19:33.947
اونا میتونستن از کوه بیان بالا
و توی این کلبه ی بامزه مستقر بشن

00:19:34.121 --> 00:19:36.262
و یه کم استراحت و تفریح داشته باشن

00:19:52.661 --> 00:19:54.358
کمی دورتر از این کلبه

00:19:54.532 --> 00:19:56.708
، یا همون خونه ییلاقی

00:19:56.883 --> 00:19:59.320
معدن اَمبلر وجود داشت

00:20:09.583 --> 00:20:13.583
«کمپ معدنی امبلر - تاسیس: اواخر دهۀ 1800»

00:20:43.973 --> 00:20:48.717
این معدن یکی از چیزایی بود که
شرکت معدنی مانتیس

00:20:49.457 --> 00:20:52.155
بشدت براش تلاش کرده بود...
تا بتونه بدستش بیاره

00:20:53.113 --> 00:20:54.810
همچنین بنظر میومد که اونجا

00:20:55.463 --> 00:21:00.555
منشأ اصلی تحرکاتی بود که...
بیو قصد ثبت اونا رو داشت

00:21:01.969 --> 00:21:08.469
کارگر مزرعه‌ام درحال تعمیر خطوط برق
برای برق‌رسانی به خانه‌ی ییلاقی بود

00:21:08.493 --> 00:21:12.993
او شاهد بلند شدن دودی از کمپ امبلر بوده
و رفته تا سر و گوشی آب دهد

00:21:13.617 --> 00:21:16.317
او گفت فکر میکند که آدم‌هایی را دیده

00:21:16.341 --> 00:21:18.341
که فانوس داشتند...

00:21:19.386 --> 00:21:23.386
امروز بعدازظهر
با چشمان خودم خواهم دید

00:23:21.225 --> 00:23:25.025
چیزی که داشت به من نگاه میکرد آدمیزاد نبود

00:23:26.780 --> 00:23:30.480
، به‌نظر میرسید آدمیزاد باشد
اما میدانم که نبود

00:23:40.361 --> 00:23:45.361
خوش اقبال بودم که آن موجود
به روشنایی وارد نمیشد و نجات یافتم

00:23:46.764 --> 00:23:48.723
این تجربه ای بود که

00:23:49.593 --> 00:23:51.769
بیو رو کاملا تغییر داد و...

00:23:52.640 --> 00:23:54.685
باعث شد به این مسئله وسواس پیدا کنه...

00:23:59.864 --> 00:24:04.043
چیزی که اون روز توی تاریکی دید
آدمیزاد نبود

00:24:05.087 --> 00:24:08.917
همچنین اینجا نقطه ایه که
وقایع‌نگاری دچار یه وقفه ی طولانی میشه

00:24:09.091 --> 00:24:12.790
و اتفاق جدیدی
تا اواخر دهه 1980 ثبت نشده

00:24:13.127 --> 00:24:17.327
امروز از طرف مردی که خودش را معرفی نکرد
تماسی دریافت کردم

00:24:17.351 --> 00:24:19.851
او را "مرد عجیب" خطاب خواهم کرد

00:24:20.363 --> 00:24:23.192
او میدانست که در مزرعه چه خبر است

00:24:23.671 --> 00:24:25.707
میدانست که کلانتر به آنجا آمده بوده

00:24:26.065 --> 00:24:28.067
این قضیه مرا بشدت آزار میداد

00:24:28.893 --> 00:24:32.071
او اصرار داشت که
شخصا یکدیگر را ملاقات کنیم

00:24:32.854 --> 00:24:36.162
در یک خانه ی کوچک
خارج از جاده ی 50

00:24:44.735 --> 00:24:47.956
و اینجا نقطه ای بود که ما تونستیم

00:24:48.565 --> 00:24:51.459
یه ارتباط بسیار جالبی رو کشف کنیم...

00:25:00.360 --> 00:25:03.406
این، بخشی از وقایع‌نگاری بود

00:25:03.841 --> 00:25:06.269
که همه چیزو تغییر داد...

00:25:12.633 --> 00:25:17.942
این خونه درست کنار همون کانکسی بود که
مینروا سوند اقامت داشت و از دنیا رفت

00:25:18.421 --> 00:25:20.467
دیدن اینکه بیو
به سمت اون خونه کشیده شده

00:25:21.207 --> 00:25:23.339
کاملا سورئال بود...

00:25:23.861 --> 00:25:28.692
چون من و گل به تازگی
ارتباط جالبی رو کشف کرده بودیم

00:25:29.911 --> 00:25:36.135
چند سال پیش، وقتی جنازه ی زنی
بنام مینروا سوند داخل کانکسش پیدا شد

00:25:36.613 --> 00:25:39.964
نوارهای بسیار هولناکی هم
در کنارشون یافت شد

00:25:46.971 --> 00:25:51.280
مینروا یه سری نوار بشدت هولناک
و آزاردهنده رو کشف کرده بود

00:25:51.454 --> 00:25:54.291
که داخل زیرزمین همون کانکس
ضبط شده بوده

00:25:55.284 --> 00:25:59.027
محتوای این نوارها
مخاطبینمون رو بشدت آزرده‌خاطر کرده بود و

00:26:00.376 --> 00:26:02.348
همچنین خود من رو هم...
واقعا اذیت کرده بود

00:26:02.422 --> 00:26:05.990
مدت زیادی بیدار موندم تا
اون نوارا رو بارها و بارها تماشا کنم

00:26:06.165 --> 00:26:08.279
که بفهمم معنی و مفهومشون چیه

00:26:08.341 --> 00:26:12.388
من و بیل بطور کامل
توی تمام جزئیات اون نوارا غرق شده بودیم

00:26:12.562 --> 00:26:15.913
و توی همون نوارا بود که

00:26:16.827 --> 00:26:18.651
یه ارتباطی پیدا کردیم...

00:26:22.616 --> 00:26:25.140
هنوز نمیدونیم چه معنی ای داره یا

00:26:26.446 --> 00:26:28.369
یا اصلا معنی ای داره یا نه...

00:26:30.972 --> 00:26:32.672
، چریتی هندرسون

00:26:32.937 --> 00:26:38.437
زنی که توی یکی از ویدیوها به عنوان
قربانیِ یه مهاجم ناشناخته شناسایی شده بود

00:26:39.067 --> 00:26:44.899
از اقوام دور یکی از اعضای بنیانگذار...
شرکت معدنی مانتیسه

00:26:52.646 --> 00:26:54.343
میتونه کاملا تصادفی باشه

00:26:55.649 --> 00:26:56.867
ولی، امم

00:26:58.347 --> 00:27:00.301
من به این چیزا باور ندارم...

00:27:01.350 --> 00:27:04.875
من سر ساعت تعیین شده رسیدم
و منتظر ماندم

00:27:05.049 --> 00:27:07.487
اطراف را گشتم تا پیدایش کنم

00:27:07.661 --> 00:27:10.664
تا زمانی که هوا رو به تاریکی رفت
منتظر ماندم

00:27:10.838 --> 00:27:12.579
احساس ناخوشایندی داشتم

00:27:12.753 --> 00:27:15.055
احساس میکردم کسی مرا زیرنظر دارد

00:27:15.103 --> 00:27:16.783
درنهایت آنجا را ترک کردم

00:27:16.844 --> 00:27:21.065
، وقتی به خانه رسیدم
در ورودی کاملا باز بود

00:32:01.171 --> 00:32:05.959
، اواخر همان شب
متوجه مسئله ی بسیار آزاردهنده‌ای شدم

00:32:06.133 --> 00:32:09.005
درست در زمانی که
به دنبالش میگشتم

00:32:09.179 --> 00:32:12.008
او دوربینم را از داخل ماشین برداشته بود

00:32:12.618 --> 00:32:15.359
و یک سورپرایز برایم باقی گذاشته بود

00:32:34.509 --> 00:32:39.079
اکثر مدارک داخل این جعبه
عنوان‌گذاری شده

00:32:39.253 --> 00:32:45.128
و میتونیم خط زمانی ثبت مدارک رو
بطور دقیق توی وقایع‌نگاری پیدا و دنبال کنیم

00:32:45.607 --> 00:32:48.257
اما بخشی از اون مدارک هم

00:32:48.523 --> 00:32:51.700
، مثل فایل های صوتی...
ویدیوها، عکس ها

00:32:52.658 --> 00:32:54.494
عنوان‌گذاری نشدن...

00:32:54.616 --> 00:32:55.922
و در رابطه با اون مدارک

00:32:57.401 --> 00:32:59.381
هیچ توضیحی داده نشده...

00:32:59.969 --> 00:33:03.016
پس ما فقط نسبت به اونا
احساس سردرگمی داریم

00:36:10.769 --> 00:36:13.815
از زمانی که شروع به تعریف
، زوایای داستانی دالی کردیم

00:36:14.511 --> 00:36:17.079
یکی از بزرگترین سوالاتی که
از مردم دریافت کردیم این بود که

00:36:17.253 --> 00:36:19.089
"چرا اونا از اونجا نرفتن؟"

00:36:19.355 --> 00:36:21.009
خب این منطقه خیلی ترسناکه

00:36:21.083 --> 00:36:23.172
چرا تا وقتی که میتونستن
از اونجا نرفتن؟

00:36:23.738 --> 00:36:25.696
مردم باید درک کنن که

00:36:26.567 --> 00:36:29.396
این اتفاقات هر روز رخ نمیداد

00:36:29.962 --> 00:36:31.485
، و زمانی که اتفاق میفتاد

00:36:32.399 --> 00:36:33.966
اونقدر سورئال و غیرواقعیه

00:36:34.923 --> 00:36:39.623
که به راحتی میتونه...
جدا از زندگیم قرار بگیره

00:36:40.624 --> 00:36:44.977
دامداران نمیتونن به همین راحتی
به شهر نقل مکان کنن

00:36:45.151 --> 00:36:46.630
و یه کسب و کار جدیدو شروع کنن

00:36:46.805 --> 00:36:48.371
این کار جواب نمیده

00:36:48.981 --> 00:36:51.209
فروش مزرعه ی مجستی

00:36:51.461 --> 00:36:55.509
هرگز یه گزینه نبوده و نخواهد بود

00:36:59.165 --> 00:37:01.820
آن روز من در کوهستان بودم

00:37:02.429 --> 00:37:05.475
و شاهد بلند شدن دودی از امبلر بودم

00:38:13.625 --> 00:38:16.025
"آنها آنجا بودند"

00:38:16.861 --> 00:38:19.261
"درون سایه ها"

00:38:20.773 --> 00:38:24.173
"شجاعتم را جمع کردم و تا شب آنجا ماندم"

00:40:40.855 --> 00:40:42.855
دارم میلرزم

00:44:52.551 --> 00:44:55.554
میدونم که شنیدن این مسائل
خیلی وحشتناکه

00:44:55.902 --> 00:45:00.428
ولی اینطور نیس که بزرگ شدن توی مزرعه
همیشه به این شکل بوده باشه

00:45:01.081 --> 00:45:04.258
، متاسفانه برای مادر دالی، نانسی

00:45:04.432 --> 00:45:08.480
بعد از اینکه دخترا بزرگ شدن
، و خونه رو ترک کردن

00:45:08.654 --> 00:45:12.353
این خونه ییلاقی کوچولوی بامزه

00:45:12.527 --> 00:45:14.660
تبدیل شد به

00:45:16.183 --> 00:45:18.939
مکانی که بیو به اونجا پناه میبرد...

00:45:19.013 --> 00:45:24.409
درحالی‌که بیشتر و بیشتر نسبت به...
اتفاقات مزرعه وسواس پیدا میکرد

00:45:24.583 --> 00:45:27.977
و اون به اونجا میرفت
و مدت زیادی رو تنها میموند

00:45:28.151 --> 00:45:30.980
و با خودش فکر میکرد

00:45:31.154 --> 00:45:32.634
و وسواس بیشتری پیدا میکرد

00:45:32.808 --> 00:45:36.334
و درواقع اونجا تبدیل به
یه گوشه نشین شده بود

00:45:36.595 --> 00:45:40.903
بسیارخب، میخوایم که
چراغ حرکتی خونگی رو امتحان کنیم

00:46:14.328 --> 00:46:16.112
و بعدش ما رسیدیم به

00:46:17.766 --> 00:46:20.865
به این گزارش بسیار گیج‌کننده...

00:46:22.521 --> 00:46:25.321
"امروز، بالاخره با
(ویرایش‌شده) ملاقات کردم"

00:46:26.017 --> 00:46:28.317
"که به‌واقع مرد عجیبی هم بود"

00:46:28.541 --> 00:46:31.541
"به زبان معما سخن می‌گفت، رمزآلود"

00:46:32.365 --> 00:46:37.965
، جهت حفظ امنیت خود" "مطالبی را که
برایم بازگو کرد بر روی کاغذ نمی‌نویسم

00:46:38.229 --> 00:46:40.729
"آن مطالب در مدرک شماره ی"

00:46:41.355 --> 00:46:43.052
هیچ شماره ای نیس، انگار

00:46:44.010 --> 00:46:45.541
انگار که مثلا اون

00:46:46.142 --> 00:46:48.014
نظرش عوض شده یا...

00:46:50.495 --> 00:46:52.087
گزارشو تکمیل نکرده...

00:46:52.148 --> 00:46:54.803
چرا بیو از نوشتن این میترسیده؟

00:46:54.977 --> 00:46:56.065
و

00:46:57.066 --> 00:46:58.372
میدونی، این آدم...

00:46:59.155 --> 00:47:02.463
این مرد عجیبی که باهاش ملاقات کرده کیه؟...

00:47:04.073 --> 00:47:06.336
ما هنوز پاسخی برای اون سوالات پیدا نکردیم

00:47:06.641 --> 00:47:09.252
ولی بعدش یه گزارشی وجود داره

00:47:10.340 --> 00:47:13.169
که باید خودتون ببینیدش...

00:47:14.741 --> 00:47:20.441
، برخلاف میل باطنی‌ام
دزدکی وارد اراضی مانتیس شدم

00:47:20.665 --> 00:47:26.065
باید مطمئن میشدم که حرف‌های مرد عجیب
ارزش اهمیت دادن دارند یا نه

00:47:26.289 --> 00:47:28.889
نمیتوانم از فکر کردن به آن دست بردارم

00:54:06.234 --> 00:54:07.540
گاهی اوقات

00:54:09.063 --> 00:54:10.982
چیزی که قادر به دیدنش نیستی...

00:54:11.500 --> 00:54:14.155
بدتر از چیزیه که میتونی ببینی...

00:54:16.723 --> 00:54:19.639
چیزی که اینجا میبینیم
و با چکش بهش ضربه میزنه

00:54:20.248 --> 00:54:23.425
درگاه بالایی یه ورودی معدنه

00:54:26.994 --> 00:54:30.671
احتمالا متوجه شدید که
اون درگاه پر و بسته شده

00:54:41.737 --> 00:54:45.737
"آخرین گزارش ثبت‌شدۀ بیو"

01:01:55.703 --> 01:01:57.439
کسی اینجاس؟

01:03:56.476 --> 01:03:57.782
وایسا، وایسا

01:07:15.114 --> 01:07:18.114
باید یه راه خروج دیگه وجود داشته باشه

01:11:08.429 --> 01:11:11.476
درواقع هیچ راهی وجود نداره که
بتونیم با اطمینان بگیم

01:11:11.824 --> 01:11:13.565
که این آدم کیه...

01:11:14.653 --> 01:11:20.311
هیچ مرگ ثبت‌شده‌ای توی این استان
با مرگی که توی ویدیو میبینیم مطابقت نداره

01:11:29.755 --> 01:11:32.018
خلاصه مشخص شده که کلاماث

01:11:32.540 --> 01:11:35.892
یه وکیل فعال توی نوادا بوده...

01:11:37.284 --> 01:11:39.547
متاسفانه ایشون فوت کرده

01:11:47.077 --> 01:11:50.031
بیو داشت برای دفاع از خودش آماده میشد

01:11:50.907 --> 01:11:54.954
راستش اگه منم جای اون بودم
بهم میریختم

01:11:55.650 --> 01:11:59.132
اگه میدونستم یه ویدیویی وجود داره که...
نشون میده من یه نفرو میکشم

01:11:59.916 --> 01:12:01.700
اونم یه کسی که تازه گم شده...

01:12:01.874 --> 01:12:05.356
یه لحظه خودتونو بذارید جای نانسی

01:12:05.834 --> 01:12:09.055
خب، اون به مدت یک ماه پیش خواهرش بوده

01:12:09.447 --> 01:12:12.537
شاید این آخری باری بوده که
میتونسته خواهرشو ببینه

01:12:12.711 --> 01:12:14.204
چون میدونید، اون خیلی بیمار بود

01:12:14.278 --> 01:12:15.801
، حالش زیاد خوش نبود

01:12:16.019 --> 01:12:19.761
و روحشم خبر نداشته که
تو این مدتی که نبوده

01:12:19.936 --> 01:12:21.981
چه اتفاقاتی براش همسرش رخ داده

01:12:22.155 --> 01:12:26.690
و اون برمیگرده خونه و
میبینه که همسرش دچار پارانویای شدید شده

01:12:26.812 --> 01:12:30.598
و میترسه که نکنه حال همسرش
دیگه خوب نشه

01:12:30.772 --> 01:12:32.204
میدونی، اون

01:12:33.036 --> 01:12:35.734
درواقع روز به روز توی این مسئله
عمیق‌تر میشد

01:12:36.561 --> 01:12:38.041
که بتونه این مدارکو بدست بیاره...

01:12:38.215 --> 01:12:40.521
و بتونه ثابت کنه که
چه اتفاقاتی براش رخ داده

01:12:40.695 --> 01:12:44.482
و نانسی فقط احساس میکنه که
همسرش داره دیوونه میشه

01:12:45.657 --> 01:12:48.442
خلاصه راه حلی که اون لحظه
به ذهنش میرسه

01:12:49.356 --> 01:12:51.249
اینه که جعبه رو مخفی کنه...

01:12:51.706 --> 01:12:53.804
تا از شر این مشکل خلاص بشه

01:12:55.188 --> 01:12:57.734
این به جعبه چسبونده شده بوده

01:13:01.847 --> 01:13:03.153
"بیوی عزیزم"

01:13:05.068 --> 01:13:07.070
"تا ابد دوستت خواهم داشت"

01:13:08.593 --> 01:13:09.898
"تا همیشه"

01:13:11.378 --> 01:13:12.858
در این زندگی...

01:13:14.555 --> 01:13:16.079
"و در زندگی بعدی..."

01:13:17.863 --> 01:13:19.299
"دعا میکنم"

01:13:20.953 --> 01:13:23.347
"بعد از ترک این زمین خاکی..."

01:13:24.826 --> 01:13:27.438
"هر کجا که بروم..."

01:13:29.614 --> 01:13:30.789
"تو..."

01:13:31.964 --> 01:13:34.749
"بیایی و مرا پیدا کنی..."

01:13:44.933 --> 01:13:47.327
"چرا که من منتظرت خواهم بود"

01:13:49.851 --> 01:13:52.680
"اگر پس از مرگم این جعبه را یافتی"

01:13:54.334 --> 01:13:55.766
"لطفا..."

01:13:57.033 --> 01:13:58.534
"مرا ببخش..."

01:13:59.600 --> 01:14:01.219
"تو اجازه دادی"

01:14:01.950 --> 01:14:03.987
"که این مسئله تو را ببلعد..."

01:14:04.953 --> 01:14:08.392
"و من شدیدا نگران سلامت تو هستم..."

01:14:11.569 --> 01:14:13.361
"، و زمانی که بمیرم"

01:14:13.658 --> 01:14:16.321
"دخترانمان به تو احتیاج خواهند داشت"

01:14:17.879 --> 01:14:19.577
"میدانم که آنها بزرگ شده اند"

01:14:20.491 --> 01:14:22.575
"اما آنان تا ابد"

01:14:22.667 --> 01:14:25.460
"دختران کوچک ما باقی خواهند ماند..."

01:14:26.239 --> 01:14:27.893
"دوستت دارم"

01:14:29.761 --> 01:14:31.367
"و امیدوارم..."

01:14:31.763 --> 01:14:33.891
"زمانی که دوباره ببینمت..."

01:14:34.766 --> 01:14:37.029
"در نور آفتاب نشسته باشی..."

01:14:41.120 --> 01:14:43.688
"زیر درخت کاج پیرمان..."

01:14:47.039 --> 01:14:48.832
"خدا به‌همراهت"

01:14:49.433 --> 01:14:50.934
"عشق من"

01:14:53.219 --> 01:14:56.770
".تو به زندگی من ارزش زیستن دادی"

01:15:06.102 --> 01:15:08.278
هر ماجرایی که اونجا در جریانه

01:15:08.302 --> 01:15:16.302
..:: کانال تلگرام و اینستاگرام بلبل جان ::..
.:: <c.colorff9800>Telegram: @bollbolljan</c> ::.
.:: <c.colorff9800>Instagram: @bollbolljan_Com</c> ::.

01:15:22.770 --> 01:15:26.992
نه با مخفی کردن جعبه توسط نانسی...
به پایان رسیده

01:15:27.471 --> 01:15:28.815
و همچنین...

01:15:29.168 --> 01:15:32.040
نه با مرگ بیو...

01:15:34.130 --> 01:15:37.394
.و نه با ناپدیدشدن گری هینج...

01:15:40.036 --> 01:15:45.336
در مارس 2025، از طرف اعضای داخلی
شرکت معدنی مانتیس" "با ما ارتباط برقرار شد

01:15:46.792 --> 01:15:51.192
"آنها دعوت‌نامه‌ی مخفیانه
ای به ما ارائه دادند"

01:15:53.299 --> 01:15:56.799
"دعوتشان را پذیرفتیم"

01:15:56.823 --> 01:16:08.823
بلبل جان
مرجع دانلود فيلم و سريال با زيرنويس چسبيده
‏.::  <c.colorff9800>www.bolboljan.net</c> ::.