﻿WEBVTT

00:00:09.684 --> 00:00:13.615
هيچ وقت متوجه نبودم که چقدر سخت ميتونه باشه
که با همچين چيزي مواجه باشي

00:00:15.499 --> 00:00:19.450
وسط ناکجا آباد بودم و هيچکس هم نميدونست که
من اونجام

00:00:26.044 --> 00:00:28.044
يه اتفاق هايي تو اون خونه مي افتاد

00:00:28.069 --> 00:00:29.911
که توضيحي براش نيست

00:00:33.764 --> 00:00:37.029
اگه فرار نکني اون ميکشتت

00:00:38.186 --> 00:00:51.186
..:: ارائه شده توسط وب سايت بلبل جان ::..
.:: www.bolboljan.net ::.

00:00:52.061 --> 00:00:57.061
بر اساس رويدادي در سال 2006 در کاليفرنيا

00:00:57.429 --> 00:01:00.429
دوسش داشتم، با تمام وجود
اون خونه را دوست داشتم

00:01:00.429 --> 00:01:05.229
اون خونه را دوست داشتم
يه جاي عالي واسه زندگي بود

00:01:06.128 --> 00:01:09.128
خونه پناهگاه من بود

00:01:09.128 --> 00:01:14.128
اون يه خونه عالي بود که
هر کس آرزوشو داشت

00:01:14.128 --> 00:01:16.128
هر کس آرزوشو داشت

00:01:14.128 --> 00:01:20.128
دوست پسر مادرم ، مت ، با دخترش مري، به خونه
اثاث کشي کردند

00:01:20.128 --> 00:01:22.528
اثاث کشي کردند

00:01:24.128 --> 00:01:29.128
چکار ميکني؟ مت
يه آدم باهوش ، زرنگ

00:01:29.128 --> 00:01:31.528
شوخ و خوشحالي بود

00:01:33.128 --> 00:01:36.128
من خوشحال بودم که مري اونجا بود

00:01:36.128 --> 00:01:40.128
اون مثل خواهر کوچيکترم که نداشتم بود،

00:01:40.128 --> 00:01:43.128
ما با هم خيلي خوش ميگذرونديم

00:01:43.128 --> 00:01:48.128
مري و دخترم خيلي زود
با هم رفيق شدند رفيق شدند

00:01:46.128 --> 00:01:52.128
که به رابطه ي ماخيلي کمک مي کرد چون ما
فکر ميکرديم که اين ميتونه شروع خوبي باشه

00:01:52.128 --> 00:01:54.528
چون ما فکر ميکرديم که
اين ميتونه شروع خوبي باشه

00:02:03.128 --> 00:02:06.128
اولين چيز عجيبي که اتفاق افتاد

00:02:06.128 --> 00:02:10.128
من رفتم آشپزخانه و اونجا
يه بطري کره بادام زميني بود

00:02:10.128 --> 00:02:12.128
يه بطري کره بادام زميني بود

00:02:10.128 --> 00:02:16.128
که از يه گوشه داشت
به پايين ميريخت جيمي !

00:02:16.128 --> 00:02:19.128
من نگاه کردم و با خودم فکر کردم که
اين کار بچه ها بوده

00:02:19.128 --> 00:02:22.128
اين کار بچه ها بوده يا
گربه ها خوردن به بطري

00:02:22.128 --> 00:02:26.128
اما چيز عجيب درباره
ي کره بادام زميني بود که

00:02:26.128 --> 00:02:30.928
به نظر ميرسيد که ذوب شده

00:02:33.128 --> 00:02:37.128
يه جورايي فکر کردم که
اين شوخيه.. فکر کردم ....

00:02:37.128 --> 00:02:41.128
چرادرباره کره ي بادوم زميني  ازمن ميپرسي؟

00:02:41.128 --> 00:02:47.128
فکر نميکردم که چيزي
باشه اوه! خداي من

00:02:47.128 --> 00:02:52.128
اما بعدش ماچيزهايي را کنار هم يا.

00:02:52.128 --> 00:02:55.128
يا تو مسير مشخص قرار داده شده پيدا کرديم
)"عکس گرفته شده توسط جيمي"(

00:02:55.128 --> 00:02:57.128
)"عکس گرفته شده توسط جيمي"(

00:02:56.128 --> 00:02:59.128
فکر ميکردم که ماري اين کارها را انجام ميده

00:02:59.128 --> 00:03:01.528
اولين بار

00:03:03.128 --> 00:03:04.328
(عکس هاي جيمي)

00:03:05.128 --> 00:03:08.128
تو اين مورد ما شروع کرديم به  عکس گرفتن از
هر چيز

00:03:08.128 --> 00:03:10.128
هر چيز

00:03:08.128 --> 00:03:11.128
چون ميخواستيم که ثابت
کنيم که چه اتفاقايي ميافتاده

00:03:11.128 --> 00:03:13.128
اوه!خداي من

00:03:13.128 --> 00:03:18.128
من شک داشتم که يه سري از
اين چيز ها را بچه ها انجام ميدن

00:03:18.128 --> 00:03:24.128
من هنوز متقاعد نشده بودم که اين
چيز ها ميتونه ماورائ طبيعي باشه

00:03:24.128 --> 00:03:26.528
چيز ها ميتونه ماورائ طبيعي باشه

00:03:31.128 --> 00:03:34.728
يه روز همه چيز عوض شد

00:03:37.128 --> 00:03:40.128
تکاليف رياضي زيادي داشتم
-ميتوني کمکم کني؟

00:03:40.128 --> 00:03:42.128
-ميتوني کمکم کني؟

00:03:40.128 --> 00:03:44.128
قهوه ام را رو ميز گذاشتم و در را
واسه سگ باز کردم

00:03:44.128 --> 00:03:46.528
واسه سگ باز کردم

00:03:54.128 --> 00:03:57.128
مري؟ من اون کار را نکردم

00:03:57.128 --> 00:04:01.128
تو اولين کسي هستي که
اينجايي جيمي اون من نبودم

00:04:01.128 --> 00:04:05.128
من ميدونستم که ما زمين لرزه نداشتيم

00:04:05.128 --> 00:04:07.128
من به چيزي ضربه نزدم

00:04:07.128 --> 00:04:10.128
نميدونستم دارم به چي فکر ميکنم

00:04:10.128 --> 00:04:15.128
من عصباني بودم ، خيلي
عصباني بودم و دلخور

00:04:15.128 --> 00:04:19.928
تصميم گرفتم اتاقمو تميز کنم

00:04:28.128 --> 00:04:32.528
مامان! مامان!

00:04:33.128 --> 00:04:37.128
من صداي جيمي را شنيدم و فورا اومدم خونه.
چه اتفاقي افتاده؟

00:04:37.128 --> 00:04:39.128
چه اتفاقي افتاده؟

00:04:37.128 --> 00:04:43.128
کشوي دراور را بستم.برگشتم
وکشوي دراور باز بود

00:04:43.128 --> 00:04:45.128
وکشوي دراور باز بود

00:04:43.128 --> 00:04:47.928
نميتونستم اون چيزي که ميبينم را باور کنم

00:04:50.128 --> 00:04:55.128
آه! بدجور ترسيده بودم
ترس همه وجودم را گرفته بود

00:04:55.128 --> 00:05:00.128
من با دوتا چشمام
ديدمش من اون اتفاق ديدم

00:05:00.128 --> 00:05:03.728
منو شوکه کرد

00:05:10.128 --> 00:05:13.128
جيمي منو صدا کرد -مامان -مامان

00:05:11.128 --> 00:05:16.128
ما ميدونستيم يه چيزهايي واقعا اشتباه بود

00:05:16.128 --> 00:05:18.528
ولي اون...

00:05:19.128 --> 00:05:24.128
نميشد هيچ چيزي را با اون اتفاقي
که در اون ماه افتاد مقايسه کرد

00:05:24.128 --> 00:05:26.528
اوه!خداي من

00:05:28.128 --> 00:05:35.928
همه چيز درهم و بهم ريخته
بود و روي زمين پخش ميشد

00:05:36.128 --> 00:05:41.128
عکس هاي واقعي گرفته شده
توسط سوزان واون ادامه داشت

00:05:41.128 --> 00:05:50.128
در بسته شد... شب و روز
طولاني بود اون دائمي بود

00:05:50.128 --> 00:05:55.128
دوباره و دوباره و دوباره و دوباره
(فيلم دوربين جيمي)

00:05:55.128 --> 00:06:00.928
(فيلم دوربين جيمي) در
شب همه چراغها خاموش بود

00:06:01.128 --> 00:06:04.128
همه ي چراغهاي خونه خاموش بود

00:06:04.128 --> 00:06:07.128
و ميتونستي کليد لامپ
را بزني ولي روشن نميشد

00:06:07.128 --> 00:06:13.128
يه چيزي تو خونه ما بود که دعوت نشده بود

00:06:27.128 --> 00:06:33.128
چيزهايي که اتفاق ميافتاد
را ،"مت" باور نميکرد

00:06:35.128 --> 00:06:40.128
اون فکر ميکرد که اون
... منم اينجوري ميکنم

00:06:40.128 --> 00:06:43.445
اون فکر ميکرد که من اون کارها را ميکنم تا
بهم توجه کنه

00:06:43.470 --> 00:06:45.870
بهم توجه کنه

00:07:01.128 --> 00:07:06.728
يک روز عصر من فلش هاي
کشيده شده ي بلندي را ديدم

00:07:07.128 --> 00:07:10.728
که جاههاي مختلفي را نشون ميداد

00:07:14.801 --> 00:07:17.801
روي ديوارها کشيده شده بود تا رو ي سقف اتاق

00:07:17.801 --> 00:07:22.801
آنها کانال هواکش روي ديوار را نشون ميدادند

00:07:22.801 --> 00:07:30.001
ما فکر ميکردم شايد تلاش
ميکنه که با ما ارتباط برقرار کنه

00:07:32.091 --> 00:07:35.091
به مت گفتم که کانال هواکشي
به سمت اتاق زيرشيرواني ميره

00:07:35.091 --> 00:07:40.091
احتمالا يه چيزي اون بالاست
که بايد بريم ببينيم

00:07:40.091 --> 00:07:44.891
که بايد بريم ببينيم
مت خيلي دير باور بود

00:07:45.091 --> 00:07:47.091
اون ميخواست با استتدال عقلي توجيه کنه

00:07:47.091 --> 00:07:50.091
اهميت نميدم به چي فکر
ميکني نميخواستم بهش مهلت بدم

00:07:50.091 --> 00:07:52.091
بهش گفتم بايد باورم کني

00:07:52.091 --> 00:07:55.091
اهميت نميدم به چي فکر ميکني و چه حسي داري

00:07:55.091 --> 00:08:00.091
يه چيزي تو خونمونه يه
چيزي داره باهامون بازي ميکنه

00:08:00.091 --> 00:08:06.091
باشه ميرم بالا و يه نگاهي مياندازم، خوب؟

00:08:17.091 --> 00:08:22.091
کثيف بود و بهم ريخته و پر از
عايق هاي شل شده

00:08:22.091 --> 00:08:25.091
عايق هاي شل شده ميخواستم ببينم

00:08:25.091 --> 00:08:27.091
تو اين مورد من نميدونم

00:08:27.091 --> 00:08:33.091
ولي تو اين مورد اتفاق بدي افتاده

00:08:37.091 --> 00:08:46.691
تنش و انرژي داخل خونه
خيلي سنگين و فعال بود

00:08:47.091 --> 00:08:53.091
اون نميتونست به هر طرف بره
چون تاريک بود

00:08:53.091 --> 00:08:55.491
چون تاريک بود

00:08:57.091 --> 00:09:00.091
من نميدونم پام را کجا بزارم من نميتونم...

00:09:00.091 --> 00:09:01.091
من اون بالا چيزي را نميتونم ببينم

00:09:01.091 --> 00:09:05.091
وقتي اون حرف را به من گفت
مثل يه هشدار بود

00:09:05.091 --> 00:09:07.091
مثل يه هشدار بود

00:09:05.091 --> 00:09:11.091
بهش گفتم باشه بسه ديگه بيشتر از
اين نميتونيم ادامه بديم اينجا صدمه ميبيني

00:09:22.565 --> 00:09:27.565
حالا خوشحال شدي اون موقع
کاملا موضوع را نميپذيرفت

00:09:27.565 --> 00:09:31.565
اما من هنوز ايده هايي داشتم که

00:09:31.565 --> 00:09:36.565
ما ميتونيم با اون چيز ارتباط برقرار کنيم يا
شايدم جلوشو بگيريم

00:09:36.565 --> 00:09:38.965
شايدم جلوشو بگيريم

00:09:42.565 --> 00:09:46.565
مادرم داشت با يه نفر صحبت ميکرد که

00:09:46.565 --> 00:09:50.565
پيشنهاد انجام کاري را به مادرم ميکرد

00:09:50.565 --> 00:09:52.565
يه پيشنهاد صلح

00:09:52.565 --> 00:09:58.565
من يه جاي کوچيک توي تاقچه درست کردم
شايد شما بيگيد بيشتر شبيه محرابه

00:09:58.565 --> 00:10:00.565
شايد شما بيگيد بيشتر شبيه محرابه

00:09:59.565 --> 00:10:00.565
من گربه هارادوست دارم

00:10:00.565 --> 00:10:03.565
پس من بايد يه مجسمه گربه پيدا کنم

00:10:03.565 --> 00:10:10.565
و اونو روي تاقچه بذارم و
باهاش حرف بزنم و بهش بگم

00:10:10.565 --> 00:10:14.165
اين هديه براي تو

00:10:14.565 --> 00:10:17.565
من ميخوام اين جاي کوچيک
توي تاقچه را به تو بدم

00:10:17.565 --> 00:10:22.365
بهت نشون بديم ما نميخوايم بهت صدمه بزنيم

00:10:24.565 --> 00:10:29.565
و ما نميخواييم که تو از ما بترسي
و ما هم نميخوايم از تو بترسيم

00:10:29.565 --> 00:10:31.565
چه خبره؟ و ما هم
نميخوايم از تو بترسيم

00:10:30.565 --> 00:10:33.565
مت درباره اون خوشحال نبود

00:10:33.565 --> 00:10:35.565
مت واقعا مخالف اون کارا بود

00:10:35.565 --> 00:10:38.565
اون با ارتباط با اون چيز خيلي مخالف بود

00:10:38.565 --> 00:10:42.565
اون خيلي مخالف بود
دادن هديه يا هر چيز ديگه

00:10:42.565 --> 00:10:44.965
دادن هديه يا هر چيز
ديگه و اون بهش ميگفت...

00:10:45.565 --> 00:10:48.565
صحبت کردن با شيطان
دلم نميخواد اين اينجا باشه

00:10:48.565 --> 00:10:51.565
من سعي ميکردم همه چيز را عوض کنم

00:10:51.565 --> 00:10:56.565
من داشتم کاري را
ميکردم ولي در انجام آن...

00:10:56.565 --> 00:11:05.365
من رابطمون را تو خطر
ميديدم مت خيلي عصباني شد

00:11:05.565 --> 00:11:09.565
-مت!
-بابا!اين کار را نکن -بابا!اين کار را نکن

00:11:07.565 --> 00:11:15.165
نه! جرات نداري!
جرات نداري! بسه ديگه

00:11:22.565 --> 00:11:26.565
مامان... اون يکي از
اون لحظه هايي بود که

00:11:26.565 --> 00:11:31.565
تا با چشم خودت نبيني
باورت نميشه باورت نميشه

00:11:29.565 --> 00:11:33.565
ميدونم که رو زمين افتاد
من خودم ديدمش

00:11:54.132 --> 00:12:00.132
بهش گفتم که بهتره اون گربه را نشکوني

00:12:00.132 --> 00:12:03.132
اين فقط اتفاقها را ده برابر بدتر ميکرد

00:12:03.132 --> 00:12:06.132
-من نميدونم اون چيه
-بهم گوش نميکرد

00:12:06.132 --> 00:12:13.132
-بهم گوش نميکرد مت،
نه! نه! اين کار نکن! نه!

00:12:13.132 --> 00:12:16.132
حس ميکردم که انگار محکوم شدم به نابودي

00:12:16.132 --> 00:12:21.132
اولين چيزي که به ذهنم ميرسيد اين بود که
به خاطر اين هممون نابود ميشيم

00:12:21.132 --> 00:12:24.732
به خاطر اين هممون
نابود ميشيم اون تلافي ميکنه

00:12:41.132 --> 00:12:48.132
اون شب ما کلمه ي
"گربه "را سراسر خونه

00:12:48.132 --> 00:12:51.732
نوشته شده پيدا کرديم

00:12:57.132 --> 00:13:00.732
انگار قوم مغول زده بود به خونه

00:13:06.132 --> 00:13:09.732
همون طور که خونه را تميز ميکرديم

00:13:10.132 --> 00:13:16.532
متوجه چيزي شبيه ... جاي پا شديم

00:13:18.132 --> 00:13:21.132
عکس واقعي گرفته شده
توسط جيمي شبيه پاي آدم نبود

00:13:21.132 --> 00:13:25.932
اونا اصلا شبيه جاي پا انسان نبود

00:13:26.132 --> 00:13:30.132
من اون جاي پاها را اونجا ديدم

00:13:30.132 --> 00:13:33.132
و من نميتونستم باور کنم که چي ميبينم

00:13:33.132 --> 00:13:39.532
انگشتهاي خيلي بزرگ و پهن داشت

00:13:41.132 --> 00:13:47.732
هرچي که بود،اون اونجا
بود تو خونه با ما بود

00:13:49.132 --> 00:13:52.132
اولين چيزي که به فکرم رسيد اين بود که

00:13:52.132 --> 00:13:55.132
"تو خونه مون چه چيزي هست"

00:13:55.132 --> 00:14:01.132
چيه که خونه ام را به هم ميريزه

00:14:13.132 --> 00:14:18.132
داشتن همه ي اين اتفاقات تو خونه در حالي که

00:14:18.132 --> 00:14:22.132
سعي ميکردم کارم را حفظ کنم
استرس خيلي بزرگي بهم وارد ميکرد

00:14:22.132 --> 00:14:24.132
استرس خيلي بزرگي بهم وارد ميکرد

00:14:22.132 --> 00:14:24.132
بدجور ميخواستم اونجا را ترک کنم

00:14:24.132 --> 00:14:27.132
ميخواستم ازش فرار کنم...
همه ميخواستن فرار کنن

00:14:27.132 --> 00:14:29.132
همه ميخواستن فرار کنن

00:14:27.132 --> 00:14:32.132
اما من با جون کندن
پول خونه را جور کردم

00:14:32.132 --> 00:14:35.732
پول خونه را جور کردم شدني نبود

00:14:39.132 --> 00:14:43.132
همزمان شروع کرد به
حمله کردن به خونه

00:14:43.132 --> 00:14:47.132
حمله کردن به خونه
اول با حيوانات شروع شد

00:14:47.132 --> 00:14:50.132
ما دوتا گربه داشتيم که توله
هاشون را به دنيا آورده بودند

00:14:50.132 --> 00:14:53.132
و اونا خيلي ناز و دوستداشتني بودند

00:14:53.132 --> 00:14:56.732
توله گربه هاي نازي بودند

00:14:58.132 --> 00:15:01.132
خيلي زود يکي بعد از ديگري....

00:15:01.132 --> 00:15:05.932
يکي يکي خيلي سخت مريض شدند

00:15:11.132 --> 00:15:17.132
و هيچ کاري نميتونستم
براي کمک بهشون بکنم

00:15:17.132 --> 00:15:22.132
ما فکر ميکرديم که شايد اونا ضعيف هستند و
طاقت مبارزه با اين مريضي را ندارند

00:15:22.132 --> 00:15:24.132
طاقت مبارزه با اين مريضي را ندارند

00:15:22.132 --> 00:15:28.132
فکر ميکرديم شايد داره ازشون استفاده ميکنه

00:15:28.132 --> 00:15:30.132
همشون مردند

00:15:30.132 --> 00:15:36.132
دقيقا يکي پس از ديگري
شانسي براي زنده موندن نداشتن

00:15:36.132 --> 00:15:38.132
شانسي براي زنده
موندن نداشتن ترسيده بودم

00:15:38.132 --> 00:15:42.132
من ترسيده بودم که اون به
حيوونهاي من حمله کرده بود

00:15:42.132 --> 00:15:44.132
تا به من دست رسي پيدا کنه

00:15:44.132 --> 00:15:47.132
شايد اين قضيه با مردن حيوون ها تموم نشه

00:15:47.132 --> 00:15:51.132
شايد اين توانايي هم داشته باشه که بتونه

00:15:51.132 --> 00:15:57.132
جون هم بگيره نه فقط
براي حيوون ها احتمالا يکي

00:15:57.132 --> 00:15:59.532
از ما

00:16:05.132 --> 00:16:10.132
سر کار بودم جيم واسه
ماموريت رفته بود بيرون

00:16:10.132 --> 00:16:13.732
مري هم خونه تنها بود

00:16:14.132 --> 00:16:21.332
اين چيز تلويزون را سريع روشن و خاموش ميکرده

00:16:46.132 --> 00:16:48.532
بس کن!

00:16:56.132 --> 00:17:02.132
مري زنگ زد سلام سوزان؟
سوزان؟ اون به من گفت که مبل

00:17:02.132 --> 00:17:06.932
از يه طرف به سمت ديگه اتاق رفته

00:17:10.132 --> 00:17:16.132
به محض اينکه به خونه اومدم
کليد انداختم در قفل شده را باز کنم

00:17:16.132 --> 00:17:22.132
ممکن دوباره قفلش کرده
بود مري! جيمي ! جيمي !

00:17:20.132 --> 00:17:24.132
کمکم کن
نميتونم در را باز کنم

00:17:24.132 --> 00:17:26.132
نميتونم در را باز کنم

00:17:25.132 --> 00:17:30.132
اون سريع دوربين ديجيتالش را برميداره تا
پشت سر هم فلش بزنه

00:17:30.132 --> 00:17:32.132
فقط براي اينکه اتاق را روشن
کنه پشت سر هم فلش بزنه

00:17:31.132 --> 00:17:37.132
مري تو بايد کمکم کني تا در را باز کنم

00:17:40.132 --> 00:17:42.532
اوه خدايا شکرت

00:17:45.132 --> 00:17:50.132
يه چزهايي تو عکسهايي که اون گرفته بود
نمايان شده که واقعا...

00:17:50.132 --> 00:17:53.732
نمايان شده که
واقعا... باورنکردني بود

00:18:04.782 --> 00:18:09.782
به طور باور نکردني عجيب بود

00:18:09.782 --> 00:18:13.782
عکسهايي از اين انرژي روشن

00:18:13.782 --> 00:18:16.782
که تو دوربينش ظاهر شده بود

00:18:16.782 --> 00:18:21.782
اولين چيزي که به ذهنم رسيد اين بود که،
اگه اون ميتونه مبل سنگين را جابجا کنه

00:18:21.782 --> 00:18:23.782
اگه اون ميتونه مبل سنگين را جابجا کنه

00:18:21.782 --> 00:18:27.382
چکار بايد بکنم؟ تا
چقدر ميخواد پيش بره؟

00:18:31.782 --> 00:18:36.582
اون ترسي که اونموقع داشتم

00:18:39.782 --> 00:18:44.782
وصف ناپذير بود واقعا هيچ
راهي واسه توصيفش نيست

00:18:44.782 --> 00:18:51.182
راهي واسه توصيفش نيست
که چطور.... احساسس را داشتم

00:18:52.782 --> 00:18:57.782
اون موقع بود که مت متوجه
شد که اين چيزها تو خونمون

00:18:57.782 --> 00:19:02.782
ميتونه به دخترش حمله کنه در
حالي که تو خونه تنها بوده

00:19:02.782 --> 00:19:06.382
حالي که تو خونه تنها
بوده و خيلي نگران شده بود

00:19:09.782 --> 00:19:16.758
اون دفترچه تلفن را برداشت و
شروع کرد به زنگ زدن به کليساها

00:19:16.782 --> 00:19:18.782
سلام

00:19:18.782 --> 00:19:22.782
اول چندتا از اون کليسا ها که اون زنگ زد
هيچ پيشنهادي واسه کمک نداشتن

00:19:22.782 --> 00:19:24.782
هيچ پيشنهادي واسه کمک
نداشتن نخير آقا باشه متشکرم

00:19:24.782 --> 00:19:27.182
باشه متشکرم نخير آقا

00:19:28.782 --> 00:19:34.782
خيلي سخته که با کسي درباره
اش حرف بزني حرف بزني

00:19:32.782 --> 00:19:34.782
ريسکش بالا بود

00:19:34.782 --> 00:19:37.782
چون که ميخواستي خودتو
داوطلب کني براي اتهام.....

00:19:37.782 --> 00:19:41.782
بي ايماني و شک و ترديد

00:19:41.782 --> 00:19:44.782
سرانجام اون يه روحاني را متقاعد کرد

00:19:44.782 --> 00:19:50.734
که سريعا به خونه مون بيان و خودشون ببينن

00:19:50.758 --> 00:19:56.758
بلبل جان
.:: www.bolboljan.net ::.

00:19:56.782 --> 00:20:02.782
يه کمي اميدواري داشتيم
که اوضاع ممکن بهتر بشه

00:20:02.782 --> 00:20:06.382
با اومدن اونا تو خونه ي ما

00:20:06.782 --> 00:20:11.782
ما آخرش يکي را پيدا کرديم که باورمون کنه
ممکنه کمکمون هم بکنه

00:20:11.782 --> 00:20:13.782
ممکنه کمکمون هم بکنه

00:20:11.782 --> 00:20:17.782
بفهميم که چه اتفاقاتي
داره تو خونمون مي افته

00:20:20.782 --> 00:20:25.782
خونمون کلا... به هم ريخته بود

00:20:25.782 --> 00:20:30.782
اصلا باعث خجالت بود که حتي
کسي هم تو اون خونه زندگي کنه

00:20:30.782 --> 00:20:36.782
اون کل خونه را چرخيد و
چيزهاي را هم که روي ديوار بود ديد

00:20:36.782 --> 00:20:38.782
چيزهاي را هم که روي ديوار بود ديد

00:20:37.782 --> 00:20:39.782
اون گفت: اين خيلي بده

00:20:39.782 --> 00:20:44.782
"اينجا داره جنگ ماورا اتفاق ميافته" مترجم:(در آيين مسيحيت
منظور از اين جنگ ،جنگ بين خوبي و بدي ،بين خدا و شيطان است)

00:20:44.782 --> 00:20:46.782
مترجم:(در آيين مسيحيت منظور از اين جنگ
،جنگ بين خوبي و بدي ،بين خدا و شيطان است)

00:20:46.782 --> 00:20:49.782
اونا فقط با ما دعا خوندن

00:20:49.782 --> 00:20:52.782
چيز ديگه اي نيست که بتونيد انجام بديد؟

00:20:52.782 --> 00:20:55.782
ما نميتونيم کمکتون کنيم

00:20:55.782 --> 00:21:00.782
آخرين چيزي بود که ازشون شنيدم و
آخرين باري بود که ديدموشون

00:21:00.782 --> 00:21:03.182
آخرين باري بود که ديدموشون

00:21:04.782 --> 00:21:07.782
ما کاملا احساس تسليم شدن ميکرديم

00:21:07.782 --> 00:21:14.382
و ما را تو اين مخمصه
ول کردن فقط خودمون بوديم

00:21:25.782 --> 00:21:30.782
همونطور که زمان ميگذشت ،احساسم اين بود که

00:21:30.782 --> 00:21:34.782
تنها راهي که ميشه از شر اين
چيزها تو زندگيمون خلاص شد

00:21:34.782 --> 00:21:42.782
اينه که از اونجا بريم من
پولي نداشتم که جابجا بشم

00:21:42.782 --> 00:21:47.782
و دوستي هم نداشتم که
بتونم برم پيششون زندگي کنم

00:21:47.782 --> 00:21:49.782
بتونم برم پيششون زندگي کنم

00:21:47.782 --> 00:21:50.182
احساس ميکردم که گير کردم

00:21:50.782 --> 00:21:54.782
احساس ميکردم که خانواده ام کم آوردن

00:21:54.782 --> 00:22:01.782
من و مت ، همش ... اعصباني
ميشديم اعصباني ميشديم

00:21:59.782 --> 00:22:04.782
نميتونستيم ارتباط برقرار کنيم
نميتونستيم درموردش حرف بزنيم

00:22:04.782 --> 00:22:06.782
نميتونستيم درموردش حرف بزنيم

00:22:04.782 --> 00:22:09.582
رابطمون داشت از هم ميپاشيد

00:22:14.782 --> 00:22:21.758
يادمه استرسي در من بود ،يه حسي  داشتم

00:22:21.782 --> 00:22:25.382
چقدر احساس تنهايي ميکردم

00:22:25.782 --> 00:22:30.582
خيلي سخته که همه ي اون حس ها را داشته باشي

00:22:31.782 --> 00:22:36.782
جيمي ميترسيد که از اتاقش بياد بيرون

00:22:36.782 --> 00:22:41.782
اتاقش به نظر ميرسيد که تنها جاييه که اون
حس ميکرد کسي نميتونه بياد تو

00:22:41.782 --> 00:22:44.782
حس ميکرد کسي نميتونه
بياد تو اون اشتباه ميکرد

00:22:44.782 --> 00:22:51.782
فيلم گرفته شده توسط دوربين موبايل جيمي

00:22:51.782 --> 00:22:56.582
کوبيدن ها به روي در اتاقم شروع شد

00:22:59.782 --> 00:23:04.782
خيلي بلند بود و
من از ترس خشکم زده بود

00:23:04.782 --> 00:23:07.182
من از ترس خشکم زده بود

00:23:09.782 --> 00:23:15.782
در نهايت فقط يه کار بود که بايد ميکردم
که برم و تو راهرو را نگاه کنم

00:23:15.782 --> 00:23:18.182
که برم و تو راهرو را نگاه کنم

00:23:22.782 --> 00:23:27.582
دقيقا قبل از اينکه در را باز کنم

00:23:28.782 --> 00:23:38.782
قطع شد انگار ميدونست
که من ميخوام در را باز کنم

00:23:39.782 --> 00:23:43.782
و نزديک در بودم که
... دوباره شروع شد

00:23:43.782 --> 00:23:48.782
تقريبا سه ساعت ادامه داشت بس کن!

00:23:48.782 --> 00:23:53.782
اون کوبيدن ها خيلي
مخوف بود وحشتناک

00:23:53.782 --> 00:23:58.582
سرانجام اون کوبيدن ها تموم شد

00:24:02.782 --> 00:24:07.782
وقتي در را باز کردم
سوراخ بزرگي روي در درست شده بود

00:24:07.782 --> 00:24:09.782
سوراخ بزرگي روي در درست شده بود

00:24:08.782 --> 00:24:12.782
انگار که با يه دژکوب به در کوبيدن (دژکوب همون چوب هاي
بزرگ و بلندي که در جنگ ها به در ميخوبيدن تا در را باز کنن)

00:24:12.782 --> 00:24:14.782
(دژکوب همون چوب هاي بزرگ و بلندي که
در جنگ ها به در ميخوبيدن تا در را باز کنن)

00:24:12.782 --> 00:24:16.382
و دستگيره هم خم شده بود

00:24:20.782 --> 00:24:27.982
از هرچيزي واسه کوبيدن
به در استفاده کرده بود

00:24:31.782 --> 00:24:35.782
چراغ توي حموم شروع کرد به روشن و خاموش شدن

00:24:35.782 --> 00:24:40.582
فهميدم که يه چيزي بايد اون تو باشه

00:24:40.782 --> 00:24:47.982
و هرچيزي که بود ،داشت
سعي ميکرد بياد تو اتاقم

00:24:49.782 --> 00:24:51.782
هيچ راهي نبود که بشه در را قفل کرد

00:24:51.782 --> 00:24:56.782
در حموم دستگيره نداشت

00:24:56.782 --> 00:24:59.782
تصميم گرفتم  از يه نخ که داشتيم استفاده کنم

00:24:59.782 --> 00:25:03.782
و از سوراخ در ردش کنم و بپيچمش

00:25:03.782 --> 00:25:07.782
فهميدم که اگه اون طرف نخ را نگه دارم

00:25:07.782 --> 00:25:12.582
اون نميتونه در را باز کنه

00:25:13.782 --> 00:25:17.782
احساس کردم که نخ داره کشيده ميشه

00:25:17.782 --> 00:25:24.982
به محض اينکه نخ مجکم
شد ،تقلا ميکرد مه نگهش داره

00:25:26.782 --> 00:25:31.782
تمومش کن! من خيلي
ترسيده بودم چون ميدونستم که

00:25:31.782 --> 00:25:37.782
اگه اون در باز بشه
من يه چيز وحشتناک ميبينم

00:25:37.782 --> 00:25:46.382
من يه چيز وحشتناک ميبينم
شايد... جن و مياد سراغم

00:25:47.782 --> 00:25:53.782
همونطور که ميکشيدم با خودم
ميگفتم که اگه نتونه نخ را پاره کنه

00:25:53.782 --> 00:25:55.941
نميتونه بياد بيرون

00:26:00.782 --> 00:26:08.582
نخ را پاره کرد اون
فهميده بود و نخ را پاره کرد

00:26:09.782 --> 00:26:14.582
اون خيلي ترسيده بود

00:26:14.782 --> 00:26:17.782
ميدونستم که مياد ،ميدونستم
مياد تو اتاقم

00:26:17.782 --> 00:26:19.782
مياد تو اتاقم

00:26:17.782 --> 00:26:20.781
ميدونستم که کاري
نميتونم بکنم تا جلوشو بگيرم

00:26:28.636 --> 00:26:31.636
ميدونستم که مياد ،ميدونستم که مياد تو اتاقم

00:26:31.636 --> 00:26:37.636
ميدونستم که کاري
نميتونم بکنم تا جلوشو بگيرم

00:26:42.636 --> 00:26:46.236
و هيچ چيزي اونجا نبود

00:26:46.636 --> 00:26:51.636
من واقعا بايد از اون خونه ميومدم بيرون

00:26:51.636 --> 00:26:55.636
اون در اتاق را بست و قفلش کرد

00:26:55.636 --> 00:26:59.236
من سريعا بوي دود حس کردم

00:27:06.636 --> 00:27:09.636
پايينو نگاه کردم و يه ماهيتابه بود

00:27:09.636 --> 00:27:13.636
که يه دستمال کاغذي توش بود و داشت ميسوخت

00:27:13.636 --> 00:27:18.436
مثل يه فيتيله بود

00:27:21.636 --> 00:27:24.636
اين  يه کارش به  ....

00:27:24.636 --> 00:27:29.436
کارهايي که قبلا انجام داده بود بدتر بود

00:27:36.636 --> 00:27:41.436
ار راهرو اومدم بيرون.

00:28:02.636 --> 00:28:08.636
ديدم که دستمال کاغذي همه جاي خونه پخش شده

00:28:08.636 --> 00:28:13.636
دور هرچيزي که ميتونست آتيش بگيره
پيچيده بود

00:28:13.636 --> 00:28:15.636
پيچيده بود

00:28:13.636 --> 00:28:16.636
در واقع طوري دستمال
کاغذي ها را قرار داده بود که...

00:28:16.636 --> 00:28:20.636
آتيش به همه جاي خونه پخش بشه

00:28:20.636 --> 00:28:25.636
ميخواست که هممون رو زنده تو خونه بسوزونه

00:28:25.636 --> 00:28:31.636
من فقط ميدونستم که بايد آتيش را بيرون ببرم

00:28:43.636 --> 00:28:49.636
شروع کردم به جمع آوري همه ي دستمال کاعذي ها

00:28:49.636 --> 00:28:56.836
بايد مطمئن ميشدم که چيزي
نمونده باشه تا آتيش بگيره

00:29:01.636 --> 00:29:06.636
اود يکي از... ترسناک ترين

00:29:06.636 --> 00:29:09.036
وحشتناکترين چيزي بود که ...

00:29:09.636 --> 00:29:18.636
من تو کل زندگي ام داشتم
اين چيز .. قصد داشته تا

00:29:18.636 --> 00:29:23.636
خونمو بسوزونه... با
دخترهام که تو خونه بودن

00:29:23.636 --> 00:29:29.036
اون ... آخر صبرمون بود

00:29:32.636 --> 00:29:37.636
ما آخرش اثاث کشي کرديم
بزرگترين آسايشي بود که

00:29:37.636 --> 00:29:41.636
قرار نبود با همچين چيزي ديگه مواجه باشم

00:29:41.636 --> 00:29:48.612
قرار بود که دوباره يه
زندگي آروم داشته باشيم

00:29:48.636 --> 00:29:55.836
شرايط در آخر موفق شد که يه
شکافي بين من ومت به وجود بياره

00:29:57.636 --> 00:30:01.236
ما از هم جدا شديم

00:30:02.636 --> 00:30:03.836
مت و سوزان ديگه هيچوقت باهم زندگي نکردند

00:30:07.636 --> 00:30:11.236
رابطه ي بين جيمي و مري براي هميشه باقي موند

00:30:18.636 --> 00:30:20.636
بعد از اين که اثاث کشي کرديم....

00:30:20.636 --> 00:30:26.636
توي سه يا چهار ماه همسايه
هامون هم اثاث کشي کردن

00:30:26.636 --> 00:30:29.636
و اونجا 4 يا 5 تا خونه خالي مونده بود

00:30:29.636 --> 00:30:35.636
و من متعجب شده بودم که شايد اين
فقط براي ما اتفاق نيافتاده

00:30:35.636 --> 00:30:39.236
فقط براي ما اتفاق نيافتاده
خونه هيچ وقت فروخته نشد

00:30:42.636 --> 00:30:46.236
اما خانواده هيچ وقت دوباره
چيزهاي ماورا طبيعت را تجربه نکردند

00:30:57.636 --> 00:31:01.636
من يه چيزي ديدم که نميتونم توضيح بدم

00:31:01.636 --> 00:31:08.612
نميدونم که اصلا توانايي توضيحش را هم دارم !

00:31:08.636 --> 00:31:11.636
بر اساس اتفاقي افتاده شده در کوهستانهاي
کاسکاده در اورگون تو سال 1997

00:31:11.636 --> 00:31:14.036
اورگون تو سال 1997

00:31:18.218 --> 00:31:21.218
برگرديم به سال 1977 که يه تماس...

00:31:21.218 --> 00:31:26.218
از دوستم داشتم که انتخاب شده بود براي
کلانتري در روستاي اطراف اورگن

00:31:26.218 --> 00:31:28.218
کلانتري در روستاي اطراف اورگن

00:31:26.218 --> 00:31:29.218
اون ميدونست که من گواهي
افسر پليس بودن را دارم

00:31:29.218 --> 00:31:31.218
افسر پليس بودن را دارم

00:31:29.218 --> 00:31:31.218
و من تفنگ دار نيروي دريايي بودم

00:31:31.218 --> 00:31:35.218
خوب اون ازم خواست که اگه ميخوام
برم بشم افسر جانشين

00:31:35.218 --> 00:31:37.218
برم بشم افسر جانشين از
اون فرصت استفاده کردم

00:31:37.218 --> 00:31:42.218
اون موقع مستعد بودم ولي الان قطعا نه

00:31:42.218 --> 00:31:44.218
هي مرد ،همه چي خوبه؟
چارلي حالت خوبه

00:31:44.218 --> 00:31:46.218
چارلي حالت خوبه آره من
صندلي را برات گرم نگه داشتم

00:31:46.218 --> 00:31:51.218
تو اون روز خاص من شيفتم را
زودتر تحويل دادم

00:31:51.218 --> 00:31:53.218
زودتر تحويل دادم

00:31:51.218 --> 00:31:57.218
يکي از زيباترين روزهايي بود که
من ميتونم هميشه به ياد داشته باشم

00:31:57.218 --> 00:32:00.818
که حس   پياده روي بهم داده بود

00:32:02.218 --> 00:32:06.218
ميتوني اطراف روستا قدم بزني
که هيچ مسير پياده روي وجود نداره

00:32:06.218 --> 00:32:08.218
که هيچ مسير پياده روي وجود نداره

00:32:06.218 --> 00:32:11.218
احتمالا اونجا غرب اوروگن بود که
هيچ کسي تا به حال اونجا قدم نزده.

00:32:11.218 --> 00:32:13.218
هيچ کسي تا به حال اونجا قدم نزده.

00:32:12.218 --> 00:32:15.818
از اون ايده خوشم اومد

00:32:25.218 --> 00:32:29.218
براي حداقل دو ساعت از تپه ها بالا ميرفتم

00:32:29.218 --> 00:32:35.218
به خاطر زمينش خيلي وقت گير بود

00:32:39.218 --> 00:32:45.218
تصميم گرفتم که يه جاده پيدا کنم
تا به يه منطقه باز برسم

00:32:45.218 --> 00:32:47.218
تا به يه منطقه باز برسم

00:32:47.218 --> 00:32:53.218
وقتي از توي قطب نما نگاه کردم
تا محاسبات جغرافيايي را پيدا کنم...

00:32:53.218 --> 00:32:56.818
شوکه شدم

00:32:56.843 --> 00:33:01.843
يه نفر را ديدم که اونجا وايساده بود
ولي معلوم بود که اصلا شبيه آدم نبود

00:33:01.868 --> 00:33:02.686
ولي معلوم بود که اصلا شبيه آدم نبود

00:33:05.194 --> 00:33:18.171
..:: کانال تلگرام و اینستاگرام بلبل جان ::..
.:: Telegram: @bollbolljan ::.
.:: Instagram: @bollbolljan_Com ::.

00:33:18.636 --> 00:33:22.636
اون چيز قالب بدنش شبيه آدم بود

00:33:22.636 --> 00:33:29.236
چشمايش و دماغش و دهنش
همانند آدم بود اما آدم نبود

00:33:31.212 --> 00:33:36.012
چشم هايش مستقيم به سمت من بود

00:33:37.212 --> 00:33:40.212
عجيب ترين چيز اتفاق افتاد

00:33:40.212 --> 00:33:46.212
من بي اختيار سرم و به يه طرف کج کردم

00:33:46.212 --> 00:33:53.212
دقيقا اونم مثل من رفتار
کرد اون باهوش بود

00:33:53.212 --> 00:33:59.212
خود به خود دستم را بردم و اسلحه ام را گرفتم

00:34:00.212 --> 00:34:04.212
اونم خيلي سريع فرار کرد

00:34:04.212 --> 00:34:08.212
که قطعا اون سرعت نميتونست واسه يه آدم باشه

00:34:08.212 --> 00:34:14.212
فوضوليم گل کرد برم بينم چي بود

00:34:23.212 --> 00:34:29.212
ميتونستم همه ي جاي اون منطقه
را ببينم و همه جا را نگاه ميکردم

00:34:29.212 --> 00:34:36.212
هيچ چيزي اونجا نبود
تصميم گرفتم دنبال رد پا بگردم

00:34:36.212 --> 00:34:41.012
نتونستم هيچ رد پايي پيدا کنم

00:34:48.212 --> 00:34:54.212
براي يه مدتي هم قدم زدم و
يکمي هم احساس نگراني ميکردم

00:34:54.212 --> 00:34:58.212
هوا داشت تاريکتر ميشد و
بهتر بود که قبل از تاريکي برگردم

00:34:58.212 --> 00:35:01.212
و چراع قوه هم نداشتم

00:35:01.212 --> 00:35:04.212
فهميدم که نميتونم ادامه
بدم مگر اينکه برگردم

00:35:04.212 --> 00:35:06.612
خوب برگشتم

00:35:09.212 --> 00:35:11.212
تصميم گرفتم که از يه راه ديگه برگردم

00:35:11.212 --> 00:35:17.212
خوب من يه فاصله اي بين
خودم و هرچيزي که بود قرار دادم

00:35:17.212 --> 00:35:22.212
داشتم سمت چپم را نگاه ميکردم
چون اون همون سمت رفته بود

00:35:22.212 --> 00:35:26.812
چون اون همون سمت رفته
بود همون موقع بود که شنيدم

00:35:32.212 --> 00:35:35.212
صداش به بلندي اين بود که
انگار چند تا تفنگ شليک شدند

00:35:35.212 --> 00:35:37.212
اون يه درخت بزرگ بود

00:35:37.212 --> 00:35:43.212
اون صداي ضربه از سمت
راستم اومد غير ممکن بود

00:35:43.212 --> 00:35:46.812
اون منو احاطه کرده بود

00:35:49.212 --> 00:35:55.212
اين که من نميتونستم اونو ببينم ولي
اون ميتونست منو ببينه زجر آور بود

00:35:55.212 --> 00:36:01.012
زجر آور بود اون مثل
صدور فرمان براي حمله بود

00:36:02.212 --> 00:36:07.012
و وقتي دومين صدا را شنيدم

00:36:09.212 --> 00:36:13.212
اون منو نگاه نميکرد يا ازم فرار نميکرد

00:36:13.212 --> 00:36:16.212
داشت دنبالم ميکرد

00:36:16.212 --> 00:36:19.212
اين فکر از ذهنم رد شد که چيزي که
من ديدم به اندازه ي کافي بزرگ هست

00:36:19.212 --> 00:36:24.212
که به من هم مثل همون درختها ضربه بزنه

00:36:24.212 --> 00:36:29.212
من تو نيروي دريايي بودم
،خدمات پليس هم بوده ام

00:36:29.212 --> 00:36:32.812
به اين راحتي ها نميترسم

00:36:35.212 --> 00:36:40.612
در حد مرگ ترسيدم
تمومش کن ديگه !!!

00:36:45.212 --> 00:36:48.212
همين طور که داشت خورشيد غروب ميکرد
اونم به من نزديک تر ميشد

00:36:48.212 --> 00:36:50.212
اونم به من نزديک تر ميشد

00:36:48.212 --> 00:36:54.212
ميدونستم چون صداها داشت نزديک تر ميشد

00:36:55.212 --> 00:36:57.212
داشت منو شکار ميکرد

00:36:57.212 --> 00:37:03.212
نزديک و نزديک تر ميشد مثل شکارچي
اما مخفي ميموند براي قرباني

00:37:03.212 --> 00:37:05.212
اما مخفي ميموند براي قرباني

00:37:04.212 --> 00:37:09.212
اگه ندوني چيه که داره مياد ،نميتوني
باهاش بجنگي جتي نميتوني ازش هم فرار کني

00:37:09.212 --> 00:37:11.212
جتي نميتوني ازش هم فرار کني

00:37:09.212 --> 00:37:15.212
نميدوني که کدوم طرف هم فرار کني
چون اون از همه طرف تو رو احاطه کرده

00:37:15.212 --> 00:37:17.212
چون اون از همه طرف تو رو احاطه کرده

00:37:15.212 --> 00:37:20.212
شايد داري دقيقا به سمت اون فرار ميکني
نميدوني که

00:37:20.212 --> 00:37:22.212
نميدوني که

00:37:21.212 --> 00:37:28.212
داشتم به سمت پايين تپه
ميدويدم که يکدفعه يکدفعه

00:37:26.212 --> 00:37:30.212
يه گوزن چلو ي روم وايستاده بود

00:37:30.212 --> 00:37:35.012
اون اصلا از من نميترسيد

00:37:36.212 --> 00:37:39.212
سرشو چرخوند به سمتي که من داشتم نگاه ميکردم

00:37:39.212 --> 00:37:47.012
جايي که اون صداها ميومد
همه ي درخت ها را نگاه کردم

00:37:47.212 --> 00:37:51.812
هيچ چيزي نديدم نه صدايي ،هيچي

00:37:54.212 --> 00:37:59.012
سرشو گرفت بالا و بو کشيد

00:38:03.212 --> 00:38:05.212
بعدش از جا پريد و به سمت ديگه اي فرار کرد

00:38:05.212 --> 00:38:11.212
سريع تر از هر گوزني که ديده بودم ميدويد

00:38:11.212 --> 00:38:17.212
موههاي پشت گردنم سيخ شد

00:38:17.212 --> 00:38:22.012
ميدونستم که داره نگاهم ميکنه

00:38:24.212 --> 00:38:28.212
خيلي نزديک بود
و مشخص بود که .....

00:38:28.212 --> 00:38:33.012
و مشخص بود که .....
اون نميخواد من اونجا باشم

00:38:34.212 --> 00:38:38.212
فقط به اندازه دو دقيقه از ماشين فاصله داشتم
اگه سريع بدوم

00:38:38.212 --> 00:38:41.812
اگه سريع بدوم خوب همون کارم کردم

00:38:42.212 --> 00:38:45.212
دوباره صدا را شنيدم

00:38:45.212 --> 00:38:50.012
و ايندفعه اونا خيلي نزديک بودند

00:39:00.212 --> 00:39:06.212
متقاعد شده بودم که ميميرم اونم
مردن تو بد ترين حالت

00:39:06.212 --> 00:39:08.212
مردن تو بد ترين حالت

00:39:08.212 --> 00:39:11.212
وقتي آخرش ماشينم را ديدم
صداها را هم ميشنيدم

00:39:11.212 --> 00:39:13.212
صداها را هم ميشنيدم

00:39:11.212 --> 00:39:14.212
خيلي نزديک بودند ولي
اونا صدا ها را تکرار نميکردند

00:39:14.212 --> 00:39:16.212
اونا صدا ها را تکرار نميکردند

00:39:14.212 --> 00:39:20.212
و وقتي که ديگه نزديک ماشين شدم
اونا ديگه صداها را تمومش کردند

00:39:20.212 --> 00:39:22.212
اونا ديگه صداها را تمومش کردند

00:39:20.212 --> 00:39:23.212
حالا که فکر ميکنم يه چيزهايي يادم مياد

00:39:23.212 --> 00:39:27.212
"اون صداها قطع شد چون
اون دقيقا پشت سرم بود"

00:39:27.212 --> 00:39:32.012
"و اون ميخواست که منو بگيره"

00:39:35.101 --> 00:39:42.101
من دزدگير ماشين را زدم
تا درها باز بشن زودباش!

00:39:42.101 --> 00:39:50.901
همون موقع باز
نميشد قلبم تندتر ميزد

00:40:03.101 --> 00:40:06.701
زود باش ! زود باااش

00:40:09.101 --> 00:40:16.701
سوييچ را زدم روشن نميشد

00:40:17.101 --> 00:40:19.101
مثل اين بود ،که چه چيزه
ديگه ميتونه خراب بشه؟

00:40:19.101 --> 00:40:25.701
زود باش زود باش ! روشن شو!

00:40:41.101 --> 00:40:46.101
اون حس راحتي که داشتم خيلي خوب بود

00:40:46.101 --> 00:40:53.301
اولين چيزي که دوست داشتم يه سيگار بود

00:40:57.101 --> 00:41:02.101
من به کسي چيزي نگفتم چز
شريف که براش کار ميکردم

00:41:02.101 --> 00:41:06.901
فکر نميکردم که اون باورم کنه

00:41:10.101 --> 00:41:16.101
اون باورم کرد اون گفت
که گزارش هايي شده از يه

00:41:16.101 --> 00:41:22.101
موجود ناشناخته بزرگ و
پشمالو با کسي حرف نزن!

00:41:22.101 --> 00:41:25.101
اون به من گفت گزارشي ننويس و
با کسي هم درموردش حرف نزن

00:41:25.101 --> 00:41:28.701
با کسي هم درموردش حرف
نزن منم همون کار را کردم

00:41:29.077 --> 00:41:37.808
بلبل جان
مرجع دانلود فيلم و سريال با زيرنويس چسبيده
.:: www.bolboljan.net ::.

00:41:38.004 --> 00:41:42.004
اون يه گونه جانوري بود

00:41:42.004 --> 00:41:48.004
و در تجربه ي من ،گونه جانوري
بايد تعداد بالايي باشه

00:41:48.004 --> 00:41:50.004
بايد تعداد بالايي باشه

00:41:48.004 --> 00:41:52.004
به اين معني که از اونا اونجا بيشتر هست
نميدونم چندتا

00:41:52.004 --> 00:41:54.004
نميدونم چندتا

00:41:52.004 --> 00:41:55.604
تنها چيزي که ميدنم اينه که
من ديگه به اونجا برنميگردم