﻿WEBVTT

00:00:00.398 --> 00:00:06.398
..:: ارائه شده توسط وب سايت بلبل جان ::..
‏.:: www.bolboljan.net ::.

00:00:07.650 --> 00:00:11.178
اون درست از روز اول احساس ناراحتی میکرد

00:00:12.180 --> 00:00:16.597
جسی ؟ فکر میکردم یه
چیز شیطانی تو این خونه

00:00:16.598 --> 00:00:19.466
یه حسیه شبیه اینکه یه
نفر دایما داره تماشاش میکنه

00:00:19.467 --> 00:00:22.436
به این فکر افتادم که دارم دیوونه میشم

00:00:22.437 --> 00:00:25.740
نمیخواستم چیزی بگم .
فکر میکنم شما دیوونه شدید

00:00:25.741 --> 00:00:29.844
بریم پیش یه دکتر دیدی اونا
رو ؟ من نمیخوام اونو بگم

00:00:31.146 --> 00:00:38.197
اون داشت بیشتر بدتر میشد
مری - لین ؟ این دیوونگیه مامان؟

00:00:39.683 --> 00:00:41.922
واقعا میخوام از این خونه برم

00:00:49.134 --> 00:00:53.054
زنی روی پله ها

00:01:02.184 --> 00:01:05.794
این اتفاقات در بین سال 2008 و
2009 در هالی میشیگان رخ داده است

00:01:06.214 --> 00:01:09.383
من قبلا با رابین ازدواج کرده بودم

00:01:09.384 --> 00:01:12.019
ما 25 ساله که ازدواج کرده بودیم

00:01:12.020 --> 00:01:16.307
اون دیابت داشت پس تو سالهای
آخر عمرش خیلی مراقب بود

00:01:16.308 --> 00:01:24.374
میدونید .خیلی مشکله بعد اینکه
به سن 50 سالگی رسید درگذشت

00:01:25.067 --> 00:01:27.735
اما من خیلی سریع به زندگی برگشتم

00:01:27.736 --> 00:01:32.056
ممکن بود یه ساله دیگه لین رو ملاقات میکردم

00:01:33.075 --> 00:01:36.536
من صادقانه فکر نمیکنم که اون یه راه

00:01:36.537 --> 00:01:38.946
کامل کردن یه رابطه باشه که اون انجام داد

00:01:38.947 --> 00:01:42.127
هر کدوم که دوست داری بردار

00:01:43.051 --> 00:01:45.681
اون این رینگ بیرون کشید
...میدونید... که من دوست داشتم

00:01:45.682 --> 00:01:48.322
خب . تو میخوای ازدواج کنی ؟

00:01:49.708 --> 00:01:52.810
ما ازدواج کردیم یکسال بعد از
اینکه همدیگه رو ملاقات کردیم

00:01:52.811 --> 00:01:59.400
اون یه زندگی کاملا جدید برای
من بود من هرگز بچه نداشتم و

00:01:59.401 --> 00:02:02.887
همیشه میخواستم که یه بچه کوچیک داشته باشم

00:02:02.888 --> 00:02:06.557
و حالا من یه زن زیبا و یه بچه کوچیک دارم

00:02:06.558 --> 00:02:10.246
و در نهایت خانواده ای
که میخواستم بدست آوردم

00:02:10.247 --> 00:02:13.667
چی بهتر از این

00:02:16.751 --> 00:02:20.770
مارک هنوز تو همون خونه
ای که با رابین بود زندگی میکرد

00:02:20.771 --> 00:02:26.145
زیبا نیست ؟ اون یه خونه
زیبا در یه ملک زیبا بود

00:02:32.414 --> 00:02:36.630
ازدواج با یه مرد که من و پسرمو
حمایت کنه همه چیزی بود که ما میخواستیم

00:02:36.631 --> 00:02:40.312
جسی..بریم داخل خونه

00:02:41.593 --> 00:02:44.159
من هیجان زده بودم که جسی یه

00:02:44.160 --> 00:02:47.230
خونه زیبا داشته باشه و
در این کشور بزرگ بشه

00:02:47.231 --> 00:02:50.231
آماده ای ...بریم تو

00:02:56.541 --> 00:02:59.877
وقتی که رفتم داخل خونه شگفت زده شده بودم

00:02:59.878 --> 00:03:02.646
مارک صاحب یه عتیقه فروشیه

00:03:02.647 --> 00:03:06.717
اونجا نقاشی ها و گلدان ها
و عتیقه جات وجود داشت

00:03:06.718 --> 00:03:10.622
من هیچوقت این همه اسباب اثاثیه زیبا

00:03:10.623 --> 00:03:15.292
یکجا ندیده بودم ولی خیلی دستپاچه
بودم به چیزی دست نزن جسی

00:03:15.293 --> 00:03:17.881
من نگران بودم که جسی چیزی رو بشکنه

00:03:17.882 --> 00:03:21.298
یا خسارت بزنه که قابل جبران نباشه

00:03:21.299 --> 00:03:25.619
به خونه جدیدتون خوش اومدید

00:03:27.538 --> 00:03:33.243
خیلی تاریک بود پرده ها
پایین بودن زندگی وجود نداشت

00:03:33.244 --> 00:03:36.124
فقط مرگ احساس میشد

00:03:41.552 --> 00:03:46.412
اون درست از روز اول یه احساس ناراحتی داشت

00:03:47.567 --> 00:03:53.467
اون از همه فرشته هایی که
رابین جمع کرده تعجب کرده بود

00:03:55.483 --> 00:03:58.959
مجسمه ها .عکس ها . جعبه های چینی .

00:03:58.960 --> 00:04:02.800
فقط با مجسمه های فرشته پر شده بودن

00:04:04.442 --> 00:04:08.102
اونا همه جا بودن

00:04:15.007 --> 00:04:22.287
جسی..دست نزن..باشه ؟
خونه رو رابین تزئین کرده بود

00:04:22.288 --> 00:04:26.848
بعد مرگ اون من هیچ چیزی رو تغییر ندادم

00:04:28.315 --> 00:04:32.155
اتاق رابین طبقه بالا بود

00:04:36.007 --> 00:04:37.854
اونجا رو خودش تزئین کرده بود

00:04:37.855 --> 00:04:39.930
میدونید...من یه تختخواب اون بالا داشتم

00:04:39.931 --> 00:04:43.161
و اون میرفت بالا وخودشو مینداخت روی تختخواب

00:04:43.162 --> 00:04:47.662
اون از من و جسی خواست که اونجا نریم

00:04:49.453 --> 00:04:55.159
جسی من نمیخواستم
کسی اونجا بره اون اتاقشه

00:04:55.160 --> 00:04:59.000
بریم اتاقتو پیدا کنیم ...جسی

00:05:05.003 --> 00:05:09.840
من و رابین اختلاف خیلی زیادی
تو چیدمان وتزئین خونه داشتیم

00:05:09.841 --> 00:05:13.877
و من واقعا واقعا بیزار بودم
از چیزایی که اون اونجا داشت

00:05:13.878 --> 00:05:16.180
در ابتدا ..من بی میل بودم

00:05:16.181 --> 00:05:19.116
میدونید...واقعا نمیخواستم
همه اونا رو تغییر بدم

00:05:19.117 --> 00:05:24.053
اما بعد از مدتی، من گفتم که: ما
می تونیم از این چیزها خلاص بشیم.

00:05:24.054 --> 00:05:27.891
اون گفت هیچ چیزی تو این
خونه واقعا معنی براش نداره

00:05:27.892 --> 00:05:29.927
اون تو کار فروش همه چیزست

00:05:29.928 --> 00:05:31.895
پس هر چیزی تو این خونه میتونه فروخته بشه

00:05:31.896 --> 00:05:33.849
اجازه بده اونا رو برای فروش تو گاراژ بزاریم

00:05:33.850 --> 00:05:39.010
منظورم اینه ..میدونید..اجازه بده
از شر این فرشته ها خلاص شیم

00:05:39.170 --> 00:05:43.406
تعدادی از فرشته ها رو جمع کردم
و گذاشتم اونا رو داخل چند تا جعبه

00:05:43.407 --> 00:05:48.327
و نمیتونستم صبر کنم که
زودتر از شر اونا خلاص شم

00:05:58.289 --> 00:06:04.694
همیشه احساس ناراحتی میکردم
شاید بهتر باشه که اونجا نباشن

00:06:04.695 --> 00:06:08.531
در ابتدا..فقط یه احساس

00:06:08.532 --> 00:06:13.392
خیلی ناراحت کننده ای بود شبیه اینکه
چشمهای فرشته ها فقط دارن به من نگاه میکنن

00:06:20.344 --> 00:06:24.954
ممنون...اوه...خیلی ممنون
یه فروش خیلی خوبی بود

00:06:24.955 --> 00:06:29.477
شوکه شده بودم از اینکه مردم
اینقدر فرشته ها رو دوست دارن

00:06:29.478 --> 00:06:32.898
ما حدود 75 تا از اونا رو فروختیم

00:06:34.120 --> 00:06:37.811
من و جسی منتظر بودیم مارک برگرده خونه

00:06:37.812 --> 00:06:42.374
و اون داشت بازی میکرد جسی

00:06:46.604 --> 00:06:48.584
جسی

00:06:59.784 --> 00:07:03.264
اون فقط اونجا ایستاده بود

00:07:05.123 --> 00:07:12.740
و به من نگاه کرد و گفت
مامان یه خانم اونجا بالای درخته

00:07:17.235 --> 00:07:21.375
خانمی بالای درخت نیست .جسی

00:07:23.774 --> 00:07:27.044
و خونیه اون از آسمون اومده

00:07:27.045 --> 00:07:31.715
و صادقانه بگم تو اون لحظه مطمئن
نبودم که درباره چی داره حرف میزنه

00:07:31.716 --> 00:07:36.933
پس دیدم که خیلی پریشون
شده و من گفتم یعنی تو خانمی ..

00:07:36.934 --> 00:07:41.581
برو دور شو جسیه منو تنها بزار

00:07:44.717 --> 00:07:48.932
و برگشت رفت سر بازیش

00:07:48.933 --> 00:07:53.224
اما بهتره کنجکاوی میکردم
پس چند دقیقه بعد..گفتم

00:07:53.225 --> 00:07:55.741
جسی ..اون خانم بده رفته؟

00:07:55.742 --> 00:07:59.279
و اون یه نگاه به بالا کرد
و اطراف حیاط نگاه کرد

00:07:59.280 --> 00:08:03.480
و گفت : اون تو جاده

00:08:07.485 --> 00:08:10.918
منو وحشت زده کرد چون خیلی کوچیک بود

00:08:10.919 --> 00:08:13.799
چون میدونستم نمیتونه از خودش درست کرده باشه

00:08:13.800 --> 00:08:18.180
بیا ..جسی بریم خونه

00:08:20.864 --> 00:08:25.068
بهتره بریم اوه
..آره...خداحافظ..روز بخیر

00:08:25.069 --> 00:08:28.309
عاشقتم ...عاشقتم

00:08:32.497 --> 00:08:37.547
من طبقه پائین تو آشپزخونه
بودم و صدای گریه شنیدم

00:08:39.721 --> 00:08:43.381
پس یه لحظه ایستادم و گوش کردم

00:08:44.250 --> 00:08:50.367
فکر میکردم شاید یه چیزی
بشنوم سعی کردم دستمال بکشم و

00:08:50.368 --> 00:08:53.285
و به کارم برگردم

00:08:55.915 --> 00:08:57.895
جسی ؟

00:09:04.255 --> 00:09:06.703
فکر میکردم که عجیب و غریبه
جونکه بلافاصله بعنوان یه مادر

00:09:06.704 --> 00:09:09.992
فکر میکردم اوه گریه پسر منه و بهم برمیخورد

00:09:09.993 --> 00:09:11.955
اصلا اون که اینجا نیست

00:09:14.109 --> 00:09:17.949
این صدای گریه از کجا میاد ؟

00:09:18.584 --> 00:09:24.170
صدا از داخل خونه
بود از بیرون نمیومد

00:09:26.624 --> 00:09:32.875
داخل همه اتاقها رفتم و هیچ
چیز وهیچ کسی اونجا نبود

00:09:35.831 --> 00:09:38.903
یه صدای بلندی که از اتاق
رابین بیرون میومد شنیدم

00:09:38.904 --> 00:09:41.042
ما داخل اتاق هیچوقت نرفتیم

00:09:44.335 --> 00:09:50.430
نمیتونستم باور کنم که چی دارم
میشنوم یه حسه وحشت داشتم

00:09:54.926 --> 00:09:59.155
پرده ها تکون میخوردن و اونجا خیلی سرد بود

00:09:59.156 --> 00:10:04.400
هر دو پنجره باز شده بودن و
همه چیز داخل اتاق بهم ریخته بود

00:10:04.401 --> 00:10:09.081
نمیتونستم بفهمم که چطوری پنجره ها باز شدن

00:10:18.482 --> 00:10:23.119
وقتی اومدم خونه فکر
میکردم چه اتفاقی اینجا افتاده ؟

00:10:23.120 --> 00:10:26.980
به نظر میرسید که یه نفر دنبال یه چیزی بوده

00:10:26.981 --> 00:10:29.893
مری لین چرا اومدی داخل
اتاق ؟ ببین ..همه چی بهم ریخته

00:10:29.894 --> 00:10:33.663
من نمیخواستم بارون بیاد روی وسایل رابین

00:10:33.664 --> 00:10:36.784
من در اون مورد عصبانی بودم

00:10:37.600 --> 00:10:40.214
منم اتاق همینجوری دیدم ... خب ..اتاق ببین

00:10:40.215 --> 00:10:42.818
اون اصلا حرفمو باور نمیکرد

00:10:42.819 --> 00:10:45.622
فکر میکردم خب شاید تقصیر من باشه

00:10:45.623 --> 00:10:48.625
به این فکر افتادم که یه جای کار میلنگه

00:10:48.626 --> 00:10:50.560
جسی..جسی این کار کرده ؟-نه

00:10:50.561 --> 00:10:53.095
اون به من گفت که نه کار
اون بوده و نه کار جسی

00:10:53.096 --> 00:10:55.131
کی میتونسته این کار کرده
باشه ؟تو این کار کردی ؟

00:10:55.132 --> 00:10:58.672
نه ..من اینجا نیومدم

00:11:07.178 --> 00:11:11.743
من و مارک تو رختخواب
بودیم و یکدفعه از خواب پریدم

00:11:16.353 --> 00:11:19.893
میتونستی صدای خنده و بازی
بچه هارو بشنوی و به مارک گفتم

00:11:19.894 --> 00:11:21.187
صدا رو میشنوی ؟

00:11:21.188 --> 00:11:25.491
فقط سرشو عقب گذاشت با چشم
بسته و خوابید ...آره اون چیه ؟

00:11:29.396 --> 00:11:33.047
ما یه تاب بیرون خونه داشتیم

00:11:35.402 --> 00:11:40.382
صدا درست شبیه این بود که
اونا بیرون دارن بازی میکنن

00:11:53.019 --> 00:11:58.224
نمیدونم که چرا من دنبال
اون چیزهایی که میشنیدم رفتم

00:11:58.225 --> 00:12:04.125
اما وقتی شما صدای یه بچه میشنوین
از روی غریزه دنبال اون صدا میرین

00:12:24.917 --> 00:12:27.737
هیچی نبود

00:12:29.520 --> 00:12:34.860
نمیدونم چی فکر میکردم که قراره پیدا کنم

00:12:41.200 --> 00:12:44.803
سپس هانسل چند تا دیگه از جیبش
درآورد و یکی پس از دیگری به زمین انداخت

00:12:44.804 --> 00:12:47.339
خب ..برام سخت بود که
جسی تو تختخواب تنها بزارم

00:12:47.340 --> 00:12:53.145
اتاقش درست اونطرف اتاق
رابین بود خیله خب ...وقته خوابه

00:12:53.146 --> 00:12:55.947
و پس مدت زیادی بود که اون
تنهایی تو تختخواب نمیخوابید

00:12:55.948 --> 00:12:58.948
یه کم خودم کنارش میموندم

00:12:59.876 --> 00:13:05.524
و مارک مطلقا دوست نداشت
تو باید تو تختخواب بزاریش

00:13:05.525 --> 00:13:09.005
شب بخیر..شب بخیر

00:13:16.026 --> 00:13:20.960
ما نشسته بودیم تو اتاق
و تلویزیون نگاه میکردیم

00:13:23.049 --> 00:13:27.837
جسی شروع به جیغ زدن کرد
درست مثل اینکه صدمه دیده باشه

00:13:27.838 --> 00:13:30.296
مثل یه جور گریه کردن بود

00:13:30.297 --> 00:13:32.273
اون فقط چند دقیقه اون بالا تنها بود

00:13:32.274 --> 00:13:34.208
و با خودم میگفتم : برای چی داره جیغ میزنه ؟

00:13:34.209 --> 00:13:40.683
مامان ..مامان..مامان
مامان جسی خوبی؟

00:13:40.684 --> 00:13:43.620
اون جیغ میزد و به کمد
اشاره میکرد...مامان ....مامان

00:13:43.621 --> 00:13:47.341
یه خانم تو کمده

00:14:01.508 --> 00:14:03.572
اوه..جسی هیچی اونجا نیست

00:14:03.573 --> 00:14:10.644
تو فقط یه خواب بد داشتی...
باشه ؟ مامان.. مامان..مامان

00:14:11.314 --> 00:14:15.351
اون وحشت زده شده بود و گریه
میکرد و صورتش سرخ شده بود

00:14:15.352 --> 00:14:22.125
نمیدونستم چکار کنم نمیتونستم
ببینم که چی داره میبینه

00:14:22.126 --> 00:14:25.994
همه چی درست میشه باشه ؟

00:14:25.995 --> 00:14:28.865
مری لین--مارک به من گفت
که برگردونمش به تختخواب

00:14:28.866 --> 00:14:30.309
اون فقط توجه میخواد

00:14:30.310 --> 00:14:32.334
نه اون واقعا ترسیده..من باید کنارش بمونم

00:14:32.335 --> 00:14:35.404
بچه ها چیزایی تو شب میبینن

00:14:35.405 --> 00:14:38.708
منظورم اینه که همیشه فکر
میکردم تو کمد منم روح هست

00:14:38.709 --> 00:14:41.677
میتونم بفهمم که مارک چرا
احساس کرده اون راه بهتره

00:14:41.678 --> 00:14:44.558
اما میدونستم که این بهتره

00:14:46.582 --> 00:14:50.771
پس اون گذاشتم تو تختخواب تا آروم بشه و

00:14:50.772 --> 00:14:56.672
من از دست مارک ناراحت شدم
که میگه اونو به تختخوابش برگردون

00:14:57.728 --> 00:15:01.664
احساسی شبیه این داشتم که پشتیبانی ندارم

00:15:01.665 --> 00:15:06.428
واقعا برای یه مادر سخته که
ببینی بچه ات وحشت زده شده باشه

00:15:06.429 --> 00:15:11.889
باعثش چیزایی باشن که تو ندونی چی هست

00:15:16.847 --> 00:15:20.175
صبح یکشنبه بود و مارک مغازه بود

00:15:20.176 --> 00:15:24.976
تصمیم گرفتم که کار خونه انجام بدم

00:15:28.959 --> 00:15:32.294
یه چیز خیلی سنگین و بزرگ بود
که میتونستی صدای شکسستن بشنوی

00:15:32.295 --> 00:15:38.237
جسی خوبی عزیز؟ آره
و پس رفتم داخل آشپزخونه

00:15:38.635 --> 00:15:43.975
و هردو شیر آب تا آخر باز بودن

00:15:44.141 --> 00:15:48.644
کار جسی نمیتونست باشه
چون قدش به شیر نمیرسید

00:15:48.645 --> 00:15:51.681
و من اونا رو بستم

00:15:53.498 --> 00:15:58.420
در گاراژ داخل اتاق خشکشویی تکون میخورد

00:15:58.421 --> 00:16:00.976
تکون خوردن در میتونستم ببینم

00:16:00.977 --> 00:16:04.227
مثله اینه که یه چیزی
سعی میکنه به زور بیاد داخل

00:16:04.228 --> 00:16:08.036
پس همه شجاعتی رو که میتونستم جمع کردم

00:16:08.037 --> 00:16:12.057
و به سرعت در رو باز کردم

00:16:14.563 --> 00:16:22.408
هیچ خبری تو گاراژ نبود وزش
بادی هم نبود هیچی اونجا نبود

00:16:32.436 --> 00:16:35.438
یه چیزی بود که در تکون میخورد

00:16:35.439 --> 00:16:41.444
در تکون میخورد و بشدت
حرکت میکرد میتونستم حرکتش ببینم

00:16:41.445 --> 00:16:46.349
یکدفعه چراغها شروع به چشمک
زدن کردن جسی ..جسی ..کجایی ؟

00:16:46.350 --> 00:16:50.320
مامان..مامان جسی ؟..مامان

00:16:50.321 --> 00:16:53.856
و در اون موقع میتونستم
ببینم که پسرم چقدر ترسیده

00:16:53.857 --> 00:16:59.617
پس تلفن برداشتم و به مارک
که تو مغازه بود زنگ زدم

00:17:00.565 --> 00:17:03.433
مارک.. باید بیای خونه اون
هراسان و وحشت زده بود

00:17:03.434 --> 00:17:06.503
گریه میکرد..خواهش میکنم بیا خونه

00:17:06.504 --> 00:17:08.771
فقط فکر میکردم اونجا چه خبر شده ؟

00:17:08.772 --> 00:17:11.123
نمیدونم...باید بیای خونه ..خواهش میکنم

00:17:11.124 --> 00:17:15.745
یادمه فکر میکردم دیوونه شده
بیا ...خواهش میکنم بیا خونه

00:17:15.746 --> 00:17:18.686
بیا خونه

00:17:20.751 --> 00:17:25.131
احساس میکردم که از ترس یخ زدم

00:17:25.989 --> 00:17:31.152
متوجه نمیشدم که چرا
مارک نمیخواست بیاد پیش ما

00:17:33.163 --> 00:17:39.063
تعجب کردم اون که مشکل عصبی نداشت

00:17:45.909 --> 00:17:49.746
احساس میکردم تو اون موقع دیوونه شده بودم

00:17:49.747 --> 00:17:53.516
چی میشد اگه دیوونه بودم و درها
قفل بودن یا یه چیزی مثل اون ؟

00:17:56.254 --> 00:17:59.789
نمیخواستم پسرم رو از دست بدم

00:18:07.164 --> 00:18:09.564
اوه..عزیزم

00:18:11.902 --> 00:18:15.005
کمی تعجب کردم وقتی که در مورد
ترسی که داشته شروع به صحبت کرد

00:18:15.006 --> 00:18:17.807
یا اینکه تو اون خونه دیگه راحت نیست

00:18:17.808 --> 00:18:19.476
چون اون چیزی که میخواسته نبوده

00:18:19.477 --> 00:18:23.377
ما میخوایم این چیزی رو مرتب میکنیم

00:18:24.148 --> 00:18:27.957
خواهرم رشته روانشناسی در دانشگاه میخوند و

00:18:27.958 --> 00:18:31.988
اون چند تا کتاب خرید و
یه سری هم به اینترنت زدیم

00:18:31.989 --> 00:18:35.759
میخواستم به اون نشون بدم که دقیقا
علائم بیماری چی بودن و اونا رو پبدا کنیم

00:18:35.760 --> 00:18:43.475
مردمی که شیزوفرنی دارند تجربه
توهماتشون مثل مری لین نیست

00:18:43.476 --> 00:18:46.703
اونا حرف نمیزنن با اون یا
بهش بگن که یه کاری انجام بده

00:18:46.704 --> 00:18:49.284
مشکلی نداری

00:18:49.807 --> 00:18:52.248
خواهرم تنها کسی بود

00:18:52.249 --> 00:18:55.412
که من میتونستم در اون موقع
بهش حس اعتماد داشته باشم

00:18:55.413 --> 00:18:56.746
میخوام برم دور بر رو یه نگاه بندازم

00:18:56.747 --> 00:18:58.682
پس من ازش خواستم که
دور و بر رو یه نگاه بندازه

00:18:58.683 --> 00:19:00.883
باشه ..من یه دقیقه دیگه برمیگردم

00:19:00.884 --> 00:19:03.575
اون یه خونه خیلی دوست داشتنی بود

00:19:03.576 --> 00:19:06.456
خیلی چیزهای قشنگی اونجا بود

00:19:06.457 --> 00:19:11.532
چشمام فقط خیره بودن هر
جایی که نگاه میکردم اتاق به اتاق

00:19:17.935 --> 00:19:23.506
همانطور که نزدیک در میشدم
یه حس متفاوتی در من شروع شد

00:19:23.507 --> 00:19:26.747
قلبم شروع به تپش کرد

00:19:28.073 --> 00:19:31.733
و احساس دلواپسی داشتم

00:19:32.807 --> 00:19:42.807
بلبل جان
.:: www.bolboljan.net ::.

00:19:42.831 --> 00:19:45.395
بهش میگن مبارزه یا یه نوع  حس پرواز

00:19:45.396 --> 00:19:50.266
که در اون شما به نوعی میخواهید
برگردید و از اونجا فرار کنید

00:19:50.267 --> 00:19:55.605
مری لین پایین منتظر من بود و
تجربه ای که داشتم رو بهش گفتم

00:19:55.606 --> 00:19:59.776
اون گفت وقتی که رابین
مریض بوده تو همون اتاق بوده

00:19:59.777 --> 00:20:02.413
چرا نمیریم یه ناهاری
بزنیم ؟ اوه .نه.نمیتونم

00:20:02.414 --> 00:20:04.647
مجبور میشم جسی یک ساعت بالا تنها بزارم

00:20:04.648 --> 00:20:08.182
وقتی که به من گفت که چه حس بدی اونجا داشته

00:20:08.183 --> 00:20:11.755
فکر کردم..خب ..اونجا دیگه باید رابین باشه

00:20:11.756 --> 00:20:14.323
اون هنوز اونجایه..یا هنوز اینجایه

00:20:14.324 --> 00:20:17.994
اون نمیخواد خونه اش رو ول کنه

00:20:17.995 --> 00:20:22.625
با مارک صحبت کردم و
دوباره من از سر خودش باز کرد

00:20:22.626 --> 00:20:25.531
من فقط میگفتم که نه اون نمیتونه باشه

00:20:25.532 --> 00:20:28.772
اون نمیتونه رابین باشه.من باور نمیکنم

00:20:28.773 --> 00:20:34.673
رابین هیچوقت این کار رو نمیکنه
.. میدونید.... اون اینجور آدمی نبود

00:20:38.282 --> 00:20:44.182
کمی بعد شروع کردم به کار
با مارک در مغازه عتیقه فروشی

00:20:46.123 --> 00:20:48.925
هم اینکه تو اون خونه نبودم عالی بود

00:20:48.926 --> 00:20:51.060
پسرم هم مدرسه بود و جاش امن بود

00:20:51.061 --> 00:20:57.216
و من بیشتر روز با مارک
بودم راحتی ؟ آره اره..خوبه

00:20:57.217 --> 00:21:00.757
پس احساس امنیت بیشتری میکردم

00:21:04.818 --> 00:21:06.246
مغازه زیباییه

00:21:06.247 --> 00:21:10.379
یه ساختمون قدیمی و تاریخی که
در اواخر سالهای 1800 ساخته شده

00:21:10.380 --> 00:21:17.863
خیلی بزرگه ..10,000
فوت مربع دوطبقه و کاملا زیبا

00:21:20.324 --> 00:21:23.693
خب..بعد میخوام ساعت جلوی مغازه بزارم

00:21:23.694 --> 00:21:26.429
پیتر در ابتدا یه مشتری بود

00:21:26.430 --> 00:21:29.098
من هر آلبوم بیتلز که
تو مغازه بود رو میخریدم

00:21:29.099 --> 00:21:33.599
و همدیگه رو میدیدیم و شروع به صحبت میکردیم

00:21:33.804 --> 00:21:35.411
و من میگفتم کاش میشد بیای اینجا کار کنی

00:21:35.412 --> 00:21:37.694
اما در حال حاضر بودجه اش رو نداریم. اون گفت

00:21:37.695 --> 00:21:42.011
من مجانی کار میکنم و خوشحالم میشم

00:21:42.012 --> 00:21:47.383
من و لین پشت ویترین
یکی از پنجره ها کار میکردیم

00:21:47.384 --> 00:21:53.284
یه قاب عکسی بود که درست جلوی پیشخوان بود

00:21:58.396 --> 00:22:03.044
انگار که بلند بشه و پرت
بشه اونطرف دیدی چی شد ؟

00:22:03.045 --> 00:22:07.983
درست قاب عکس بلند شد
و انگار تو اتاق پرواز کرد

00:22:07.984 --> 00:22:11.044
و با رو به زمین خورد

00:22:16.413 --> 00:22:21.830
من و پیتر بهم نگاه
میکردیم اونو دیدی ؟

00:22:21.943 --> 00:22:28.501
فقط فکر میکردم که اون
چی بود ؟ چه اتفاقی افتاد ؟

00:22:32.496 --> 00:22:34.684
من و پیتر داشتیم مغازه رو می بستیم

00:22:34.685 --> 00:22:36.601
و داشتیم جمع و جور میکردیم

00:22:39.670 --> 00:22:43.510
و شنیدیم که از طبقه بالا صدای پا میاد

00:22:44.828 --> 00:22:47.977
میشنوی اونو ؟ ایستادیم و گوش کردیم

00:22:47.978 --> 00:22:50.466
پیش اومده که ما نفهمیدیم
که مشتریها از قبل اونجا بودن

00:22:50.467 --> 00:22:52.782
و ما چراغها رو روشون خاموش کردیم

00:22:52.783 --> 00:22:54.181
یه نفر باید بالا مونده باشه

00:22:54.182 --> 00:22:58.421
اما من میدونستم که همه
مشتریها از مغازه بیرون رفتن

00:22:58.422 --> 00:23:02.682
ما با مانیتور دوربین طبقه بالا رو چک کردیم

00:23:03.226 --> 00:23:05.155
هیچ کسی اونجا نبود

00:23:07.330 --> 00:23:12.370
اما هنوز خیلی واضح صدای راه رفتن میومد

00:23:12.770 --> 00:23:17.870
من میرم بالا یه نگاهی بندازم

00:23:23.380 --> 00:23:29.896
قلبم به تپش افتاده بود
نمیدونستم چی منتظر منه

00:23:38.829 --> 00:23:41.589
یه چیزی بهم خورد

00:23:41.899 --> 00:23:44.205
چنان جا خوردم که
میخواست روح از بدنم جدا بشه

00:23:46.369 --> 00:23:49.159
تا حالا اینجور واکنشی ازش ندیده بودم

00:23:49.160 --> 00:23:53.743
اهمیتی نمیدادم که چی اونجا بود
فقط میخواستم از اونجا برم بیرون

00:23:53.744 --> 00:23:58.844
من وحشت کرده بودم فکر
میکردم که اون از کنترل خارج شده

00:24:04.242 --> 00:24:09.150
اون دور نشده بود
اون بدتر شده بود

00:24:19.150 --> 00:24:22.520
مارک داخل رفت و دور و بر رو یه نگاه انداخت

00:24:22.521 --> 00:24:27.024
و هیچکسی اونجا نبود
برای من ترسناک بود

00:24:27.025 --> 00:24:32.567
نمیخواستم بگم ولی فکر میکنم
دیوونه شدی بریم پیش یه دکتر

00:24:33.432 --> 00:24:37.668
نمیخواستم بگم که.... میدونی ؟

00:24:37.669 --> 00:24:40.838
احساس میکردم که تو تله
افتادم .نمیدونستم که کجا برم

00:24:40.839 --> 00:24:44.942
خونه که نمیتونستم برم
کار هم که نمیتونستم بکنم

00:24:44.943 --> 00:24:47.110
هرجایی که میرفتم اتفاق میافتاد

00:24:47.111 --> 00:24:51.851
و جایی نبود که بشه ازش دور شد

00:24:56.455 --> 00:25:00.624
اون داشت منو میترسوند
نمیخواستم اونا رو از دست بدم

00:25:00.625 --> 00:25:05.105
به نظر میرسید ...میدونید..یعنی ول معطلی

00:25:05.106 --> 00:25:09.666
جسی..یالا ..ما از این خونه میریم

00:25:13.114 --> 00:25:17.074
واقعا میخواستم از اون خونه برم

00:25:17.075 --> 00:25:20.010
من از مارک خواهش کردم که اثاث کشی کنیم

00:25:20.011 --> 00:25:23.180
میخواستم از خونواده ام محافظت کنم

00:25:23.181 --> 00:25:26.107
اما جایی به ذهنم نمیرسید ..میدونید

00:25:26.108 --> 00:25:29.587
فقط جمع جور کنی و بری یه جای دیگه

00:25:29.588 --> 00:25:35.930
من بهتره که اونجا رو ترک
کنم بهتره که از اونجا دور باشم

00:25:52.483 --> 00:25:58.240
آه.صبحه سرباز یادمه از
خواب که بیدار شدم..میدونید

00:25:58.241 --> 00:26:05.966
و نگاه کردم سه تا
خراشیدگی روی دستم دیدم

00:26:05.991 --> 00:26:08.626
با خودم فکر میکردم که چطور اتفاق افتاده ؟

00:26:08.627 --> 00:26:13.187
مثل این بود که یه نفر اینجوری کرده

00:26:15.000 --> 00:26:18.360
و درست تو همون زمان

00:26:20.705 --> 00:26:24.425
من سه تا خراشیدگی پهلوم  دیدم

00:26:27.045 --> 00:26:29.635
اون پهلوش خراشیده شده بود

00:26:29.636 --> 00:26:33.918
بنظر یه نفر به هر دوی ما صدمه زده

00:26:33.919 --> 00:26:38.556
و انچه من میترسوند این
بود که نمیفهمیدم که چی شده

00:26:38.557 --> 00:26:41.047
از اون اتفاق هیچکدوممون بیدار نشدیم

00:26:41.826 --> 00:26:47.226
هیچ توضیح منطقی برای اونا نداشتم

00:26:52.737 --> 00:26:58.637
همون شب تصمیم گرفتم که برم و
با شوهرم بشینم و تلویزیون تماشا کنم

00:27:02.914 --> 00:27:10.090
به خودم میگفتم که فقط
تماشا کنیم یه مقدار نه بیشتر

00:27:14.258 --> 00:27:18.398
احساس میکردم که یه نفر داره نگام میکنه

00:27:23.969 --> 00:27:27.270
اون قیافش داد میزد که من
نمیتونم تو اتاق نشیمن بشینم

00:27:27.271 --> 00:27:30.975
میدونید با خودم میگفتم : چرا؟
اونا دارن به من نگاه میکنن

00:27:30.976 --> 00:27:38.082
اون میگفت خب اینا دارن به
من نگاه میکنن میبینی اونا رو ؟

00:27:38.083 --> 00:27:42.823
کی بهت نگاه میکنه ؟میتونی اونا رو ببینی ؟

00:27:46.756 --> 00:27:49.936
من چیزی ندیدم

00:27:55.366 --> 00:28:00.295
کاملا دست پاچه شدم
جسی کجایی ؟ جسی ؟

00:28:01.806 --> 00:28:07.289
قلبم بشدت میزد.نمیتونستم
نفس بکشم جسی ؟

00:28:07.712 --> 00:28:14.296
نمیتونستم باور کنم
که چی دیدم جسی ؟

00:28:14.986 --> 00:28:16.966
جسی ؟

00:28:27.331 --> 00:28:31.568
مامان ؟ دویدم که مطمئن
بشم که جسی حالش خوب باشه

00:28:31.569 --> 00:28:35.169
نمیخواستم بترسونمش

00:28:37.942 --> 00:28:42.562
در اون لحظه متوجه شدم که اون رابین نیست

00:28:44.015 --> 00:28:47.926
اون لباس سیاه عزاداری
دوره ویکتوریا پوشیده بود

00:28:47.927 --> 00:28:51.955
پسر بچه یه کت وشلوار قدیمی به تن داشت

00:28:51.956 --> 00:28:56.936
رابین نمیتونست لباس
دوره ویکتوریا پوشیده باشه

00:28:57.219 --> 00:29:01.119
پس میدونستم که اون نمیتونه رابین باشه

00:29:04.491 --> 00:29:10.107
ترسناک ترین چیزی که تا حالاندیده
بودم اون شبی بود که جسی سوخت

00:29:10.108 --> 00:29:16.738
جسی شام آماده ی هنوز
چیز عجیب تر از اون ندیدم

00:29:19.951 --> 00:29:22.619
من و مارک و جسی همه تو آشپزخونه بودیم

00:29:22.620 --> 00:29:24.755
من داشتم غذا روی میز میکشیدم

00:29:24.756 --> 00:29:29.193
و همه ایستاده بودیم و بشقابها رو میچیندیم

00:29:29.194 --> 00:29:33.731
جسی دستش رو دراز کرد و
فقط خواست یه تیکه جوجه برداره

00:29:35.155 --> 00:29:37.940
شروع به جیغ زدن کرد

00:29:39.871 --> 00:29:43.373
فقط تکون میخورد مثل
اینکه اونو برق گرفته باشه

00:29:43.374 --> 00:29:47.577
من کنار اون ایستاده بودم
چی شده ؟ موضوع چیه ؟

00:29:47.578 --> 00:29:51.148
اون گریه میکرد و دست
پاچه شده بود پهلوم..پهلوم

00:29:54.853 --> 00:30:00.013
پس پیراهنش بالا زدیم تا ببینیم چی شده

00:30:01.993 --> 00:30:04.561
و دیدیم که قرمز شده

00:30:04.562 --> 00:30:09.800
همانطور که ما میدیدیم
قرمزیش بیشتر بیشتر میشد

00:30:09.801 --> 00:30:13.188
چیز داغی دور برش
نبود نمیشد اون توضیح داد

00:30:14.040 --> 00:30:19.243
باشه ..باشه..چی شده ؟
ترسناکترین چیزی بود که تا حالا دیدم

00:30:19.244 --> 00:30:23.713
باید میبردیمش دکتر اما
چطور اون توضیح بدیم ؟

00:30:23.714 --> 00:30:29.719
من هیچ توضیحی نداشتم
نمیتونستم برم و دروغ بگم

00:30:29.720 --> 00:30:33.657
مارک همه چی رو دیده
بود چی شده ؟ من نمیدونم

00:30:33.658 --> 00:30:35.392
تاثیر خیلی بدی رو اون داشت

00:30:35.393 --> 00:30:40.733
اون بالاخره حرفهای ما
رو باور کرد اما به چه قیمتی

00:30:41.465 --> 00:30:46.303
بعد چند هفته درست مثل
این بود که من اونجا نیستم

00:30:46.304 --> 00:30:49.505
جسی صدمه دیده بود . همه ما صدمه دیده بودیم

00:30:49.506 --> 00:30:52.626
بعد میخواد چی بشه ؟

00:31:04.745 --> 00:31:07.858
من و جسی , ما تو اتاق خواب پناه گرفته بودیم

00:31:07.859 --> 00:31:11.594
ما هرکاری رو در اتاق خواب انجام میدادیم

00:31:11.595 --> 00:31:13.853
از اینکه اون رابین نبود مشکل بدتر شده بود

00:31:13.854 --> 00:31:19.554
چون اگه رابین بود دلیلش مشخص بود

00:31:21.706 --> 00:31:24.212
من خانواده فوق العاده ای داشتم

00:31:24.213 --> 00:31:29.777
اما در حال حاضر اون میترسه
که از اتاق خواب بیرون بیاد

00:31:32.947 --> 00:31:38.227
میدونید.اون میترسید از اتاق خواب بیرون بیاد

00:31:39.858 --> 00:31:44.898
فکر میکردم یه چیز شیطانی تو اون خونه

00:31:52.113 --> 00:31:56.650
مارک , من میرم تو
رختخواب شب بخیر

00:31:56.651 --> 00:32:02.291
احساس میکردم که هوای این خونه گرفته است

00:32:12.467 --> 00:32:15.587
اونا دارن منو تماشا میکنن

00:32:20.775 --> 00:32:24.492
اون یه احساسی داشت مثل اینکه
یه نفر داره تمام مدت نگاش میکنه

00:32:24.493 --> 00:32:30.393
حتی فکر میکرد که من نمیتونم اون
ببینم یا صداشو بشنوم یا چیز دیگه

00:32:31.118 --> 00:32:35.258
نمیدونستم که چه کاری باید انجام بدم

00:32:47.535 --> 00:32:53.007
اونور که نگاه کردم یه زنی
رو دیدم که رفت داخل زیرزمین

00:32:53.008 --> 00:33:00.337
و منم رفتم اونجا و در بسته بود

00:33:03.485 --> 00:33:06.453
پس به این فکر افتادم که یه زن با لباس

00:33:06.454 --> 00:33:15.574
درست قدم زنان از در بسته رد
شد اینجا چی خبره ؟ مری لین ؟

00:33:17.431 --> 00:33:20.911
مارک , دارم سعی میکنم که بخوابم

00:33:24.971 --> 00:33:27.966
بعضی وقتها وقتی که اونا ظاهر
میشدن همراه زنه یه بچه هم بود

00:33:30.077 --> 00:33:34.459
مری لین ؟ مری لین ؟

00:33:35.335 --> 00:33:37.615
مری لین ؟

00:33:43.057 --> 00:33:47.293
حالا منم داشتم یه چیزایی
میدیدم درست مثل مری لین

00:33:47.294 --> 00:33:51.070
پس از اون لحظه به بعد
کاملا حرفاشو باور کردم

00:33:51.071 --> 00:33:54.160
میدونستم که اون دیوونه نشده

00:33:54.161 --> 00:33:59.736
و ترسیده بودم چون نمیدونستم
که چی هست و چه کار باید کرد

00:33:59.737 --> 00:34:03.397
و چطور تو خونم زندگی کنم

00:34:04.445 --> 00:34:07.527
تصمیم گرفتم که لازمه به یه نفر زنگ بزنم

00:34:07.528 --> 00:34:11.848
که بتونه کمک کنه برای
کشف و تحقیق در مورد این زن

00:34:12.206 --> 00:34:15.506
و شاید در خطر باشم

00:34:19.561 --> 00:34:24.928
چند تا تماس تلفنی که داشتم
دوتا مورخ محلی پیدا کردم

00:34:24.929 --> 00:34:27.070
ما عاشق داستانهای غیر معمولیم

00:34:27.071 --> 00:34:29.340
اونچه که ما دوست داریم انجام بدیم پیدا کردن

00:34:29.341 --> 00:34:34.021
اتفاقات غیر معمول که ممکنه
در طول تاریخ بوجود آمده باشه

00:34:35.743 --> 00:34:39.371
وقتی که اولین بار به مغازه رفتیم
خودمون به مری لین معرفی کردیم

00:34:39.372 --> 00:34:42.049
به نظر میرسید که یه زن خیلی خوش برخورد باشه

00:34:42.050 --> 00:34:44.780
اون بسیار با ادب و با لبخند
و با برخورد دوستانه بود

00:34:44.781 --> 00:34:48.088
هر چند من میگم که یه نگاه نسبتا سردی داشت

00:34:48.089 --> 00:34:50.523
که شاید یه توضیحی برای اون باشه

00:34:50.524 --> 00:34:52.810
میترسیدم که حرفامو باور نکنن یا

00:34:52.811 --> 00:34:57.030
بهم بخندن و فکر کنن که دیوونه شدم

00:34:57.031 --> 00:35:00.473
فکر میکردم که اون میتونه
زنی باشه که خیلی گرفتاری داره

00:35:00.474 --> 00:35:04.571
شما همیشه باید یه احتمال در
اینجور موارد در نظر بگیرین

00:35:04.572 --> 00:35:06.740
اونا خیلی مهربون بودن وبه حرفام گوش میکردن

00:35:06.741 --> 00:35:09.957
و گفتن که یه نگاهی به گذشته میکنن

00:35:09.958 --> 00:35:14.458
تا ببینن چه اتفاقی افتاده دور
و بر جایی که من زندگی میکنم

00:35:14.904 --> 00:35:17.173
ما تحقیق وپژوهش میدونیم ما
همه چیز درباره پژوهش میدونیم

00:35:17.174 --> 00:35:20.887
همه چیز در مورد تاریخی که ممکنه
فراموش شده باشه نه فقط فراموش نشدنی

00:35:20.888 --> 00:35:23.710
ما نگاه کردیم به اسناد
زمینها , گواهی وفات ,

00:35:23.711 --> 00:35:26.145
گواهی تولد و سوابق آمار سرشماری ها

00:35:26.146 --> 00:35:29.355
ما کارهای زیادی روی این قضیه انجام دادیم

00:35:29.356 --> 00:35:33.030
ما بطور قطع ساعتها و ساعتها
روی این پژوهش کار کردیم

00:35:33.031 --> 00:35:38.191
شوکه شده بودم وقتی که
باخبر شدم که اونا چی پیدا کردن

00:35:39.495 --> 00:35:51.495
..:: کانال تلگرام و اینستاگرام بلبل جان ::..
.:: Telegram: @bollbolljan ::.
.:: Instagram: @bollbolljan_Com ::.

00:35:51.519 --> 00:35:56.389
مغازه عتیقه فروشی در گذشته بعنوان "فروشگاه
ابزار آلات پورتر آ . رایت " مورد استفاده بوده

00:35:56.390 --> 00:35:59.526
اون یه مدتی مرکز شهر بوده

00:35:59.527 --> 00:36:03.096
چون ابزار آلات تولیدی و
کشاورزی رو عرضه میکرده

00:36:03.097 --> 00:36:04.874
و شایعات ........و شایعات

00:36:04.875 --> 00:36:08.547
اونا فیس بوک نداشتن پس
اونجامنشا شایعات بی اساس بوده

00:36:08.548 --> 00:36:11.039
ما اسناد زمینها رو نگاه کردیم و دیدیم که

00:36:11.260 --> 00:36:14.866
ملکی که مری و همسرش اقامت دارن

00:36:14.867 --> 00:36:18.478
یه مزرعه پیش از سال 1870 بوده

00:36:18.479 --> 00:36:21.841
یه دختر جوونی به نام ترزا
استایسون تو اون مزرعه زندگی میکرده

00:36:21.842 --> 00:36:26.419
اون با عمو فیلیپ وهمسرش زندگی میکرده

00:36:26.420 --> 00:36:30.092
ترسا  وقتشه بیای خونه عزیزم

00:36:30.093 --> 00:36:32.398
اونا یه پسر جوون یتیم داشتن
که از اون مراقبت میکردن

00:36:32.399 --> 00:36:36.220
که اسمش نیت بود ترزا ؟

00:36:37.299 --> 00:36:41.559
و اونا یه خوانواده خیلی جالبی بودن

00:36:51.212 --> 00:36:55.352
چند ماه بعد ترزا باردار میشه

00:36:55.850 --> 00:36:58.577
خب در دوران ویکتوریا غیر قابل تصور بود

00:36:58.578 --> 00:37:01.170
که یه زن جوون مجرد باردار بشه

00:37:03.492 --> 00:37:06.281
پس فیلیپ مجبور شد اون
بفرسته ....مجبور شد اون بفرسته

00:37:06.282 --> 00:37:08.170
به یه آسایشگاه دور

00:37:09.201 --> 00:37:14.700
دوران بارداری ترزا سخت بود
و زایمانش حتی از اونم سختتر

00:37:18.906 --> 00:37:24.186
او یه پسر به دنیا آورد که فوت کرد

00:37:32.022 --> 00:37:37.922
هیچکس در شهر نمیدونست فقط
کسی که میدونست پورتر آ رایت بود

00:37:39.835 --> 00:37:42.324
وقتی که ترزا به آسایشگاه فرستاده شده بود

00:37:42.325 --> 00:37:45.587
صاحب فروشگاه ابزار آلات یه رابط

00:37:45.588 --> 00:37:49.523
ارتباطی بود بین ترزا و عموش

00:37:49.524 --> 00:37:52.384
و اون بطور مخفیانه اینکار رو میکرد

00:37:52.385 --> 00:37:56.391
اون از طریق فروشگاه پورتر
آ رایت نامه ها رو میفرستاد

00:37:56.392 --> 00:38:00.052
و اون نامه ها رو بطور ناشناخته ارسال میکرد

00:38:01.849 --> 00:38:06.889
مدتی نگذشته بود که ترزا به سختی بیمار شد

00:38:09.190 --> 00:38:11.391
اون میدونست که مرگش نزدیکه

00:38:11.392 --> 00:38:15.368
و در اون موقع اون به
آدمهای داخل آسایشگاه گفت

00:38:15.369 --> 00:38:20.589
که پدر بچه اش عمو فیلیپه

00:38:21.628 --> 00:38:41.628
بلبل جان
مرجع دانلود فيلم و سريال با زيرنويس چسبيده
.:: www.bolboljan.net ::.

00:38:41.652 --> 00:38:45.612
فیلیپ استیسون مورد محاکمه قرار گرفت

00:38:45.756 --> 00:38:50.593
و تنها شاهد , نیت کوچک بود
پسر یتیمی که با اونا زندگی میکرد

00:38:50.594 --> 00:38:55.098
یک شاهد کلیدی و شهادتی بسیار محکم

00:38:55.099 --> 00:39:01.174
فیلیپ استیسون مجرم به
زنا با محارم شناخته شد ترزا

00:39:01.454 --> 00:39:06.409
اما قاضی آنرا رد کرد و گفت که
اظهارات شاهد یه چیز شنیده شده است

00:39:06.410 --> 00:39:14.606
و جرم وارده را رد کرد وقتی
که ترزا مرد فقط 19 سالش بود

00:39:25.364 --> 00:39:31.485
به ترزا استیسون واقعا
ستم شده بود او مرد..

00:39:31.486 --> 00:39:35.687
با مردمی که فکر میکردن
اون با عموش رابطه داشته

00:39:35.688 --> 00:39:39.076
من واقعا اعتقاد دارم که او از
طرف عموش مورد تعرض قرار گرفته

00:39:39.077 --> 00:39:43.948
و من فکر نمیکنم که میتونسته آروم
بمونه تا زمانی که داستانش گفته بشه

00:39:43.949 --> 00:39:45.850
اون شبیه یه پوست پشت لایه بود

00:39:45.851 --> 00:39:50.321
و هر بار شما اون پوست
برمیداشتی یه چیز جدید اتفاق میافتاد

00:39:50.322 --> 00:39:52.904
اونا در مزرعه فیلیپ استیسون زندگی میکردن

00:39:52.905 --> 00:39:58.630
فروشگاه ابزار آلات پورتر آ
رایت همان مغازه عتیقه فروشی بود

00:39:58.631 --> 00:40:03.000
و زنی که لباس دوره ویکتوریا
پوشیده و نوزادی در دست دارد

00:40:03.001 --> 00:40:06.541
من اون و بچه اش دیده بودم

00:40:06.639 --> 00:40:10.363
مری لین و ترزا استیسون در یکجا زندگی میکردن

00:40:10.364 --> 00:40:13.844
فقط ممکنه 100 سال فاصله باشه

00:40:14.680 --> 00:40:19.360
همه این پیوستگی ها غیر قابل باور بودن

00:40:19.485 --> 00:40:25.289
اونا هنوز اونجا بودن همه چیز
درست در جای خودش جور شده بود

00:40:25.290 --> 00:40:27.455
اون میدونسته که جاییه
که فکر میکرده باید باشه

00:40:27.456 --> 00:40:30.027
اون خیال میکرده تو مغازه
عتیقه فروشی کار میکنه

00:40:30.028 --> 00:40:32.564
و او خیال میکرده در خونه
ای که هست داره زدگی میکنه

00:40:32.565 --> 00:40:36.200
اون ثابت میکنه که دیوونه نشده

00:40:36.201 --> 00:40:42.101
منظورم اینه که واقعا یه ارتباط بین
او و خانواده دوره ویکتوریا وجود داشته

00:40:45.290 --> 00:40:48.070
یک جنگیری در ماه مارس سال
2009 در آن خونه صورت گرفت

00:40:48.110 --> 00:40:57.637
من دیگه اونا رو ندیدم ندیدم
اون زن و دوتا بچه ها رو

00:40:58.357 --> 00:41:03.027
یواش تر واقعا یه
تجربه وحشتناکی برام بود

00:41:03.028 --> 00:41:07.408
اما در نهایت واقعا خوشحالم و

00:41:08.015 --> 00:41:15.585
باعث افتخاره که اون من انتخاب
کرد که داستانش رو بهم گفت

00:41:15.586 --> 00:41:19.155
اون بخش زیادی از من و زندگیه منه

00:41:19.156 --> 00:41:24.180
به گذشته که نگاه میکنم ..
میدونید..باید کارهای بیشتری میکردم

00:41:24.181 --> 00:41:29.097
باید بیشتر حمایت میکردم
باید بیشتر باور میکردم..میدونید

00:41:29.098 --> 00:41:34.671
من باید باور میکردم که هر بچه ای
بجای جسی باشه از تاریکی میترسه

00:41:34.672 --> 00:41:38.434
و من به همان شیوه با مری لین رفتار کردم

00:41:38.435 --> 00:41:41.103
متاسفم که همچین کاری کردم