﻿WEBVTT

00:00:07.099 --> 00:00:11.702
اون خونه از هر لحاظ
زندگی من و بچه هام تغییر داد

00:00:11.703 --> 00:00:16.563
و درون ما رو که چه هستیم رو هم تغییر داد

00:00:18.107 --> 00:00:21.876
احتمالا اونا تو این اتاق
جنازه ها رو آماده میکردن

00:00:21.901 --> 00:00:27.139
هرگز تو عمرم چیزی مثل اون
تو اون خونه ندیده بودم , هیچوقت

00:00:27.164 --> 00:00:44.099
..:: ارائه شده توسط وب سايت بلبل جان ::..
.:: www.bolboljan.net ::.

00:00:44.318 --> 00:00:47.553
اگه برگردیم به سال 1987
من خانواده فوق العاده ای داشتم

00:00:47.554 --> 00:00:50.820
من تو یه شهر کوچیک در بخش
شمالی ایالت نیویورک زندگی میکردم

00:00:50.821 --> 00:00:54.301
آه با شوهرم , آلن

00:00:55.095 --> 00:01:00.770
چهار تا بچه هام براد ,
دخترم جنیفر و ای جی

00:01:01.192 --> 00:01:06.706
و پسر بزرگم فیلیپ
اون خیلی بازیگوش بود

00:01:06.707 --> 00:01:09.368
همه اون بینهایت دوست
داشتن اون برادر بزرگه بود

00:01:09.369 --> 00:01:14.261
اونا بیس بال بازی میکردن و با دوچرخه
سواری جلوی خونه زندگی معمولی داشتن

00:01:14.262 --> 00:01:19.062
و زندگی به خوبی خوشی سپری میشد

00:01:22.255 --> 00:01:27.835
هیچ جیزی وجود نداشت که من
فکر کنم بتونه زندگی ما رو نابود کنه

00:01:35.369 --> 00:01:37.156
فیلیپ 13 سالش بود ..سلام

00:01:37.157 --> 00:01:42.977
و من متوجه یه غده کوچیک زیر گردنش شدم

00:01:44.478 --> 00:01:47.238
پسرم

00:01:49.115 --> 00:01:55.015
اون معلوم شد که سرطانه و خیلی
هم جدیه . اون غده لنفاوی هوچکین بود

00:01:55.270 --> 00:01:59.974
متاسفانه ما هیچ مرکز درمان کودکان سرطانی

00:01:59.975 --> 00:02:01.494
در اون حوالی که ما
زندگی میکردیم پیدا نکردیم

00:02:01.495 --> 00:02:06.899
و ما مجبور شدیم بریم هارتفورد کانکتیکات که
حدود 300 مایل رفت و برگشت در روز راه بود

00:02:06.900 --> 00:02:11.425
و ما 5 بار در هفته میرفتیم

00:02:14.975 --> 00:02:19.879
درمان جدیدی بود بشدت
ریشه ای و بنیادی بود

00:02:19.880 --> 00:02:25.780
تابش به قدری شدید بود که
پوستش میسوخت و تیره میشد

00:02:29.135 --> 00:02:33.933
شوهرم تصمیم گرفت که بریم به
کانکتیکات تا به دکتراش نزدیک باشیم

00:02:34.314 --> 00:02:35.715
باشه ؟

00:02:35.716 --> 00:02:38.918
خیلی مشکله که یه جا پیدا
کنی برای زندگی تو کانکتیکات

00:02:38.919 --> 00:02:42.554
هر موردی تو روزنامه بود میدیدم
و با هر مشاور املاکی تماس میگرفتم

00:02:42.555 --> 00:02:45.823
اما اونا میگفتن که به خانواده
بیشتر از دو فرزند اجاره نمیدن

00:02:45.824 --> 00:02:47.627
باشه ..خداحافظ

00:02:47.628 --> 00:02:51.084
پس بدون توجه به محدوده
شهر دنبال خونه گشتیم

00:02:51.085 --> 00:02:54.925
حتی اگه ظاهر خوبی هم نداشته باشه

00:02:57.303 --> 00:03:01.203
این آخرین راه حل ما بطور اساسی بود

00:03:02.709 --> 00:03:04.043
من از ال خواهش کردم

00:03:04.044 --> 00:03:06.712
و گفتم که لطفا . لطفا برو داخل و چک کن

00:03:06.713 --> 00:03:13.353
برو ببین اگه خوبه..چی
؟..نه بیا نه برو خواهش میکنم

00:03:15.090 --> 00:03:19.060
حدود 15 دقیقه بود
که اون رفته بود چی ؟

00:03:20.137 --> 00:03:22.357
بیا ببین

00:03:23.899 --> 00:03:27.379
و ما رفتیم تو خونه

00:03:30.228 --> 00:03:32.362
همه چیز به نظر عادی میومد

00:03:35.892 --> 00:03:41.792
اما بعد من متوجه شدم که
بالای هر ورودی یه صلیب هست

00:03:48.204 --> 00:03:51.384
اون یه خونه برای مراسم تشییع جنازه بود

00:03:53.570 --> 00:03:59.210
من فکر می کنم که کلمه , اوه,
خدای من , چند بار از دهنم بیرون آمد

00:04:01.384 --> 00:04:05.884
بعد آلن من به زیرزمین برد

00:04:08.356 --> 00:04:13.636
کنار 3 تا از دیوارها یه پیشخوان بود

00:04:15.081 --> 00:04:19.521
یه اتاق دیگه ای هم اونجا بود

00:04:30.397 --> 00:04:33.599
احتمالا اونا تو این اتاق
جنازه ها رو آماده میکردن

00:04:48.415 --> 00:04:52.785
و من فکر میکردم، آه، خدای
من، این دستگاه مومیائیه.

00:04:52.786 --> 00:04:57.826
این ... این مایعات مومیایی
هم حتما از اون تو میرفته.

00:05:05.131 --> 00:05:09.568
وقتی برگشتم، میتونستم یه بالابر رو ببینم

00:05:15.041 --> 00:05:20.427
متوجه شدم رو اون تابوتها رو میذاشتن

00:05:20.428 --> 00:05:24.628
و اونا رو از کف زمین بلند میکردن

00:05:44.137 --> 00:05:47.373
من به الن نگاه کردم و گفتم
ما پسری داریم که سرطان داره

00:05:47.374 --> 00:05:50.393
من نمی خواهم او در مورد مرگ خودش فکر کنه

00:05:50.394 --> 00:05:53.713
ما اینجا نمیتونیم زندگی کنیم
و اون گفت چاره ای نداریم

00:05:53.714 --> 00:06:00.644
پس اندازمون رفته سرمایه
هم رفته ما گیر کردیم

00:06:03.557 --> 00:06:09.127
و تصمیم گرفتم که بهترین کاری که میتونم
انجام بدم اینه که اونجا رو یه خونه درست کنم

00:06:09.128 --> 00:06:15.028
و سعی کنیم از بچه ها مخفی نگه
داریم که اونجا خونه تشیع جنازه بوده

00:06:18.438 --> 00:06:22.775
و یادمه واقعا هیجان زده
بودم بخاطر اندازه خونه

00:06:22.776 --> 00:06:24.410
اون خیلی بزرگ بود

00:06:24.411 --> 00:06:26.979
و با خودم فکر میکردم ...وای ... مثل یه کاخه

00:06:26.980 --> 00:06:30.160
مثله یه قلعه ی

00:06:36.322 --> 00:06:40.959
ال مجبور بود برگرده به نیویورک

00:06:40.960 --> 00:06:44.329
منم مجبور بودم درمان فیلیپ ادامه بدم

00:06:44.330 --> 00:06:48.768
وپس سعی کردم که خونه رو خودم حل و فصل کنم

00:06:48.769 --> 00:06:52.104
تصمیم گرفتم که اتاق زیرزمین به فیلیپ بدم

00:06:52.105 --> 00:06:54.373
اون درست بعد حمام بود

00:06:54.374 --> 00:06:57.443
اون هنوز از زیادی تهوع و استفراغ رنج میبرد

00:06:57.444 --> 00:07:02.448
من میتونستم حواسم بهش باشه که اگه
به من احتیاج داشت من صداشو بشنوم

00:07:09.489 --> 00:07:13.759
اولین شبی که ما اونجا بودیم
فیلیپ رفت طبقه پایین که بره بخوابه

00:07:13.760 --> 00:07:16.261
اون کاملا تمیز و مرتب بود

00:07:20.199 --> 00:07:22.501
نه.من داشتم با ال حرف میزدم

00:07:23.503 --> 00:07:25.137
مسخره نباش

00:07:37.427 --> 00:07:40.573
من داشتم توضیح میدادم که
اون روز چکار کردیم و چی شده

00:07:40.574 --> 00:07:48.356
احتمالا چند دقیقه دیگه یه
سر به فیلیپ میزنم فیلیپ

00:07:57.704 --> 00:07:59.564
ههههمم

00:08:00.206 --> 00:08:07.372
نه، فیلیپ آماده کردم که دوباره
مدرسه رو شروع کنه. فیلیپ

00:08:09.405 --> 00:08:11.265
خداحافظ

00:08:20.627 --> 00:08:23.409
من شنیدم که یه نفر اسممو صدا میکنه

00:08:23.410 --> 00:08:27.165
و من به اون توضیح داد م که با
گوشی داشتم با پدرش صحبت میکردم

00:08:27.166 --> 00:08:30.135
و اون احتمالا شنیده

00:08:30.136 --> 00:08:35.407
موقعی که من اسمشو گفتم صدا از
تو اتاق خالی رد و به گوشش رسیده

00:08:35.408 --> 00:08:38.176
من مطمئنم که همین طوره

00:08:38.177 --> 00:08:42.548
و اون گفت، نه، ما باید این محل
رو ترک کنیم و هرگزم برنگردیم

00:08:42.549 --> 00:08:44.889
شیطانیه

00:08:49.656 --> 00:08:54.258
مراقب باش برادر من کسیکه با
شوخی های بدی بزرگ شده بود

00:08:54.259 --> 00:08:57.462
پس وقتی که گفت اینجا جایی
که تابوتها رو نشون میدادن

00:08:57.463 --> 00:09:00.332
من گفتم آره تو فقط  میخوای پای منو بکشی وسط

00:09:00.333 --> 00:09:02.768
و اون گفت نه من میتونم ثابت
کنم که اینجا خونه تشیع جنازه بوده

00:09:04.638 --> 00:09:06.471
فیلیپ احمق نبود

00:09:06.472 --> 00:09:12.372
اون دور و بر اتاقهایی شلوغ
کاری میکرد که نباید اونجا باشه

00:09:12.913 --> 00:09:14.613
یه امتحانی بکن

00:09:14.614 --> 00:09:17.750
واقعا نمیخواستم اما.میدونید برادر بزرگترم
بهم جرات داد تا اون کارو انجام بدم..

00:09:17.751 --> 00:09:21.754
و وقتی برادر بزرگتر به شما
جرات میده، شما باید آن را انجام بدین

00:09:29.095 --> 00:09:35.133
چراغ ها میچرخیدن و میچرخیدن
و میچرخیدن واستا ..واستا

00:09:35.134 --> 00:09:41.225
روشن .خاموش . روشن خاموش.
روشن . خاموش واستا واستا

00:09:41.741 --> 00:09:43.661
واستا

00:09:46.980 --> 00:09:48.814
اون واقعا سعی میکرد که به دست و پاش بیفتم

00:09:48.815 --> 00:09:51.222
و صبح روز بعد، او گفت که ...

00:09:51.223 --> 00:09:53.488
چیزی جالب در مورد این پیشخوان وجود داره

00:09:53.489 --> 00:09:55.917
اون یه راهی بود به دور تا دور اتاق

00:09:59.292 --> 00:10:00.726
اونو بزار اینجا

00:10:00.727 --> 00:10:06.627
به محض اینکه تو حفره رفتیم
فقط یادمه تاریکی پشت تاریکی بود

00:10:09.703 --> 00:10:12.871
فیلیپ جلو بود پشت سرش من بودم

00:10:12.872 --> 00:10:18.752
پس بطور طبیعی من که کوچکتر بودم عقب تر بودم

00:10:26.653 --> 00:10:31.213
و اون مثل یه غار تاریک و طولانی برای من بود

00:10:34.628 --> 00:10:37.916
تو خوبی براد؟ آره

00:10:45.471 --> 00:10:51.777
من متوجه شدم که یه لکه ای
روی زمینه من لکه رو لمس کردم

00:10:51.778 --> 00:10:57.940
و اون ... اون یه ماده غلیظ
تیره بود و واقعا چسبناک بود

00:11:05.102 --> 00:11:08.170
ما از اون چیز عجیب و غریب
ترسیده و عصبی شده بودیم

00:11:08.171 --> 00:11:12.668
این خون ه ؟ برو بیرون

00:11:13.711 --> 00:11:16.746
من میتونستم بشنوم که اونا دارن داد میزنن
که از اینجا برو بیرون ..از اینجا برو بیرون

00:11:16.747 --> 00:11:19.649
وقتی که اونا اومدن بطرف
من فاصله زیادی از اتاق نبود

00:11:19.650 --> 00:11:22.251
بنابراین به طور طبیعی،
با زور از کنار من رد شد.

00:11:22.252 --> 00:11:23.853
برو برو برو

00:11:27.190 --> 00:11:29.191
اونا مثل روح سفید شده بودن

00:11:29.192 --> 00:11:32.829
اونا میگفتن از دیوارها داره خون میاد

00:11:32.830 --> 00:11:38.034
گفتم اگه از دیوارها داره
خون میاد پس منم میتونم ببینم

00:11:38.035 --> 00:11:42.739
من فکر میکردم که رنگ خشک
شده که از دیوارها پایین ریخته

00:11:42.740 --> 00:11:45.583
و شروع کردم به خندیدن به اونا و گفتم

00:11:45.584 --> 00:11:47.093
خودتون به وحشت انداختین مگه نه ؟

00:11:47.094 --> 00:11:52.994
بخاطرهمونم شما اونجا رفتین...بهر
حال شما نباید همچین کاری میکردین

00:11:54.585 --> 00:11:57.242
احساس میکردم که یه چیزی
تو اون خونه درست نیست

00:11:57.243 --> 00:12:01.991
من واقعا دلسرد شده بودم
نمیخواستم دیگه تو اون خونه باشم

00:12:01.992 --> 00:12:05.795
میخواستم زندگی رو به عقب
برگردونم قبل از اینکه برادرم مریض بشه

00:12:11.034 --> 00:12:16.934
یه روز متوجه شدم که یکی از
صلیبهای اتاق زیر زمین ناپدید شده

00:12:20.177 --> 00:12:22.946
میتونستی از رد روی دیوار بفهمی

00:12:22.947 --> 00:12:28.069
من معتقد بودم که بچه ها
بازیگوشی کردن و اون پایین آوردن

00:12:28.070 --> 00:12:31.310
یه جور شوخی با مادر

00:12:50.207 --> 00:12:53.710
من بخاطر فیلیپ که مریض شده بود نگران بودم

00:12:53.711 --> 00:12:55.979
درمان اون مقدار زیادی
استرس روی اون گذاشته بود

00:12:55.980 --> 00:13:01.017
اون احتمالا بیشتر از من میتونست تصور کنه

00:13:05.856 --> 00:13:08.024
فیلیپ

00:13:17.300 --> 00:13:18.902
فیلیپ

00:13:22.541 --> 00:13:25.301
بازم اون صداها ؟

00:13:27.077 --> 00:13:30.268
اون گفت اونا رو هر شب میشنوه

00:13:30.269 --> 00:13:33.783
اما حالا اون یه چیزایی میبینه

00:13:33.784 --> 00:13:37.386
کاملا مطمئن بودم که اون
نتیجه پرتونگاری به سرش

00:13:37.387 --> 00:13:38.888
چیزی نیست عزیزم

00:13:38.889 --> 00:13:44.229
من تعجب میکردم که اون فیلهای صورتی نمیبینه

00:13:44.828 --> 00:13:49.604
من میترسیدم که فیلیپ به بچه
های دیگه این داستانها رو بگه

00:13:49.605 --> 00:13:54.345
و اونا باور میکنن بدون در نظر گرفتن چیزی

00:13:54.672 --> 00:13:59.251
ما میخوایم حداقل 6 ماه تو این
خونه زندگی کنیم البته حدس میزنم

00:13:59.252 --> 00:14:01.143
وقت خوابه

00:14:32.209 --> 00:14:36.613
چیه ؟ هیس اون هی میگفت..هیسسسسس

00:14:36.614 --> 00:14:41.217
چیزی نگو ..هیچی نگو
.ساکت باش هیس ..ساکت باش

00:14:41.218 --> 00:14:44.654
اون گوشه رو ببین 4 تا پسر اونجا نشستن

00:14:44.655 --> 00:14:49.215
اون پسرها اونجا ببین

00:14:53.215 --> 00:14:57.000
ربات من دیوونه شده بود و اون
4 تا پسرها دورش ایستاده بودن

00:14:58.102 --> 00:14:59.543
همه چیزی که من میدیدم رداهای تیره بود

00:14:59.544 --> 00:15:02.551
نمیتونستم ببینم که اونا صورت دارن یا نه

00:15:02.552 --> 00:15:07.592
یکدفعه هر 4 تاشون بطور همزمان...

00:15:09.949 --> 00:15:15.849
قلبم اومده بود تو دهنم
میترسیدم..میدونید...برای شلوار خیس کردن

00:15:22.231 --> 00:15:26.468
مامان...مامان چهار نفر تو
زیرزمین هستن...اونا تو زیرزمینن

00:15:26.469 --> 00:15:33.335
من بیشتر از وحشت عصبانی شدم بیا

00:15:33.336 --> 00:15:38.374
اگه یه نفر با بچه هام تو
خونه بود من عصبانی میشدم

00:15:38.375 --> 00:15:40.877
قرار بود برم پایین و به خدمتشون برسم

00:15:50.788 --> 00:15:56.112
براد و فلیپ درست پشت
سرم بودن میخوام اینجا بمونی

00:15:56.113 --> 00:15:59.709
تکون نخور اونا میترسیدن بمیرن

00:16:56.887 --> 00:17:00.022
یه راه دیگه به داخل زیرزمین میومد

00:17:00.023 --> 00:17:04.460
که از  یه نیمه راه پشتی به اون اتاق بود

00:17:07.831 --> 00:17:11.851
من از این اتاق به اون اتاق رفتم و نگاه کردم

00:17:26.616 --> 00:17:28.022
وای خدا

00:17:29.699 --> 00:17:34.369
ما نگاه کردیم هراتاق و
هر جایی رو که ممکن بود

00:17:34.370 --> 00:17:38.916
و هیچکسی اونجا نبود
خیله خب برو و بشین

00:17:47.710 --> 00:17:49.750
پلیس

00:17:58.148 --> 00:18:02.348
نه..خب..منظورم..من رفتم

00:18:03.680 --> 00:18:05.410
میتونم بعد با شما تماس بگیرم

00:18:05.411 --> 00:18:08.650
مادرم متوجه ناپدید شدن
صلیبها از روی دیوار شده بود

00:18:08.651 --> 00:18:12.350
اما ما برای اونا مقصر
شناخته شدیم باشه ..خداحافظ

00:18:12.599 --> 00:18:15.531
ما مدام به پدر و مادرمون
میگفتیم که اون کار ما نیست

00:18:15.532 --> 00:18:20.017
حالا هرچی که بود تو
اون خونه بود فیلیپ..براد

00:18:20.254 --> 00:18:21.545
مامان..میتونیم بازی کنیم ؟

00:18:21.546 --> 00:18:26.933
من گفتم، بسیار خب، همه شما، نشست
خانوادگی، هیچ روحی وجود نداره.

00:18:26.934 --> 00:18:29.836
ما توی یه خونه تشیع جنازه یا
هر چیزی شبیه اون زندگی میکنیم

00:18:29.837 --> 00:18:33.038
هیچ چیزی به عنوان ارواح وجود ندارد

00:18:33.039 --> 00:18:36.643
آنها فیلیپ رو برای بسیاری از چیزهای
که ما شاهدش بودیم سرزنش می کردند

00:18:36.644 --> 00:18:38.907
من به او گفتم که او لازمه به شروع ...

00:18:38.908 --> 00:18:43.983
کارهایی در سن و سال خودش
و از بازی با بچه ها دست بکشه

00:18:43.984 --> 00:18:49.084
من دیگه نمیخوام داستانهایی
در مورد روح بشنوم

00:18:50.713 --> 00:18:53.582
برام خیلی سخت بود که از دست
فیلیپ عصبانی بشم .اون خیلی بیمار بود

00:18:53.583 --> 00:18:57.063
اون خیلی با بیماریش درگیر بود

00:19:02.545 --> 00:19:04.446
یه سال بعد اینکه ما اثاث کشی کردیم

00:19:04.447 --> 00:19:09.718
من یه روز که از مدرسه به خونه اومدم .
اون داشت تشکش از اتاق خوابم برمیداشت

00:19:09.719 --> 00:19:13.188
تا ببره اتاق بعدی یا اتاق مومیایی

00:19:13.189 --> 00:19:16.027
و من گفتم، تو خیلی میترسی از اون اتاق

00:19:16.028 --> 00:19:18.226
چرا یکدفعه از اونجا رفتی ؟

00:19:18.227 --> 00:19:22.063
و اون فقط شانه هاشو بالا انداخت

00:19:22.064 --> 00:19:24.400
فیلیپ بطور مداوم به مشکل میخورد

00:19:25.869 --> 00:19:29.371
بلوغ از یکطرف و نقل مکان
به شهر عجیب از طرف دیگه

00:19:29.372 --> 00:19:31.952
اون سرطان داشت

00:19:33.976 --> 00:19:38.656
اون صداهایی میشنید.اون یه چیزایی میدید

00:19:40.950 --> 00:19:46.350
دکترها بهش میگفتن که
اینا از عوارض دارو نیست

00:19:46.823 --> 00:19:52.723
اون منزوی تر شده بود او
خیلی زیاد با ما صحبت نمیکرد

00:19:53.162 --> 00:19:55.922
او به ندرت لبخند میزد

00:19:58.468 --> 00:20:07.185
نمیدونستم که چجوری باید با
این شخصی که شده برخورد کنم

00:20:07.186 --> 00:20:11.446
میخواستم بچه ام برگرده به اونی که بود

00:20:13.450 --> 00:20:16.351
بیا....بریم

00:20:16.352 --> 00:20:21.457
تابستون دومی که اونجا بودیم دو تا خاله
هام اومدن اونجا تا با ما باشن ...کیم وتامی

00:20:21.458 --> 00:20:23.559
رابطه من و فیلیپ واقعا فوق العاده بود

00:20:23.560 --> 00:20:28.029
یه رابطه عمیق خواهر
برادرانهبرای تفریح و بازی

00:20:28.030 --> 00:20:35.359
چکار میکنی ؟ همه اومده
بودن استقبال ما بجز فیلیپ

00:20:36.721 --> 00:20:39.441
بهم برخورده بود

00:20:39.442 --> 00:20:42.094
می خواستم اون رو در آغوش
بگیریم. می خواستم اون ...

00:20:42.095 --> 00:20:48.348
هیجان زده بودم که اونجا
بودم ..میدونید فقط این نبود

00:20:52.822 --> 00:20:56.792
فیلیپ یه دفتری داشت که
همیشه چیزی توش می نوشت

00:20:56.793 --> 00:20:59.110
من رفتم پهاوش و شروع کردم به ایراد گرفتن یا

00:20:59.111 --> 00:21:01.196
چی داری مینویسی ؟چی داری مینویسی ؟

00:21:01.197 --> 00:21:06.237
اونجا نشسته بود و فقط به من نگاه میکرد

00:21:07.436 --> 00:21:11.396
این کارش باعث شد یه لرزی در بدنم احساس کنم

00:21:13.224 --> 00:21:19.224
بلبل جان
.:: www.bolboljan.net ::.

00:21:19.248 --> 00:21:22.968
من به عمه کارم تو تمیز کردن کمک میکردم

00:21:23.520 --> 00:21:27.660
اتاق فیلیپ کاملا کثیف و بهم ریخته بود

00:21:36.933 --> 00:21:39.902
همانطور که مشغول بودم
چشمم به دفترچه فیلیپ افتاد

00:21:39.903 --> 00:21:43.565
یه احساسی داشتم مثل این که من ...میدونید

00:21:43.566 --> 00:21:47.342
تهاجم به حریم خصوصی
اون، اگه بشه اینجوری گفت.

00:21:47.343 --> 00:21:50.823
اما من نگرانش بودم

00:21:59.055 --> 00:22:00.856
من شروع به خواندن کلمات کردم

00:22:00.857 --> 00:22:04.577
و آنها کلماتی بسیار تیره و تار بودن

00:22:10.957 --> 00:22:17.608
در همه جا در مورد مرگ
... قتل، کلمه "کشتن" بود

00:22:20.677 --> 00:22:23.868
بسیار وحشتناک بود به
خواندن برخی از افکار تاریک

00:22:23.869 --> 00:22:27.649
که به فکرش خطور میکرد

00:22:27.784 --> 00:22:31.832
و پس از آن من شروع به تعجب در
صورتی که نوشته های او در همه بودند.

00:22:31.833 --> 00:22:35.313
از آنجا که فیلیپ نارساخوان بود.

00:22:37.918 --> 00:22:42.299
من سالهای زیادی سعی کردم
نوشتن حروف الفبا رو به اون یاد بدم

00:22:42.300 --> 00:22:46.620
تا چه برسه به این کلمات پیچیده

00:22:49.639 --> 00:22:53.475
وقتی که ازش پرسیدم چجوری اینا رو نوشتی؟

00:22:53.476 --> 00:22:57.627
اون گفت که اون مرده
کمکش کرده که اینا رو بنویسه

00:23:04.216 --> 00:23:09.091
این جای منه یک شب، ما
مشغول خوردن شام بودیم.

00:23:09.092 --> 00:23:14.992
فیلیپ کنار من بود و آستینش بالا رفت

00:23:17.423 --> 00:23:23.558
این چیه ؟ و من متوجه
خراشیدگی در دستش شدم

00:23:26.676 --> 00:23:36.140
این چیه ؟ فیلیپ فیلیپ

00:23:37.494 --> 00:23:39.576
من ازش پرسیدم فیلیپ چرا این کار کردی ؟

00:23:39.577 --> 00:23:42.183
چرا این کار با خودت کردی ؟ چکار کردی ؟

00:23:42.184 --> 00:23:45.619
و اون میگفت که من نمیدونم چکار
کردم و نمیدونم چرا این کار کردم

00:23:45.620 --> 00:23:49.700
یه چیز بهم میگه این کار انجام بدم

00:23:52.769 --> 00:23:59.007
اون فیلیپ همیشگی نبود
اون چیزی نبود من میشناختم

00:23:59.008 --> 00:24:02.368
اما اون حالا فرق کرده بود

00:24:10.620 --> 00:24:16.520
شما همیشه می تواند به نظر می رسد او را
به نوعی تنها تکیه اطراف، به دنبال در شما.

00:24:18.688 --> 00:24:22.948
این امر می خوابیده. این به من روح.

00:24:25.705 --> 00:24:30.642
با گذشت زمان و شخصیت
فیلیپ بیشتر و بیشتر تغییر کرد

00:24:30.643 --> 00:24:34.003
اون پرخاشگر شد

00:24:37.083 --> 00:24:39.513
اون میومد یه چیزی به من
میگفت ومن تا بهش چیزی میگفتم

00:24:39.514 --> 00:24:44.359
بعدش میدونم با هم دعوا
میکردیم چرا عصبانی شدی ؟

00:24:46.158 --> 00:24:51.800
و بعد تامی رفته که براد
دفاع کنه ولش کن فیلیپ

00:24:51.801 --> 00:24:57.671
بیاچه غلطی داری میکنی
؟ و اون رفت تو اتاق من

00:24:57.672 --> 00:25:05.543
و اتاق من بهم ریخت نه
فیلیپ وایستا بزار برم وایستا

00:25:05.544 --> 00:25:13.202
وایستا بزار برم تمومش کن نه

00:25:14.620 --> 00:25:19.991
بیرون از اونجا خیلی خیلی
قوی شده بود وایستا تمومش کن

00:25:26.951 --> 00:25:29.433
اون منو خیلی راحت از اتاق پرت کرد بیرون

00:25:29.434 --> 00:25:33.214
یه ترسی از خدا در من قرار گرفت

00:25:35.675 --> 00:25:39.577
اون کسی بود که سرطان
داشت اون یه پسر بیمار بود

00:25:39.578 --> 00:25:43.969
با عقل جور در نمیومد که اون بتونه
من اونجوری از اتاق پرتاب کنه بیرون

00:25:49.102 --> 00:25:53.257
بعد این جنگ بزرگ با فیلیپ چیزایی
واقعا برای من شروع به تغییر کرد

00:26:03.002 --> 00:26:08.902
مثل این که یه نفر رو تختی
میگیره و اونو پایین میکشه

00:26:11.110 --> 00:26:15.670
احساس میکردم یه چیزی دور و برم میاد

00:26:16.552 --> 00:26:20.518
عمه کارمن؟--بله
من..نمیدونم چیه ؟ اما

00:26:20.519 --> 00:26:23.447
روتختیم کشیده میشد از روی تختخوابم

00:26:23.448 --> 00:26:26.342
و پیراهنم مثل اینکه زده بشه بالا میشد

00:26:26.343 --> 00:26:29.972
اون احساس میکرد که بند سوتینش کشیده میشه

00:26:29.973 --> 00:26:33.033
احساس میکردم که یه جور توهین به من میشه

00:26:33.080 --> 00:26:37.724
او بسیار وحشت زده شده بود چون
ندیده بود که چی داره اینارو میکشه

00:26:37.725 --> 00:26:40.327
و ندیده بود که چی داره پتوش از روش میکشه

00:26:40.328 --> 00:26:46.228
اما در پایان روز، به هیچ وجه من
بر این باور نبودم که کار ارواح بوده

00:26:48.344 --> 00:26:54.244
تنها نتیجه ای که من میتونستم بگیرم
این بود که کار پسرم، بچه من بوده

00:26:54.616 --> 00:26:59.749
که اون این کار کرده
خب بچه ها وقت رفتنه

00:26:59.750 --> 00:27:02.457
نمیدونستم که چکار کنم یا چی فکر کنم

00:27:02.458 --> 00:27:06.210
بیشتر شبیه یه ربات در حال اجرا بودم

00:27:06.211 --> 00:27:09.691
فقط با قدرت باطری کار میکنه

00:27:10.766 --> 00:27:14.198
احساساتتون خیلی بهم ریخته شده

00:27:14.199 --> 00:27:18.023
چیزی شده مامان ؟نه هیچی ..هیچی

00:27:18.024 --> 00:27:22.043
این سرمایه با ارزشتونه این بچه اولتونه

00:27:22.044 --> 00:27:23.931
و شما بهش عشق می ورزین

00:27:23.932 --> 00:27:27.237
و شما از پوست شدن زانوش رنج میبرید و از

00:27:27.238 --> 00:27:30.778
سرطانش و از نارسا خوانیش

00:27:32.175 --> 00:27:35.711
اما شما مجبورید مراقب
برادرزاده ها و دخترانتان

00:27:35.712 --> 00:27:39.852
و بچه های دیگه در خونه باشید

00:27:40.483 --> 00:27:46.383
آلن نیویورک بود، بنابراین تصمیم
گرفتم خودم به این موضوع رسیدگی کنم

00:27:49.826 --> 00:27:53.676
با دکترش تماس گرفتم درباره فیلیپ

00:27:53.677 --> 00:27:57.937
و گفتم که چه اتفاقی افتاده

00:27:58.235 --> 00:28:03.275
یه کاری انجام بشه قبل از اینکه بیشتر بشه

00:28:03.421 --> 00:28:07.981
و او گفت: من با توصیف شیزوفرنی

00:28:10.380 --> 00:28:14.280
وقتشه که به اون سپرده بشه

00:28:22.459 --> 00:28:29.792
تو دلم خالی شد
عواطفم به طور کامل ...

00:28:29.877 --> 00:28:31.797
پوچ و خالی شده بودن

00:28:40.577 --> 00:28:46.477
بیا 6:00، من سعی کردم کاری کنم که همه چیز
عادی به نظر برسه و قرار نیست اتفاقی بیافته

00:28:47.259 --> 00:28:49.460
شام مورد علاقشو درست کردم

00:28:49.461 --> 00:28:51.862
بعد دسر میخوایم مسابقه بدیم بچه ها

00:28:51.863 --> 00:28:55.766
ما یه مسابقه داریم باشه ؟
همه شماها ... و منم داورم

00:28:55.767 --> 00:29:00.327
و هر کسی که ....

00:29:03.456 --> 00:29:08.513
آنها حتی در هم نزدن و فقط اومدن داخل خونه

00:29:08.514 --> 00:29:14.252
درست مثل این بود که شادی
رفته باشه همه آروم نشسته بودن

00:29:14.253 --> 00:29:16.783
- بیا، پسر، با ما بیا.
- بچه ها، میتونی بیای با ما؟

00:29:16.784 --> 00:29:19.891
مامان خواهش میکنم مامان این کار نکن مامان

00:29:19.892 --> 00:29:23.648
و پسرتون بهتون نگاه میکنه
و میگه : مامان این کار نکن

00:29:23.649 --> 00:29:27.676
مامان خواهش میکنم این کار
نکن چرا اونا اینجان ؟ پسر

00:29:27.677 --> 00:29:31.542
چکار کردم ؟ در اون موقع
داد میزد..میدونید ...چی شده ؟

00:29:31.543 --> 00:29:35.712
کجا...کجا دارم میریم
؟ چرا اونا اینجان ؟

00:29:35.713 --> 00:29:38.839
می نمیتونستم بهش بگم فقط
گریه میکردم و بهش گفتم که متاسفم

00:29:38.840 --> 00:29:40.314
متاسفم فیلیپ

00:29:41.805 --> 00:29:44.612
چرا اونا اینجان ؟

00:29:44.613 --> 00:29:47.156
میخواستم باور کنم..
میخواستم حرفاشو باور کنم

00:29:47.157 --> 00:29:50.818
اما هر باری که اونا به
من میگفتن که یه اتفاقی افتاده

00:29:50.819 --> 00:29:55.790
من میرفتم اونجا و نگاه میکردم
و هیچوقت چیزی پیدا نمی کردم

00:29:55.791 --> 00:30:02.837
پس نمیتونستم ثابت
کنم... که هیچی اونجا نبوده

00:30:07.023 --> 00:30:09.543
مامان

00:30:14.042 --> 00:30:16.387
پس مجبور بودم مراقب همه باشم

00:30:16.388 --> 00:30:19.925
و مجبور بودم که مطمئن شم که
بچه های دیگه ام در امنیت بسر میبرن

00:30:19.926 --> 00:30:28.267
مامان من درست پشت سرتم
پسرم مامان میخوام برم خونه

00:30:28.924 --> 00:30:30.784
مامان

00:30:31.860 --> 00:30:36.630
و بعد اونا لباس
مخصوص تنش کردن نه

00:30:38.767 --> 00:30:40.435
و اونا به من اجازه ندادن که برم داخل

00:30:47.743 --> 00:30:50.745
اون میگفت: مامان ولم نکن مامان ولم نکن

00:30:53.482 --> 00:30:56.818
"حالا که من رفته ام، آنها به
جاوا بعد از شما آمده است."

00:30:58.060 --> 00:31:03.960
او فریاد: "در حال حاضر که من
رفتم، آنها به جاوا بعد از شما آمده است."

00:31:08.673 --> 00:31:13.216
متاسفم چکار باید میکردم ؟

00:31:13.217 --> 00:31:15.985
تمام راه رو گریه میکردم و عصبانی بودم

00:31:20.696 --> 00:31:26.156
هر چیزی که اون به من
گفت تو ذهنم باقی مونده بود

00:31:26.525 --> 00:31:30.185
اونا بعد از شما اومدن

00:31:31.427 --> 00:31:34.752
خیلی با خودم درگیر بودم چون ماهها بود که

00:31:34.753 --> 00:31:39.290
سعی میکردم یه دلیل قانع
کننده برای هر چیزی بیارم

00:31:39.291 --> 00:31:45.191
اما در این لحظه، خشمی در من بود
که آماده بودم هرچیزی رو باور کنم..

00:31:45.813 --> 00:31:51.713
که پسرم با شیزوفرنی بقیه عمرش سپری میکنه

00:31:54.906 --> 00:31:59.106
مستقیم از پله ها پایین رفتم

00:32:00.379 --> 00:32:03.913
و من گفتم، تو حرومزاده میخوای
بازی کنی بیا با من بازی کن

00:32:11.223 --> 00:32:16.383
اونجا خیلی گرفته خیلی
آروم و خیلی دلهره آور بود

00:32:21.221 --> 00:32:24.161
یه دلهره آروم

00:32:24.885 --> 00:32:28.065
چند ساعت اونجا نشستم

00:32:30.983 --> 00:32:34.043
هیچ چیزی اتفاق نیافتاد

00:32:48.994 --> 00:32:53.074
هنوز مدت زیادی از اون نگذشته بود در اتاقم

00:33:08.647 --> 00:33:11.282
فیلیپ اون دور و بر نبود. این
چیزی نبود که اون انجام میداد

00:33:11.283 --> 00:33:13.116
شما می دانید، او به خانه
نیست. او در بیمارستان است.

00:33:14.786 --> 00:33:16.717
عمه کارم..کیه ؟

00:33:16.718 --> 00:33:19.990
- دوباره یه اتفاقی
افتاده..فیلیپ که خونه نیست

00:33:19.991 --> 00:33:24.028
و توضیحی ندارم که چی شده

00:33:26.698 --> 00:33:29.458
در حینی که میرفتم

00:33:29.532 --> 00:33:35.292
من به طور اتفاقی متوجه شدم
که آخرین صلیب هم ناپدید شده.

00:33:36.208 --> 00:33:41.548
پس حالا هیچ صلیبی تو خونه نبود

00:33:43.014 --> 00:33:51.740
در اون لحظه نمیدونستم چی
درسته چی غلط چیزی که فهمیدم ...

00:33:52.105 --> 00:33:56.889
چیزی که باید باشه من توی
یه وضعیت نابسامان بودم

00:33:56.890 --> 00:33:59.383
اگر چه بنده بهتر است در برابر من
خضوع داشته باشد ..قلب من نباید بترسد

00:33:59.384 --> 00:34:01.884
بردمش تو تختخواب

00:34:01.885 --> 00:34:04.420
و من شروع کردم به خوندن قسمتی از کتاب مقدس

00:34:04.421 --> 00:34:07.638
یکی از چیزهایی که من از پروردگار
مورد نظر که من بعد از تلاش خواهد کرد.

00:34:07.639 --> 00:34:11.242
که من ممکن است در خانه خداوند همه ساکن ...

00:34:11.243 --> 00:34:13.811
و اون گفت عمه کارمن اون داره میاد

00:34:13.812 --> 00:34:15.513
میتونی حس کنی که اون داره میاد ؟

00:34:15.514 --> 00:34:18.148
بله، من به ستایش خداوند میپردازم ...

00:34:18.149 --> 00:34:22.119
احساس میکردم که یه دست
داره بالا میره از زیر لباسم

00:34:22.120 --> 00:34:23.854
دریافت آن را خاموش!

00:34:26.491 --> 00:34:30.294
میتونم استخوانها و مچ
دست و پنجه ها رو ببینم

00:34:34.132 --> 00:34:36.567
اون از حد گذشته بود و بسیار وحشتناک بود

00:34:39.838 --> 00:34:45.676
از اونجا بیرون آوردمش
من به اتاق ناهارخوری دویدم

00:34:49.114 --> 00:34:52.422
نامت مقدس باد حکومتت
گسترانیده خواهد شد

00:34:52.423 --> 00:34:55.620
تو اینجا را بهشت خواهی کرد

00:35:09.958 --> 00:35:13.504
نه من میتونم حسش کنم ...عمه
کارم..من میتونم حس کنم که داره میاد

00:35:13.505 --> 00:35:17.245
و اون میگفت : عمه کارم متوجه
میشی ؟ اون داره میاد و میتونم حس کنم

00:35:17.246 --> 00:35:19.343
ای که پدر ما که در آسمانی ...نامت مقدس باد

00:35:19.344 --> 00:35:23.547
مدام تو اتاق حرکت میکردیم و
حرف میزدیم......اون داره برمیگرده

00:35:23.548 --> 00:35:27.151
- و یه حس سردی و بوی
......اون داره برای من میاد

00:35:27.152 --> 00:35:30.921
نام تو مقدس باد. پادشاهی
تو بیاید. تو انجام خواهی داد

00:35:30.922 --> 00:35:35.293
من میتونستم حسش کنم ولی
نمیتونستم ببینم یا باهاش بجنگم

00:35:35.294 --> 00:35:38.862
تسبیحم شروع به معلق شدن تو گردنم کرد

00:35:48.273 --> 00:35:52.376
در اون لحظه متوجه اشتباهم در مورد فیلیپ شدم

00:36:04.989 --> 00:36:07.591
بنابراین گوشی رو برداشتم
و با کلیسا تماس گرفتم

00:36:07.592 --> 00:36:10.634
خوشبختانه، اونا حرفم باور کردن

00:36:10.635 --> 00:36:14.865
.اونا فقط به من گفتن میتونن یه
مراسم جنگیری برای فردا بزارن

00:36:17.114 --> 00:36:20.834
در نهایت من خیلی خوشحال شدم

00:36:20.902 --> 00:36:24.608
بالاخره یه نفر برای درمان خانواده میاد

00:36:25.699 --> 00:36:37.699
..:: کانال تلگرام و اینستاگرام بلبل جان ::..
.:: Telegram: @bollbolljan ::.
.:: Instagram: @bollbolljan_Com ::.

00:36:37.723 --> 00:36:41.191
پرده حمام به سرعت دور من پیچیده شد

00:36:43.194 --> 00:36:45.109
و نمیتونستم دورش کنم

00:36:49.668 --> 00:36:52.473
اون کاملا اطراف صورتم گرفته بود

00:36:54.606 --> 00:36:56.940
همانطوری که یه کسی سعی میکنه تا منو خفه کنه

00:37:01.713 --> 00:37:04.014
و اون تنگ و تنگتر میشد

00:37:05.871 --> 00:37:09.707
کمک...کمک فکر میکردم که
اون چیز سعی داره منو بکشه

00:37:09.812 --> 00:37:12.632
اون میخواد من بمیرم

00:37:12.657 --> 00:37:16.052
کمک...کمک تامی من شنیدم
که عمه کارم منو صدا میکنه

00:37:16.713 --> 00:37:19.515
و من هرچی بیشتر داد میزدم اون تنگتر میشد

00:37:22.685 --> 00:37:24.753
اگه من اون بیرون نمی
آوردم اون بسرعت خفه میشد

00:37:26.290 --> 00:37:28.806
من اینجام ..هواتو دارم....من
کشیدمش و پارش کردم

00:37:30.483 --> 00:37:43.483
بلبل جان
مرجع دانلود فيلم و سريال با زيرنويس چسبيده
.:: www.bolboljan.net ::.

00:37:43.507 --> 00:37:46.027
به دنبال این وقایع خانه تطهیر داده شد

00:37:47.177 --> 00:37:52.181
اون خونه هر جنبه از
زندگی من و بچه هام تغییر داد

00:37:52.182 --> 00:37:56.312
و اون درون مارو تغییر داد

00:37:56.490 --> 00:37:59.090
خانواده ندکر در ماه اکتبر
1989 نقل مکان کردن

00:37:59.990 --> 00:38:05.510
گناهی که من نسبت به بچه ام
مرتکب شده بودم بسیار زجرآور یود

00:38:08.432 --> 00:38:11.968
میدونستم که باید فیلیپ
از بیمارستان بیرون بیارم

00:38:11.969 --> 00:38:16.169
و فهمیدم که باید از دلش در بیارم

00:38:21.692 --> 00:38:24.032
میای ؟

00:38:34.391 --> 00:38:37.659
اولین بار من او را دیدم
پریدم محکم بغلش کردم

00:38:37.660 --> 00:38:39.840
و چسبیدم بهش و میلرزیدم

00:38:39.841 --> 00:38:45.481
و سرش دست میکشیدم و میگفتم متاسفم پسرم

00:38:45.789 --> 00:38:48.689
بعد از 24 سال سرطان فیلیپ برگشت

00:38:49.319 --> 00:38:52.979
تو اونجایی ؟

00:38:53.790 --> 00:38:55.391
میتونم صداتو بشنوم..صدامو میشنوی ؟

00:38:56.343 --> 00:38:58.313
مدتی قبل از اینکه فیلیپ بمیره
این مصاحبه صوتی رو ضبط کرده

00:38:58.893 --> 00:39:04.598
خب..من از روز اول به
مادرم گفتم که اون خونه شیطانیه

00:39:04.599 --> 00:39:06.636
پدر و مادرم حرفمو باور نمیکردن

00:39:06.637 --> 00:39:14.057
و حدس میزدم که بیشتر
مجذوب میشم تا وحشت زده بشم

00:39:14.058 --> 00:39:17.360
از اون چیزهایی که تو زیرزمین بود

00:39:17.361 --> 00:39:20.944
مادرم سعی میکرد که از یکسو قوی باشه

00:39:20.945 --> 00:39:24.586
و انجام بده آنچه فکر و احساس
میکرد که درسته...میدونید

00:39:24.587 --> 00:39:29.147
اما من قطعا احساس یه حس خیانت داشتم.

00:39:29.641 --> 00:39:34.111
مدت زمان زیادی برای
اعتماد کردن فیلیپ گرفته شد ...

00:39:34.112 --> 00:39:38.555
فقط از طریق عشق و محبت
روزمره و اعتماد سازی و ...

00:39:38.556 --> 00:39:40.956
صحبت کردن

00:39:42.019 --> 00:39:44.426
خیلی مشکله که توصیفش کرد... میدونید

00:39:44.427 --> 00:39:46.597
شر و بدی در واقع میتونه..

00:39:46.598 --> 00:39:51.151
از یه جای کوچیک راهشو پیدا
کنه و ضربه بزنه به زندگیتون و

00:39:51.152 --> 00:39:54.730
میدونید، شروع کنه به
دستکاری زندگیتون مثل اون

00:39:54.731 --> 00:39:57.900
یه روز اون اومد تو آشپزخونه پیش من

00:39:57.901 --> 00:40:01.336
حدود یک هفته قبل
از اینکه بمیره و گفت

00:40:01.337 --> 00:40:04.157
مامان , من شیطانم ؟

00:40:06.443 --> 00:40:10.613
من گیج شده بودم....من
نه..عزیزم..توشیطان نیستی

00:40:10.614 --> 00:40:17.198
تو پسر شیرین منی و
من بهت افتخار میکنم