﻿WEBVTT

00:00:55.676 --> 00:00:58.095
هي تام. چطوري؟-
هي ، خودت چطوري؟-

00:00:58.178 --> 00:00:59.471
بيا تو-
سلام-

00:00:59.555 --> 00:01:00.556
خوشحالم مي بينمت

00:01:06.186 --> 00:01:10.690
براي من ، "جِين دو" بودن خيلي مهم بود.

00:01:11.274 --> 00:01:15.027
دلم نميخواست کسي بدونه من کي هستم
دلم نميخواست کسي خانواده ام رو بشناسه

00:01:15.736 --> 00:01:21.867
تا مدتي مطمئن بودم که با اين اسم مستعار
ميتونم کمي حريم خصوصي داشته باشم

00:01:22.200 --> 00:01:24.619
...چون هميشه از اينکه مردم چه چيزي بگن

00:01:24.703 --> 00:01:26.413
و چه فکري درباره حرفام بکنن ، مي ترسيدم.

00:01:27.747 --> 00:01:32.043
نظرت درباره اينکه به احتمال زياد چه اتفاقي
براي "کتي" رخ داده چيه؟

00:01:34.295 --> 00:01:39.007
...من معتقدم که "کتي سسنيک" به وسيله يک شخص آشنا

00:01:39.508 --> 00:01:41.802
به قتل رسيده

00:01:41.885 --> 00:01:46.890
من معتقدم که "کتي سسنيک" توسط يک غريبه
به قتل نرسيده

00:01:47.682 --> 00:01:51.936
شايد کسي که جسدش رو جابجا کرده
...براي خود ِ "کتي" غريبه تلقي ميشه

00:01:52.019 --> 00:01:56.523
،يا غريبه اي که تميزکاري ِ بعد از قتل رو انجام داده

00:01:56.774 --> 00:02:01.445
.اما معتقد نيستم که شخصي غريبه اونو به قتل رسونده باشه

00:02:01.528 --> 00:02:04.823
...کتي سسنيک به قتل رسيد چون ميخواست درباره

00:02:05.115 --> 00:02:07.242
...وقايعي که در اون مدرسه رخ ميداد صحبت کنه

00:02:07.492 --> 00:02:10.828
...و معتقدم افرادي بيش از يک نفر

00:02:10.912 --> 00:02:14.915
.از اين ميترسيدن که نکنه کتي درباره شون صحبت کنه

00:02:16.208 --> 00:02:20.879
.و اونا از مرگ ِ "کتي" براي ساکت کردن من استفاده کردن

00:02:22.079 --> 00:02:39.079
..:: ارائه شده توسط وب سايت بلبل جان ::..
‏.::  www.bolboljan.net ::.

00:03:46.666 --> 00:03:49.919
بالتيمور اساسا يک شهرِ کاتوليکِ بالفطرست

00:03:52.463 --> 00:03:54.715
.بالتيمور ، مهد ِ کليساي کاتوليکه

00:03:55.799 --> 00:03:58.802
جان کارول اولين پايه گذار اولين اسقف اعظم اينجاست

00:03:58.886 --> 00:04:00.887
احتمالا در اواخر قرن 17

00:04:03.557 --> 00:04:06.434
بالتيمور شهر اولين هاست

00:04:07.644 --> 00:04:08.978
...اولين تلگراف

00:04:10.980 --> 00:04:13.149
...اولين روشنايي معابر

00:04:14.108 --> 00:04:15.151
.قطارها

00:04:17.611 --> 00:04:21.615
.و اولين شهر ِ "اسقف نشين" در ايالات متحده آمريکا

00:04:22.157 --> 00:04:26.786
.هر محله اي کليساي مخصوص به خودش رو داشت
.همه به کليسا مي رفتن

00:04:26.870 --> 00:04:28.580
منظورم اينه که ، رزاري (تسبيح گويي مسيحيان کاتوليک)

00:04:29.122 --> 00:04:31.457
...راه پيمايي اولِ ماه "مي" خيلي مهم بود

00:04:31.874 --> 00:04:33.084
.اولين آيين عشاء رباني

00:04:33.668 --> 00:04:36.462
.تمام اين آداب و رسوم ديني مهم قلمداد مي شدن

00:04:37.796 --> 00:04:42.717
...شما نه تنها با مردمان کاتوليک مسلک به مدرسه مي رفتيد

00:04:42.801 --> 00:04:46.304
با مردمان کاتوليک به کليسا مي رفتيد
.بلکه در جامعه کاتوليک ها هم زندگي مي کرديد

00:04:48.306 --> 00:04:51.476
اما بالتيمور همواره شهري مختص
طبقه کارگر بوده

00:04:53.728 --> 00:04:56.689
...در سال 1969 ، زماني که خواهر "کتي" فوت کرد

00:04:57.189 --> 00:05:02.360
.ما در جامعه اي ساده تر و ابتدايي تر زندگي مي کرديم

00:05:04.237 --> 00:05:08.491
اينجا جهاني براي جامعه کارگريست که در اين
کارخانه ها مشغول به کار هستند

00:05:09.742 --> 00:05:12.119
اونا در خانه هاي نزديک بهم زندگي مي کنند

00:05:12.203 --> 00:05:14.830
اونا دوس دارن با ماشين چمن زني کوچيکشون
چمن هاي خونشون رو بزنن

00:05:15.539 --> 00:05:17.416
...اونا بخاطر لحظه طلايي اي زندگي مي کنند که

00:05:17.499 --> 00:05:22.170
دختر کوچولوشون نقاب به چهره بزنه و در اولين
.ايين عشاء رباني شرکت کنه

00:05:26.299 --> 00:05:28.760
.من 10 تا خواهر و برادر دارم

00:05:29.135 --> 00:05:34.015
اول سه تا پسر بودن ، و بعدش من ، و بعدش دوباره سه تا پسر

00:05:34.473 --> 00:05:36.517
و بعدش دو تا دختر و در نهايت يک پسر

00:05:37.643 --> 00:05:41.104
.ما خانواده کاتوليک خوبي بوديم
يازده ماه بعد يه بچه ديگه به شما اضافه ميشد

00:05:54.033 --> 00:05:57.036
.والدين من ، والدين ِ کاتوليک خوبي بودند

00:05:58.579 --> 00:06:01.581
...همه روز يکشنبه به کليسا ميرفتن

00:06:01.665 --> 00:06:05.126
و اگر براي رفتن به کليسا ماشيني وجود نداشت
...چون بابا يه پليس بود

00:06:05.210 --> 00:06:08.046
و اون بايد سر شيفت کاريش ميرفت
.بنابراين پياده به کليسا ميرفتي

00:06:08.922 --> 00:06:10.256
...مي دونيد ، تا حالا شنيده نشده

00:06:10.339 --> 00:06:15.553
که کسي کليساي يکشنبه يا غذاي جمعه رو
.از دست داده باشه

00:06:15.636 --> 00:06:17.388
در حين بحران موشکي کوبا

00:06:17.471 --> 00:06:19.806
ما همگي زانو مي زديم و تسبيح مينداختيم

00:06:21.224 --> 00:06:24.644
مذهب کاتوليک ، اعتقاد به کاتوليک
جزئي از شخصيت ما بود

00:06:29.023 --> 00:06:30.400
.ما همگي خادم کليسا بوديم

00:06:31.275 --> 00:06:34.445
به ما گفتن که خادم ِ کليسا بودن
.مايه ي افتخار و مباهاته

00:06:36.864 --> 00:06:39.950
.کشيش ها مرجع تقليد و صلاحيتدار ما بودند

00:06:40.951 --> 00:06:42.327
.شما ازشون سوال نمي کنيد

00:06:42.411 --> 00:06:46.372
هر کاري که به شما گفتن همون کار رو مي کنيد

00:06:47.123 --> 00:06:48.291
مادرم خيلي زن دينداري بود

00:06:48.374 --> 00:06:51.669
دينداري جزء جدايي ناپذير خانواده ما بود
که اين از مادرم نشات مي گرفت

00:06:52.211 --> 00:06:55.047
.اما پدر منم اونجا بود
منظورم اينه که ، اگر ما براي اعتراف به نزد کشيش مي رفتيم

00:06:55.464 --> 00:06:59.551
اينجوري نبود که اول پدرم براي اعتراف بره و
.بعدش بياد بيرون

00:06:59.635 --> 00:07:03.054
به اين شکل بود که...اگر پدرم به اعتراف
...اعتقاد و اعتماد داشت

00:07:03.138 --> 00:07:04.180
.پس ما هم همگي به همين اعتقاد داشتيم

00:07:05.640 --> 00:07:09.394
مادرم به واقع يک مسيحي واقعي بود

00:07:10.228 --> 00:07:13.105
اگر درست زندگي مي کردي و
...خدا را هم دوس داشتي

00:07:13.522 --> 00:07:15.191
...اون ايماني که از خودت به نمايش ميذاشتي

00:07:15.441 --> 00:07:18.193
در کناري عشقي که به همسر خودت
...ابراز مي کردي

00:07:18.610 --> 00:07:23.156
.تمام اين موارد کافيست تا اميدوار باشي در زندگي به موفقيت برسي

00:07:38.462 --> 00:07:39.880
...يکم حبوبات واست درست کردم

00:07:40.255 --> 00:07:44.718
امروز بجاي موز ، يکم توت فرنگي واست گذاشتم

00:07:47.804 --> 00:07:50.765
خب اينم از اين ، باشه؟

00:07:50.848 --> 00:07:52.099
!قهوه ات

00:07:53.434 --> 00:07:54.977
ميذاريم يکم خنک بشه

00:07:55.978 --> 00:07:56.979
باشه؟

00:08:09.657 --> 00:08:10.825
این برای سال آخر منه

00:08:12.034 --> 00:08:17.122
اين پاياني بر يک تجربه ي زيباي ِ وحشتناک بود

00:08:17.498 --> 00:08:22.836
و احتمالا از اينکه به پايان رسيد...راحت شدم

00:08:24.879 --> 00:08:26.297
اون (کتي) يادآور خاطراته

00:08:26.381 --> 00:08:28.883
.و من از اون خاطرات مي ترسيدم

00:08:37.349 --> 00:08:42.270
دبیرستان ِ "آرکبيشاپ کئوگ" در بین نواحی کلیسا
جواهری برای خودش بود

00:08:43.355 --> 00:08:45.899
واقعا مدرسه ي جديد ِ خيلي خوبي بود

00:08:46.441 --> 00:08:50.361
اون سبک ِ جديدي رو داشت که ميشد بهش توجه کرد

00:08:51.445 --> 00:08:55.241
توسط راهبه هاي مدرسه ي خواهران ِ نتردام
.اداره مي شد

00:08:56.825 --> 00:09:00.579
اگر ميتونستي در مدرسه ي "آرکبيشاپ کئوگ" پذيرفته بشي
.يعني کار بزرگي کردي

00:09:00.996 --> 00:09:03.456
.شما مجبور بوديد وارد شيد
.بايد در امتحان ورودي شرکت مي کرديد

00:09:03.540 --> 00:09:06.501
بنابراين براي شما روز بزرگ در کلاس هشتم زمانيه که براي
نهار به خونه برگشتي

00:09:06.584 --> 00:09:10.755
.و نامه قبوليت در مدرسه "کئوگ" منتظر شماست

00:09:11.839 --> 00:09:13.257
.خيلي ارزشمند بود

00:09:14.216 --> 00:09:16.719
...من خيلي هيجان زده بودم چونکه

00:09:16.802 --> 00:09:20.055
.دقيقا جايي بود که ميخواستم برم
.مدرسه در مسير پياده روي خونمون بود

00:09:20.764 --> 00:09:22.641
.من واقعا درباره رفتن به اون مدرسه هيجان زده بودم

00:09:22.724 --> 00:09:26.019
يادمه سال اولي که اونجا بودم
ازاينکه اونجا بودم خيلي خيلي خوشحال بودم

00:09:27.896 --> 00:09:31.440
والدين من بخاطر رفتن من به اونجا به سختي
.کار کردند

00:09:32.775 --> 00:09:34.652
...خيلي هيجان انگيز بود

00:09:35.361 --> 00:09:36.987
.اما خيلي سخت گير بودند

00:09:38.238 --> 00:09:40.616
.اونجا نظم و مقررات حاکم بود

00:09:40.907 --> 00:09:44.703
.همه جاي مدرسه راهبه ها بودند
.خيلي هم بودند

00:09:47.413 --> 00:09:52.210
.رئيس ها و مدير و معاون مدرسه همگي راهبه بودند

00:09:53.336 --> 00:09:55.462
.جوزف مسکل ، مُبلغ مذهبی ما بود

00:09:57.131 --> 00:10:02.511
همچنين کشيشي بنام ِ پدر "نيل مگنز" بود

00:10:02.969 --> 00:10:07.765
...اون مسئول تکاليف بود
...تحصيلات مسيحي يا يه همچين چيزي

00:10:07.849 --> 00:10:10.309
من اصلا اين بابا رو يادم نمياد

00:10:20.485 --> 00:10:24.948
اونا آزمايشگاه هاي زبان ِ مجهز به جديدترين تکنولوژي رو داشتن

00:10:25.490 --> 00:10:27.659
اتاق "علوم" داشتن

00:10:28.618 --> 00:10:30.495
.يک باشگاه ورزشي بزرگ داشتن

00:10:30.578 --> 00:10:34.415
يک زمين بزرگ براي ورزش هاي مختلف در
محوطه بيروني داشتن

00:10:35.624 --> 00:10:39.628
اونا حتي اين قسمتِ "ما زنان عصر جديد هستيم" رو هم
داخل آهنگشون گذاشته بودن

00:10:39.962 --> 00:10:44.591
قرار بود جایی باشه که زنان تمام توانایی های خودشون رو پیدا کنن

00:10:44.674 --> 00:10:46.468
قرار بود که مکان امني باشه

00:10:53.557 --> 00:10:57.186
اگر من به اون جايگاه اعتراف نمي رفتم زندگيم طور ديگه اي
.رقم مي خورد

00:11:02.649 --> 00:11:03.859
من در "کئوگ" بودم

00:11:03.942 --> 00:11:05.068
دانشجوي سال اول بودم

00:11:07.153 --> 00:11:09.489
اونجا به جايگاه اعتراف رفتم

00:11:12.908 --> 00:11:15.619
پنج بار سعي کردم تا اعتراف کنم

00:11:19.248 --> 00:11:20.749
...من وارد جايگاه شدم

00:11:21.333 --> 00:11:26.629
و به کشيش موضوعي رو گفتم که خيلي در موردش
احساس گناه مي کردم

00:11:29.215 --> 00:11:32.343
وقتی جوون تر بودم توسط یکی از عموهام
.مورد تعرض قرار گرفتم

00:11:33.386 --> 00:11:37.890
اون بچه باز بود و به من تجاوز جنسی می کرد

00:11:39.183 --> 00:11:41.977
تا اینکه تموم شد و یک حس گناه منو فرا گرفت

00:11:43.937 --> 00:11:48.024
و همیشه یادمه که اون کشیش "مگنز" بود و
:همیشه به یاد دارم که اون گفت

00:11:48.733 --> 00:11:50.818
"میتونم چهره ت رو ببینم و اسمتو بدونم؟"

00:11:52.445 --> 00:11:55.406
و همیشه با خودم فکر می کردم
"خدای من ، حتما اتفاق خیلی ناگواری بوده

00:11:55.489 --> 00:11:57.658
که مجبور شده چهره ام رو ببینه و اسمم رو
"بپرسه

00:11:59.576 --> 00:12:01.828
:و در انتها اون گفت

00:12:01.912 --> 00:12:04.456
"واقعا نمیدونم آیا خدا میتونه این گناه رو ببخشه یا نه

00:12:04.998 --> 00:12:08.334
من باید در این خصوص دعای بیشتری کنم و
"بعدا باهات صحبت میکنم

00:12:21.179 --> 00:12:24.891
"احتمالا چند هفته بعد ، دوباره همون کشیش "مگنز

00:12:24.975 --> 00:12:26.601
...در راهرو به من برخورد کرد

00:12:27.644 --> 00:12:30.438
.و گفت که میخواد منو تو دفترش ببینه

00:12:35.234 --> 00:12:37.486
...و "مگنز" اونجا بود

00:12:37.861 --> 00:12:42.199
و اون داشت همون جملاتِ قبلی رو تکرار می کرد
...که کار من خیلی بد بوده

00:12:42.616 --> 00:12:48.871
و برای رسیدن به جواب حقیقی که آیا خداوند
...میتونه منو ببخشه یا خیر

00:12:48.955 --> 00:12:50.623
.یه مدت باید منتظر بمونم

00:12:52.541 --> 00:12:57.296
...و اینکه اگر من درونم از اینگونه رفتارهای

00:12:57.379 --> 00:13:00.382
...زشت و گناه آلود پاک کنم

00:13:00.924 --> 00:13:02.467
...اونوقت شاید خداوند این فرصت رو بهم بده

00:13:02.551 --> 00:13:05.637
که بتونم درونم رو با روح القدس انباشته کنم

00:13:06.304 --> 00:13:08.556
.و امکان بخشیدن وجود داشته باشه

00:13:09.640 --> 00:13:12.810
کارهایی که اون کشیش می کرد
...یه جورایی مراسم مذهبی بود

00:13:12.893 --> 00:13:14.061
.می دونید ، شروع نقل قول ، پایان نقل قول

00:13:14.520 --> 00:13:15.437
...آم

00:13:15.521 --> 00:13:21.985
می دونید ، اون مایع مَنی خودشو بعنوان عشاء ربانی میدید

00:13:22.069 --> 00:13:26.865
اون داشت علائمی که صلیب کشیدن هم شاملش میشد رو
روی من من اجرا می کرد

00:13:26.948 --> 00:13:29.575
!انگاری که مقدس و روحانیه

00:13:30.076 --> 00:13:35.247
اون همچنین میگفت مایع مَنی اون به منزله ی
روح القدسیست که من قورت دادم

00:13:36.832 --> 00:13:38.333
.من خیلی زودباور بودم

00:13:39.042 --> 00:13:40.794
به شدت معصوم و بیگناه بودم

00:13:41.378 --> 00:13:46.549
اصلا نمی دونستم که اینکارش
سوء استفاده تلقی میشه

00:13:46.633 --> 00:13:50.678
...من احساس می کردم که این مردی

00:13:50.970 --> 00:13:53.723
...با دین و ایمان باشه

00:13:53.806 --> 00:13:58.936
.که میخواد به من کمک کنه تا آدم خوبی بشم

00:13:59.937 --> 00:14:05.442
...اون به من یادآوری می کرد کارهایی که من انجام دادم

00:14:05.525 --> 00:14:08.194
.توسط دیگران انجام نشده
.بلکه باعث و بانیش خود من بودم

00:14:11.239 --> 00:14:15.659
...بعد از سپری کردن چندین جلسه درمانی با اون

00:14:15.743 --> 00:14:17.369
...من داخل اتاق شدم

00:14:18.370 --> 00:14:20.664
.و بعدش "مَسکِل" وارد شد

00:14:23.792 --> 00:14:26.294
از همون اولشم من از "مسکل" می ترسیدم

00:14:26.586 --> 00:14:29.547
از اینکه عصبانیتش رو سر من خالی کنه هیچ ابایی نداشت

00:14:29.964 --> 00:14:32.883
از همون اول کار منو "فاحشه" خطاب کرد

00:14:34.969 --> 00:14:39.806
اونا روی من به زبان لاتین دعا میخوندن در حالیکه مجبورم میکردن
...یه کارایی باهاشون بکنم

00:14:39.890 --> 00:14:42.267
.یا اونا یه کارایی با من می کردن

00:14:42.350 --> 00:14:44.894
...یا اینکه یکیشون روی من به زبان لاتین دعا میخوند

00:14:44.978 --> 00:14:48.189
:در حالیکه اون یکی یه جورایی می گفت

00:14:48.273 --> 00:14:52.109
"روح القدس را قبول کن"
.می دونید چی میگم ، از طریق آلت تناسلیش

00:14:53.736 --> 00:14:57.489
پس ، حس کردن جفتشون اونم در یک اتاق
نیروی خیلی عجیبیه

00:14:57.573 --> 00:14:58.907
اینکه توسط جفتشون زندانی شده باشی

00:14:58.991 --> 00:15:04.621
و حس کنی با اینکه جثه ی خیلی بزرگی هم ندارن

00:15:04.996 --> 00:15:09.083
اما اونا قدرتمند بودن چون به نمایندگی از خداوند عمل می کردن

00:15:11.043 --> 00:15:14.088
...من...من میخواستم از اون اتاق خارج بشم

00:15:14.547 --> 00:15:18.550
...اما در عین حال حس می کردم مجبورم تو اون اتاق باشم

00:15:19.218 --> 00:15:21.845
!تا بتونم آدم خوبی باشم

00:15:22.554 --> 00:15:27.016
...این...این آغاز ِ یکی بزرگترین آشفتگی هایی بود

00:15:27.433 --> 00:15:30.353
که شاید بتونید فقط تصورش کنید

00:15:35.566 --> 00:15:37.318
...در یک مقطع زمانی

00:15:38.110 --> 00:15:42.614
من وارد اتاق شدم و فقط "مسکل" اونجا بود

00:15:43.448 --> 00:15:45.367
و این مقطع زمانی وحشتناکی بود

00:15:47.869 --> 00:15:52.373
اون از دستم عصبانی بود چون من بهتر نمی شدم

00:15:53.916 --> 00:15:58.378
یادمه یه بار خیلی عصبانی بود و داشت به من
تجاوز می کرد

00:15:58.462 --> 00:16:02.257
و یادمه که...سرم رو به دیوار کوبوند

00:16:04.759 --> 00:16:07.262
...اون جدا در مورد یک موضوعی ناراحت و عصبانی بود

00:16:07.679 --> 00:16:10.264
و به همین خاطر عصبانیت خودشو روی من خالی می کرد

00:16:12.308 --> 00:16:14.393
نمیدونستم چیکار میتونم بکنم

00:16:14.477 --> 00:16:17.646
:چون هر وقت کارش با من تموم میشد با خودم میگفتم

00:16:17.730 --> 00:16:19.731
"خب ، شاید اینبار دیگه خدا منو بخشید"

00:16:23.360 --> 00:16:27.989
من هرگز تو مدرسه ای که یک کشیش توش حضور
داشته باشه ، نبودم

00:16:28.072 --> 00:16:31.701
مثل کشیش هایی که اونا داشتن
چونکه اونا در "کئوگ" دفتر هم واسه خودشون داشتند

00:16:33.035 --> 00:16:36.288
...پدر "مسکل" قدرت و ترس زیادی

00:16:36.538 --> 00:16:39.291
بر روی دیگران اعمال می کرد

00:16:39.374 --> 00:16:42.461
چون کسی دوست نداشت پاشو تو دفتر اون بذاره
یا تو دردسر بیوفته

00:16:43.253 --> 00:16:47.006
اون مبلغ مذهبی و مشاور مدرسه در "کئوگ" بود

00:16:48.591 --> 00:16:50.927
...خود ِ ساخمان به شخصه خیلی طویل بود

00:16:51.010 --> 00:16:55.389
مستطیلی با راهروهایی زیاد که به جهت های مختلف میرفت

00:16:55.723 --> 00:17:00.060
و دفتر "مسکل" از دفاتر اداری فاصله داشت

00:17:00.143 --> 00:17:03.813
دفتر اون در گوشه ی کناری ، درست جایی که درب خروجی بود
قرار داشت

00:17:04.606 --> 00:17:07.984
ما عادت داشتیم ببینیم دخترای زیادی از اتاقش
...داخل و خارج میشن

00:17:08.067 --> 00:17:10.111
که یه جورایی عجیب بود

00:17:10.194 --> 00:17:11.737
:اما بعدش من متوجه شدم

00:17:11.821 --> 00:17:12.822
"هی ، می دونی چیه؟

00:17:12.905 --> 00:17:16.408
اگر میخوای سیگار بکشی...میتونی بری تو دفتر مسکل
و سیگارتو اونجا بکشی

00:17:16.492 --> 00:17:18.786
فقط کله ت رو بنداز پایین برو تو ، باهاش حرف بزن
"باهاش وقت بگذرون و حرف بزن

00:17:20.787 --> 00:17:22.456
مسکل کشیشی ایرلندی بود

00:17:22.539 --> 00:17:27.877
که اساسا از جامعه کارگری آمریکایی ایرلندی
بیرون اومده بود

00:17:28.962 --> 00:17:32.923
مادرش اغلب لباس های کشیشی تنش می کرده

00:17:33.007 --> 00:17:35.843
مادرش عادت داشته لباس کشیشی واسش بدوزه
...و اونا رو تنش کنه

00:17:35.926 --> 00:17:36.760
اوهوم

00:17:36.844 --> 00:17:39.012
به بچه های محله زنگ میزده مراسم عشاء بگیره

00:17:40.222 --> 00:17:44.726
اون(مادر) رفته و شکلاتای رنگارنگ خریده و سفیداشو
جدا کرده

00:17:44.809 --> 00:17:48.855
تا بتونن به عنوان میزبانانِ ساختگی
مراسم عشاء ربانی رو اجرا کنند

00:17:49.439 --> 00:17:51.941
در حالیکه باقی پسرها مشغول فوتبال و بیسبال بودن

00:17:52.024 --> 00:17:54.193
...دو تا خیابان اونورتر از پارک

00:17:56.695 --> 00:17:58.530
اون مراسم عشاء رو تو محوطه اجرا میکنه

00:18:01.283 --> 00:18:04.703
از 15سالگی تمرین کشیش شدن می کرده

00:18:07.580 --> 00:18:09.999
در سال 1965 به درجه کشیشی رسید

00:18:11.626 --> 00:18:15.504
و سپس اولین ماموریتش از سال 1965 تا 1966

00:18:16.088 --> 00:18:19.091
در کلیسایی بنام "سیکرد هرت آف مِری" در بالتیمور بوده

00:18:21.051 --> 00:18:26.514
در سال 1966 به کلیسای "سنت کلمنت" منتقل شد
...که همجوار

00:18:26.598 --> 00:18:28.683
دبیرستان ِ "آرکبيشاپ کئوگ"است

00:18:29.851 --> 00:18:32.353
منصب دستیار ِ کشیش را در اون کلیسا راه انداخت

00:18:34.730 --> 00:18:36.940
و همچنین مسئول گروه پیش آهنگ اونجا هم بوده

00:18:51.579 --> 00:18:52.872
...این

00:18:54.248 --> 00:18:57.376
...به گمونم
همسرم اسمشو گذاشته اتاق ِگردگیری

00:18:59.419 --> 00:19:02.214
اون گواهی ِ بازنشستگیمه

00:19:04.090 --> 00:19:06.426
اونم پدربزرگمه
پدر جدی که بهتون می گفتم

00:19:06.509 --> 00:19:09.846
پلیس ِ ناحیه جنوبی بالتیمور

00:19:09.929 --> 00:19:11.889
و اینم یه عکس قدیمی دیگه از اونه

00:19:13.849 --> 00:19:16.268
من و برادرم در اداره پلیس کار کردیم

00:19:16.352 --> 00:19:18.604
...همینطور پدربزرگم

00:19:19.313 --> 00:19:20.814
بنابراین یه جورایی سنت خانوادگی محسوب میشه

00:19:25.902 --> 00:19:30.698
در اوایل دهه 60 که من به مدرسه
...کاتولیک می رفتم

00:19:30.782 --> 00:19:32.408
محیط ِ خیلی ناگواری داشت

00:19:33.534 --> 00:19:34.535
ما رو تنبیه می کردن

00:19:34.618 --> 00:19:38.664
...منظورم راهبه هاست
...ما از راهبه ها می ترسیدیم

00:19:38.914 --> 00:19:42.959
نه تنها راهبه ها ، بلکه کشیش ها
اونا داستانشون کلا فرق می کرد

00:19:43.043 --> 00:19:47.463
...کشیش ها
...اونا بیشتر تمثیلی خداوندی داشتن

00:19:48.131 --> 00:19:52.468
یعنی وقتی تو راهرو راه میرفتن باید
...سکوت برقرار می بود ، و

00:19:52.551 --> 00:19:56.096
اما این یارو کشیشه بنام "مسکل" انگاری یه مشکلی داشت

00:19:56.639 --> 00:20:00.100
اون یه حالت...بی روحی از خودش نشون می داد

00:20:00.642 --> 00:20:03.186
و من برای چندین کشیش نقش
خادم را اجرا ایفا کردم

00:20:04.562 --> 00:20:08.191
...و یه روز داشتیم برای مراسم آماده می شدیم

00:20:08.274 --> 00:20:10.902
و می دونید ، خادمین باید زودتر از همه حاضر بشن

00:20:10.985 --> 00:20:13.237
...و اون(مسکل) وارد اتاق شد

00:20:14.321 --> 00:20:17.199
...سلاح کمری رو از جیبش در میاره و میذارتش

00:20:17.282 --> 00:20:18.700
روی پیشخوان ِ اتاق

00:20:19.076 --> 00:20:21.912
...و از اونجایی که من یه بچه زرنگ ِ شهری بودم

00:20:22.454 --> 00:20:25.165
و سریال های پلیسی و اینجور چیزا
...زیاد می دیدم

00:20:27.167 --> 00:20:30.420
...احتمالا بیشتر بچه ها جرات نمیکردن چیزی بهش بگن

00:20:31.129 --> 00:20:32.129
اما من بیخیال نشدم

00:20:32.672 --> 00:20:35.049
:و ازش پرسیدم
پدر ، چرا شما اسلحه دارید؟"

00:20:35.132 --> 00:20:37.217
"شما یک کشیش هستید
و من هیچ وقت فراموشش نمیکنم

00:20:37.551 --> 00:20:39.845
همچنین هیچوقت اون طرز نگاهی که بهم کرد
رو فراموش نمی کنم

00:20:40.178 --> 00:20:42.639
...منظورم اینه که
:انگاری از درون به من نگاه کرد

00:20:42.722 --> 00:20:43.974
"چطور به خودت جرات میدی تو کار من دخالت کنی"

00:20:46.017 --> 00:20:47.977
...تا سالها بعد که با خلافکاران ِ قاتل مصاحبه

00:20:48.853 --> 00:20:53.566
...و تو چشماشون نگاه می کردم

00:20:53.941 --> 00:20:56.485
...دیگه هیچوقت همچین نگاهی

00:20:56.568 --> 00:20:57.611
.رو تجربه نکردم

00:20:57.695 --> 00:20:59.279
اون موقع بود که دوباره همچین نگاهی
رو مشاهده کردم

00:21:13.417 --> 00:21:16.462
...یه بار من داخل اتاقش شدم و اون گفت

00:21:16.545 --> 00:21:20.048
و این برای زمانیه که من باهاش
همکاری می کردم

00:21:21.508 --> 00:21:24.594
...و اون رفت و یه چیزی از کشوی میزش در اورد

00:21:24.678 --> 00:21:25.929
و اون چیز شبیه یک آلت تناسلی بود

00:21:26.471 --> 00:21:29.724
...و من خیلی مطمئن نبودم

00:21:29.807 --> 00:21:31.976
که اون اصلا چیکار داشت می کرد یا اصلا
اون شی چی بود

00:21:33.019 --> 00:21:37.648
"اون گفت : "از حالا تو در روند درمانت مشارکت میکنی

00:21:39.399 --> 00:21:42.903
و از اینجا بود که اون شروع به استفاده از اون شی کرد
:و یادمه که گریه می کردم و میگفتم

00:21:42.986 --> 00:21:44.863
"لطفا تمومش کن ، لطفا تمومش کن"

00:21:44.946 --> 00:21:48.241
...و زمانی که این عمل اجرایی شد

00:21:48.825 --> 00:21:51.536
:صورتشو بهم نزدیک کرد و گفت

00:21:51.619 --> 00:21:54.371
"خیلی خب ، بذار ببینیم فاحشه خانم چقدر دوسش داره"

00:21:54.580 --> 00:21:59.376
و اون موقع من به اوج لذت جنسی رسیدم
که اصلا نمی دونستم چیه

00:22:02.170 --> 00:22:04.965
خودشو نزدیک کرد
همیشه دوس داشت خودشو نزدیک کنه

00:22:05.590 --> 00:22:07.592
...و گفت : تو بدت اومد

00:22:08.384 --> 00:22:09.385
و من خوشحالم

00:22:10.511 --> 00:22:13.347
:و گفت
"برگرد سر کلاست. دیر نکنی"

00:22:15.391 --> 00:22:17.059
اون هرگز بهم دستمال نداد

00:22:17.142 --> 00:22:19.144
هیچوقت بهم دستمال کاغذی نمی داد

00:22:19.686 --> 00:22:25.442
هیچوقت بهم نمیگفت که میتونم از دستشوییش استفاده کنم

00:22:25.525 --> 00:22:26.860
...همیشه به این شکل بود که

00:22:27.694 --> 00:22:30.822
"خودتو جمع و جور کن و برگرد سر کلاس"

00:22:38.495 --> 00:22:40.122
و من صدای تقه در را می شنیدم

00:22:40.205 --> 00:22:42.582
و انگاری هر بلایی سرم اومده رو فراموش می کردم

00:22:48.087 --> 00:22:49.589
...من تو راهرو قدم میزدم

00:22:50.089 --> 00:22:53.134
و نمیتونستم بفهمم الان کجا باید باشم

00:22:59.014 --> 00:23:02.726
:و بعدش "کتی سسنیک" بهم نگاه کرد و گفت
جِین ، کجایی؟

00:23:02.809 --> 00:23:05.645
کجا باید باشی؟
و من گفتم : نمی دونم

00:23:10.108 --> 00:23:11.651
...بنابراین اون به بچه های کلاس گفت

00:23:13.402 --> 00:23:15.487
تا یه دقیقه دیگه برمیگرده
و به اون سمت راهرو رفت

00:23:15.571 --> 00:23:18.323
:و از معلم پرسید
"آیا جِین باید اینجا باشه؟"

00:23:18.407 --> 00:23:21.243
و معلم گفت : بله
و کتی گفت : جِین ، تو اینجا باید باشی

00:23:21.535 --> 00:23:23.620
پس رفتم داخل کلاس و پشت یه میز نشستم

00:23:32.628 --> 00:23:37.591
...خواهر "کتی" آدم ِ خوش برخوردی بود

00:23:37.674 --> 00:23:41.219
و می دونستی که میتونی باهاش حرف بزنی

00:23:41.595 --> 00:23:44.681
شما این مورد رو همیشه در راهبه های قدیمی تر
پیدا نمی کردید

00:23:45.515 --> 00:23:47.892
حس نمی کردید میتونید با اونا ارتباط
برقرار کنید

00:23:47.976 --> 00:23:49.686
اونا مستبدتر بودند

00:23:50.186 --> 00:23:52.980
خواهر "کتی" معلم ِ مورد علاقه ی من بود

00:23:54.356 --> 00:23:58.444
من گیتار میزدم بنابراین گیتارم همیشه باهام بود

00:23:58.944 --> 00:24:04.282
و خواهر "کتی" هم گیتار میزد
پس ما خیلی با هم تمرین می کردیم

00:24:05.825 --> 00:24:09.078
اون از هر کسی که میشناختم
انرژی بیشتری داشت

00:24:09.579 --> 00:24:12.832
خیلی خوشحال و سرزنده

00:24:14.125 --> 00:24:17.836
در مورد هر موضوعی که دلت میخواست
...میتونستی باهاش حرف بزنی

00:24:19.296 --> 00:24:22.966
گاهی اوقات نصیحتت می کرد
گاهی اوقات هم فقط به حرفات گوش می کرد

00:24:25.176 --> 00:24:27.762
یک جورایی به روحت آرامش می بخشید

00:24:33.684 --> 00:24:37.104
در "کئوگ" اون احتمالا 25 سالش...بود

00:24:37.980 --> 00:24:39.648
خیلی جوان

00:24:40.941 --> 00:24:43.068
...در تمام دوران دبستان

00:24:43.151 --> 00:24:46.196
اکثریت راهبه هایی که تدریس می کردن
مسن تر بودند

00:24:46.571 --> 00:24:51.617
یعنی معلم ِ سال ِ دوم من همونی بود که
معلم ِ برادر و پدرمم بود

00:24:51.701 --> 00:24:53.494
پس یه 100 سالی باید سن داشته باشه

00:24:54.412 --> 00:24:55.871
...وقتی ما به "کئوگ" رفتیم

00:24:56.580 --> 00:24:58.123
خیلی راهبه های مسن تری بودند

00:24:58.207 --> 00:25:01.793
اما چند تایی جوون هم بودند

00:25:03.753 --> 00:25:07.215
کَتی زیباترینشون بود

00:25:08.007 --> 00:25:11.552
هم به لحاظ ظاهری و هم به لحاظ درونی زیبا بود

00:25:12.887 --> 00:25:15.139
:از خودت می پرسیدی
"واسه چی راهبه شدی؟"

00:25:24.981 --> 00:25:28.484
او به محراب نزدیک می شود تا
...همسر خداوند شود

00:25:28.568 --> 00:25:31.737
به امید آنکه تا زمان مرگ خالصانه به خداوند خدمت کند

00:25:46.668 --> 00:25:50.463
اینا تقویم هایی با نام "راهبه ها خوش میگذرونن" هستند

00:25:50.546 --> 00:25:52.632
و اینا خیلی شگفت انگیزند

00:25:53.591 --> 00:25:56.343
"اسم اینو گذاشتن "خواهران ِ بر روی ِاسکله ی ساحل

00:25:56.594 --> 00:25:58.554
"بجای "نشستن بر روی اسکله ی ساحل

00:26:00.681 --> 00:26:01.932
اوه

00:26:03.642 --> 00:26:05.602
"اسم اینو گذاشتن : "عزیمت به مراسم

00:26:06.144 --> 00:26:07.145
"عزیمت به مراسم"

00:26:08.187 --> 00:26:09.188
گرفتی؟

00:26:09.897 --> 00:26:12.275
"منم فریاد میکشم اما عهد ِ سکوت بستم"

00:26:17.946 --> 00:26:21.033
در اولین روز مدرسه دو راهبه اومدن

00:26:21.116 --> 00:26:23.493
تا قبل از اون هرگز راهبه ندیدم

00:26:23.577 --> 00:26:27.163
:و همون لحظه با خودم فکر کردم
وقتی بزرگ شدم میخوام راهبه بشم

00:26:27.247 --> 00:26:28.915
اصلا نمی دونستم چه معنایی میده

00:26:29.165 --> 00:26:31.375
تا قبل از اون هرگز راهبه ندیدم

00:26:31.667 --> 00:26:34.503
فقط قلبا می دونستم که میخوام راهبه بشم

00:26:37.798 --> 00:26:40.717
من عاشق دبستان و راهبه ها بودم

00:26:41.968 --> 00:26:45.221
اونا(راهبه ها) راهنمای ما بودند
به مانند مادران دوم ما بودند

00:26:45.930 --> 00:26:51.227
پس تصمیم گرفتم اگر میخوام کار ویژه ای
...در زندگیم بکنم

00:26:51.561 --> 00:26:53.896
میتونم وارد صومعه بشم

00:26:53.979 --> 00:26:58.400
پس تصمیم گرفتم وارد مدرسه ی خواهران ِ نتردام بشم

00:26:59.693 --> 00:27:02.612
ما 51 دختر بودیم

00:27:04.155 --> 00:27:05.824
برای لباس اندازه ت رو میگیرن

00:27:06.366 --> 00:27:08.243
...و سپس لباس برات فرستاده میشه

00:27:08.910 --> 00:27:11.913
و سپس وارد حوزه علمیه میشید و میتونم
در ذهنم تجسمش کنم

00:27:12.830 --> 00:27:14.331
روز ِ خیلی مبارکی بود

00:27:14.415 --> 00:27:17.209
از کلاس اول منتظر همچین روزی بودم

00:27:18.460 --> 00:27:21.797
برای من پذیرش در صومعه مایه افتخارم بود

00:27:21.880 --> 00:27:24.507
و اینکه می تونستم اون سیاحت رو شروع کنم

00:27:25.383 --> 00:27:27.719
...شاید اونجا بیش از 150 نفر

00:27:27.969 --> 00:27:31.973
ما بین  18 تا 21 سال حضور داشتند

00:27:32.056 --> 00:27:34.308
خیلی خیلی الهام بخش بود

00:27:36.685 --> 00:27:41.648
ما به کارآموزان ِ شرعی تبدیل شدم
بدین معنا که از لذت های دنیوی دست شستیم

00:27:42.274 --> 00:27:46.361
دقیقا عین اردوگاه آموزش نظامیه با این تفاوت که
تا حدی مذهبیه

00:27:47.153 --> 00:27:50.948
من اسمشو میذارم اردوگاه تذهیب نفس

00:27:52.366 --> 00:27:55.161
...ما ساعت 5:15 صبح از خواب پا می شدیم

00:27:56.120 --> 00:27:57.371
...به مراسم می رفتیم

00:27:58.163 --> 00:27:59.498
و سپس عبادت می کردیم

00:28:01.458 --> 00:28:02.793
...صبحانه می خوردیم

00:28:03.126 --> 00:28:05.545
...و بعد از صبحانه به کارهای رومزه ای که

00:28:05.628 --> 00:28:06.921
بهت محول کرده بودن ، مشغول می شدی

00:28:07.881 --> 00:28:09.340
بعدش سر کلاس می رفتیم

00:28:10.049 --> 00:28:14.178
و باید یاد می گرفتیم چطور دست به آستین راه بریم

00:28:14.261 --> 00:28:19.099
...آستین های خیلی بزرگی داشتیم و باید چشم به زمین می دوختیم

00:28:19.474 --> 00:28:24.938
و قوز نمی کردیم ، خیلی شق راه می رفتیم و
.اطراف رو هم نگاه نمی کردیم

00:28:27.232 --> 00:28:32.862
در روزهای ابتدایی ، قطعا کتی سسنیک
...از جمله کارآموزان

00:28:32.945 --> 00:28:34.405
.برجسته و نافذ نبود

00:28:35.948 --> 00:28:38.784
اون به مانند  غنچه ای بود که به مرور
.شکوفا شد

00:28:40.202 --> 00:28:41.453
مهربون بود

00:28:41.787 --> 00:28:44.080
خیلی معنوی بود

00:28:44.164 --> 00:28:46.624
و زمانیکه مریض شدم ، کنارم موند

00:28:47.876 --> 00:28:51.921
ما شب ها یه چیزی بنام "روزه سکوت" داشتیم

00:28:52.004 --> 00:28:53.839
نباید حرف میزدیم

00:28:54.465 --> 00:28:57.676
بنابراین اگر با کسی حرف میزدی
یعنی کار مهمی کردی

00:28:58.677 --> 00:29:03.682
اما "کتی" متوجه مشکل ِ من شد

00:29:04.516 --> 00:29:10.605
اون در اتاقم رو زد و داخل شد
و ازم پرسید حالم خوبه یا نه

00:29:11.105 --> 00:29:14.817
و گفت آیا میتونه کاری واسم بکنه یا خیر

00:29:14.900 --> 00:29:20.322
و همینطور لب تختم نشست و دستمو نگه داشت
:و گفت

00:29:20.405 --> 00:29:21.823
"حالت خوب میشه"

00:29:23.366 --> 00:29:28.162
اون خیلی برای همه دلسوزی می کرد

00:29:28.454 --> 00:29:31.582
...غمخوار همه چیز و همه کس بود

00:29:32.166 --> 00:29:35.002
و بنظرم این یکی از دلایلیه که اون وارد صومعه شد

00:29:42.008 --> 00:29:43.843
به یاد بیارید ، دهه 60 بود

00:29:44.427 --> 00:29:47.514
...یک تغییر بنیادین

00:29:48.181 --> 00:29:49.974
...در جامعه ما

00:29:50.266 --> 00:29:51.517
...در فرهنگ  ما

00:29:52.101 --> 00:29:54.395
و در کلیسا رخ داد

00:29:55.854 --> 00:30:00.525
...شورای دوم واتیکان ، گردهمایی ِ بزرگ ِ تمام رهبران

00:30:00.609 --> 00:30:03.486
در کلیسای کاتولیک ِ واتیکان توسط پاپ بود

00:30:04.070 --> 00:30:06.739
...تا به زندگی مذهبی و کلیسا

00:30:06.823 --> 00:30:10.243
و شروعی دوباره نگاهی داشته باشه

00:30:10.993 --> 00:30:13.079
تغییرات خیلی زیادی اعمال شد

00:30:13.162 --> 00:30:16.707
...جوامع مذهبی تصمیم گرفتن عادات ِ مذهبی

00:30:16.790 --> 00:30:20.043
.چندین صد ساله ی خودشون رو تغییر بدن

00:30:22.921 --> 00:30:26.424
...پاپ گفت ، شما باید با بی عدالتی مبارزه کنید

00:30:26.966 --> 00:30:30.261
...باید جزئی از این جنبش های بزرگ باشید

00:30:30.803 --> 00:30:32.221
...جنبش حقوق مدنی

00:30:32.722 --> 00:30:34.348
.جنبش پایان به جنگ ویتنام

00:30:34.682 --> 00:30:39.353
...نقش ما بعنوان مذهب این بود که

00:30:39.728 --> 00:30:42.606
.سهمی در تغییر جهان داشته باشیم

00:30:54.325 --> 00:30:57.202
ما اینجا می نشستیم. ناگهان شما صدای
:مسکل به گوشتون می خورد

00:30:57.286 --> 00:31:00.080
"من میخوام فلان و فلان... رو ببینم"
...و اسم بچه ها رو می خوند

00:31:00.163 --> 00:31:02.999
"فورا اونا رو به دفتر من بفرستید"

00:31:03.792 --> 00:31:06.920
...و بعدش فلنگ رو می بست
هیچ اما و اگری هم در کار نبود

00:31:07.003 --> 00:31:08.630
فورا باید بچه ها رو پیشش می فرستاید

00:31:09.505 --> 00:31:12.174
انگاری معلم ها هم ازش می ترسیدن

00:31:13.634 --> 00:31:17.179
من جلوی در ِ"جوزف مسکل" ایستاده بودم و در زدم

00:31:17.513 --> 00:31:21.183
و "کتی" در راهرو پشت سرم قدم میزد

00:31:21.767 --> 00:31:24.644
...و گفت :"سلام جینی

00:31:24.728 --> 00:31:26.646
"نمیدونستم تو هم به این خدمات نیاز داری

00:31:27.814 --> 00:31:30.650
...و "مسکل" در را باز کرد و به من نگاه کرد

00:31:31.192 --> 00:31:35.154
و از بالای سرم یه نگاه به "کتی" کرد و بعدشم
.من رفتم داخل اتاقش

00:31:35.571 --> 00:31:38.866
و کَتی گفت : "نمیدونستم جینی هم به این
"خدمات نیاز داره

00:31:40.951 --> 00:31:44.037
و "مسکل" گفت : "چرا چرا ، این جلسات خیلی خیلی
"موثر بوده

00:31:46.623 --> 00:31:47.665
و اون درو بست

00:31:49.584 --> 00:31:52.295
کتی نه تنها شجاعت داشت که
منو مخاطب قرار بده

00:31:52.795 --> 00:31:55.005
بلکه "مسکل" رو هم مخاطب قرار داد

00:31:57.257 --> 00:31:59.635
...انگاری داشت بهش گوشزد می کرد

00:31:59.718 --> 00:32:01.094
که حواسم به کارات هست

00:32:03.054 --> 00:32:06.766
من فکر میکنم "کتی" چندین نفر از ما
رو زیرنظر داشت

00:32:10.520 --> 00:32:14.857
جلسات اون(مسکل) فرضا جلساتی
...راهنمایی تلقی می شد

00:32:14.940 --> 00:32:17.067
چون اون مشاور مدرسه محسوب می شد

00:32:18.569 --> 00:32:21.196
...اون سوالات شخصی ای می پرسید که

00:32:21.279 --> 00:32:25.158
که جدا دوست نداشتی دربارشون صحبت کنی

00:32:25.700 --> 00:32:28.411
"و اون بهت میگه : "بخاطر اینکارت باید تنبیه بشی

00:32:28.995 --> 00:32:30.413
چون گناه بوده

00:32:31.205 --> 00:32:35.376
احضار شدن به دفترش واسم دردسر بزرگی بود

00:32:36.126 --> 00:32:40.380
هرجای ساختمون بودم اسمم رو از توی بلندگو میشنیدم

00:32:40.631 --> 00:32:44.843
...و یادمه یه بار سر کلاس زبان اسپانیایی بودم

00:32:45.093 --> 00:32:47.637
...و اون اسمم را صدا کرد

00:32:48.054 --> 00:32:53.142
:و من گریه ام گرفت و به معلم گفتم

00:32:53.225 --> 00:32:54.727
"من نمیخوام برم. من نمیخوام برم"

00:32:54.768 --> 00:32:56.478
:یکی از معلم ها گفت

00:32:56.562 --> 00:33:00.232
میدونم اون آدم عجیبیه"
"ولی تو مجبوری بری

00:33:02.067 --> 00:33:07.030
زمانیکه برای گزارش به پدر "مسکل" اسمت
...از بلندگو پخش می شد

00:33:07.113 --> 00:33:10.116
...یک سکوت کشنده کلاس را فرا می گرفت

00:33:10.450 --> 00:33:14.745
و سایر دخترها با چشمانی غمبار بهت نگاه می کردن

00:33:15.329 --> 00:33:20.417
و معلم ها هم...می دونید...سرشونو مینداختن پایین

00:33:20.500 --> 00:33:21.501
...انگار که

00:33:22.169 --> 00:33:24.629
اونا می دونستن خبریه

00:33:26.381 --> 00:33:27.757
حتماً میدونستن

00:33:30.134 --> 00:33:31.594
...در یک مقطع زمانی

00:33:32.261 --> 00:33:34.513
...احتمالا در سال دوم تحصیلم

00:33:35.723 --> 00:33:37.683
اون اشخاص دیگری رو هم وارد اتاقش می کرد

00:33:41.019 --> 00:33:44.314
من وارد اونجا می شدم و یک نفر اونجا رو صندلی
...نشسته بود

00:33:44.856 --> 00:33:46.649
.و نمیدونستم اون شخص کیه

00:33:48.860 --> 00:33:52.613
...مسائلی بود که "مسکل" تونسته بود

00:33:53.572 --> 00:33:55.533
درباره اتفاقی که بین من و عموم رخ داده ، متوجه بشه

00:33:56.533 --> 00:33:58.452
...یکی از کارهایی که عموی من می کرد

00:33:58.994 --> 00:33:59.995
..آم

00:34:00.078 --> 00:34:04.082
اون منو به اتاق پشتی مشروب فروشی ای که پاتوقش بود ، می برد

00:34:04.165 --> 00:34:06.543
...و اون موقع بود که دیگران به من تعرض می کردند

00:34:06.626 --> 00:34:08.002
.و اون فقط کنار در می ایستاد

00:34:08.753 --> 00:34:12.506
و من همیشه فکر می کردم عموی من
در نقش محافظم ظاهر میشه

00:34:13.966 --> 00:34:17.302
...بنابراین "مسکل" کنار در می ایستاد

00:34:17.386 --> 00:34:19.972
در حالیکه دیگران به من دست درازی می کردند

00:34:21.014 --> 00:34:23.558
پس بدین شکل بود که ظاهرا "مسکل" محافظ منه

00:34:28.146 --> 00:34:32.650
یکبار شخصی بنام برادر "باب" در اتاق حضور داشت

00:34:34.944 --> 00:34:38.197
...نمیدونم آیا "باب" اسم واقعیش بود

00:34:39.239 --> 00:34:43.910
یا فقط اسم مستعاری بود که "مسکل" بهش داده بود

00:34:46.704 --> 00:34:48.790
برادر "باب" آدمِ غیر قابل پیش بینی ای بود

00:34:49.749 --> 00:34:51.792
خشن بود

00:34:52.460 --> 00:34:54.128
خیلی غیرقابل کنترل

00:34:55.421 --> 00:34:57.923
...و اون تصمیم میگیره از مقعد به من تجاوز کنه

00:34:58.632 --> 00:35:00.634
.و آلتش را از مقعدم بیرون نمیکشه

00:35:01.009 --> 00:35:06.806
:و "مسکل" جلو میاد و میگیردش و میگه

00:35:07.682 --> 00:35:09.100
باید مواظب باشی

00:35:09.726 --> 00:35:12.979
این یه ماده سگ توله زا از بین ماده سگ هاست

00:35:13.646 --> 00:35:14.647
نمیتونیم این ریسک رو بکنیم

00:35:16.398 --> 00:35:19.610
پس "مسکل" می دونه که والدین من خیلی
زاد و ولد می کنند

00:35:19.693 --> 00:35:21.403
و کلی هم بچه دارن

00:35:22.154 --> 00:35:26.407
و حالا می فهمم که منظورش چی بوده

00:35:38.627 --> 00:35:43.006
در حالیکه دارم اتاق رو ترک میکنم به این فکر میکنم که
آیا اونا نشستن و می خندن

00:35:47.552 --> 00:35:50.972
...یه روز بعد مدرسه که با خواهر "کتی" گیتار میزدیم

00:35:51.055 --> 00:35:53.224
.با اون صحبت کردم

00:35:54.517 --> 00:36:00.314
...بهش گفتم که پدر "مسکل" خیلی

00:36:01.898 --> 00:36:02.899
مذهبی نبوده

00:36:03.483 --> 00:36:04.859
فکر کنم اینطوری مطرحش کردم

00:36:05.402 --> 00:36:07.237
"و ازم پرسید : "منظورت چیه؟

00:36:07.654 --> 00:36:11.032
...و من بهش گفتم که

00:36:12.283 --> 00:36:15.828
اون تو دفتر کارش یکم خشن میشه

00:36:16.537 --> 00:36:23.043
اون طوری وانمود کرد که انگار چیزی نمی دونه
اما از چهره ش معلوم بود که می دونسته

00:36:26.588 --> 00:36:31.968
...جوزف مسکل ، مبلغ مذهبی اداره پلیس

00:36:32.426 --> 00:36:34.178
...گارد ملی هوایی

00:36:35.179 --> 00:36:37.222
و پلیس ایالتی "مریلند" هم بود

00:36:38.307 --> 00:36:42.853
مسکل بخاطر برادرش "تامی" که
...پلیس مورد احترامی

00:36:42.936 --> 00:36:45.271
در بالتیمور بود ، تحت حمایت قرار گرفت

00:36:45.855 --> 00:36:48.608
...و درست در اونور مرزهای بخش

00:36:48.691 --> 00:36:52.236
اون مبلغ مذهبی ِ پلیس ِ شهرستان ِ بالتیمور بود

00:36:52.320 --> 00:36:55.447
و با چندین پلیس دوستی نزدیکی داشت

00:36:55.948 --> 00:36:58.909
...مسکل به حمایت های زیادی دسترسی داشت

00:36:59.535 --> 00:37:04.581
و شایدم برای مردان دیگه چیزی رو که میخواستن
مهیا می کرد

00:37:10.128 --> 00:37:12.713
...یکی از اشخاصی که یکبار در اتاق "مسکل" ایستاده بود

00:37:12.797 --> 00:37:14.965
پلیسی با لباس فرم کامل بود

00:37:15.299 --> 00:37:18.469
باشه؟ حالا تصور کنید پدر خودتون پلیس باشه
...و شما مجبور باشید

00:37:18.552 --> 00:37:19.887
یه سری کارایی با یه پلیس بکنید

00:37:21.263 --> 00:37:25.433
یادمه اونا از در عقبی رفت و آمد می کردند

00:37:25.850 --> 00:37:28.186
و من روی کاناپه مشکی رنگ دراز کشیده بودم

00:37:28.895 --> 00:37:33.858
و میتونستم شلوار و پیراهن اون افسر
...رو ببینم

00:37:34.358 --> 00:37:37.194
با نور خیلی روشنی که از عقب می تابید

00:37:37.277 --> 00:37:40.656
:و اون زمانیست که من شنیدم افسر میگه

00:37:40.739 --> 00:37:44.284
"دلم نمیخواد اینکارو کنم"
و "مسکل" تشویقش میکنه

00:37:47.912 --> 00:37:50.790
...من بخاطرش وسط میز نشسته بودم

00:37:51.165 --> 00:37:53.167
و اون یه اسحله داشت

00:37:56.920 --> 00:37:59.423
و اون گلوله ها رو یک به یک در میاره

00:38:00.966 --> 00:38:04.511
...و میگه اگر پدرم یه روزی بفهمه که من

00:38:05.053 --> 00:38:08.222
...اینور اونور فاحشی میکنم

00:38:08.765 --> 00:38:11.726
...و سپس اسلحه رو برمیداره و  میذاره روی شقیقه ام

00:38:12.435 --> 00:38:16.814
...و ماشه را میکشه و میگه پدرت هم همینکارو باهات میکنه

00:38:16.897 --> 00:38:18.440
با این تفاوت که پدرت گلوله ها را در نمیاره

00:38:19.733 --> 00:38:20.942
من ترسیده بودم

00:38:23.153 --> 00:38:25.113
اون از پدرم علیه خودم استفاده کرد

00:38:25.447 --> 00:38:28.283
پدرم یه پلیس بود
پدرم هر روز با خودش سلاح حمل می کرد

00:38:29.617 --> 00:38:35.039
پدرم خیلی مواظب خانواده هایی بود که به مدرسه می رفتن

00:38:38.208 --> 00:38:39.501
...در مورد ِ خودم

00:38:40.252 --> 00:38:45.548
قبل از آشنایی با "مسکل" ، تعرض های زیادی به من صورت گرفت

00:38:47.759 --> 00:38:50.595
...اون از اتفاقات زندگیت سر در می اورد

00:38:51.095 --> 00:38:54.056
...مسائل خصوصی زندگیت رو متوجه می شد

00:38:55.766 --> 00:38:57.101
...اینکه چی به چیه

00:38:59.019 --> 00:39:00.896
و بعدش از همونا علیه خودت استفاده  می کرد

00:39:02.481 --> 00:39:05.608
...به صرف اینکه میدونست من قبلا مورد تعرض قرار گرفتم

00:39:06.109 --> 00:39:10.196
...و رابطه بین من و مادرم خراب شده بود

00:39:10.279 --> 00:39:14.158
...آیا من طعمه آسون تری

00:39:14.241 --> 00:39:16.160
برای اون تلقی می شدم؟

00:39:16.243 --> 00:39:20.414
و می دونید من چند سال بعد در مدرسه پرستاری
به این موضوع فکر کردم

00:39:24.250 --> 00:39:27.670
...من در سال 1967 به "کئوگ" وارد شدم

00:39:28.254 --> 00:39:30.465
و به طرز شگفت انگیزی کارم خوب بود

00:39:31.174 --> 00:39:33.884
...پدر ِ من مرد ِ سنتی ای بود که اعتقاد داشت

00:39:33.968 --> 00:39:36.929
دخترها نباید به دانشگاه برن

00:39:37.012 --> 00:39:39.806
...و با این حال ، با وجود نمرات خیلی خوبی که

00:39:39.890 --> 00:39:41.933
...در دروس تحصیلیم می گرفتم

00:39:42.017 --> 00:39:45.353
ازم میخواست دوره های تجارت و تندنویسی رو
هم بگذرونم

00:39:45.812 --> 00:39:46.813
پس منم اینکارو کردم

00:39:46.896 --> 00:39:53.194
سال سوم بود که ناگهان از دفتر مدرسه
...باهام تماس گرفتن

00:39:53.277 --> 00:39:54.904
تا به دیدن پدر "مسکل" برم

00:39:55.696 --> 00:39:59.658
و اون به من گفت دنبال یک شخص مورد اعتماده

00:40:00.158 --> 00:40:06.998
...کسی که بتونه درباره همکلاسی هام رازدار باشه

00:40:08.166 --> 00:40:13.671
تا یادداشت های جلسات روانشناسی اونا
...را تایپ کنه

00:40:13.754 --> 00:40:20.469
و با اینکار دیگه لازم نیست نگران امتحانات و کلاسام و
هر چیزی که فکرشو بکنید ، باشم

00:40:20.552 --> 00:40:22.262
شانس در خونه ام رو زده بود

00:40:22.345 --> 00:40:23.638
همون موقع هم من دو تا شغل داشتم

00:40:24.222 --> 00:40:28.476
من بدجور دلم ماشین میخواست واسه همین
داشتم پول پس انداز می کردم

00:40:31.229 --> 00:40:34.190
:ناگهان از بلندگو اسمم صدا میشد

00:40:34.273 --> 00:40:38.485
"لیل هیوز ، فورا به دفتر ِپدر "مسکل" مراجعه کنید"

00:40:38.986 --> 00:40:40.445
و می دونید ، باید می رفتم

00:40:43.907 --> 00:40:48.202
اون همیشه تو لیوان کاغذی واسم نوشابه می ریخت

00:40:54.166 --> 00:40:59.004
اکثر مواردی که تایپ می کردم میشه گفت در مورد
موضوعات جنسی بود

00:41:00.047 --> 00:41:03.425
...شامل زنا با محارم ، جماع(سکس) با حیوانات

00:41:03.508 --> 00:41:08.638
سکس گروهی ، بیماری مقاربتی و غیره و غیره بود

00:41:08.971 --> 00:41:12.725
و این داستان ها برای دخترانی بود که بغل من
تو کلاس میشستن

00:41:14.977 --> 00:41:20.941
...و خیلی از سوابقی که من تایپ می کردم

00:41:21.024 --> 00:41:25.403
در اینباره بود که پدر "مسکل" اون دخترها رو
پیش متخصص زنان می بره

00:41:26.321 --> 00:41:28.323
...من حتما خیلی ساده لوح بودم

00:41:28.406 --> 00:41:30.950
...چون به ذهنم خطور نکرد این کار

00:41:31.033 --> 00:41:32.994
کاملا ناشایسته

00:41:34.662 --> 00:41:40.334
در اون زمان من فقط جذب ِ تملق و توجه اون
...قرار گرفته بودم

00:41:40.876 --> 00:41:45.088
...طوریکه حس میکردم برای یک فرد مهم در مدرسه

00:41:45.171 --> 00:41:47.340
خیلی با اهمیت تلقی میشم

00:41:55.014 --> 00:41:58.350
جوزف مسکل
...کسب ِ مدرک ِ کارشناسی ارشد

00:41:58.433 --> 00:42:02.687
روانشناسى ِ آموزشگاهى از دانشگاه ایالتی تاوسن

00:42:04.105 --> 00:42:05.357
...چندی بعد

00:42:05.440 --> 00:42:09.652
او برای کسب ِ گواهی ِ مشاوره به
دانشگاه "هاپکینز" رفت

00:42:09.736 --> 00:42:11.362
"از روی اسم ِ"جان هاپکینز

00:42:12.113 --> 00:42:18.243
گواهی ِ مشاوره اجازه ی دستیابی به تمام اون
دختران جوان را بهش داد

00:42:20.662 --> 00:42:23.290
مسکل خیلی درگیر روانشناسی بود

00:42:23.873 --> 00:42:27.669
فکر کنم از همین طریق میدونست چطوری به مردم
دست درازی کنه

00:42:27.752 --> 00:42:30.171
و یادم رفت به "مارنی" اشاره کنم

00:42:35.843 --> 00:42:39.888
فیلم ِ "مارنی" پایه ثابت برنامه ی کلاسی دینی بود

00:42:42.891 --> 00:42:45.769
من که نمیدونم این فیلم چیش به "دین" ربط داره

00:42:46.269 --> 00:42:50.565
کل پیام فیلم این بود که بازیگر ِ زن ِ فیلم
خاطراتش رو سرکوب میکنه

00:42:50.648 --> 00:42:52.692
و همونی که کت و شلوار سفید پوشیده بود

00:42:52.775 --> 00:42:54.568
ساکت شو ، مارنی-
نه-

00:42:54.652 --> 00:42:55.903
یادت باشه مارنی

00:42:55.986 --> 00:43:00.449
شان کانری(بازیگر نفش اول فیلم) با وجود مشکلاتش
اونو داشت

00:43:00.532 --> 00:43:03.368
چه بلایی سرت اومده؟-
بلا؟ هیچی-

00:43:03.451 --> 00:43:04.661
هیچ بلایی سرم نیومده

00:43:05.036 --> 00:43:07.372
فقط نمیخوام کسی دستش به من بخوره

00:43:08.581 --> 00:43:10.374
تا حالا سعی کردی درباره ش حرف بزنی؟

00:43:10.458 --> 00:43:12.209
با یه دکتر یا هر کسی که بتونه کمکت کنه؟

00:43:12.835 --> 00:43:17.339
می دونید ، به این موضوع اشاره داشت که
...شاید من

00:43:17.423 --> 00:43:22.385
باید با یه مشاور صحبت کنم تا به
سرنوشت "مارنی" دچار نشم

00:43:22.928 --> 00:43:28.141
و در نهایت مرد ِ نقش اول تونست به مشکلات
...کودکی اون زن رسیدگی کنه

00:43:28.224 --> 00:43:29.600
خاطراتی که سرکوب شده بود

00:43:29.684 --> 00:43:33.187
من نمیذارم اتفاق بدی واست بیوفته

00:43:33.270 --> 00:43:36.732
...و بعدش در نهایت گفته شد
"فکر میکنی من حالم خوب میشه؟"

00:43:37.024 --> 00:43:40.402
"بله ، مارنی. به نظرم تو خوب ِ خوب میشی

00:43:40.736 --> 00:43:41.862
"بله ، خوب میشی

00:43:43.321 --> 00:43:46.574
...و "مسکل" رواشناس مدرسه ما بود

00:43:46.658 --> 00:43:51.287
و اون چه راحت این فیلم رو برای دیدن ما
.انتخاب کرد

00:43:52.246 --> 00:43:54.081
اون روانشناس بود

00:43:54.623 --> 00:43:58.001
اون گاهی اوقات منو هيپنوتيزم می کرد

00:43:58.085 --> 00:44:01.338
گاهی اوقات اینکارو با ساعت جیبیش می کرد

00:44:01.838 --> 00:44:05.967
دوره های زمانی ای هست که من اصلا نمیدونم
چه اتفاقی افتاده

00:44:08.344 --> 00:44:11.222
اون آزمایسات رواشناسی زیادی رو من اجرا کرد

00:44:11.305 --> 00:44:12.723
اون آزمایش ِ "رورشاخ" رو اجرا کرد

00:44:13.224 --> 00:44:16.477
هر لکه جوهر ، یه جورایی معنای جنسی داشت

00:44:18.228 --> 00:44:19.563
هيپنوتيزم کرد

00:44:20.105 --> 00:44:23.900
اما می دونید ، یه جورایی از سر کل کل
...اینکارو کرد

00:44:23.984 --> 00:44:27.946
من میگفتم : تو نمی تونی
اونم میگفت : اوه ، خواهیم دید

00:44:29.322 --> 00:44:31.991
فکر میکنم یه چیزی تو نوشابه می ریخت

00:44:33.993 --> 00:44:36.662
اصلا مطمئن نیستم چه اتفاقی افتاد

00:44:37.079 --> 00:44:40.415
...قسمتهای زیادی از خاطرات ملاقاتم با اون رو یادم نمیاد

00:44:40.749 --> 00:44:45.211
فقط یکسری تصاویر و اتفاقات خیلی کوتاه

00:44:57.848 --> 00:45:00.642
...پایان...سال ِ دوم تحصیلم بود

00:45:00.726 --> 00:45:02.102
بنابراین تابستون داشت شروع می شد

00:45:03.061 --> 00:45:06.064
...من به کلاس برگشتم تا

00:45:06.147 --> 00:45:08.316
کتابی که فکر میکردم جا گذاشتم رو بردارم

00:45:08.858 --> 00:45:12.486
و "کَتی" جلوی کلاس بود
...اون یه جورایی

00:45:12.570 --> 00:45:14.613
...می دونید...سر صحبت رو با من باز کرد

00:45:14.697 --> 00:45:17.533
حالم چطوره ، چه خبر
از "کئوگ" راضی ام؟

00:45:18.700 --> 00:45:22.787
و من گفتم خیلی راضی نیستم

00:45:24.331 --> 00:45:26.040
:و کَتی گفت

00:45:26.624 --> 00:45:29.252
اوه ، نه. مشکل خاصی پیش اومده؟

00:45:29.335 --> 00:45:32.380
و من...گفتم : بله ، چندتایی هست

00:45:32.463 --> 00:45:35.633
اما جدا دلم نمیخواد درباره شون صحبت کنم

00:45:36.592 --> 00:45:37.593
اون گفت : باشه

00:45:37.676 --> 00:45:42.305
اون گفت : نظرت چیه من بپرسم و تو فقط با سَرت
جواب بدی؟

00:45:44.140 --> 00:45:45.475
و من گفتم : باشه

00:45:48.102 --> 00:45:52.732
آخرین باری که به دفترش احضار شدم

00:45:53.024 --> 00:45:54.692
...بعد از مدرسه بود

00:45:55.234 --> 00:45:58.821
...و من با خواهر "کتی" و خواهرم

00:45:59.613 --> 00:46:01.114
.تو کلاس بودم

00:46:03.158 --> 00:46:07.870
پدر "مسکل" روی بلندگو اومد و ازم خواست
به تالار بیام

00:46:09.539 --> 00:46:14.210
و من به خواهر "کتی" نگاه کردم
و اونم به من نگاه کرد

00:46:14.293 --> 00:46:17.212
میدونم که ترس صورتم رو فرا گرفته بود

00:46:17.963 --> 00:46:22.717
و خواهر "کتی" به "مسکل" گفت که من
دارم به خونه میرم

00:46:22.801 --> 00:46:24.135
چونکه مدرسه تموم شده

00:46:24.719 --> 00:46:31.142
بعدا خواهرم به من گفت که بین من و خواهر کَتی

00:46:31.225 --> 00:46:32.935
درخششی از اقرار رد و بدل شده

00:46:33.686 --> 00:46:36.480
و این موقع بود که خواهرم فهمید
...من و خواهر کَتی

00:46:36.855 --> 00:46:38.899
موضوعی رو درباره ی پدر "مسکل" می دونیم

00:46:41.193 --> 00:46:43.737
...پس ، کتی ازم پرسید

00:46:43.987 --> 00:46:47.156
آیا کسی منو وادار به کاری میکنه که خودم نمیخوام

00:46:49.158 --> 00:46:52.370
و سرمو تکون دادم
یادمه اونطرفو نگاه می کردم

00:46:52.453 --> 00:46:57.583
...و سرمو تکون دادم و اون
...اون گفت

00:47:00.419 --> 00:47:02.212
اون گفت : خودشه؟ منظورت کشیشه؟

00:47:03.463 --> 00:47:06.925
و سَرم رو سمتش گرفتم و تکون دادم

00:47:07.508 --> 00:47:10.261
و اون گفت : خدای بزرگ

00:47:10.344 --> 00:47:11.679
خودمم همچین فکری می کردم

00:47:11.762 --> 00:47:13.973
و بعدش منو بغل کرد

00:47:15.266 --> 00:47:18.685
و گفت : من به این موضوع رسیدگی میکنم

00:47:19.311 --> 00:47:20.812
ازت میخوام به خونه بری

00:47:20.896 --> 00:47:23.231
و ازت میخوام تابستون فوق العاده ای
داشته باشی

00:47:24.983 --> 00:47:27.110
و من به "کَتی" گفتم : باشه

00:47:28.236 --> 00:47:29.278
و رفتم

00:47:40.289 --> 00:47:42.499
...ما به مانند حباب های صابون هستیم

00:47:43.500 --> 00:47:46.294
...همگی در محفظه ای ارتجاعی طنین انداز می شویم

00:47:48.046 --> 00:47:50.798
همواره نگران ِ ترکیدن در هوا هستیم

00:47:52.717 --> 00:47:53.926
تماس ِ حباب

00:47:54.510 --> 00:47:56.178
...و درسته ، اونا متلاشی میشن

00:47:57.888 --> 00:48:02.601
اما برخی از اونا در رنگین کمانی شناور و متصل
...جفت می شوند

00:48:03.185 --> 00:48:07.188
و با هم ترکیده می شوند

00:48:10.191 --> 00:48:12.276
"تقدیم به "جری

00:48:13.819 --> 00:48:15.070
ما خیلی با هم چِفت بودیم

00:48:16.697 --> 00:48:18.657
اون بهترین دوستم بود ، منم بهترین دوستش

00:48:20.659 --> 00:48:26.289
ما اولین بار در تابستان سال 1966 با هم آشنا شدیم

00:48:27.207 --> 00:48:32.003
ما تا ماه جولای اون تابستون از طریق نامه
مکاتبه می کردیم

00:48:32.503 --> 00:48:36.131
و میتونم بگم در اون زمان ما تونستیم
عشقی حقیقی رو...

00:48:36.215 --> 00:48:37.508
در یکدیگر پیدا کنیم

00:48:39.343 --> 00:48:43.346
تنها عده اندکی می دونستن رابطه ما به چه شکلیه

00:48:45.056 --> 00:48:48.101
ما برای شام و اینجور چیزا بیرون نمی رفتیم

00:48:48.184 --> 00:48:49.185
مجاز به انجام اینکار نبودیم

00:48:51.437 --> 00:48:53.814
...اون(کتی) در زندگیش با دو راهی ای مواجه شده بود

00:48:54.356 --> 00:48:59.820
چونکه به پایان ِ عهد موقتی که بسته بود ، نزدیک میشد

00:49:00.821 --> 00:49:04.699
راهبه ها برای چندین سال مشخص
...عهد می بندند

00:49:05.575 --> 00:49:08.328
...اما سپس به مقطعی میرسن که میتونن

00:49:08.411 --> 00:49:10.872
عهد ِ موقت خودشون رو به عهدی دائمی تبدیل کنند

00:49:11.414 --> 00:49:14.208
و اون با این مسئله مواجه بود

00:49:15.751 --> 00:49:18.879
من هنوز یه سالی تا کشیش شدن فاصله داشتم

00:49:20.130 --> 00:49:24.676
ما در یک روز گرم ، خارج از "کئوگ" کنار هم نشسته بودیم

00:49:28.221 --> 00:49:29.847
پهلو به پهلوی هم نشسته بودیم

00:49:31.015 --> 00:49:32.183
:و من بهش گفتم

00:49:33.392 --> 00:49:37.104
حس میکنم در شُرُف پریدن از یک صخره ام
اما به هر حال میخوام اینکارو بکنم

00:49:39.273 --> 00:49:41.983
تو باید تصمیمت مبنی بر بستن عهد ِ پایانی رو بگیری

00:49:42.067 --> 00:49:45.153
یکسال دیگه منم باید تصمیمم مبنی بر کشیش شدن
رو بگیرم

00:49:46.696 --> 00:49:49.866
من میخوام به هر دوی این تصمیمات "نه" بگم
و ازت خواستگاری کنم

00:49:51.367 --> 00:49:52.660
و اون (کتی) ناامیدم کرد

00:49:53.244 --> 00:49:54.328
اون گفت : نه

00:49:54.912 --> 00:49:58.373
تو قراره کشیش بشی ، منم قراره راهبه بشم
پس همینکارو میکنیم

00:50:02.586 --> 00:50:05.713
...در بهار 1969

00:50:06.714 --> 00:50:09.884
خواهر "کتی" همچنان در "کئوگ" انگلیسی تدریس می کرد

00:50:10.218 --> 00:50:12.094
بعدش تابستون اومد و ما از هم دور شدیم

00:50:12.637 --> 00:50:16.682
...و زمانیکه در پاییز 1969 برای سال پایانی بازگشتم

00:50:16.932 --> 00:50:19.560
اون دیگه در دانشکده حضور نداشت

00:50:20.143 --> 00:50:24.814
و برای ما مشخص نبود که چه اتفاقی واسش افتاده
یا اینکه کجا رفته

00:50:28.985 --> 00:50:30.611
مدرسه دوباره شروع شد

00:50:31.696 --> 00:50:36.075
کَتی نبود ، "مسکل" بود

00:50:37.368 --> 00:50:40.203
یه موقعی اون(مسکل) منو به دفترش احضار کرد

00:50:40.954 --> 00:50:43.373
...از سال سوم به اینور

00:50:43.456 --> 00:50:45.917
اولین باری بود که دوباره منو به دفترش
احضار می کرد

00:50:46.000 --> 00:50:49.253
...اون ناراحت بود چونکه

00:50:49.337 --> 00:50:52.965
یک نفر در طول تابسنون بهش مراجعه کرده و گفته که
...اونا شنیدن

00:50:53.049 --> 00:50:56.343
اون...دخترها رو اذیت می کرده

00:50:56.427 --> 00:50:59.346
اون دخترها رو وادار به کاری میکنه که دوست ندارن

00:50:59.555 --> 00:51:02.891
و من چشمم رو به زمین دوخته بودم
:و اون می گفت

00:51:02.974 --> 00:51:04.184
کار تو که نبوده ، نه؟

00:51:04.267 --> 00:51:06.352
تو که این حرفا رو درباره من نزدی ، نه؟

00:51:06.436 --> 00:51:10.064
:و من بهش نگاه کردم و گفتم
نه ، نه ، نه

00:51:10.356 --> 00:51:12.566
و اون گفت : عجب. امیدوارم

00:51:12.650 --> 00:51:15.027
اون گفت : بنظرم باید دوباره با هم آشنا بشیم

00:51:15.110 --> 00:51:17.321
تا بفهمیم چه کسی تو این اتاق "فاحشه" واقعیه

00:51:18.780 --> 00:51:19.823
:وقتی کارش تموم شد ، گفت

00:51:19.906 --> 00:51:22.284
خودتو جمع و جور کن و بزن بچاک

00:51:23.118 --> 00:51:26.246
فقط یادت باشه کی تو این اتاق آلت دیگران رو میخوره

00:51:29.082 --> 00:51:30.333
و من اتاق رو ترک کردم

00:51:32.793 --> 00:51:34.879
و هیچ جوره نمیشد "کَتی" رو پیدا کرد

00:51:37.840 --> 00:51:41.093
...مسئله ی "کتی" این بود که ما

00:51:41.635 --> 00:51:43.970
پایِ صحبت این دخترا نمیشینیم

00:51:44.054 --> 00:51:47.849
ما نمیدونیم زندگی کردن تو این جهان واسه اونا
به چه شکله

00:51:47.932 --> 00:51:51.185
...ما خودمونو پشت این داستان صومعه قایم کردیم

00:51:51.769 --> 00:51:55.522
و همین باعث میشه درک ِ ما از اتفاقاتی که سر یک دختر
نوجوان میوفته ، خیلی محدود بشه

00:51:58.734 --> 00:52:02.320
...اون(کتی) از مافوق خودش اجازه گرفت

00:52:02.404 --> 00:52:06.366
...تا خارج از صومعه و در آپارتمانی در کیتنزویل

00:52:06.449 --> 00:52:08.034
به همراه خواهر "راسل" زندگی کنه

00:52:11.370 --> 00:52:16.667
...این مال وقتیه که "کئوگ" رو ترک کرد

00:52:16.750 --> 00:52:19.586
تا در یک مدرسه عمومی تدریس کنه
در حالیکه هنوز یک راهبه بود

00:52:21.254 --> 00:52:26.176
کتی سسنیک و راسل فلیپس این آزمایش رو تجربه میکردن

00:52:27.260 --> 00:52:31.472
...من متوجه شدم که مادر "مائوریس" اجازه ی

00:52:31.806 --> 00:52:36.268
...کسب ِ تجربه ی تدریس در مدارس عمومی

00:52:36.352 --> 00:52:39.896
و حضور راهبه ها در دنیای معمولی رو ، صادر کرده

00:52:41.064 --> 00:52:46.611
وقتی فهمیدم این دو نفر درگیر این ماجرا شدن خیلی تعجب کردم

00:52:47.612 --> 00:52:52.575
اونا راهبه های مطیعی بودن که همیشه
از قوانین پیروی می کردند

00:52:57.621 --> 00:53:01.166
...دو روز قبل از ناپدیدی ِخواهر کَتی

00:53:01.708 --> 00:53:04.711
من و یکی از دوستان طبق معمول به
...آپارتمانش رفتیم

00:53:04.794 --> 00:53:05.879
...تا یه سری بهش بزنیم

00:53:07.171 --> 00:53:09.799
و مختصری هم صحبت کردیم

00:53:09.882 --> 00:53:11.300
خیلی عمیق صحبت نکردیم

00:53:11.384 --> 00:53:13.844
چون دوستم نمیدونست اوضاع از چه قراره

00:53:14.428 --> 00:53:18.640
خواهر "کتی" ازم پرسید اوضاع در چه حاله
و من منظورش رو فهمیدم

00:53:19.182 --> 00:53:22.519
برای جواب دادن..دودل بودم

00:53:23.937 --> 00:53:26.523
و اون میگه : خودم ردیفش میکنم ، نگران نباش

00:53:27.607 --> 00:53:31.736
ما دو زن بنام "جین" و "کتی هوبک" رو میشناسیم

00:53:31.819 --> 00:53:35.864
...که داستان تجاوزشون توسط جوزف مسکل رو

00:53:35.948 --> 00:53:37.408
برای کَتی بازگو کردند

00:53:38.325 --> 00:53:41.995
...همچنین می دونیم که زن سومی هست

00:53:42.078 --> 00:53:45.582
...که در حقیقت ، در شب ِ قبل از ناپدیدی کَتی

00:53:46.249 --> 00:53:48.668
در آپارتمانش حضور داشته

00:53:51.587 --> 00:53:56.967
اون زن به همراه دوست پسرش برای ملاقات
...با دو خواهر سر رسیدند

00:53:57.051 --> 00:53:58.260
...کَتی و راسل

00:53:58.760 --> 00:54:02.556
و اون زن داستان تجاوزش رو بازگو کرده

00:54:03.348 --> 00:54:07.644
...و جوزف مسکل و پدر نیل مگنز

00:54:07.894 --> 00:54:10.438
بدون در زدن وارد آپارتمان شدند

00:54:11.355 --> 00:54:15.568
من مشخصا از اون زن ، حالات چهره اون دو نفر
...رو جویا شدم

00:54:15.859 --> 00:54:20.656
و اون گفت : مَسکِل عصبانی بود ، مگنز شبیه احمقا بود

00:54:21.156 --> 00:54:25.035
خواهر "کتی" اون زن و دوست پسرش رو
از آپارتمان بیرون کرد

00:54:26.161 --> 00:54:29.080
...فردای اون روز ، وقتی کَتی به مدرسه رفته

00:54:29.872 --> 00:54:32.958
:اون "کَتی" رو به دفترش احضار کرده و گفته

00:54:33.793 --> 00:54:39.548
"اگر صداتون در بیاد هم خودتون رو میکشم
و هم خانواده تون رو"

00:54:40.716 --> 00:54:42.134
اون هرگز چیزی نگفت

00:54:42.217 --> 00:54:45.720
اواخر همون روز ، "کَتی" ناپدید میشه

00:54:46.721 --> 00:54:50.308
...این زن که تصمیم گرفته ناشناس باقی بمونه

00:54:50.391 --> 00:54:53.310
تمام عمرش با ترس زندگی کرده

00:55:04.863 --> 00:55:06.990
...من و "کَتی" قرار بود دور هم جمع بشیم

00:55:07.991 --> 00:55:09.951
درست در روز بعدی که اون کُشته شد

00:55:12.828 --> 00:55:15.998
اون گفت موضوع خیلی مهمیه و میخواد با من
درباره ش صحبت کنه

00:55:18.333 --> 00:55:22.170
...من فکر کردم شاید
...میخواسته دوباره موضوع

00:55:22.254 --> 00:55:24.547
ازدواج کردن یا نکردن خودمون رو مطرح کنه

00:55:26.090 --> 00:55:30.678
اما حالا که به گذشته نگاه میکنم میتونم بگم
...اگر در اون زمان کَتی از

00:55:31.887 --> 00:55:35.933
تجاوز ِ جنسی کشیش ها به دختران در
...آرکبيشاپ کئوگ اطلاع داشت

00:55:36.767 --> 00:55:38.936
پس حتما میخواسته در همین باره صحبت کنه

00:55:39.978 --> 00:55:42.481
میتونم بگم که عجب مکالمه ای می شد

00:55:43.898 --> 00:55:44.899
اما این مکالمه هرگز رخ نداد

00:55:49.987 --> 00:55:52.406
وقتی من به اتاق احضار شدم
...مدرسه تعطیل شده بود

00:55:52.948 --> 00:55:54.325
و اون(مسکل) از کوره در رفته بود

00:55:55.201 --> 00:55:57.453
...اون گفت : من میدونم تو با خواهر"کتی" صمیمی هستی

00:55:57.536 --> 00:56:00.455
و فقط...من فقط میخواستم بدونی که اون گم شده

00:56:00.539 --> 00:56:02.374
و اون گفت : اما من میدونم اون کجاست

00:56:02.707 --> 00:56:05.919
و من گفتم : منظورت چیه؟ تو میدونی کجاست؟

00:56:06.002 --> 00:56:08.755
اون گفت : من میدونم کجاست. میخوای ببرمت پیش اون؟

00:56:09.005 --> 00:56:10.298
و من گفتم : بله

00:56:11.591 --> 00:56:13.467
ما اتاقش رو ترک کردیم

00:56:13.551 --> 00:56:16.512
...یادمه از راهروی مدرسه عبور کردیم

00:56:17.721 --> 00:56:19.765
رفتم بیرون و سوار اتومبیل شدیم

00:56:21.141 --> 00:56:25.020
دو احساس ِ باورنکردنی در آن ِواحد بر من چیره میشه

00:56:25.603 --> 00:56:28.356
اولی ، شوک ِ عصبی ِ شدید
"منظورت چیه اون گمشده؟"

00:56:28.439 --> 00:56:30.358
...انگاری بهم برخورد میکنه
عین ضربه ای که به معده ام وارد میشه

00:56:32.109 --> 00:56:35.029
و دومی ، آسودگی بود
آسودگی از اینکه اون میدونست کَتی کجاست

00:56:35.654 --> 00:56:37.322
فقط اینو میدوستم که باید می دیدمش

00:56:40.033 --> 00:56:44.287
ما کنار منطقه ای که بایر به نظر می رسید ، توقف کردیم

00:56:49.333 --> 00:56:52.461
...اونجا علف و لجن بود

00:56:52.545 --> 00:56:54.505
:و با خودم فکر میکنم
"کتی اینجا چیکار میکنه؟"

00:56:55.089 --> 00:56:56.215
و من "مَسکِل" رو دنبال میکنم

00:56:57.383 --> 00:56:59.509
...و اون کنار ایستاد

00:57:01.511 --> 00:57:04.097
و یک جسمی روی زمین بود که میدونستم خودشه

00:57:09.185 --> 00:57:11.812
تا به خودم اومدم دیدم کنار جسدش زانو زدم

00:57:12.146 --> 00:57:14.190
و روی صورتش رو حشره ها گرفته بودن

00:57:14.440 --> 00:57:17.776
:و در حالیکه صورتشو پاک می کردم میگفتم

00:57:17.860 --> 00:57:20.612
لطفا کمکم کن. لطفا کمکم کن
لطفا کمکم کن. لطفا کمکم کن

00:57:23.657 --> 00:57:25.700
و من به دستانم نگاه میکنم

00:57:28.745 --> 00:57:30.663
...و اون بهم نزدیک شد

00:57:33.958 --> 00:57:34.959
:و گفت

00:57:38.712 --> 00:57:41.923
"می بینی وقتی بد گویی مردم رو میکنی
چه اتفاقی میوفته؟"

00:57:41.947 --> 00:58:03.947
<font color=#FFFF00>بلبل جان
مرجع دانلود رايگان فيلم و سريال با زيرنويس چسبيده
.::  www.bolboljan.net ::.
