﻿WEBVTT

00:00.240 --> 00:10.240
‏.::  www.bolboljan.net ::.

00:13.680 --> 00:16.200
...بعد از اينکه کنسرتِ کريسمس تموم شد

00:16.200 --> 00:19.000
شور و شوقِ دانش آموزاي مدرسه ي آونلي تموم شد

00:19.080 --> 00:21.400
و دوباره به زندگيِ عادي و يکنواختشون برگشتن

00:22.680 --> 00:28.000
...آنه بعد از هفته ها شور و هيجان

00:28.080 --> 00:32.600
احساس ميکرد همه چيز خسته کننده
يکنواخت و پيش پا افتاده ست

00:39.400 --> 00:45.400
من مطمئنم دايانا، ديگه زندگيم
نميتونه برگرده به همون چيزي که چند روز قبل بود

00:45.520 --> 00:48.520
يه جوري راجع به اون زمان صحبت ميکرد
انگار که 50 سالِ قبل بوده

00:48.600 --> 00:50.400
...آنه با غم و غصه ي زياد گفت

00:51.800 --> 00:54.720
...شايد بعد از مدتي به اين حالت عادت کنم

00:54.720 --> 00:59.040
ولي کنسرتها مردم رو از زندگيِ عاديِ هر روزه شون دور ميکنن

00:59.040 --> 01:02.640
فکر ميکنم واسه همينه که ماريلا
از کنسرتها خوشش نمياد

01:02.640 --> 01:05.120
ماريلا خيلي زنِ عاقليه

01:06.240 --> 01:08.920
...اينکه آدمِ عاقلي باشي بهتره

01:08.920 --> 01:13.920
ولي من گمون نکنم که بخوام
...يه آدمِ عاقل باشم

01:13.920 --> 01:16.640
چون اونجور افراد اصلاً رمانتيک نيستن

01:16.640 --> 01:21.560
خانمِ ليند گفت که من هيچوقت نميتونم
آدمِ عاقلي بشم

01:21.560 --> 01:24.440
ولي آدم که از فرداش خبر نداره

01:26.360 --> 01:32.440
فکر ميکنم حالا حالا ها بايد
بزرگ بشم تا عاقل بشم

01:32.760 --> 01:36.760
ولي شايدم بخاطرِ اين باشه که خسته ام

01:38.760 --> 01:41.760
ديشب نتونستم زياد بخوابم

01:41.760 --> 01:46.880
چند بار از خواب بيدار شدم
و تصور کردم کنسرتمون بارها تکرار شده

01:46.880 --> 01:52.160
فکر کردن راجع به همچين کارِ باشکوهي خيلي خوبه

01:52.160 --> 01:56.280
خيلي دوست داشتنيه که دوباره انجامش بديم

02:01.000 --> 02:07.200
...آنه داشت به دايانا ميگفت

02:07.280 --> 02:09.200
...توي زندگيش بعد از کنسرت نميتونه

02:09.200 --> 02:12.800
واقعاً نميتونم احساسِ آرامش و سکون
داشته باشه

02:18.320 --> 02:19.720
...هرچند بلاخره

02:19.720 --> 02:23.720
مدرسه ي آونلي به وضعِ سابقش برگشت
و بچه ها زندگيِ عاديشون رو در پيش گرفتن

02:23.720 --> 02:27.520
ديگه هيچکس تو حال و هواي کنسرت نبود

02:27.520 --> 02:31.600
ولي مطمئناً کنسرت رد پايي از خودش جا گذاشته بود

02:32.800 --> 02:37.720
روبي گيليس و اما وايت که سرِ
...جلو نشستن رو نيمکت با هم اختلاف داشتن

02:37.840 --> 02:40.840
ديگه نتونستن بيشتر از اين با هم يه
جا بشينن

02:40.840 --> 02:45.840
و پيمانِ دوستيشون بعد از 3 سال شکسته شد

02:46.720 --> 02:51.120
جوزي پاي و جوليا بل هم 3 ماه
با هم صحبت نميکردند

02:51.920 --> 02:55.040
...چون جوزي پاي به بسي رايت گفته بود

02:55.040 --> 02:59.040
که وقتي جوليا خم شد و تعظيم کرد
قيافه اش شبيهِ جوجه ها شده بود

02:59.040 --> 03:01.520
و بسي به جوليا گفته بود

03:03.840 --> 03:09.240
هيچکدوم از اسلون ها با بل ها
...حرف نميزدن

03:09.240 --> 03:12.760
چون بل ها فکر ميکردن که اسلون ها
کارهاي زيادي انجام دادند

03:12.760 --> 03:20.240
اسلون ها هم با گفتنِ اينکه
بل ها از انجام يه کارِ کوچيک هم ناتوانند تلافي کردند

03:20.680 --> 03:26.680
چارلي اسلون با مودي اسپارجون مکفرسون
دعواش شد

03:26.760 --> 03:31.880
بخاطرِ اينکه مودي اسپارجون گفته بود چون
...آنه شرلي نمايشش رو از بقيه بهتر اجرا کرده

03:32.960 --> 03:36.560
خواهرِ مودي اسپارجون الا مي

03:36.680 --> 03:41.000
ديگه نميخواد با آنه حرف بزنه

03:42.880 --> 03:45.000
...بجز اين اختلافاتِ جزئي

03:45.000 --> 03:50.080
همه چيز تو محدوده ي کاريِ خانمِ استيسي
منظم و مرتب پيش ميرفت

03:52.280 --> 03:56.200
...هفته هاي زمستوني ميگذشت

03:56.200 --> 04:00.280
خيلي غير عادي بود که زمستون
با برفهاي کوچولو خيلي مهربونه

04:00.400 --> 04:02.520
...هر روز آنه و دايانا

04:02.520 --> 04:07.000
از نزديک راهي که پُر از
درختِ قان بود به مدرسه ميرفتند

04:08.320 --> 04:09.400
تو ماهِ مارس

04:09.400 --> 04:12.800
روزِ تولدي آنه، اونا اين نظم رو بهم زدن

04:12.800 --> 04:17.920
بينِ حرفهاشون چشم و گوششون
...هم آماده باش بود

04:18.320 --> 04:21.440
چون خانمِ استيسي بهشون گفته بود
...بايد هر چه زودتر يه انشا بنويسن

04:21.440 --> 04:25.520
موضوعش هم اين بود
"پياده روي در يک روزِ زمستاني در جنگل"

04:25.520 --> 04:28.920
و بخاطرِ همين اونا حواسشون به همه چيز بود

04:28.920 --> 04:30.440
ردِ پا

04:33.440 --> 04:34.920
مالِ چي ميتونه باشه؟

04:38.760 --> 04:39.840
بايد مالِ خرگوش باشه

04:41.360 --> 04:44.440
آره، اين ردِ پاها تازه هستند
بايد همين اطراف باشه

04:46.240 --> 04:49.560
دايانا، امروز 13 ساله ميشم

04:49.640 --> 04:53.440
متاسفم، پاک يادم رفته بود

04:55.160 --> 04:58.960
تو اين دو سال، من واقعاً بزرگ شدم

04:58.960 --> 05:01.680
حالا ميتونم بدونِ اينکه مردم مسخره ام کنند
از کلمه هاي قلمبه سلمبه استفاده کنم

05:01.760 --> 05:04.960
فکر کردن بهش هم باعثِ آرامشم ميشه

05:04.960 --> 05:10.280
باورم نميشه که واقعاً دارم بزرگ ميشم

05:12.080 --> 05:16.000
وقتي امروز صبح از خواب بيدار شدم
بنظرم اومد همه چيز تغيير کرده

05:17.200 --> 05:20.400
تو يک ماهِ پيش 13 ساله شدي

05:20.400 --> 05:23.880
واسه همين فکر ميکنم اين احساس
نبايد به اندازه ي من برات تازگي داشته باشه

05:24.000 --> 05:28.200
بنظر ميرسه زندگي دوست داشتني تر شده

05:28.280 --> 05:29.800
...روبي گيليس گفته وقتي 15 ساله شد

05:29.880 --> 05:32.600
ميتونه مورد توجه پسرهاي خوش تيپ باشه

05:32.680 --> 05:35.800
روبي گيليس به هيچي جز پسرهاي خوش تيپ فکر نميکنه

05:37.120 --> 05:39.400
...وقتي يه نفر اسمش رو روي ديوار مينويسه

05:39.400 --> 05:44.200
از لذت ذوق مرگ ميشه ولي وانمود ميکنه
خيلي عصبانيه

05:45.120 --> 05:48.200
ولي اين حرف خيلي بيرحمانه ست

05:48.200 --> 05:52.120
خانم آلن گفته ما هيچوقت نبايد
حرفهاي بيرحمانه بزنيم

05:52.400 --> 05:55.920
ولي قبل از اينکه بخواي به حرفت فکر کني
از دهنت ميپره بيرون، اينطور نيست؟

05:55.920 --> 06:00.840
واقعاً من نميتونم بدون اينکه چيزِ بيرحمانه اي
بگم، راجع به جوزي پاي حرف بزنم

06:00.920 --> 06:03.320
بخاطرِ همين اصلاً راجع بهش حرف نميزنم

06:03.440 --> 06:05.640
تا حالا متوجهِ اين موضوع شده بودي؟

06:05.720 --> 06:08.320
ولي گهگاهي راجع بهش حرف ميزني

06:09.440 --> 06:10.520
واقعاً؟

06:11.720 --> 06:15.360
سعي ميکنم تا اونجايي که ميتونم
...مثلِ خانم آلن رفتار کنم

06:15.360 --> 06:18.440
چون بنظرم اون يه خانمِ کامله

06:18.440 --> 06:21.040
آقاي آلن هم همين فکر رو ميکنه

06:21.160 --> 06:26.960
خانمِ ليند ميگه آقاي آلن
جاي پاي خانمش رو ميپرسته

06:29.240 --> 06:34.560
براي يه کشيش خوب نيست که
تا اين اندازه احساس به يه موجودِ فاني داشته باشه

06:38.360 --> 06:42.880
...ولي دايانا، خب کشيشها هم آدمند

06:42.880 --> 06:47.960
و گناه و معصيت اونا رو هم مثلِ
همه ي ما احاطه کرده

06:48.080 --> 06:52.360
...گناه هايي که منو احاطه کردند، همين خيالبافي هاي پي در پي

06:52.360 --> 06:54.880
و فراموش کردني وظايفم هستند

06:55.280 --> 06:58.000
خيلي تلاش ميکنم بر اونا پيروز بشم

06:58.000 --> 07:01.280
و حالا که واقعاً 13 سالم شده
شايد بتونم بهتر از پسش بربيام

07:01.280 --> 07:05.400
چهار سال ديگه که بگذره
ما ميتونيم موهامو رو بالاي سرمون جمع کنيم

07:05.680 --> 07:07.880
آليس بلي فقط 16 سالشه

07:08.000 --> 07:09.680
و خيلي به خودش ميرسه

07:09.680 --> 07:12.880
ولي من فکر ميکنم اينطوري خيلي مسخره ست
بايد تا وقتي 17 سالم بشه صبر کنم

07:13.880 --> 07:18.200
اگه دماغِ منم مثلِ مالِ آليس بلي کج يود
...نميتونستم

07:18.200 --> 07:19.520
...ولي حالا

07:22.000 --> 07:24.120
نميتونم بگم چه جوري ميشد

07:24.120 --> 07:26.520
چون اين بينهايت بيرحمانه ست

07:26.600 --> 07:31.200
از اون گذشته، اگه من دماغِ اون رو با دماغِ خودم
مقايسه کنم، اينکار از روي غرور و خودبينيه

07:32.120 --> 07:33.320
درسته آنه

07:33.320 --> 07:38.120
چون من قبلاً يه سري تعريف راجه به دماغم
شنيدم، پس فکر ميکنم خيلي خوشگله؟

07:38.440 --> 07:41.520
اين حرف واقعاً به من آرامش ميده

07:42.520 --> 07:44.640
ولي دماغِ آنه جدي جدي خوشگله ها

07:44.640 --> 07:46.520
ببين، يه خرگوش اونجاست

07:51.440 --> 07:54.040
اين همونيه که ردِ پاش رو ديديم؟

07:54.040 --> 07:55.440
چطور ميتونه اون باشه

08:00.760 --> 08:03.440
يه چيزي براي نوشتنِ انشامون پيدا کرديم

08:09.760 --> 08:16.960
واقعاً فکر ميکنم جنگل توي زمستون
خيلي دوست داشتني تر از تابستونه

08:18.500 --> 08:20.500
اونا خيلي سفيد و ساکتند
انگار خوابيدند و دارن روياهاي شيرين ميبينند

08:38.080 --> 08:43.480
نميتونم تصور کنم وقتش که برسه چه
...انشايي مينويسم

08:43.880 --> 08:47.800
ولي بايد سعيم رو بکنم تا دوشنبه ي آينده
يه چيزي سرِ هم کنم

08:47.800 --> 08:53.000
اين نظري که خانم استيسي داده که
هر کدوم يه داستان بنويسيم از عهده ي من خارجه

08:53.080 --> 08:55.400
چرا، اينکه به راحتيِ آب خوردنه

08:55.400 --> 09:00.400
واسه تو راحته
چون تو قوه ي تخيلت فوق العاده ست

09:00.400 --> 09:04.720
ولي اگه بدونِ تخيل بدنيا مي اومدي
چيکار ميخواستي بکني؟

09:04.720 --> 09:07.720
فکر ميکنم الان هم انشات رو نوشتي؟

09:09.520 --> 09:11.600
آره، دوشنبه شبِ گذشته تمومش کردم

09:11.600 --> 09:17.520
اسمش هم "رقيبِ حسود" يا " مرگ جدايي نميبخشد" ـه

09:17.520 --> 09:20.320
واقعاً هيجان انگيزه

09:21.240 --> 09:25.720
واسه ماريلا خوندمش و اون گفت
همه اش مزخرفِ محضه

09:27.840 --> 09:31.320
بعد براي ماتيو خوندم و اون گفت عاليه

09:33.120 --> 09:35.920
يه داستانِ غمگين و شيرينه

09:36.040 --> 09:42.440
وقتي مينوشتمش درست مثلِ يه بچه
گريه ميکردم

09:44.160 --> 09:45.360
...راجع به

09:46.240 --> 09:49.160
...راجع به کوردليا مونتکومري

09:49.160 --> 09:53.760
و جرالدين سيمور، دو دوشيزه ي زيباست

09:53.760 --> 09:58.560
اونا تو يه روستا مثلِ اين جايي که ما زندگي ميکنيم
زندگي ميکردند و خيلي هم همديگه رو دوست داشتن

09:59.960 --> 10:07.360
کوردليا سبزه و مو مشکي بود
و چشمها و موهاش برق ميزد

10:08.760 --> 10:12.960
پوستِ جرالدين سفيد بود و شبيهِ ملکه ها بود
و موهاش هم به رنگِ طلا بود

10:13.080 --> 10:15.560
و چشمهاش به مثلِ مخملِ ارغواني بود

10:18.480 --> 10:22.600
من تا حالا کسي رو با چشمهاي ارغواني نديدم

10:22.680 --> 10:26.880
منم نديدم، فقط تصورشون کردم

10:27.000 --> 10:30.200
من دنبالِ يه چيزِ غيرِ عادي بودم

10:30.200 --> 10:34.880
جراليدن و کوردليا با صلح و آرامش
و خوشحالي زندگي ميکردن

10:35.800 --> 10:39.600
خب، چي به سرشون اومد؟

10:40.800 --> 10:41.720
آنه

10:41.720 --> 10:42.680
آنه

10:45.000 --> 10:49.720
چند ساعتِ ديگه ميخواي اونجا وايسي؟
سرما ميخوريا

10:49.720 --> 10:52.520
اوه نه... بقيه اش رو يه دفعه ديگه برات تعريف ميکنم

10:52.520 --> 10:53.800
فردا ميبينمت

10:53.800 --> 10:55.240
خداحافظ

10:55.240 --> 10:56.920
خداحافظ

10:58.920 --> 11:01.120
کوردليا مونتکومري و جراليدن سيمور

11:02.040 --> 11:07.240
دايانا هم به سرنوشتِ کوردليا و جرالدين
علاقمند شده بود

11:19.560 --> 11:25.160
اونا در کنارِ هم بزرگ شدن و تبديل به دختراني زيبايي شدند

11:25.240 --> 11:26.840
وقتي 16 سالشون شد

11:27.560 --> 11:31.360
بارترام ديوِر اومد به دهکده شون

11:31.560 --> 11:34.240
و عاشقِ جرالدين شد

11:40.880 --> 11:42.840
وقتي جرالدين توي گاري بود، اسبش رَم کرد

11:59.880 --> 12:02.680
بارترام زندگيِ جراليدن رو نجات داد

12:02.800 --> 12:07.400
و جراليدن تو بغلِ بارترام غش کرد و
بارترام پياده اونو 3 مايل تا خونه شون برد

12:07.400 --> 12:10.880
چون کالسکه شکسته بود

12:14.800 --> 12:18.600
...خيلي سخت بود که اين قسمتهاشو تصور کنم

12:18.600 --> 12:21.200
چون تو اين زمينه ها تجربه اي ندارم

12:21.200 --> 12:26.200
از روبي گيليس خواستم اگه چيزي راجع به
خواستگاري ميدونه بهم بگه

12:26.200 --> 12:31.600
آخه خيلي از خواهراش ازدواج کردن

12:33.800 --> 12:38.120
روبي بهم گفت وقتي مالکو اندرز
...از خواهرش سوزان خواستگاري کرد

12:38.120 --> 12:41.040
اون يه گوشه از سالن قايم شده بود

12:41.920 --> 12:47.520
گفت اون به سوزان گفته که پدرش
...مزرعه رو به نامش کرده

12:47.640 --> 12:53.640
و بعدش گفت "چطور بگم عزيزم، ميشه ما
"با هم ازدواج کنيم؟

12:53.640 --> 12:58.960
و سوزان جواب داد
"آره، نه، بذار ببينم"

12:58.960 --> 13:02.920
و بعدش به سرعت نامزد کردن

13:05.560 --> 13:10.160
ولي من فکر نميکنم اين نوع خواستگاري کردن
خيلي رمانتيک باشه

13:10.360 --> 13:15.360
واسه همين سعي کردم تا اونجا که ميتونم
از نيروي تخيلم بهره بگيرم

13:15.360 --> 13:18.360
من اينجاي داستان رو خيلي عاشقانه و شاعرانه نوشتم

13:18.360 --> 13:21.160
بارترام زانو ميزنه

13:21.160 --> 13:24.960
هرچند روبي گيليس گفت که
اين روزا کسي از اينکارا نميکنه

13:25.360 --> 13:29.680
جرالدين قبول ميکنه
البته صحبتهاشون يه صفحه طول ميکشه

13:30.480 --> 13:33.160
نميتونم بهت بگم با چه زجري اون حرفها رو نوشتم

13:33.160 --> 13:34.560
پنج بار بازنويسيش کردم

13:34.680 --> 13:36.480
و بعنوانِ شاهکارِ خودم بهش نگاه ميکنم

13:37.400 --> 13:40.880
بارترام بهش يه حلقه ي الماس
و يه گردنبندي ياقوت داد

13:40.880 --> 13:44.280
و بهش گفت براي ماه عسل ميبردش اروپا

13:44.680 --> 13:47.280
چون اون خيلي پولدار بود

13:47.280 --> 13:51.680
ولي افسوس که تاريکي بر مسيرشون
سايه انداخت

13:54.600 --> 13:58.280
کوردليا مخفيانه عاشقِ بارترام بود

13:58.400 --> 14:02.720
و وقتي جرالدين راجع به نامزدي بهش گفت
واقعاً عصباني شد

14:02.720 --> 14:06.520
مخصوصاً وقتي که گردنبندِ ياقوت
و حلقه ي الماس رو ديد

14:09.320 --> 14:12.400
تمامِ علاقه اي که به جرالدين داشت
تبديل به نفرت شد

14:12.800 --> 14:16.840
و با خودش عهد کرد که نذاره
هيچوقت جرالدين با بارترام ازدواج کنه

14:16.840 --> 14:22.520
ولي وانمود ميکرد که جرالدين تا ابد دوستشه

14:29.120 --> 14:34.120
يه روز غروب وقتي اونا کنارِ پل ايستاده
بودند و جريانِ رود خروشان رو نگاه ميکردند

14:34.120 --> 14:37.440
و فکر ميکردند تنها هستند

14:43.240 --> 14:51.040
جرالدين رو به لبه ي پل هل داد
"و وحشيانه خنديد "ها ها ها ها

14:56.160 --> 14:58.560
ولي بارترام که اين صحنه رو ديد فرياد زد

14:58.680 --> 15:03.080
"من نجاتت ميدم، جرالدينِ بي همتاي من"

15:03.160 --> 15:05.640
و يک دفعه تو رودخونه شيرجه زد

15:08.160 --> 15:11.640
ولي افسوس که اون فراموش کرده بود که
نميتونه شنا کنه

15:12.480 --> 15:16.080
و هر دو در آغوشِ هم غرق شدند

15:20.880 --> 15:24.680
و چند روزِ بعد اجسادشون کنارِ ساحل
پيدا شد

15:29.080 --> 15:34.200
اونا رو در يک قبر دفن کردند
و مراسمِ باشکوهي براشون گرفتند

15:34.320 --> 15:38.720
دايانا مراسمِ خاکسپاريشون بجاي عروسيشون بود

15:38.720 --> 15:40.680
پايانِ داستان خيلي رمانتيکه
اينطور نيست؟

15:46.320 --> 15:53.320
گوردليا هم که پشيمون شده بود پريد
تو رودخونه و خودش رو غرق کرد

15:55.320 --> 15:59.520
فکر ميکنم مجازاتِ شاعرانه اي
براي جرمش بود

15:59.840 --> 16:02.400
چقدر دوست داشتني

16:02.520 --> 16:08.440
نميدونم چطور همچين موضوعاتي هيجان انگيزي
تو سرت داري

16:08.520 --> 16:14.040
آرزوم بود که تخيلِ من هم مثلِ تو باشه

16:14.120 --> 16:16.760
درست ميشه، فقط بايد روش کار کني

16:16.760 --> 16:19.840
من يه نقشه دارم دايانا

16:19.840 --> 16:22.440
بيا من و تو يه باشگاهِ قصه گويي
براي خودمون راه بندازيم

16:22.760 --> 16:24.440
و توش شعر و قصه بگيم

16:24.560 --> 16:27.240
تا وقتي بتوني به تنهايي اينکارو بکني
بهت کمک ميکنم

16:27.360 --> 16:30.360
ميدوني، فقط بايد تخيلت رو
پرورش بدي

16:30.360 --> 16:33.040
خانم استيسي هم همينو ميگه

16:37.560 --> 16:40.960
اينطوري شد که باشگاهِ قصه گويي
بوجود اومد

16:40.960 --> 16:43.680
...اول فقط محدود به آنه و دايانا ميشد

16:43.760 --> 16:47.080
و بزودي روبي گيليس و جين اندروز
هم به باشگاه اضافه شدند

16:47.080 --> 16:49.360
...و يکي دو نفرِ ديگه هم

16:49.480 --> 16:54.080
که احساس ميکردن نياز دارن قوه ي تخيلشون
پرورش داده بشه به گروه اضافه شدند

16:54.160 --> 16:56.600
با حضورِ هيچکدوم از پسرها موافقت نشد

16:56.600 --> 17:01.080
هرچند نظرِ روبي گيليس اين بود که وجودِ
پسرها ميتونه مفيد باشه

17:01.080 --> 17:05.400
اعضاي باشگاه بايد هر هفته
يه قصه مينوشتن

17:06.800 --> 17:09.080
ماريلا، خيلي بامزه ست

17:09.080 --> 17:11.880
هر کدوم از دخترهابايد قصه اش
رو با صداي بلند بخونه

17:13.800 --> 17:16.200
و بعدش ما راجع بهش صحبت ميکنيم

17:16.320 --> 17:21.400
ميخوايم از داستانهامون مثلِ يه گنج مواظبت کنيم
تا بچه هامون هم بخوننش

17:21.520 --> 17:24.120
هر کدوم يه اسمِ مستعار براي خودمون انتخاب کرديم

17:27.200 --> 17:30.400
اسمِ من روزاموند مونتکومريه

17:30.400 --> 17:32.800
چرا کوردليا فاستلي نيستي؟

17:32.920 --> 17:36.440
نه، روزاموند مونتکومريه بهتره

17:36.440 --> 17:38.240
همه ي دخترها کارهاشون رو خيلي خوب انجام ميدن

17:38.240 --> 17:40.440
روبي گيليس از همه احساساتي تره

17:40.440 --> 17:44.320
اون صحنه هاي عاشقانه ي زيادي
تو داستاناش ميگنجونه

17:44.440 --> 17:49.440
جين هيچوقت همچين چيزايي تو داستاناش قرار نميده
وقتي اونا رو ميخونه بشدت احساسِ حماقت ميکنه

17:49.720 --> 17:51.840
داستانهاي جين خيلي عاقلانه هستند

17:53.840 --> 17:57.920
دايانا مقدارِ زيادي صحنه هاي قتل و جنايت تو
داستاناش قرار ميده

17:58.040 --> 18:00.440
و ميگه بيشترِ وقتها نميدونه با آدمهاي
...توي قصه اش چيکار کنه

18:00.440 --> 18:02.920
واسه همين ميکشدشون تا از
دستشون خلاص بشه

18:07.040 --> 18:11.640
معمولاً من هميشه بهشون ميگم
راجع به چه موضوعي داستان بنويسن

18:15.360 --> 18:19.840
بنظرِ من اين کارِ داستان نويسي
کارِ خيلي احمقانه ايه

18:20.880 --> 18:30.880
.:: @bollbolljan_com ::.

18:37.480 --> 18:43.080
ولي مواظبيم که يه نکته ي معنوي هم
توي داستانمون جا بديم ماريلا

18:45.680 --> 18:52.000
همه ي آدمهاي خوب پاداش ميگيرين
و آدمهاي بد به سزاي اعمالشون ميرسن

18:53.080 --> 18:55.880
مطمئنم که اينکار نتيجه ي خوبي داره

18:57.520 --> 19:01.720
چيزهاي معنوي فوق العاده اند
آقاي آلن اينو ميگه

19:02.800 --> 19:08.120
من يکي از داستانهامو براي اون و خانم آلن خوندم

19:08.120 --> 19:12.320
و هر دوشون قبول کردن که بخشِ معنويِ داستان
خيلي عالي بوده

19:14.400 --> 19:17.600
فقط از اين خنديدن که در جاي درستي ازش
استفاده نکرده بودم

19:17.720 --> 19:19.720
وقتي مردم گريه کنند بيشتر خوشم مياد

19:22.840 --> 19:26.920
جين و روبي هميشه وقتي من بخشِ پُر سوز و گداز
داستان رو ميخونم گريه ميکنن

19:26.920 --> 19:31.640
دايانا توي نامه اش به عمو ژوزفين
راجع به باشگاهِ داستانمون نوشته

19:31.640 --> 19:36.040
و عمه ژوزفين در جوابش گفته که ميخواد
ما داستانهامون رو براش بفرستيم

19:36.160 --> 19:39.560
واسه همين ما هم يه کپي از 4 تا
از بهترين داستانهامون رو براش فرستاديم

19:39.640 --> 19:46.360
خانمِ ژوزفين توي نامه نوشت که توي زندگيش
چيزي سرگرم کننده تر از اين داستانها نخونده

19:46.360 --> 19:48.760
...اين حرف يه کمي ما رو گيج کرد

19:48.760 --> 19:53.360
چون همه ي داستانهاي ما خيلي سوزناک بودند
و همه ي قهرمانهايقصه کشته شدند

19:53.360 --> 19:56.880
ولي خوشحالم از اينکه خانمِ باري
از قصه هامون خوشش اومد

19:56.880 --> 20:01.480
اين نشون ميده که باشگاهِ ما داره
کارِش رو خوب انجام ميده

20:01.480 --> 20:04.760
خانمِ آلن گفته بايد توي هر کاري
...هدف داشته باشيم

20:04.880 --> 20:07.280
و خيلي خوب پرورشش بديم تا به نتيجه برسيم

20:07.360 --> 20:11.560
منم اميدوارم وقتي بزرگ شدم بتونم
يه کمي مثلِ خانمِ آلن باشم

20:11.680 --> 20:13.680
تو فکر ميکني شدنيه ماريلا؟

20:14.880 --> 20:17.280
نميتونم بگم انتظارِ بزرگيه

20:21.600 --> 20:27.280
مطمئنم خانمي آلن وقتي بچه بود
هيچوقت اينقدر احمق و سر به هوا نبوده

20:27.400 --> 20:28.400
آره

20:28.480 --> 20:33.480
ولي خب هيچوقت هم به خوبيِ الانش نبوده

20:33.480 --> 20:38.000
اون گفت که وقتي بچه بود خيلي شيطون بود
و دردسر درست ميکرد

20:38.000 --> 20:41.000
وقتي اين حرف رو شنيدم خيلي دلگرم شدم

20:42.000 --> 20:43.800
...ماريلا، من خيلي آدمِ شروري هستم که

20:43.920 --> 20:48.520
از اينکه ميشنوم ديگران آدمهاي بد و بدجنسي
بودند احساسِ دلگرمي ميکنم؟

20:48.520 --> 20:50.320
تو فکر ميکني اين بده؟

20:50.400 --> 20:53.000
خانمِ ليند گفته که اينطوره

20:53.000 --> 20:58.520
ميگه تعجب ميکنه وقتي ميشنوه
...که يه نفر زمانِ بچگيش شيطون بوده

20:58.520 --> 21:00.640
مهم نيست اون موقع چند سال داشته

21:00.640 --> 21:04.720
خانم ليند ميگه که يه بار شنيده
...يه کشيش اعتراف کرد که وقتي يه پسر بچه بود

21:04.840 --> 21:08.440
تارتِ توت فرنگيِ خاله اش رو
...از آشپزخونه دزديد

21:08.440 --> 21:12.120
و خانم ليند هم از اون به بعد ديگه
براي اون کشيش احترامي قائل نشد

21:12.120 --> 21:17.240
ولي من فکر ميکنم اعترافي که کرده
عاقلانه بوده

21:17.640 --> 21:22.120
پسرها وقتي بچه هستند کارهاي شيطنت آميزي انجام ميدن
و به ياد آوردنِ کاراشون عذابشون ميده

21:22.240 --> 21:26.960
بعد ممکنه همون آدما وقتي بزرگ شدن
کشيش بشن

21:26.960 --> 21:30.440
اين ميتونه باعثِ دلگرميِ آدم باشه، اينطور نيست ماريلا؟

21:30.440 --> 21:33.360
اين همون احساسيه که من داشتم ماريلا

21:33.360 --> 21:40.440
تو تا الان بايد همه ي اون ظرفا
رو شسته بودي

21:40.560 --> 21:45.160
بيشتر از نيم ساعتي که وايسادي
و وراجي ميکني

21:47.880 --> 21:52.160
اول کار کردن رو ياد بگير و بعد حرف بزن

22:51.920 --> 22:55.360
آنه با ماده اي که از فروشنده ي دوره گرد
ميگيره موهاش رو رنگ ميکنه

22:55.360 --> 22:58.840
و آرزوهاش با داشتنِ موهايي زشت تر از
ايني که داره به پايان ميرسه