﻿WEBVTT

00:01:17.376 --> 00:01:31.076
..:: ارائه شده توسط وب سايت بلبل جان ::..
‏ .::   www.bolboljan.net  ::.

00:01:35.000 --> 00:01:40.999
فصل اول
یک روز روشن و آفتابی...

00:01:44.001 --> 00:01:46.999
سنگی کنار گل یاس والمیده بود

00:01:47.000 --> 00:01:49.999
زیر سنگ، گنجی نهفته بود.

00:01:50.000 --> 00:01:52.999
پدر در راه ایستاده.

00:01:53.000 --> 00:01:54.999
یک روز روشن و آفتابی...

00:01:55.000 --> 00:01:57.999
در فروغ،
درخت صنوبر نقره‌ای،

00:01:58.000 --> 00:02:01.999
گل سرخی صدپر، و پشت سرش
رزهای پیچاپیچ

00:02:02.000 --> 00:02:03.999
چمنزار شیری رنگ

00:02:04.000 --> 00:02:07.999
هیچگاه شادمان‌تر از
آن زمان نبوده‌ام.

00:02:08.000 --> 00:02:11.999
هیچگاه... شادمان‌تر از
آن زمان نبوده‌ام.

00:02:12.000 --> 00:02:14.999
بازگشت به آن مکان و زمان
ممکن نیست

00:02:15.000 --> 00:02:17.999
و از آن گفتن
ناروا است.

00:02:18.000 --> 00:02:20.999
چه سرشار از برکت و نیکبختی است

00:02:21.000 --> 00:02:23.999
این بستان از بهشت.

00:02:29.000 --> 00:02:30.999
پدر...

00:02:38.000 --> 00:02:41.999
"آینه" (1974)

00:02:47.000 --> 00:02:49.999
یک هنرمند در تمام ادوار زندگی‌اش
از کودکی تغذیه می‌کند.

00:02:50.000 --> 00:02:55.999
هرآنچه در کودکی تجربه کرده بر
هنری که عرضه می‌کند تاثیر مستقیم دارد.

00:02:57.000 --> 00:03:01.999
به یقین اینکه پدرم شاعر بود،
تاثیر بزرگی بود بر زندگی من.

00:03:02.000 --> 00:03:07.999
و... شعرهایش بر من
بسیار اثر گذاشتند...

00:03:08.000 --> 00:03:11.999
عقاید و نگاهش بر ادبیات روسیه...

00:03:12.000 --> 00:03:14.999
بر هنر...

00:03:19.000 --> 00:03:24.999
گونه‌ای از خوگیری و وابستگی ناخودآگاه،
نوعی پیوند...

00:03:25.000 --> 00:03:28.999
که توان ارزیابی
و سنجش آن را ندارم.

00:03:29.000 --> 00:03:33.999
به نسبت پدرم، من می‌توانم با شدت بیشتری
این پیوند را با مادرم احساس کنم.

00:03:34.000 --> 00:03:38.999
در این رابطه هرآنچه که باید
در فیلم "آینه" گفتم.

00:03:40.000 --> 00:03:44.999
هرکسی که آن فیلم را دیده، باید
چیزی که در سر داشتم را متوجه شده باشد.

00:04:26.000 --> 00:04:32.999
اولین چیزی که به یاد دارم
برمی‌گردد به زمانی که هجده ماهه بودم.

00:04:33.000 --> 00:04:37.999
یک خانه، راه پله و
تراسی را به خاطر دارم.

00:04:38.000 --> 00:04:42.999
تراسی باز.
پله، و نرده.

00:04:43.000 --> 00:04:45.999
شماری پله،
پنج یا شش تا.

00:04:46.000 --> 00:04:49.999
و در فاصله‌ی پله‌ها تا خانه،
خوشه‌ای بزرگ از یاس.

00:04:50.000 --> 00:04:52.999
هوایی سرد،
و پر از ریگ و ماسه در اطراف.

00:04:53.000 --> 00:04:57.999
و من در زیر نرده‌ها،
با درِ یک قابلمه بازی می‌کردم.

00:04:58.000 --> 00:05:02.999
و همانطور که آن را می‌چرخاندم،
ناگهان  با صدایی از جا پریدم.

00:05:03.000 --> 00:05:06.999
من سینه‌خیز زیر بوته‌ای رفتم
و به آسمان نگاه کردم

00:05:07.000 --> 00:05:11.999
چون این صدایی که مدام
در حال بلندتر شدن بود، از آسمان می‌آمد.

00:05:12.000 --> 00:05:16.999
و ناگهان بین فاصله‌ای که
میان شاخه‌ها بود،

00:05:17.000 --> 00:05:19.999
هواپیمایی در حال پرواز را می‌بینم.

00:05:20.000 --> 00:05:23.999
در سال 1933 بودیم.

00:05:24.000 --> 00:05:26.999
و من سال 1932 به دنیا آمدم.

00:05:34.000 --> 00:05:37.999
دوران پس از جنگ خیلی سخت بود،
توده گرفتار گرسنگی بزرگی بود.

00:05:38.000 --> 00:05:40.999
به سختی آن را بخاطر دارم.

00:05:41.000 --> 00:05:45.999
فقط بیمارستانی که در آن در سال 1947
بستری بودم را به یاد دارم.

00:05:54.000 --> 00:05:57.999
کودک که بودم،
از ترس و گرسنگی مریض شدم.

00:05:58.000 --> 00:06:01.999
پوست مرده‌ی روی لبم را
می‌کندم و می‌خوردم

00:06:02.000 --> 00:06:05.999
مزه‌ای خوب و در عین حال ناپاکی را
به خاطر دارم.

00:06:06.000 --> 00:06:08.999
و من همانطور در حال راه رفتن،
راه رفتن، راه رفتن،

00:06:09.000 --> 00:06:11.999
و نشستن روی پله‌ها با
لباس رسمی‌ام.

00:06:12.000 --> 00:06:14.999
مشغول گرم کردن خودم، و راه رفتن در هذیان،
انگار که جادو شده باشم.

00:06:15.000 --> 00:06:16.999
پس از نی‌نواز هاملن،
درون رودخانه

00:06:17.000 --> 00:06:21.999
نشستن، گرم کردن خودم،
روی پله‌ها، با تب،

00:06:22.000 --> 00:06:25.999
و مادر آنجا ایستاده،
به من اشاره می‌کند

00:06:26.000 --> 00:06:27.999
که به او نزدیک شوم،
اما من نمی‌توانم،

00:06:28.000 --> 00:06:31.999
کمی نزدیک‌تر قدم برمی‌دارم،
و هفت قدم دورتر بازمی‌ایستد و به من اشاره می‌کند.

00:06:32.000 --> 00:06:34.999
نزدیک‌تر می‌شوم،
هفت قدم دورتر می‌‍شود، به من...

00:06:35.000 --> 00:06:36.999
اشاره می‌کند...

00:06:44.000 --> 00:06:48.999
فکر می‌کنم آن خاطره...
ساختاری احساسی است...

00:06:49.000 --> 00:06:55.999
که اهمیت بسیاری برای هر...
شخص دارد که...

00:06:56.000 --> 00:07:02.999
تخیل یک فانتزی
برای حرفه‌اش ارزشمند است.

00:07:11.000 --> 00:07:15.999
من فقط سه سال داشتم که
پدر خانواده را ترک کرد.

00:07:16.000 --> 00:07:17.999
و او گهگاه پیداش می‌شد.

00:07:18.000 --> 00:07:20.999
به همین دلیل است که می‌توانم
فقط براساس لحظاتی که...

00:07:21.000 --> 00:07:23.999
یک مرتبه پیداش می‌شد، قضاوت کنم.
وقتی برمی‌گشت.

00:07:24.000 --> 00:07:27.999
ما در دو اتاق کوچک زندگی می‌کردیم،
در یکی از آپارتمان‌ها،

00:07:28.000 --> 00:07:30.999
جایی در مسکوی سابق،
بعد از رودخانه‌‎ی مسکوا.

00:07:31.000 --> 00:07:33.999
چند سالی گذشت،
و به مدرسه رفتم.

00:07:34.000 --> 00:07:38.999
پدر شب یا به هنگام غروب آمد،
دیروقت بود.

00:07:39.000 --> 00:07:40.999
من و خواهرم خواب بودیم.

00:07:41.000 --> 00:07:43.500
و او با مادرم در آشپزخانه
دعوایی داشتند،

00:07:43.501 --> 00:07:45.999
از مادرم خواست که
من را...

00:07:46.000 --> 00:07:51.999
به او بسپارد... مادرم نمی‌خواست،
و اینگونه درخواست‌ها،

00:07:52.000 --> 00:07:53.999
ظاهرا در او باعث
درد بزرگی می‌شد.

00:07:54.000 --> 00:07:56.999
او چیزی به من نگفت و پدر نیز
چیزی در این رابطه به من نگفت.

00:07:57.000 --> 00:08:01.999
اما من آن را به خاطر دارم.
و این موضوع به بخشی در "آینه" در آمد.

00:08:05.000 --> 00:08:09.999
ایگنات... مادر و من می‌خواستیم
از تو بپرسیم که...

00:08:10.000 --> 00:08:11.999
چی؟

00:08:15.000 --> 00:08:17.999
که شاید تو ترجیح می‌دی...
با من زندگی  کنی؟

00:08:18.000 --> 00:08:19.999
چطور؟

00:08:20.000 --> 00:08:22.999
خب، تو می‌تونی اینجا بمونی،
و ما باهم زندگی کنیم.

00:08:23.000 --> 00:08:24.999
تو به مدرسه‌ی دیگه‌ای
منتقل می‌شی.

00:08:25.000 --> 00:08:26.999
همچین چیزی رو به مادر نگفتی؟

00:08:27.000 --> 00:08:28.999
چه چیزی؟

00:08:30.000 --> 00:08:31.999
کی؟
چرا، نه...

00:08:32.000 --> 00:08:33.999
من نمی‌خوام...

00:08:35.000 --> 00:08:39.999
من متوجه این موضوع هستم که
هیچوقت قرار نبود با پدر زندگی کنم،

00:08:40.000 --> 00:08:41.999
با این وجود اما همیشه
رویاش را در سر داشتم.

00:08:42.000 --> 00:08:44.999
من درد کشیدم که با او
زندگی نمی‌کردم.

00:08:45.000 --> 00:08:48.999
اما هیچوقت در زندگی‌ام
نمی‌خواهم با او زندگی کنم.

00:09:13.000 --> 00:09:15.999
من آن بخش از "آینه" را
به خاطر دارم.

00:09:16.000 --> 00:09:19.999
جایی که مادر منتظر
رسیدن پدر از شهر است.

00:09:20.000 --> 00:09:25.999
آن منظره دقیقا همانطوری بود که اتفاق افتاد،
حتما باید آن را به خاطر می‌داشتم.

00:09:26.000 --> 00:09:28.999
به غیر از آن،
چیزی را به خاطر ندارم.

00:09:29.000 --> 00:09:34.999
اما این را می‌دانم که مادر
پدر را دوست دارد، حتی تا به امروز.

00:09:35.000 --> 00:09:36.999
و اینکه هیچوقت شخص دیگری را
دوست نداشت.

00:09:44.000 --> 00:09:46.999
بعد از اینکه پدر خانواده‌ی ما را ترک کرد،

00:09:47.000 --> 00:09:51.999
همچنان با او در ارتباط بودیم،

00:09:52.000 --> 00:09:54.999
و او نیز با ما در ارتباط بود،
به خاطر اینکه من فقط یک بچه بودم...

00:09:55.000 --> 00:09:56.999
خیلی زود پس از آن جنگ شروع شد.

00:09:57.000 --> 00:10:00.999
و زندگی به طرز
بسیار وحشتناکی سخت شد.

00:10:01.000 --> 00:10:03.999
و این سختی، البته،
روی دوش مادرم افتاد.

00:10:05.000 --> 00:10:08.999
کسی که، با اینحال،
مدیریت کردن زندگی برایش دشوار بود،

00:10:09.000 --> 00:10:12.999
نه تنها که زندگی من و خواهرم را نجات داد،

00:10:13.000 --> 00:10:16.999
بلکه تمام تلاشش را کرد تا
ما به تحصیل ادامه دهیم.

00:10:17.000 --> 00:10:20.999
علی‌رغم وضعیت وحشتناکی که
در آن قرار داشتیم،

00:10:21.000 --> 00:10:25.999
او باعث شد که مدرسه متوسطه‌ی موسیقی را
به اتمام برسانم.

00:10:26.000 --> 00:10:28.999
[...] مدرسه‌ی هنرهای تجسمی.

00:10:29.000 --> 00:10:33.999
و حالا اصلا نمی‌توام متوجه شوم که
چطور مادر توانست...

00:10:34.000 --> 00:10:37.999
همه‌ی آن کارها را به انجام برساند.

00:10:38.000 --> 00:10:40.999
چراکه در [...]
این وجود نداشت.

00:10:41.000 --> 00:10:45.999
اگر به خاطر مادرم نبود،
قطعا من هیچوقت...

00:10:46.000 --> 00:10:47.999
کارگردان نمی‌شدم.

00:10:57.000 --> 00:10:58.999
مامان...

00:10:59.000 --> 00:11:01.999
بخاری نفتی دود می‌کنه.

00:11:03.000 --> 00:11:04.999
چی؟

00:11:17.000 --> 00:11:20.999
پیش من بیا، بگیرش،
من به چیزی نیاز ندارم

00:11:21.000 --> 00:11:25.999
اگر عشق بورزم، خواهم بخشید،
اگر عشق نورزم نیز، خواهم بخشید

00:11:26.000 --> 00:11:30.999
می‌خواهم جایگزینت کنم، اما اگر
بگویم که به تو بدل خواهم شد،

00:11:31.000 --> 00:11:34.999
باورم مکن، ای کودک بیچاره
من دروغ می‌گویم...

00:11:35.000 --> 00:11:38.999
آه، این دست‌ها
با انگشتانی همچون تاک

00:11:39.000 --> 00:11:41.999
باز کن، چشمان نمناک

00:11:42.000 --> 00:11:44.999
گوش‌های کوچک، همچون نعلبکی

00:11:45.000 --> 00:11:47.999
سرشار از نغمه‌‎ی عاشقانه

00:11:48.000 --> 00:11:50.999
و بال‌ها، به محکمی خم شده‌اند
به واسطه‌ی باد

00:11:51.000 --> 00:11:54.999
باورم مکن، ای کودک بیچاره
من دروغ می‌گویم...

00:11:55.000 --> 00:11:57.999
من دیوانه می‌شوم،
همچون مردی محکوم

00:11:58.000 --> 00:12:00.999
اما من نمی‌توانم بر
بیگانگی غلبه کنم

00:12:01.000 --> 00:12:03.999
و نمی‌توانم دامن‌گیر بال‌هایت شوم

00:12:04.000 --> 00:12:07.999
و نمی‌توانم، با انگشتان کوچک تو،
چشمانت را لمس کنم

00:12:08.000 --> 00:12:10.999
که با چشمانت ببینم

00:12:11.000 --> 00:12:13.999
تو صدها بار از من
قدرتمندتری

00:12:14.000 --> 00:12:15.999
تو نغمه‌ای درباره‌ی خود هستی

00:12:16.000 --> 00:12:19.999
و من فرماندار
درختان و آسمانم

00:12:20.000 --> 00:12:21.999
که از آستان تو محکوم شده‌ام

00:12:22.000 --> 00:12:23.999
برای این نغمه...

00:12:53.000 --> 00:12:59.999
فصل دوم
سرآغاز

00:13:07.000 --> 00:13:11.999
"غلطک و ویولن" (1960)

00:13:21.000 --> 00:13:27.999
احساس نامشخصی است...

00:13:28.000 --> 00:13:31.999
بازنمایی کودکی در یک فیلم...

00:13:32.000 --> 00:13:33.999
به نسبت، خیلی گنگ است...

00:13:34.000 --> 00:13:37.999
درست مثل نقش زنان در فیلم‌هایم.

00:13:38.000 --> 00:13:42.999
چیزی‌ست که تا به امروز،
نتوانسته‌ام بیان کنم.

00:13:43.000 --> 00:13:45.999
چیزی که لارم است در مورد
کودکان و زنان گفته شود.

00:13:47.000 --> 00:13:53.999
در مورد کودکان، همیشه می‌پنداشتم
که از ما خیلی باهوش‌تر هستند.

00:13:54.000 --> 00:13:57.999
همیشه می‌خواستم آنها را
مجذوب فیلم‌هایم کنم.

00:13:58.000 --> 00:14:01.999
برای من، کودکان پیوندی هستند
بین دنیای ما، این دنیا،

00:14:02.000 --> 00:14:04.500
و دنیایی دیگر،
دنیایی متعالی.

00:14:04.501 --> 00:14:06.999
به دلیل اینکه، آنها هنوز ارتباط معنوی‌شان را
با آن دنیا از دست نداده‌اند.

00:14:07.000 --> 00:14:08.999
به مرور از دست خواهند داد،
اما هنوز فرصت دارند.

00:14:11.000 --> 00:14:15.999
به همین دلیل، نقش کودک
برای من خیلی مهم است.

00:14:16.000 --> 00:14:20.999
جایی که بزرگسال نمی‌تواند
کلمات مناسب را برای گفتن، به زبان آوردن، بیابد،

00:14:21.000 --> 00:14:23.999
یا چنین چیزی، من معتقدم که
اگر از کودکی بخواهید،

00:14:24.000 --> 00:14:25.999
او قادر به توضیح همه چیز است.

00:14:28.000 --> 00:14:29.999
حتی با [...]

00:14:54.000 --> 00:14:59.999
من یقین دارم که اگر
گرمی نیکیتا خروشچف در آن زمان

00:15:00.000 --> 00:15:03.999
رخ نمی‌داد، غیر ممکن بود که

00:15:04.000 --> 00:15:07.999
به هر حرفه‌ی سینمایی که می توانست

00:15:08.000 --> 00:15:10.999
برای من رخ دهد، حساب باز کنم.

00:15:11.000 --> 00:15:13.999
آن زمان را به خوبی
به یاد دارم.

00:15:14.000 --> 00:15:16.999
که همراه شده بود با
این امیدی که همه‌ی ما احساسش می‌کردیم.

00:15:17.000 --> 00:15:19.999
امیدوارانه نگاه کردن به آینده،

00:15:20.000 --> 00:15:24.999
با برنامه‌های بسیار،
چشم‌اندازهای بسیار.

00:15:25.000 --> 00:15:26.999
ما سرشار از امید بودیم.

00:15:27.000 --> 00:15:29.999
آن زمان را به خوبی
به خاطر دارم.

00:15:30.000 --> 00:15:34.999
ما همه به واسطه‌ی این انگیزه‌ی غیرقابل کنترل
به هم پیوسته بودیم

00:15:35.000 --> 00:15:36.999
تا هرچه زودتر،
خود را ابراز کنیم.

00:15:37.000 --> 00:15:39.999
و بیشتر از آن، احساسی که به ما
نوید می‌داد که ممکن است.

00:15:41.000 --> 00:15:45.999
"کودکی ایوان" (1962)

00:15:47.000 --> 00:15:50.999
با اینحال، خیلی زود
همه‌ی آن دوران گذشت.

00:15:51.000 --> 00:15:53.999
یادگاری که به همراه داشت

00:15:54.000 --> 00:15:55.999
تا اندازه‌ای به جا ماند.

00:15:56.000 --> 00:16:00.999
به خاطر دارم که چطور فیلم اولم،

00:16:01.000 --> 00:16:04.999
در 1962، "کودکی ایوان"،
به یاد دارم که چطور آن زمان

00:16:05.000 --> 00:16:08.999
توسط رژیم و مقامات
به عنوان فیلمی صلح‌طلب

00:16:09.000 --> 00:16:10.999
مورد ارزیابی قرار گرفت.

00:16:11.000 --> 00:16:13.999
که می‌توان گفت، نقدی منفی
به حساب می‌آمد.

00:16:14.000 --> 00:16:18.999
مطابق درک ما،
"ایوان" هم در مورد عدالت است و هم بی‌عدالتی.

00:16:19.000 --> 00:16:21.999
مفهومی راسکولنیکف‌وار.
(شخصیت اصلی جنایت و مکافات داستایوفسکی)

00:16:22.000 --> 00:16:25.999
شما می‌توانید بکشید،
اما تنها اگر در جهت عدالت باشد.

00:16:31.000 --> 00:16:33.999
با نگاهی به گذشته،
بسیار واضح است که

00:16:34.000 --> 00:16:38.999
این نگاه چقدر ریاکارانه و
اشتباه بوده.

00:16:39.000 --> 00:16:43.999
در هر صورت، اینگونه بود که
فیلم من مورد نقد قرار گرفت.

00:16:44.000 --> 00:16:49.999
که تاثیر مفاهیم ضدجنگش
بسیار قوی بود،

00:16:50.000 --> 00:16:54.999
به معنای واقعی کلمه ضدمرگ
و ضدنابودی،

00:16:55.000 --> 00:16:58.999
که به عنوان
نشانی از احساساتِ علیه

00:16:59.000 --> 00:17:01.999
مرگ و جنگ به طور کلی ملاحظه شد.

00:17:02.000 --> 00:17:05.999
و نه فقط عدالت و بی‌عدالتی.

00:17:11.000 --> 00:17:14.999
وقتی از جنگ حرف می‌زنیم،
از قربانیان حرف می‌زنیم.

00:17:15.000 --> 00:17:19.999
چراکه در جنگ هیچ برنده‌ای وجود ندارد.

00:17:20.000 --> 00:17:22.999
و حتی اگر جنگی را ببریم،
به واقع بازنده‌ایم.

00:17:23.000 --> 00:17:25.999
چراکه نقشی در آن داشتیم.

00:17:42.000 --> 00:17:44.999
داستان این فیلم
تا حدودی عجیب است.

00:17:45.000 --> 00:17:49.999
موس‌فیلم فیلم دیگری را
 با عنوان "ایوان" در دست ساخت داشت.

00:17:50.000 --> 00:17:51.999
که به کارگردانی شخص دیگری بود.

00:17:52.000 --> 00:17:54.999
بیش از نیمی از آن ساخته شده بود.

00:17:56.000 --> 00:17:58.999
نیمی از بودجه صرف ساختنش.

00:17:59.000 --> 00:18:02.999
فیلم بسیار بد بود،
و پروسه‌ی ساخت باید متوقف می‌شد.

00:18:03.000 --> 00:18:07.999
مدیریت موس‌فیلم شروع به استخدام
شماری از فیلمسازان کرد.

00:18:08.000 --> 00:18:09.999
در ابتدا، فیلمسازان نامدار.

00:18:10.000 --> 00:18:16.999
نهایتا، آخرین [...]،
آنها گفتند البته که نه.

00:18:17.000 --> 00:18:18.999
و بعد آنها من را استخدام کردند.

00:18:19.000 --> 00:18:22.999
این به زمانی برمی‌گردد که من
درسم را تمام کردم و دیپلم گرفتم.

00:18:23.000 --> 00:18:25.999
من با شرایط اندکی
برایشان حضور داشتم.

00:18:26.000 --> 00:18:31.999
که داستان اصلی بوگولوموف را بخوانم.

00:18:32.000 --> 00:18:36.999
سپس فریمی از فیلم قبلی را نبینم.

00:18:37.000 --> 00:18:38.999
فیلمنامه را دوباره بنویسم.

00:18:39.000 --> 00:18:41.999
بازیگران، فیلمبردار
و تمامی دست اندرکاران را

00:18:42.000 --> 00:18:43.999
جایگزین کنم.

00:18:44.000 --> 00:18:45.999
و فیلم را دوباره بسازم.

00:18:47.000 --> 00:18:49.999
آنها جواب مثبت دادند
و گفتند که نیمی از بودجه را در اختیار دارم.

00:18:50.000 --> 00:18:52.999
گفتم: همان برایم کافی است.

00:18:53.000 --> 00:18:55.999
اگر شما به من آزادی عمل بدهید،
من مشتاقانه حاضر به انجامش هستم.

00:19:03.000 --> 00:19:04.999
خیلی خوب.

00:19:05.000 --> 00:19:06.999
بذار کمکت کنم.
- خودم انجامش می‌دم.

00:19:07.000 --> 00:19:08.999
"خودم، خودم"!
اه

00:19:13.000 --> 00:19:15.999
می‌دانم که فیلم بسیار
مورد مقبولیت قرار گرفت.

00:19:16.000 --> 00:19:19.999
اما فکر می‌کنم که از جمع منتقدان
کاملا سوء برداشت شده بود.

00:19:21.000 --> 00:19:23.999
آنها تلاش کردند از جنبه‌ی تاریخی
فیلم را بررسی کنند.

00:19:24.000 --> 00:19:28.999
اما به واقع یک نگارش نوجوانانه بود
توسط یک فیلمساز جوان.

00:19:29.000 --> 00:19:31.999
یک ساخته‌ی شاعرانه بود که می‌بایست

00:19:32.000 --> 00:19:34.999
از نقطه نظر نگارنده مورد بررسی قرار می‌گرفت.

00:19:40.000 --> 00:19:41.999
سارتر به دفاعش برخاست،

00:19:42.000 --> 00:19:44.999
از نقطه نظری فلسفی.

00:19:45.000 --> 00:19:46.999
اما برای من، آن هیچ دفاعی نیست.

00:19:47.000 --> 00:19:49.999
من باید از نقطه نظری هنری
مورد دفاع قرار می‌گرفتم.

00:19:50.000 --> 00:19:52.999
چراکه من یک فیلسوف نیستم،
یک هنرمندم.

00:19:53.000 --> 00:19:54.999
دفاعش برای من بیهوده بود.

00:20:20.000 --> 00:20:22.999
در این جهان،
ذهن ما سرشار از شادمانی‌ست

00:20:23.000 --> 00:20:25.999
منزلگاه نامطمئنی را بنا می‌کنیم

00:20:27.000 --> 00:20:29.999
مردم، ستارگان و فرشتگان،
سرگرم به زیست خویش

00:20:30.000 --> 00:20:32.999
در برابر جذبه‌ی زمین

00:20:33.000 --> 00:20:34.999
هنوز نطفه‌ی کودکی را نگذاشته‌ایم

00:20:35.000 --> 00:20:37.999
و از پیش به او وابسته شدیم.

00:20:38.000 --> 00:20:40.999
داستان هیچگاه از مدار مدور خود

00:20:41.000 --> 00:20:43.999
منحرف نمی‌شود.

00:20:49.000 --> 00:20:50.999
دارم پرواز می‌کنم!

00:20:55.000 --> 00:21:01.999
فصل سوم
شورمندی به زعم آندری

00:21:05.000 --> 00:21:08.999
"آندری روبلف" (1966)

00:21:10.000 --> 00:21:13.999
بعد از ساخت "کودکی ایوان"،
سرد شدنم را احساس کردم

00:21:15.000 --> 00:21:19.999
و فیلم دومم، که در 1964
شروع به ساختش کردم،

00:21:20.000 --> 00:21:23.999
و سال 66 تمام شد،
"روبلف"،

00:21:24.000 --> 00:21:28.999
داستانش به وضوح تغییر جهت من را
از آن سردی نشان می‌دهد.

00:21:30.000 --> 00:21:31.999
حرکت کنید!

00:21:32.000 --> 00:21:35.999
فیلم بسیار مورد مقبولیت
جامعه‌ی سینما قرار گرفت.

00:21:36.000 --> 00:21:38.999
به یاد دارم که همکاران
و انجمن‌های فیلم

00:21:39.000 --> 00:21:42.999
همه و همه فیلم را
مورد ستایش قرار دادند.

00:21:43.000 --> 00:21:45.999
که البته برای من خیلی
غیرمنتظره بود چراکه متوجه نشدم

00:21:46.000 --> 00:21:47.999
چه کاری را به انجام رساندم.

00:21:48.000 --> 00:21:51.999
با اینحال، فیلم بلافاصله
کنار گذاشته شد،

00:21:52.000 --> 00:21:55.999
و تا پنج و نیم سال بعد
پخش نشد،

00:21:56.000 --> 00:21:59.999
چرا که آن را ضدتاریخی
در نظر می‌گرفتند،

00:22:00.000 --> 00:22:01.999
که کاملا اشتباه است.

00:22:02.000 --> 00:22:06.999
ما تلاش کردیم تا حد ممکن
به وقایع تاریخی

00:22:07.000 --> 00:22:08.999
وفادار بمانیم

00:22:09.000 --> 00:22:12.999
و البته به چگونگی رخدادهایی که
فیلم بر اساسش است.

00:22:13.000 --> 00:22:16.999
از سویی دیگر، آن را یک فیلم
ضدروسی می‌پنداشتند

00:22:17.000 --> 00:22:19.999
و در آخر می‌گفتند فیلم در طریقه‌ی غربی
ساخته شده بود

00:22:20.000 --> 00:22:22.999
به طوری که مفهومی که شخصیت اصلی
به دنبال داشت

00:22:23.000 --> 00:22:26.999
بسیار گرایش به فردگرایی داشت،
او بیش از اندازه یک فردگرا بود

00:22:27.000 --> 00:22:29.999
و اینکه در زندگی و...

00:22:30.000 --> 00:22:35.999
در مسیر نقاش شدنش،
زیادی با خود روبرو می‌شد.

00:22:36.000 --> 00:22:38.999
اگرچه این کاملا اشتباه است.

00:22:39.000 --> 00:22:41.999
او نمی‌توانست با خود روبرو نشود
چراکه یک راهب بود

00:22:42.000 --> 00:22:45.999
و کل زندگی‌ش در تعارض با
فرومایگی بود.

00:22:46.000 --> 00:22:47.999
و منظور دقیقا همین است.

00:22:48.000 --> 00:22:50.999
و این مرحله برای من
خیلی سخت بود.

00:22:51.000 --> 00:22:53.999
در این وقت برای من
روشن بود که

00:22:54.000 --> 00:22:57.999
زمانِ [...] به سر رسیده
و دوران سختی پیش روست.

00:23:01.000 --> 00:23:03.999
چیزی سر جایش نیست

00:23:04.000 --> 00:23:05.999
یا تو خسته و درمانده‌ای.

00:23:06.000 --> 00:23:09.999
و ناگهان چشمانت کسی را
در شلوغی‌ها ملاقات می‌کند.

00:23:10.000 --> 00:23:11.999
به طریقی کاملا انسانی.

00:23:12.000 --> 00:23:13.999
گویی که مفتخر شده باشی.

00:23:14.000 --> 00:23:15.999
و همه چیز به ناگاه آسان می‌شود.

00:23:16.000 --> 00:23:17.999
همینطور است، نه؟

00:23:21.000 --> 00:23:24.999
یک شاعر حقیقی، اگر به واقع
حقیقی باشد،

00:23:25.000 --> 00:23:26.999
نمی‌تواند به چیزی باور نداشته باشد.

00:23:29.000 --> 00:23:33.999
ضمنا، این امر شاید
بحران فرهنگی که

00:23:34.000 --> 00:23:37.999
برای سالیان متمادی
دچارش بودیم را توضیح دهد.

00:23:39.000 --> 00:23:41.999
در اغلب اوقات باید به مردم
یادآوری شود که

00:23:42.000 --> 00:23:43.999
از یک کشور هستند.

00:23:44.000 --> 00:23:46.999
که آنها روسی هستند.
از یک خاک، از یک خون.

00:23:49.000 --> 00:23:51.999
وقتی نوبت به من می‌رسد،
حتی به خاطر ندارم که چه زمانی

00:23:52.000 --> 00:23:54.999
این دگردیسی در من رخ داد.

00:23:55.000 --> 00:23:57.999
زمانی که ایمان آوردم.

00:23:58.000 --> 00:23:59.999
و به شخصی مذهبی بدل گشتم.

00:24:01.000 --> 00:24:04.999
مذهبی، اما نه به آن معنا که
از هر گناهی مبرا باشم.

00:24:05.000 --> 00:24:08.999
با گذشت زمان بیشتر و بیشتر
متقاعد می‌شوم که

00:24:09.000 --> 00:24:11.999
فرهنگ بدون دین
نمی‌تواند وجود داشته باشد.

00:24:13.000 --> 00:24:16.999
به تعبیری، دین در فرهنگ
متعالی می‌شود

00:24:17.000 --> 00:24:18.999
و فرهنگ در دین.

00:24:19.000 --> 00:24:21.999
این یک فرایند به هم پیوسته است.

00:24:22.000 --> 00:24:24.999
اگر روحانیت و روحیه‌ی معنوی
مورد نیاز باشد، آن شروع به خلقِ

00:24:25.000 --> 00:24:30.999
آثار هنری می‌کند که به واسطه‌ی آن
هنرمندان متولد می‌شوند.

00:24:31.000 --> 00:24:34.999
و اگر نه، جامعه می‌بایست
بدون هنر ادامه دهد.

00:24:35.000 --> 00:24:38.999
شمار افراد بینوا بیشتر می‌شود.

00:24:39.000 --> 00:24:41.999
مردمی که از نظر روحانی
عمیق نیستند.

00:24:42.000 --> 00:24:43.999
انسان هدفش را از دست می‌دهد.

00:24:44.000 --> 00:24:46.999
و از دانستن این موضوع که
برای چه زندگی می‌کند، دست برمی‌دارد.

00:24:47.000 --> 00:24:49.999
پس وقتی از دین حرف می‌زنیم،
این امر به طور اکید

00:24:50.000 --> 00:24:51.999
یک مسئله‌ی شخصی برای من نیست.

00:24:52.000 --> 00:24:54.999
این مشکلی است که
به سرنوشت فرهنگ ما

00:24:55.000 --> 00:24:58.999
و تمدن ما مرتبط است.

00:25:18.000 --> 00:25:22.999
تصویر چیزی است که نمی‌تواند
چندپاره شود.

00:25:23.000 --> 00:25:24.999
نمی‌تواند تسخیر شود.

00:25:25.000 --> 00:25:30.999
با در نظر داشتن خصوصیات
جهانی که در آن زندگی می‌کنیم

00:25:31.000 --> 00:25:33.999
این امر ارتباطی است
کاملا ذاتی و حقیقی،

00:25:34.000 --> 00:25:36.999
منطبق بر آگاهی اقلیدسی ما.

00:25:37.000 --> 00:25:39.999
ما نمی‌توانیم به تنهایی
آن را دریابیم.

00:25:40.000 --> 00:25:42.999
اما می‌توانیم وجودش را
متصور شویم،

00:25:43.000 --> 00:25:46.999
و نیات درونی خود را
به این ترتیب پیش ببریم.

00:25:47.000 --> 00:25:51.999
پس اساسا، تصویر شاعرانه
نمی‌تواند رمزگشایی شود.

00:26:00.000 --> 00:26:02.999
اگر دنیا اسرارآمیز است،

00:26:03.000 --> 00:26:06.999
بنابراین صداقت تصویر
در این است که تصویر نیز

00:26:07.000 --> 00:26:09.999
در خورد رمز و راز به خصوصی را
به همراه داشته باشد.

00:26:14.000 --> 00:26:16.999
تصویر زمانی که تفسیر می‌شود،

00:26:17.000 --> 00:26:21.999
مفهومی کاملا درونی به همراه دارد...
نوعی سمبولیسم...

00:26:22.000 --> 00:26:25.999
اما نه یک مفهوم مشهود و بیرونی.

00:26:26.000 --> 00:26:27.999
این امر به نوعی متافیزیک صرف است.

00:26:28.000 --> 00:26:33.999
نه تصویری از خدا،
بلکه تجسمی از آن بود.

00:26:34.000 --> 00:26:35.999
و این بسیار مهم است.

00:26:36.000 --> 00:26:38.999
چراکه بهترین آثار از
شمایل‌نگاران روسیه‌ی قدیم

00:26:39.000 --> 00:26:44.999
اساسا نوعی ژرف‌اندیشی
بر امر مطلق بود.

00:26:45.000 --> 00:26:48.999
هرچه تصویر عمیق‌تر باشد،
درک آن سخت‌ و دشوارتر است،

00:26:49.000 --> 00:26:50.999
و هرچه تصویر به لحاظ ساختاری
سختگیرانه‌تر باشد،

00:26:51.000 --> 00:26:54.999
با امری متعالی‌تر
روبرو هستیم،

00:27:00.000 --> 00:27:04.999
و متعالی‌ترین تصویر شاعرانه
تصویری طبیعت‌گراست

00:27:05.000 --> 00:27:07.999
نه از نگاه ایدئولوژیک

00:27:08.000 --> 00:27:10.999
بلکه از نگاهی زمینی
به معنای واقعی کلمه.

00:27:11.000 --> 00:27:13.999
و به همین دلیل است که
در یک تصویر هنرمندانه

00:27:14.000 --> 00:27:16.999
از سادگی سخن می‌گوییم.

00:27:17.000 --> 00:27:18.999
برای من این امر
بیانگر این است که

00:27:19.000 --> 00:27:22.999
مولف دستی بر زمین،

00:27:23.000 --> 00:27:28.999
و دستی دیگر بر جهان فراسو دارد.

00:27:33.000 --> 00:27:34.999
بدو!

00:27:51.000 --> 00:27:54.999
نباید فراموش کنیم که
ما تنها انسانیم.

00:27:55.000 --> 00:27:56.999
تنها از خاکیم.

00:27:57.000 --> 00:27:59.999
الهام گرفته از امر قدسی،
اما همچنان ریشه در خاک داریم.

00:28:00.000 --> 00:28:03.999
چراکه در جهان پس از مرگ،
همه چیز سرچشمه‌ای واحد دارد،

00:28:04.000 --> 00:28:06.999
و از جوهری یکسان برخوردار است.

00:28:07.000 --> 00:28:09.999
به همین دلیل است
که وقتی با

00:28:10.000 --> 00:28:12.999
یک اثر هنری به اصطلاح متظاهرانه

00:28:13.000 --> 00:28:16.999
مواجه می‌شویم، به طرز وحشتناکی
آزرده می‌شویم.

00:28:17.000 --> 00:28:20.999
که به شکلی همه‌گیر
اغراق‌‌آمیز است.

00:28:21.000 --> 00:28:23.999
این اغراق تنها به دلیل فقدانِ

00:28:24.000 --> 00:28:27.999
توازن درونی در تصویر
به وجود می‌آید.

00:28:28.000 --> 00:28:30.999
که باید گفت،
ما را به سوی سمبول سوق می‌دهد.

00:28:40.000 --> 00:28:44.999
و سمبول امری است قابل تفسیر

00:28:45.000 --> 00:28:48.999
که به خودی خود ضدهنر است.

00:28:49.000 --> 00:28:51.999
چراکه تصویر را نباید
با یک بازی معماگونه و یا

00:28:52.000 --> 00:28:53.999
یک پازل اشتباه گرفت.

00:28:54.000 --> 00:28:57.999
هر معما و پازلی راه‌حلی دارد.

00:28:58.000 --> 00:29:00.999
و معما چو حل گشت آسان شود.

00:29:01.000 --> 00:29:03.999
به بیان کوتاه‌، این امر مبیّن
این واقعیت است که تصویر محدود می‌شود.

00:29:04.000 --> 00:29:10.999
چطور یک سمبول محدود شده
می‌تواند بازتابی از بینهایت باشد..

00:29:11.000 --> 00:29:15.999
می‌توان گفت که [...]
سمبولی از بینهایت است.

00:29:16.000 --> 00:29:18.999
سمبولی از دنیایی که
در آن زندگی می‌کنیم.

00:29:41.000 --> 00:29:43.999
هیچ شمایل‌نگاره‌ی امضا شده‌ای
وجود ندارد، حتی یکی.

00:29:44.000 --> 00:29:46.999
شمایل‌نگاران خود را
به عنوان یک نقاش،

00:29:47.000 --> 00:29:48.999
یا هنرمند در نظر نداشتند.

00:29:49.000 --> 00:29:52.999
اگر استعدادی برای شمایل‌نگاری
در خود می‌یافتند،

00:29:53.000 --> 00:29:55.999
شکرگزار خداوند بودند،

00:29:56.000 --> 00:30:00.999
چراکه چنین می‌پنداشتند که
با حرفه و مهارتشان،

00:30:01.000 --> 00:30:04.999
خدمتگزار خداوند و نیایشگر او هستند.

00:30:05.000 --> 00:30:06.999
و این هدف خلق آثار آنان بود.

00:30:07.000 --> 00:30:09.999
من از نبودِ غرور فردی سخن می‌گویم.

00:30:17.000 --> 00:30:19.999
مفهوم زندگی رسیدن به آگاهی‌ست...

00:30:20.000 --> 00:30:23.999
حداقل رسیدن به درکی فردی...

00:30:24.000 --> 00:30:25.999
باوری فردی از ریشه‌های وجود...

00:30:26.000 --> 00:30:28.999
از کجا آمده‌ایم،
و به کجا می‌رویم

00:30:29.000 --> 00:30:30.999
و برای چه زندگی می‌کنیم.

00:30:31.000 --> 00:30:34.999
شما باید اتصال خود را
به خالق احساس کنید.

00:30:35.000 --> 00:30:37.999
اگر چنین احساسی نداشته باشید،
به یک حیوان بدل می‌گردید.

00:30:49.000 --> 00:30:51.999
هنگامی که زانو می‌زنید

00:30:52.000 --> 00:30:53.999
و با تمام وجود به سوی
پروردگار بازمی‌گردید،

00:30:54.000 --> 00:30:55.999
شکوه هستی از وجود شما
ساطع می‌شود.

00:30:56.000 --> 00:30:57.999
شکوهی حقیقی.

00:30:59.000 --> 00:31:02.999
به همین ترتیب،
تصاویری حقیقی پدیدار می‌شوند.

00:31:03.000 --> 00:31:07.999
هنگامی که مهارت شما به سان
نیایشی به درگاه پروردگار می‌ماند،

00:31:08.000 --> 00:31:09.999
گویی که پیشکشی به
درگاه او برده‌اید.

00:31:10.000 --> 00:31:11.999
همانطور که گلی را
پرورش می‌دهم،

00:31:12.000 --> 00:31:14.999
تا آن را به شخصی
تقدیم کنم.

00:31:15.000 --> 00:31:16.999
اما ابتدا باید آن را پرورش دهم.

00:31:20.000 --> 00:31:21.999
هنر بازتابی است از

00:31:22.000 --> 00:31:24.999
متعالی‌ترین استعدادها در آفرینش.

00:31:25.000 --> 00:31:27.999
به این طریق، ما از خالق خود
تقلید می‌کنیم.

00:31:28.000 --> 00:31:34.999
ما همانی هستیم که در
رویای پروردگار آفریده شدیم.

00:31:35.000 --> 00:31:39.999
و این یکی از لحظاتی است که
با او همسان می‌شویم.

00:31:54.000 --> 00:31:58.999
هنر را می‌توان فرازی از
بی‌خودشدگی انسانی نامید.

00:32:00.000 --> 00:32:02.999
از این جنبه مفهوم هنر
عبادت است.

00:32:03.000 --> 00:32:05.999
این نیایش من است.

00:32:11.000 --> 00:32:14.999
واگر نیایش من بتواند به
نیایشی برای دیگران بدل گردد،

00:32:15.000 --> 00:32:17.999
آن گاه هنر من به آنها
نزدیک‌تر می‌شود.

00:32:25.000 --> 00:32:27.999
من در مورد وظیفه حرف می‌زنم.

00:32:28.000 --> 00:32:30.999
و وظیفه‌ی بشر خدمتگزاری است.

00:32:32.000 --> 00:32:35.999
و دقیقا به همین خاطر است که
این ایده خوار و خفیف شد،

00:32:36.000 --> 00:32:38.999
و به تکاپویی برای قدرت
بدل گشت.

00:32:39.000 --> 00:32:40.999
به جهت خدمت نکردن

00:32:41.000 --> 00:32:44.999
و بهره‌کشی از دیگرانی که
خدمت می‌‎کنند.

00:32:45.000 --> 00:32:49.999
چراکه در دنیا، تنها یک اصل
در روابط وجود دارد،

00:32:50.000 --> 00:32:54.999
و آن خدمتگزاری است.
نه چیزی دیگر.

00:33:26.000 --> 00:33:33.999
فصل چهارم
بازگشت

00:33:40.000 --> 00:33:42.999
هیچ حسرتی بر دل نداریم

00:33:43.000 --> 00:33:45.999
اما خیره به شکاف پیش‌رو مانده‌ایم.

00:33:46.000 --> 00:33:48.999
چراکه زمین برای زمینیان است

00:33:49.000 --> 00:33:51.999
و بر آن همواره مرزهایی هست.

00:33:52.000 --> 00:33:54.999
مادر پریشان‌حال رویا می‌کند.

00:33:55.000 --> 00:33:57.999
و شیهه‌ی اسبان به گوش می‌رسد.

00:33:58.000 --> 00:34:00.999
فیتان (پسر خدای خورشید)
با ارابه‌اش

00:34:01.000 --> 00:34:03.999
و سنگ‌های شش پهلوی ارغوان‌گون.

00:34:05.000 --> 00:34:09.999
"سولاریس" (1972)

00:34:17.000 --> 00:34:20.999
می‌خواستیم از "سولاریس"
فیلمی اقتباسی بسازیم،

00:34:21.000 --> 00:34:24.999
بی آنکه به سولاریسی
سفر کرده باشیم.

00:34:25.000 --> 00:34:26.999
این ایده می‌توانست
خیلی جالب‌تر باشد

00:34:27.000 --> 00:34:29.999
اما لم (نویسنده‌ی رمان)
بر علیه‌ش بود.

00:34:31.000 --> 00:34:33.999
شخصیت روسی به نوعی بسیار
به طبیعت اطرافش وابسته است.

00:34:34.000 --> 00:34:36.999
و نمی‌تواند خود را
جدا از آن تصور کند.

00:34:37.000 --> 00:34:38.999
او خود را بخشی از طبیعت
در نظر می‌گیرد.

00:34:39.000 --> 00:34:41.999
به روشی که از خصیصه‌های
کاراکتر روسی است.

00:34:42.000 --> 00:34:44.999
به همین خاطر است که طبیعت
و وضعیتش،

00:34:45.000 --> 00:34:48.999
می‌تواند تاثیری اینچنینی بر
شخصیت یک انسان داشته باشد.

00:35:13.000 --> 00:35:17.999
طبیعت را از فیلم‌هایمان
حذف می‌کنیم به طوری که گویی بی‌ارزش است.

00:35:18.000 --> 00:35:19.999
ما آن را در نظر نمی‌گیریم.

00:35:20.000 --> 00:35:23.999
خود را مرکز همه چیز می‌پنداریم.

00:35:24.000 --> 00:35:27.999
اما اینطور نیست،
ما در مهار طبیعت هستیم.

00:35:28.000 --> 00:35:29.999
و طبیعت به نسبت ما از
اهمیت بیشتری برخوردار است.

00:35:30.000 --> 00:35:33.999
خود ما نیز نتیجه‌ی تکامل طبیعت هستیم.

00:35:43.000 --> 00:35:47.999
به همین دلیل است که
فکر می‌کنم چشم‌پوشی از طبیعت،

00:35:48.000 --> 00:35:51.999
از نگاهی احساسی و هنرمندانه،
یک جنایت است.

00:35:52.000 --> 00:35:53.999
نه فقط جنایت،
بلکه احمقانه است.

00:35:54.000 --> 00:35:57.999
چراکه آن تنها جایی است که

00:35:58.000 --> 00:36:00.999
رایحه‌ای از حقیقت منتظر ماست.

00:36:06.000 --> 00:36:07.999
تولستوی را به خاطر دارید؟

00:36:08.000 --> 00:36:12.999
و رنجی که می‌کشید از ناممکن بودنِ
یک عشق فراگیر به نوع بشر؟

00:36:14.000 --> 00:36:15.999
خب، من تو را دوست دارم.

00:36:16.000 --> 00:36:18.999
اما عشق احساسی است که
تنها می‌توان آن را...

00:36:19.000 --> 00:36:20.999
تجربه کرد.

00:36:21.000 --> 00:36:22.999
منتها قابل شرح نیست.

00:36:23.000 --> 00:36:24.999
مفهومش را می‌توان توضیح داد.

00:36:25.000 --> 00:36:28.999
اما تو به چیزی عشق می‌ورزی که
می‌توان از دستش داد،

00:36:29.000 --> 00:36:31.999
به خودت، زنی یا زادبومی.

00:36:32.000 --> 00:36:37.999
تا به امروز، عشق امری
دست‌نیافتنی برای بشر بود.

00:36:38.000 --> 00:36:39.999
منظورم را متوجه می‌شوی، اسنات؟

00:36:40.000 --> 00:36:42.999
شمار کمی از ما در دنیا هستند.

00:36:43.000 --> 00:36:45.999
تنی چند، شاید چند میلیارد.

00:36:46.000 --> 00:36:48.999
می‌توان گفت که ما هستیم تا

00:36:49.000 --> 00:36:52.999
آدمی را به عنوان دلیلی

00:36:53.000 --> 00:36:54.999
برای عشق ورزیدن تجربه کنیم؟

00:36:56.000 --> 00:36:58.999
به نظر می‌رسد که...

00:36:59.000 --> 00:37:02.999
این زندگی ناپاک گاهی اوقات
به ما فرصتی می‌دهد

00:37:03.000 --> 00:37:05.999
تا به چیزی که از آن می‌گوید
متفاعد شویم.

00:37:06.000 --> 00:37:09.999
زندگی است که ما را
به این ایده‌ها هدایت می‌کند.

00:37:10.000 --> 00:37:12.999
تزکیه‌ی نفس لازم است
چراکه به ما کمک می‌کند که

00:37:13.000 --> 00:37:14.999
از درد و رنج‌هامان آرام بگیریم.

00:37:15.000 --> 00:37:16.999
شرم...

00:37:17.000 --> 00:37:19.999
احساسی است که بشر را
نجات خواهد داد.

00:37:35.000 --> 00:37:40.999
TARKOVSKY HOME,
MYASNOYE HAMLET, RUSSIA

00:37:46.000 --> 00:37:49.999
من این خانه را خیلی دوست دارم.

00:37:51.000 --> 00:37:54.999
چیزی بیشتر از یک خانه است،
حتی خانه نیست.

00:37:55.000 --> 00:37:58.999
یک درمانگاه است، می‌تواند
هرآنچه که شما می‌خواهید باشد.

00:37:59.000 --> 00:38:01.999
در این خانه
من می‌توانم شخصی باشم که

00:38:02.000 --> 00:38:04.999
قدرت نوشتن یک کتاب را دارد.

00:38:05.000 --> 00:38:09.999
شخصی که می‌تواند
ساختمانی را بنا کند.

00:38:10.000 --> 00:38:13.999
من می‌توانم هرکاری که ممکن است را
در این خانه انجام دهم.

00:38:14.000 --> 00:38:17.999
به من شخصیت می‌بخشد.

00:38:18.000 --> 00:38:20.999
و از آنچه که برای کسب معاش در زندگی
انجام می‌دهم، رها می‌سازد.

00:38:22.000 --> 00:38:23.999
از لحاظ حرفه‌ای...

00:39:06.000 --> 00:39:08.999
می‌توانم تمام زندگی را
در آنجا سپری کنم.

00:39:09.000 --> 00:39:14.999
اما تنها به شرطی که بدانم

00:39:15.000 --> 00:39:18.999
که می‌توانم از اینجا به
هر مقصدی که در ذهن دارم، بروم.

00:39:32.000 --> 00:39:33.999
خانه‌ای شگفت‌انگیز.

00:39:34.000 --> 00:39:37.999
چیزی‌ست که به آن نیاز دارم
و طالب چیز دیگری نیستم.

00:39:38.000 --> 00:39:39.999
روزی به آتش کشیده شد.

00:39:40.000 --> 00:39:42.999
و من به قدری ترسیده بودم از
دیدن منظره‌ی خانه‌‌ی سوخته،

00:39:43.000 --> 00:39:44.999
که به آنجا نرفتم.

00:39:45.000 --> 00:39:47.999
لاریسا کسی بود که
مسئولیت تعمیر خانه را پذیرفت.

00:39:48.000 --> 00:39:50.999
ما تمام روحمان را
در آن خانه نهادیم،

00:39:51.000 --> 00:39:52.999
چراکه در آن بسیار خوشحال بودیم.

00:39:53.000 --> 00:39:54.999
پس به فروش رساندن خانه،
ترک کردنش،

00:39:55.000 --> 00:39:58.999
و خیانت به آن، تفاوتی با
خیانت به لاریسا ندارد.

00:39:59.000 --> 00:40:00.999
که چنین کاری از من برنمی‌آید.

00:40:01.000 --> 00:40:07.999
من در مقایل کسانی که بیشتر از توانشان
برایم زحمت می‌کشند، تعظیم می‌کنم.

00:40:09.000 --> 00:40:12.999
[...]

00:40:18.000 --> 00:40:21.999
هرآنچه که پیرامون خانه
رخ می‌دهد، معجزه‌ای‌ست،

00:40:22.000 --> 00:40:24.999
لحظات مشخصی، از جهت وضعیت موجود.

00:40:25.000 --> 00:40:26.999
توضیحش برایم سخت است...

00:40:32.000 --> 00:40:37.999
بیرون می‌روم، روی پله‌ها می‌نشینم،
و فیلمی شروع می‌شود

00:40:38.000 --> 00:40:40.999
اما نه از آن دست فیلم‌ها،
مثل یک فیلم تخیلی،

00:40:41.000 --> 00:40:45.999
بلکه فیلمی که برای من
معنای واقعی زندگی‌ست.

00:40:47.000 --> 00:40:49.999
فوق‌العاده است...

00:40:58.000 --> 00:41:01.999
زمانی که لاریسا در
خانه‌ی روستایی می‌ماند،

00:41:02.000 --> 00:41:04.999
به ناگاه می‌توانم شاهد
اتفاقات باورنکردنی باشم.

00:41:05.000 --> 00:41:08.999
پرندگانی که به دنبالش پرواز می‌کنند.

00:41:09.000 --> 00:41:10.999
نه به دنبال من،
بلکه تنها به دنبال او.

00:41:11.000 --> 00:41:13.999
روی شانه‌ها و سرش می‌نشینند...

00:41:14.000 --> 00:41:16.999
همانند صحنه‌ای که در "آینه"
آمده بود.

00:41:17.000 --> 00:41:18.999
مردم از من می‌پرسند که
آن به چه معنایی‌ست؟

00:41:19.000 --> 00:41:22.999
چرا پرنده‌ای باید
بر سر شخصی بنشیند؟

00:41:23.000 --> 00:41:24.999
این سمبول چیست؟

00:41:25.000 --> 00:41:27.999
پاسخ بسیار ساده است.

00:41:28.000 --> 00:41:32.999
پرنده هیچگاه بر سر
شخص بدی نمی‌نشیند.

00:41:41.000 --> 00:41:42.999
خانه‌ی شگفت‌انگیزی‌ست.

00:41:43.000 --> 00:41:44.999
پسرم به آنجا سر می‌زند.

00:41:45.000 --> 00:41:47.500
او در آنجا خوشحال است،
ما در آنجا زندگی خواهیم کرد،

00:41:47.501 --> 00:41:50.999
تا هر زمانی که این خانه سرپاست،
ما در آنجا زندگی خواهیم کرد.

00:41:52.000 --> 00:41:54.999
و اگر روزی از من گرفته شود،

00:41:55.000 --> 00:41:58.999
گویی که چیزی در این دنیا
برای من نخواهد بود.

00:42:09.000 --> 00:42:11.999
در میانه‌ی فضا و زمان،
دستانی که

00:42:12.000 --> 00:42:14.999
ما را جدا می‌‌سازند
از آن عرش کبریایی

00:42:15.000 --> 00:42:17.999
اما درمی‌یابیم که در قلمرو پروردگار

00:42:18.000 --> 00:42:20.999
هستند ستارگان گرانقدر بینوایی

00:42:21.000 --> 00:42:23.999
بینوایی، و بی‌ثمری
و دغدغه‌های ما

00:42:24.000 --> 00:42:26.999
از نانی که بی‌لذت در پی آنیم.

00:42:27.000 --> 00:42:29.999
در میان انبوه صور فلکی بیگانه،
زخم‌های ما تنها

00:42:30.000 --> 00:42:33.999
بر سرزمین مادری تسکین می‌یابند.

00:42:44.000 --> 00:42:50.999
فصل پنجم
در آینه‌ی زمان

00:43:00.000 --> 00:43:04.999
برای پروست، [...] بسیار مهم‌تر از
زمان است،

00:43:05.000 --> 00:43:07.999
اما برای یک فرد روسی
اهمیتی ندارد.

00:43:08.000 --> 00:43:11.999
ما روسی‌ها باید
از خود دفاع کنیم.

00:43:12.000 --> 00:43:16.999
CHAPEL AT POSHUPOVO,
RYAZAN OBLAST

00:43:18.000 --> 00:43:23.999
برای زندگینامه‌نویسان، کسانی که
از کودکی خود می‌نویسند،

00:43:24.000 --> 00:43:29.999
همچون تولستوی، گارشین،
و بسیاری دیگر،

00:43:30.000 --> 00:43:34.999
نوشتن اغلب تلاشی‌ست برای
ادای دین به گذشته،

00:43:35.000 --> 00:43:36.999
همواره نوعی اظهار ندامت،

00:43:37.000 --> 00:43:39.999
و مطلقا نه چیزی دیگر.

00:43:58.000 --> 00:44:00.999
"آینه" (1974)

00:44:01.000 --> 00:44:03.999
فیلم بحث‌های بسیاری را برانگیخت.

00:44:04.000 --> 00:44:05.999
پس از یک اکران عمومی ساده،

00:44:06.000 --> 00:44:09.999
میان تماشاگران پیگیر،
مناظرات متعددی شعله‌ور شد.

00:44:10.000 --> 00:44:12.999
و از آنجا که زمان پخش خیلی دیر بود،
خانمی که

00:44:13.000 --> 00:44:15.999
مسئول نظافت آن سالن بزرگ بود،
پیش آمد.

00:44:16.000 --> 00:44:18.999
و از تماشاگران پرسید:
"شماها اینجا چه می‌کنید؟

00:44:19.000 --> 00:44:21.500
وظیفه‌ی من مرتب کردن اینجاست،
فیلم هم کاملا روشنه

00:44:21.501 --> 00:44:23.999
و هیچ جایی برای بحث وجود نداره،
برید خونه‌هاتون!"

00:44:24.000 --> 00:44:26.999
و جمعیت پرسید: "بسیار خوب،
چه چیزی انقدر روشنه؟"

00:44:27.000 --> 00:44:29.999
او گفت: "خیلی ساده‌ست.
مردی خیلی مریضه.

00:44:30.000 --> 00:44:32.999
و هراسان از اینکه داره می‌میره.
و داره کارهای وحشتناکی که

00:44:33.000 --> 00:44:35.999
با دیگران انجام داده رو
به خاطر می‌آره.

00:44:36.000 --> 00:44:38.999
و می‌خواد عذرخواهی کنه.
و همین."

00:44:39.000 --> 00:44:41.999
من فکر می‌کنم که آن زن حتی
مدرسه‌ی ابتدایی را تمام نکرده بود.

00:44:42.000 --> 00:44:44.999
با اینحال، مثل همیشه،
منتقدانی هستند که

00:44:45.000 --> 00:44:46.999
چیزی نمی‌فهمند.

00:44:47.000 --> 00:44:49.999
مطلقا نمی‌فهمند،
و با گذر هرچه بیشتر زمان،

00:44:50.000 --> 00:44:52.999
کمتر متوجه آن چیزی هستند
که می‌نویسند.

00:44:53.000 --> 00:44:55.999
و این زن ساده به ناگاه
پیدایش شد و هرآنچه که باید را گفت.

00:45:03.000 --> 00:45:06.999
من فکر می‌کنم که اگر از من بپرسند

00:45:07.000 --> 00:45:13.999
که چه تم مشترکی میان
"کودکی ایوان"،

00:45:14.000 --> 00:45:22.999
"آندری روبلف"، فیلمم از
رمانِ لم، "سولاریس"،

00:45:23.000 --> 00:45:27.999
یا فیلمی که اکنون روی آن
کار می‌کنم، وجود دارد

00:45:29.000 --> 00:45:32.999
می‌گویم چیزی که میان آنها
مشترک است،

00:45:33.000 --> 00:45:35.999
یا می‌بایست مشترک باشد،

00:45:36.000 --> 00:45:40.999
ایجاد میل به همگامی یا
فرورفتن در موقعیتِ

00:45:41.000 --> 00:45:46.999
شخصیتی است که در وضعیت خطیری
قرار دارد.

00:45:47.000 --> 00:45:52.999
وضعیتی که ناشی از
فقدان تعادل احساسی‌ست.

00:45:53.000 --> 00:45:56.999
به گونه‌ای که یا باید بر آن
غلبه کند،

00:45:57.000 --> 00:46:00.999
و یا به طور قطع آن را بپذیرد.

00:46:01.000 --> 00:46:03.999
در باور و ایده‌آل‌هاشان،

00:46:04.000 --> 00:46:06.999
در ایمان و اصولشان.

00:46:13.000 --> 00:46:17.999
وقتی مشغول تدوین فیلم بودم،

00:46:18.000 --> 00:46:20.999
به نظرم رسید تصاویر بدانگونه که
برداشت شده بودند،

00:46:21.000 --> 00:46:24.999
اثرگذاری لازم را ندارند،
و نمی‌دانستم چرا.

00:46:25.000 --> 00:46:27.999
فیلمنامه کاملا متفاوت بود.

00:46:28.000 --> 00:46:31.999
فصل‌های داستان ترتیب متفاوتی داشتند

00:46:32.000 --> 00:46:34.999
و تنها با تلاش و مجاهدتی بسیار

00:46:35.000 --> 00:46:38.999
برای مرتب‌سازی دوباره‌ی فصول،

00:46:39.000 --> 00:46:45.999
زمانی که از پیدا کردن نسخه‌ی نهایی فیلم
ناامید شدم

00:46:46.000 --> 00:46:48.999
و متوجه شدم که فیلم با این ترتیب
یک شکست خواهد بود،

00:46:49.000 --> 00:46:52.999
ناگهان به یاد نسخه‌ی نوزدهم تدوین افتادم.

00:46:53.000 --> 00:46:55.999
برایم روشن شد که این
ترتیب درست فیلم است،

00:46:56.000 --> 00:46:58.999
ترتیبی که در نسخه‌ی نهایی فیلم
می‌بینیم.

00:46:59.000 --> 00:47:02.999
مشخص شد که دراماتورژی (نمایش‌پردازی)
از جنبه‌ی ادبی،

00:47:03.000 --> 00:47:06.999
از نگاه مرسوم و نمایشی،

00:47:07.000 --> 00:47:09.999
جایی در فیلم ندارد.

00:47:16.000 --> 00:47:19.999
فیلم در ماهیت خود،
در آن چیزی که ارجحیت می‌بخشد،

00:47:20.000 --> 00:47:22.999
در چینش موجود در تصویر،

00:47:23.000 --> 00:47:24.999
تمامیتی شاعرانه است.

00:47:25.000 --> 00:47:29.999
چراکه امکان پیشروی
بدون پایبندی به مناسبات زبانی،

00:47:30.000 --> 00:47:34.999
و انسجام منطقی وجود دارد،

00:47:35.000 --> 00:47:38.999
حتی دراماتورژی را هم
می‌توان نادیده گرفت.

00:47:39.000 --> 00:47:42.999
شاخصه‌ی سینما مبتنی بر

00:47:43.000 --> 00:47:46.999
حقیقتی است که سینما به واسطه‌ی آن
شناخته می‌شود:

00:47:47.000 --> 00:47:49.999
متوقف کردن و آشکار ساختن زمان.

00:47:51.000 --> 00:47:53.999
زمان به تعبیر فلسفی، شاعرانه

00:47:54.000 --> 00:47:56.999
و ادبی خود.

00:47:58.000 --> 00:48:00.999
ایده زمانی جرقه زد که

00:48:01.000 --> 00:48:03.999
انسان شروع به درک ارزش زمان
و کمبود آن کرد.

00:48:04.000 --> 00:48:06.999
به نظر من، مثلا،
انسان قرن نوزدهم

00:48:07.000 --> 00:48:10.999
یا هجدهم نمی‌توانست بقای خود را
به دلیل [...] زمان، تضمین کند.

00:48:11.000 --> 00:48:15.999
او به سادگی بر اثر فشار زمان
بر شانه‌هایش می‌مرد.

00:48:16.000 --> 00:48:19.999
و سینما در ماهیت خود
فراخوانده شده تا

00:48:20.000 --> 00:48:22.999
به شکلی شاعرانه بر این مشکل
فائق آید.

00:48:30.000 --> 00:48:33.999
سینما تنها فرم هنری‌ست که
به درستی زمان را متوقف می‌کند.

00:48:34.000 --> 00:48:37.999
به طور تئوریک این امکان
وجود دارد که بتوان

00:48:38.000 --> 00:48:39.999
صحنه‌ای از یک فیلم را
به طور مکرر و بی‌پایان به تماشا نشست.

00:48:40.000 --> 00:48:42.999
این نگاه به عبارتی ماتریس زمان است.

00:48:43.000 --> 00:48:46.999
و از این منظر، مشکل ریتم،

00:48:47.000 --> 00:48:50.999
مدت زمان و ضرباهنگ،

00:48:51.000 --> 00:48:54.999
در سینما ارزش ویژه‌ی خود را
دارند.

00:48:55.000 --> 00:48:58.999
در مفهومی که زمان خود آشکار می‌سازد،

00:48:59.000 --> 00:49:01.999
با مشکل جالب توجهی رو در رو هستیم،

00:49:02.000 --> 00:49:04.999
و همانطور که هر فرم هنری
در متعالی‌ترین شکل خود

00:49:05.000 --> 00:49:08.999
اثری شاعرانه است.

00:49:09.000 --> 00:49:11.999
لئوناردو در نقاشی یک شاعر است،
شاعری نابغه!

00:49:12.000 --> 00:49:16.999
مضحک است اگر لئوناردو را
یک نقاش بنامیم.

00:49:17.000 --> 00:49:19.999
مضحک است اگر باخ را
یک آهنگساز بنامیم.

00:49:20.000 --> 00:49:23.999
شکسپیر را یک نمایشنامه‌نویس.

00:49:24.000 --> 00:49:27.999
یا تولستوی را یک رمان‌نویس.

00:49:28.000 --> 00:49:30.999
چراکه آنها شاعرند.

00:49:32.000 --> 00:49:33.999
و بدین گونه،

00:49:34.000 --> 00:49:36.999
سینما مفهوم شاعرانه‌ی خود را داراست.

00:49:37.000 --> 00:49:40.999
چرا که بخشی از زندگی،
و بخشی از هستی است که

00:49:41.000 --> 00:49:45.999
از طریق دیگر فرم‌های هنری

00:49:46.000 --> 00:49:49.999
نه درک شده بود و نه به چنگ آمده بود.

00:49:50.000 --> 00:49:52.999
چراکه سینما قابلیت چیزی را دارد که

00:49:53.000 --> 00:49:55.999
که نه در موسیقی آن را می‌بینیم
و نه در دیگر فرم‌های هنری.

00:50:09.000 --> 00:50:11.999
نقش هنرمندان در جامعه‌‌ی معاصر

00:50:12.000 --> 00:50:13.999
بسیار رفیع است.

00:50:15.000 --> 00:50:17.999
بی آنکه هنرمندی باشد،
جامعه‌ای نخواهد بود.

00:50:18.000 --> 00:50:19.999
چراکه هنرمند چیست؟

00:50:20.000 --> 00:50:22.500
هنرمند خودآگاهی جامعه است.

00:50:22.501 --> 00:50:25.999
هرچه هنرمند کمتر بتواند خود را
بیان کند،

00:50:26.000 --> 00:50:30.999
و در نتیجه با جامعه و مردم
ارتباط کمتری برقرار کند،

00:50:31.000 --> 00:50:32.999
برای جامعه بی‌ثمرتر و مخرب‌تر است.

00:50:33.000 --> 00:50:36.999
جامعه بی‌روح شده، و انسان دیگر
قادر نخواهد بود که

00:50:37.000 --> 00:50:41.999
عملکرد خود را به نتیجه رسانده و
اهداف زندگی را دنبال کند.

00:50:42.000 --> 00:50:44.999
کاملا بی‌اهمیت است که این ضایعه
در کدام جامعه اتفاق بیافتد.

00:50:45.000 --> 00:50:47.999
در روسیه، در آفریقا،
و یا در سوئیس،

00:50:48.000 --> 00:50:51.999
آنچه که اهمیت دارد این است که
با ناپدید شدن

00:50:52.000 --> 00:50:55.999
آخرین شاعر، زندگی معنای خود را
به تمامی از دست می‌دهد.

00:51:04.000 --> 00:51:06.999
من هرگز شجاعت این را نداشتم
تا از پدر بخواهم

00:51:07.000 --> 00:51:08.999
برای یک فیلم شعری بنویسد.

00:51:10.000 --> 00:51:13.999
به طور کلی، پدر رفتار خوبی
در این مورد داشت.

00:51:14.000 --> 00:51:15.999
از من تمجید کرد.

00:51:16.000 --> 00:51:18.999
و گفت: "می‌دانی آندری،

00:51:19.000 --> 00:51:21.999
آنچه که تو می‌گیری فیلم نیست."

00:51:22.000 --> 00:51:24.999
و وقتی این را گفت
برایم زندگی در این جهان

00:51:25.000 --> 00:51:26.999
آسان‌تر شد.

00:51:29.000 --> 00:51:30.999
گرمی آخرین برگ‌ها

00:51:31.000 --> 00:51:33.999
با پیش‌کشانی مستدام

00:51:34.000 --> 00:51:35.999
سر به آسمان کشیده

00:51:36.000 --> 00:51:37.999
و در راه خویش

00:51:38.000 --> 00:51:40.999
و تمامی جنگل با اندوهی همگون

00:51:41.000 --> 00:51:44.999
آنگونه که من و تو،
سالی را با آن به سر رساندیم،

00:51:45.000 --> 00:51:47.999
انعکاس جاده در چشمانی اشک‌آلود

00:51:48.000 --> 00:51:50.999
همچون دشتی نژند و سیل‌زده که
سبزی بوته‌ها را بازمی‌تابد.

00:51:51.000 --> 00:51:53.999
سختگیر نباش،
تهدید نکن

00:51:54.000 --> 00:51:55.999
دست نزن

00:51:56.000 --> 00:51:58.999
سکوت جنگل ولگا را درهم مشکن.

00:51:59.000 --> 00:52:02.999
صدای تنفس زندگی پیشین را می‌شونی؟

00:52:03.000 --> 00:52:06.999
قارچ‌های گلین در چمنزار نمناک
می‌رویند

00:52:07.000 --> 00:52:10.999
صدای حلزون‌ها که در ساقه‌ی گیاه
رخنه می‌کنند

00:52:11.000 --> 00:52:14.999
و مور موری دائمی از خارشی نمناک

00:52:15.000 --> 00:52:18.999
عشق همان تهدید است،
می‌دانی؟

00:52:19.000 --> 00:52:22.999
نگاه کن، به زودی بازخواهم گشت
ببین، خواهم کُشت.

00:52:23.000 --> 00:52:27.999
آسمان درهم می‌پیچد،
و افرایی را همچون شاخه‌ی رزی درهم می‌گیرد

00:52:28.000 --> 00:52:29.999
بگذار بیشتر بسوزد

00:52:30.000 --> 00:52:32.999
پیش چشمان همگان.

00:52:41.000 --> 00:52:46.999
فصل ششم
در هزارتوی منطقه

00:52:51.000 --> 00:52:52.999
کشوری را نمی‌شناسم

00:52:53.000 --> 00:52:55.999
که در آن شمار افراد بااستعداد
بیشتر باشد.

00:52:56.000 --> 00:52:58.999
اتفاقی در روسیه
در حال رخ دادن است که

00:52:59.000 --> 00:53:01.999
به یقین می‌تواند فرهنگ را نابود کند.

00:53:02.000 --> 00:53:04.999
بنا به اصول طبیعی ممکن است.

00:53:05.000 --> 00:53:10.999
اما بدین مفهوم نیست که روح آدمی
می‌تواند سرکوب شود.

00:53:11.000 --> 00:53:13.999
می‌دانید، مشکل آزادی وجود دارد

00:53:14.000 --> 00:53:15.999
آزادی چیست؟

00:53:16.000 --> 00:53:19.999
آزادی، رهایی درونی و روحانی آدمی است.

00:53:20.000 --> 00:53:22.999
مسئله‌ی حقوق فردی در میان نیست.

00:53:23.000 --> 00:53:24.999
حقوق را می‌توان از فرد گرفت.

00:53:25.000 --> 00:53:27.999
اما آزادی را نه.

00:53:28.000 --> 00:53:31.999
آزادی امتیاز ذاتی هر انسان

00:53:32.000 --> 00:53:34.999
به عنوان موجودیتی معنوی
و روحانی است.

00:53:35.000 --> 00:53:38.999
این حقیقت را هملت
به سادگی متوجه شد...

00:53:39.000 --> 00:53:41.999
منظورم این است که، شکسپیر...
از زبان هملت

00:53:42.000 --> 00:53:43.999
گفت:

00:53:44.000 --> 00:53:46.999
"در پوسته‌ی فندق اسیر باشم،

00:53:47.000 --> 00:53:49.999
و خود را پادشاه فضای لایتناهی
به حساب آورم."

00:53:51.000 --> 00:53:53.999
و به طریقی گذشتگان اظهار می‌کردند:

00:53:54.000 --> 00:53:56.999
"اگر می‌خواهید آزاد باشید، باشید."

00:53:58.000 --> 00:54:00.999
آزادی مسئله‌ای شخصی‌ست.

00:54:02.000 --> 00:54:04.999
و به همین خاطر است که اگر
حقوق شخصی را از وی بگیریم،

00:54:05.000 --> 00:54:07.999
او را از آزادی محروم نکرده‌ایم.

00:54:09.000 --> 00:54:12.999
و دقیقا به همین دلیل است که
در مناطق محروم از لحاظ سیاسی،

00:54:13.000 --> 00:54:16.999
مردمی را می‌بینیم که بسیار آزادند.

00:54:17.000 --> 00:54:19.999
و همزمان کشورهای دموکراتیک

00:54:20.000 --> 00:54:22.999
به طور عرفی آزادی کامل ندارند.

00:54:37.000 --> 00:54:39.999
هملت بهترین اثر نمایشی
و شاعرانه‌ای‌ست که

00:54:40.000 --> 00:54:41.999
در جهان وجود دارد.

00:54:42.000 --> 00:54:43.999
این امر به خودی خود آشکار است

00:54:44.000 --> 00:54:46.999
در این درام

00:54:47.000 --> 00:54:50.999
مهم‌ترین مشکل بشری به نمایش
درآمده است

00:54:51.000 --> 00:54:53.999
که در زمان شکسپیر وجود داشته.

00:54:54.000 --> 00:54:56.999
این مشکل پیش از او وجود داشته،
و بعد از او نیز خواهد بود.

00:55:02.000 --> 00:55:07.999
تراژدی هملت این نیست که او
به طور فیزیکی مرده باشد،

00:55:08.000 --> 00:55:14.999
به طوری که نتیجه‌ی وسواس‌مندی
انتقام و دادخواهی گردد.

00:55:15.000 --> 00:55:16.999
اصلا اینطور نیست.

00:55:17.000 --> 00:55:19.999
مسئله این است که او
خود را به مرگ محکوم کرده

00:55:20.000 --> 00:55:25.999
در جهت تلاشی برای بهنر ساختن
این عصر جداافتادگی.

00:55:26.000 --> 00:55:30.999
مردی که خود را محکوم به خدمت
به خلق می‌کند.

00:55:31.000 --> 00:55:34.999
به واسطه‌ی اشتیاقی برای گره زدن
ریسمان پاره پاره شده‌ی زمان

00:55:35.000 --> 00:55:40.999
و پایبند بودن به فرایند تاریخی خدمتگزاری،

00:55:41.000 --> 00:55:43.999
تبدیل به یک تحول‌خواه می‌شود.

00:55:44.000 --> 00:55:45.999
و در این فرایند،

00:55:46.000 --> 00:55:48.999
در نهایت و به طور قطع،
از میان می‌رود.

00:55:49.000 --> 00:55:50.999
و خطر ناپدید شدن، مردن،

00:55:51.000 --> 00:55:54.999
برای جنبشی، یا برای ترقی،

00:55:55.000 --> 00:55:56.999
به طور کامل ناپدید شدن،

00:55:57.000 --> 00:55:58.999
این همان تراژدی است که
هملت تجربه می‌کند.

00:55:59.000 --> 00:56:01.999
زیرا که او به طور کامل ناپدید
می‌شود، و به تنهایی

00:56:02.000 --> 00:56:05.999
به عنوان یک تحول‌خواه این جنبش تاریخی
عمل می‌کند.

00:56:06.000 --> 00:56:09.999
این تراژدی هویت است،
چرا که هر شخصی

00:56:10.000 --> 00:56:13.999
خود را برای دیگران فدا نمی‌کند.

00:56:14.000 --> 00:56:15.999
هر شخصی چنین هدفی ندارد،

00:56:16.000 --> 00:56:17.999
"تمرین نمایش هملت" (1976)
-هملت، تو تنها خویش را داری.

00:56:18.000 --> 00:56:20.900
پدر مورد اهانت قرار گرفت.
–مادر، پدر را سخت مورد اهانت قرار دادی.

00:56:21.201 --> 00:56:22.999
بس کن، با زبانی مهمل
پاسخ می‌دهی.

00:56:23.000 --> 00:56:25.999
تو نیز، با زبانی شرارت‌آمیز
پرسش می‌کنی.

00:56:26.000 --> 00:56:27.999
مرا از یاد برده‌ای؟

00:56:28.000 --> 00:56:29.999
نه، به خدا سوگند اینطور نیست:

00:56:30.000 --> 00:56:32.999
شما ملکه‌ی من هستید،
همسر برادر شوهر خود،

00:56:33.000 --> 00:56:35.999
و حتی اگر چنین نبود
همچنان مادر من هستید.

00:56:37.000 --> 00:56:40.999
نه، من می‌خواهم کاری کنم
تا تو سخن بگویی.

00:56:41.000 --> 00:56:43.999
تو چنین نخواهی کرد مگر آنکه
من برای تو جامی مهیا کنم.

00:56:44.000 --> 00:56:46.999
تا بتوانی مکنونات قلبی خود را
آشکار سازی.

00:56:47.000 --> 00:56:49.999
چه می‌کنی؟
مرا نمی‌کشی؟

00:56:50.000 --> 00:56:51.999
هی، کمک، کمک!
-چه می‌کنی؟ هی! کمک، کمک، کمک!

00:56:52.000 --> 00:56:53.999
حالا چطور، ای نابکار؟

00:56:58.000 --> 00:56:59.999
پروردگارا، تو چه کرده‌ای؟

00:57:00.000 --> 00:57:02.999
نه من نمی‌دانم:
پادشاه است؟

00:57:04.000 --> 00:57:07.999
انتقام چیست؟ و چطور می‌توان
این عصر جداافتادگی را تیمار کرد؟

00:57:08.000 --> 00:57:14.999
خون می‌طلبد. باید خون کسی را ریخت.

00:57:15.000 --> 00:57:17.999
باید حقیقتی دیگر بنا کرد که

00:57:18.000 --> 00:57:20.999
هیچ فیلسوف و یا هیچ حکیمی

00:57:21.000 --> 00:57:25.999
تاکنون چنین نکرده.

00:57:26.000 --> 00:57:28.999
تا دستان خود را با خون پاک کند.

00:57:29.000 --> 00:57:31.999
حتی در راه برقراری عدالت.

00:57:32.000 --> 00:57:36.999
هیچکس توانایی انجام چنین کاری ندارد،
و برای هملت چنین امری یک تراژدی‌ست.

00:57:37.000 --> 00:57:39.999
و چنین است که او از
فیلسوف بودن دست کشیده

00:57:40.000 --> 00:57:42.999
و بدل به مرد عمل می‌گردد.

00:57:50.000 --> 00:57:54.999
آزادی خلاقانه...
بدون چنین مفهومی،

00:57:55.000 --> 00:57:59.999
مفهوم آزادی خلاقانه،
هنر وجود نخواهد داشت.

00:58:00.000 --> 00:58:02.999
غیرممکن است.

00:58:03.000 --> 00:58:05.999
برای مثال، غیرممکن است که
یک اثر هنری ناموفق را

00:58:06.000 --> 00:58:09.999
جدی بگیریم زمانی که

00:58:10.000 --> 00:58:13.999
در یک محیط خلاقانه‌ی غیر آزاد
ساخته شده باشد.

00:58:14.000 --> 00:58:19.999
اگر فقدان این آزادی را در
یک اثر احساس کنیم،

00:58:20.000 --> 00:58:24.999
به یقین می‌توان گفت که این اثر
واقع‌گرایانه نیست.

00:58:25.000 --> 00:58:27.999
در یک اثر هنری،
چیزی جر خود اثر

00:58:28.000 --> 00:58:30.999
نباید استنباط شود.

00:58:32.000 --> 00:58:34.999
متاسفانه، در قرن بیستم، مفهومِ

00:58:35.000 --> 00:58:37.999
کار هنری دگرگون شده و حالا

00:58:38.000 --> 00:58:39.999
حضور خود را به شکلی متظاهرانه
تحمیل می‌کند.

00:58:40.000 --> 00:58:42.999
حضور مولف در اثر
حضوری متظاهرانه است.

00:58:49.000 --> 00:58:54.999
"استاکر" (1979)

00:58:59.000 --> 00:59:07.999
می‌خواستم فیلم بعدی‌ام
خشک‌تر و زاهدانه‌تر باشد.

00:59:08.000 --> 00:59:11.999
بله، این واژه به بهترین شکل
بیانگر آرمان‌های من است.

00:59:12.000 --> 00:59:14.999
چراکه فکر می‌کنم متانت ملکوتی

00:59:15.000 --> 00:59:17.999
یک هنرمند از اهمیت ویژه‌ای در

00:59:18.000 --> 00:59:19.999
خلق یک اثر هنری برخوردار است.

00:59:20.000 --> 00:59:24.999
هنرمند نباید جنجال‌آفرین باشد و
نه در بیان خود دچار لکنت شود.

00:59:25.000 --> 00:59:29.999
و نباید امیال خود را بیرونی کند.

00:59:30.000 --> 00:59:33.999
چراکه انگیزه‌های یک هنرمند
می‌بایستی

00:59:34.000 --> 00:59:37.999
در کمترین حد ممکن بیرونی شود.

00:59:48.000 --> 00:59:50.999
فکر می‌کنم که "استاکر"

00:59:51.000 --> 00:59:52.999
موفق‌ترین اثر من است.

00:59:53.000 --> 00:59:55.999
به طوری که مقصودی که داشتم

00:59:56.000 --> 00:59:57.999
همبستگی مناسبی با نتیجه‌ی کار داشت.

00:59:58.000 --> 01:00:00.999
و نه فقط به این خاطر،
بلکه به دلیل

01:00:01.000 --> 01:00:03.999
سادگی که در ساختار خود داشت.

01:00:04.000 --> 01:00:05.999
ابزار کمی که در آن استفاده شده،

01:00:06.000 --> 01:00:07.999
غالبا ابزارهای بیانی هستند.

01:00:08.000 --> 01:00:10.999
این اثر برای من بسیار عزیز
و مهم محسوب می‌شود.

01:00:11.000 --> 01:00:16.999
و به وضوح "استاکر" نشانگر
موقعیتی است که

01:00:17.000 --> 01:00:19.999
به عنوان هنرمند در طول سالیان اخیر
داشته‌ام.

01:00:30.000 --> 01:00:34.999
برای من، این فیلم البته
در مورد مردی‌ست که

01:00:35.000 --> 01:00:41.999
عملا از شکست رنج می‌برد.

01:00:43.000 --> 01:00:46.999
اما در مقام یک ایده‌آل‌گرا،

01:00:47.000 --> 01:00:50.999
همچون یک سلحشور به پاسداری از
ارزش‌های معنوی باقی می‌ماند.

01:00:51.000 --> 01:00:54.999
بنابراین استاکر به عنوان
شخصیت اصلی فیلم، در همان مقامی است که

01:00:55.000 --> 01:00:57.999
دون کیشوت و شاهزاده میشکین قرار دارند.

01:00:58.000 --> 01:01:00.999
شخصیت‌های ادبی که ما از آنها

01:01:01.000 --> 01:01:02.999
به عنوان شخصیت‌های ایده‌آل یاد می‌کنیم.

01:01:03.000 --> 01:01:05.999
و به همین دلیل که آنها
شخصیت‌های ایده‌آلی هستند،

01:01:06.000 --> 01:01:07.999
از شکست در زندگی واقعی رنج می‌برند.

01:01:08.000 --> 01:01:10.999
پس برای من این اثری است که

01:01:11.000 --> 01:01:13.999
نشانگر قدرت انسان ضعیف است.

01:01:14.000 --> 01:01:17.999
باور بر وابستگی به روحی که

01:01:18.000 --> 01:01:20.999
به آنها زندگی می‌بخشد.

01:01:22.000 --> 01:01:27.999
مهم نیست که آنها بر اساس

01:01:28.000 --> 01:01:31.999
احساسات درونی خود چه می‌کنند،

01:01:32.000 --> 01:01:35.999
احساسی که به قدرتی والاتر
مرتبط است.

01:01:42.000 --> 01:01:44.999
من همواره مردد بودم،

01:01:45.000 --> 01:01:49.999
که اعمال می‌توانند عبث،
نامعقول و ساده‌لوحانه باشند...

01:01:50.000 --> 01:01:52.999
و اکنون برای من روشن است که
اعمال ساده‌لوحانه،

01:01:53.000 --> 01:01:54.999
نشانی از یک روح متعالی‌ست.

01:01:55.000 --> 01:01:57.999
نشانی از عدم خودخواهی.

01:01:58.000 --> 01:02:02.999
چراکه ایده‌هایی وجود دارند
مبنی براینکه ساختار جهان

01:02:03.000 --> 01:02:07.999
به گونه‌ای‌ست که نمی‌تواند
یک انسان معنوی را خلق کند.

01:02:09.000 --> 01:02:12.999
اما آن نیروی برتر انسان را
در مسیری ساده‌لوحانه

01:02:13.000 --> 01:02:15.999
هدایت می‌کند.

01:02:20.000 --> 01:02:22.999
بله... حق با شماست،
من آدم پستی هستم.

01:02:23.000 --> 01:02:24.999
من هیچ کار مهمی در این دنیا
نکرده‌ام.

01:02:25.000 --> 01:02:26.999
و نمی‌توانم کاری بکنم.

01:02:27.000 --> 01:02:29.999
چیزی نمی‌توانم به همسرم
پیشکش کنم.

01:02:30.000 --> 01:02:32.999
دوستی ندارم، و برایم ممکن نیست
تا دوستی بیابم.

01:02:33.000 --> 01:02:35.999
اما چیزی که متعلق به من است را
از من نگیرید.

01:02:36.000 --> 01:02:37.999
آنها پیشاپیش در آنسوی سیم خاردار

01:02:38.000 --> 01:02:39.999
همه چیزم را از من گرفتند.

01:02:43.000 --> 01:02:44.999
هرآنچه که دارم اینجاست.

01:02:45.000 --> 01:02:46.999
اینجا...

01:02:47.000 --> 01:02:48.999
در منطقه...

01:02:50.000 --> 01:02:51.999
شادی من...
آزادی من...

01:02:52.000 --> 01:02:54.999
شرافت من،
همه چیز در اینجاست.

01:02:55.000 --> 01:02:56.999
مردمی که با خود می‌آورم
درست مثل خود من هستند.

01:02:57.000 --> 01:02:58.999
بینوا، زمین خورده.

01:02:59.000 --> 01:03:03.999
آنها هیچ ندارند...
که به آن امیدوار باشند.

01:03:05.000 --> 01:03:06.999
اما من می‌توانم به آنها کمک کنم.

01:03:07.000 --> 01:03:08.999
هیچکس نمی‌تواند به آنها کمک کند

01:03:09.000 --> 01:03:11.999
جز من –انسانی پست- من می‌توانم!

01:03:13.000 --> 01:03:15.999
اما من به شادمانی اشک می‌ریزم
چون می‌توانم به آنها کمک کنم.

01:03:17.000 --> 01:03:20.999
همین و بس. دنبال چیز دیگری نیستم.

01:03:29.000 --> 01:03:32.999
می‌خواهم به بازیگر آزادی مطلق دهم

01:03:33.000 --> 01:03:36.999
اگر تبعیت کامل بر مفهوم را

01:03:37.000 --> 01:03:38.999
برایم آشکار کند.

01:03:39.000 --> 01:03:41.999
به طور خلاصه، برای یک کارگردان
غیرقابل تحمل است که

01:03:42.000 --> 01:03:45.999
بازیگر نگاه من بر مفهومی که

01:03:46.000 --> 01:03:48.999
فیلم به دنبال دارد را
به اشتراک نگذارد.

01:03:49.000 --> 01:03:52.999
و من بازیگران را دوست دارم
و به آنها آزادی کامل می‌دهم

01:03:53.000 --> 01:03:55.999
اگر آن مفهوم را به اشتراک بگذارند.

01:04:01.000 --> 01:04:03.999
این امر مهم‌ترین مسئله است...

01:04:04.000 --> 01:04:08.999
یک، دو یا سه برداشت
کاملا بی‌اهمیت است،

01:04:09.000 --> 01:04:11.999
چیزی که برای من اهمیت دارد
این است که هیچ تظاهری در کار نباشد،

01:04:15.900 --> 01:04:17.999
برای من مهم است که
همه چیز آنطور که باید پیش رود...

01:04:18.000 --> 01:04:20.999
شما خود می‌دانید که چه موقع
اختیارات را به هنرپیشه بدهید،

01:04:21.000 --> 01:04:22.999
چه موقع به آن اضافه کنید
و چه موقع از آن کسر کنید.

01:04:23.000 --> 01:04:24.999
تنها شما می‌توانید آن را کنترل کنید...

01:04:25.000 --> 01:04:27.999
اما بعد از آن، اجازه‌ی دخالت ندارید...

01:04:28.000 --> 01:04:29.999
تو متوجه هستی، نه؟
-نه، نیستم.

01:04:30.000 --> 01:04:33.999
همه چیز بر لبه‌ی پرتگاه است...
بر لبه‌ی پرتگاه...

01:04:34.000 --> 01:04:36.999
توجه!
هرکس به جای خود!

01:04:37.000 --> 01:04:38.999
سریع!

01:04:41.000 --> 01:04:42.999
نمای 288، برداشت 1.

01:04:45.000 --> 01:04:48.999
به سوی من آمد و به من گفت
که همراهش بروم.

01:04:49.000 --> 01:04:50.999
و من رفتم.

01:04:52.000 --> 01:04:54.999
بعدها هیچگاه از این تصمیم
پشیمان نشدم.

01:04:58.000 --> 01:04:59.999
هیچگاه...

01:05:02.000 --> 01:05:04.999
سوگ بسیاری وجود داشت...

01:05:05.000 --> 01:05:07.999
ترسیده بودم و شرمسار.

01:05:08.000 --> 01:05:10.999
اما هیچگاه پشیمان نبودم،
و هیچگاه به شخصی حسادت نورزیدم.

01:05:13.000 --> 01:05:15.999
این تصمیمی بود که من گرفتم.

01:05:16.000 --> 01:05:18.999
این زندگی‌ست،
این ما هستیم.

01:05:23.000 --> 01:05:25.999
و اگر هیچ سوگی در زندگی ما نبود،

01:05:26.000 --> 01:05:28.999
در این صورت ترجیح می‌دادم که
اصلا زندگی نباشد.

01:05:29.000 --> 01:05:30.999
همه چیز می‌توانست
بدتر از این باشد.

01:05:34.000 --> 01:05:35.999
چراکه در آن صورت...

01:05:36.000 --> 01:05:37.999
هیچ شادی نیز وجود نداشت.

01:05:40.000 --> 01:05:42.999
هیچ امیدی نبود.

01:05:46.000 --> 01:05:47.999
پس...

01:06:03.000 --> 01:06:05.999
فصل هفتم
در خاستگاه‌های نوستالژیا

01:06:06.000 --> 01:06:10.999
این هفته تنها در دو شب
این رویا را نداشتم.

01:06:11.000 --> 01:06:13.999
و این یکی خصوصا
رویای شگفت‌انگیزی است.

01:06:14.000 --> 01:06:16.999
حتی نمی‌توانم آن را به ثبت برسانم.

01:06:17.000 --> 01:06:18.999
و نیازی به این کار نیست.

01:06:19.000 --> 01:06:21.999
چراکه نمی‌توانم خود را
از آن جدا کنم.

01:06:22.000 --> 01:06:27.999
[...]

01:06:28.000 --> 01:06:30.999
و رویاهای بسیاری هستند که
می‌دانم

01:06:31.000 --> 01:06:32.999
ارزش بسیاری دارند.

01:06:33.000 --> 01:06:35.999
ارزش نه برای ما،
بلکه برای کودکانمان.

01:06:36.000 --> 01:06:37.999
برای دیگران.

01:06:38.000 --> 01:06:40.999
در این رویاها، قدرت نزدیکی به
پروردگار را درک می‌کنیم.

01:06:48.000 --> 01:06:53.999
"نوستالژیا" (1983)

01:07:14.000 --> 01:07:16.999
نوستالژیا احساسی همه‌گیر است.

01:07:17.000 --> 01:07:19.999
انسانی که نوستالژیا را تجربه می‌کند،
در ذات خود

01:07:20.000 --> 01:07:22.999
در زادبودمش باقی می‌ماند،
و از خانواده‌اش

01:07:23.000 --> 01:07:24.999
جدا نمی‌شود.

01:07:25.000 --> 01:07:28.999
در یک ماوای شاد، انسان نمی‌تواند
نوستالژیا را تجربه کند.

01:07:29.000 --> 01:07:32.999
چراکه احساس می‌کند که روحش
نمی‌تواند به سمت و سویی که

01:07:33.000 --> 01:07:36.999
ممکن است کشیده شود، گسترش یابد.

01:07:57.000 --> 01:07:59.999
انسان به واسطه‌ی عشق شکل گرفته است.

01:08:00.000 --> 01:08:01.999
عشق قابلیتی‌ست برای ایثار کردن،

01:08:02.000 --> 01:08:04.999
قابلیتی‌ست که خویشتن را
به دیگری پیشکش کنی.

01:08:05.000 --> 01:08:06.999
اگر عشق به موانعی برخورد کند،

01:08:07.000 --> 01:08:10.999
انسان گمراه می‌شود، شکنجه می‌شود.

01:08:11.000 --> 01:08:13.999
و زمانی که عشق را احساس کنید،

01:08:14.000 --> 01:08:16.999
و زمانی که محدودیت‌های وحشتناکی را
ببینید

01:08:17.000 --> 01:08:18.999
که آدمیزاد آفریده.

01:08:19.000 --> 01:08:21.999
موانعی که برای یکدیگر
قرار داده‌ایم.

01:08:22.000 --> 01:08:24.999
آنگاه انسان به خاطر آنها رنج می‌برد.

01:08:25.000 --> 01:08:27.999
این امر زمانی رخ می‌دهد که
عاشق و معشوق از یکدیگر جدا شوند.

01:08:28.000 --> 01:08:30.999
شخصیت اصلی فیلم رنج می‌برد چراکه

01:08:31.000 --> 01:08:33.999
نمی‌تواند با کسی دوستی کند.

01:08:34.000 --> 01:08:36.999
رنج می‌برد چراکه نمی‌تواند
چندروزی بیشتر

01:08:37.000 --> 01:08:39.999
در این مرز و بوم سپری کند.

01:08:40.000 --> 01:08:41.999
دوستی را می‌یابد،

01:08:42.000 --> 01:08:43.999
که او نیز رنج می‌برد.

01:08:44.000 --> 01:08:46.999
این خصلت دلیلی است که
وی را پیدا می‌کند.

01:08:47.000 --> 01:08:49.999
می‌گوید که ما نیاز داریم تا
مرزها را از میان ببریم.

01:08:50.000 --> 01:08:51.999
تا همه بتوانند آزادانه زندگی کنند.

01:08:52.000 --> 01:08:54.999
بی آنکه ناسازگاری میان سیستم‌های [...]

01:08:55.000 --> 01:08:56.999
را تجربه کنند.

01:08:57.000 --> 01:09:00.999
چراکه به هر صورت مشکلات بسیاری
وجود خواهد داشت.

01:09:01.000 --> 01:09:04.999
و این امر بقا را غیرممکن می‌سازد.

01:09:05.000 --> 01:09:07.999
او از نابسامانی زندگی رنج می برد.

01:09:08.000 --> 01:09:09.999
نابسامانی همه‌گیر زندگی.

01:09:10.000 --> 01:09:12.999
نمی‌تواند خوشحال باشد چراکه
شمار بسیاری از مردم

01:09:13.000 --> 01:09:14.999
خوشحال نیستند.

01:09:15.000 --> 01:09:17.999
مشکلش از جنس همدردی‌ست.

01:09:18.000 --> 01:09:19.999
این کاملا یک ایده‌ی روسی‌ست.

01:09:20.000 --> 01:09:22.999
ایده‌ای که از همدردی دارد را
نمی‌تواند به عمل آورد.

01:09:24.000 --> 01:09:28.999
BAGNO VIGNONI,
TUSCANY, ITALY

01:09:29.000 --> 01:09:30.999
اون از ایتالیا می‌نویسه؟

01:09:31.000 --> 01:09:33.999
روی بیوگرافی یک موسیقیدان روسی
کار می‌کنه.

01:09:34.000 --> 01:09:35.999
زوئی!

01:09:36.000 --> 01:09:36.999
چرا اینجا اومده؟

01:09:37.000 --> 01:09:39.999
این موسیقیدان در کنسرواتوار بولونیا
تحصیل می‌کرد.

01:09:40.000 --> 01:09:42.999
و اوقاتش رو در تابستان‌ها و بهارهایی که
هوا گرم بود، اینجا می‌گذروند.

01:09:43.000 --> 01:09:43.999
کی؟

01:09:44.000 --> 01:09:44.999
در اواخر قرن هجدهم.

01:09:45.000 --> 01:09:47.999
کی بود؟ چایکوفسکی؟

01:09:48.000 --> 01:09:49.999
نه، اسمش سوسنوفسکی بود.

01:09:50.000 --> 01:09:50.999
صبر کن...

01:09:51.000 --> 01:09:53.999
خودشه، کسی که با دختر محلی
ازدواج کرد.

01:09:54.000 --> 01:09:56.999
فکر نکنم، اون عاشق یک رعیت روسی بود.

01:09:57.000 --> 01:10:00.999
این غیرمنتظره بود،
و البته وحشتناک.

01:10:01.000 --> 01:10:03.999
برای اولین بار متوجه شدم که

01:10:04.000 --> 01:10:06.999
رهبران صنعت فیلمسازی شوروی

01:10:07.000 --> 01:10:09.999
مرا کارگردان شوروی در نظر نمی‌گیرند.

01:10:10.000 --> 01:10:12.999
چراکه نماینده‌ی خود را
به کن فرستادند

01:10:13.000 --> 01:10:15.999
که مامور شده بود به موفقیت من
در فستیوال سال 1983،

01:10:16.000 --> 01:10:17.999
لطمه بزند.

01:10:18.000 --> 01:10:20.999
باندارچوک بود، سرگی باندارچوک،

01:10:21.000 --> 01:10:22.999
کارگردان شوروی.

01:10:23.000 --> 01:10:27.999
هنوز که هنوز است نمی‌دانم که چرا
چنین دستوری داده شد.

01:10:28.000 --> 01:10:30.999
من فیلمی درباره‌ی ناتوانی

01:10:31.000 --> 01:10:33.999
مردی اهل شوروی، روسیه،
عضوی از جامعه‌ی روشنفکر،

01:10:34.000 --> 01:10:36.999
از زندگی در غرب، ساختم.

01:10:37.000 --> 01:10:39.999
هرچیزی برایم قابل تصور بود،

01:10:40.000 --> 01:10:42.999
یک عدم درک معمول و مرسوم

01:10:43.000 --> 01:10:45.999
از گویش سینمایی من یا

01:10:46.000 --> 01:10:47.999
یا جنبه‌های استتیک اثرم.

01:10:48.000 --> 01:10:51.999
اما از پیشوایان خود،

01:10:52.000 --> 01:10:55.999
رهبران و هموطنانم

01:10:56.000 --> 01:10:58.999
انتظار چنین خیانتی نداشتم.

01:11:05.000 --> 01:11:06.999
به ناگاه خود را

01:11:07.000 --> 01:11:09.999
در آنجا به طور کامل نالازم دیدم.

01:11:10.000 --> 01:11:12.999
و تصور کنید که پیشوایان حکومت شوروی

01:11:13.000 --> 01:11:15.999
چه اقدامی در قبال بازگشت من
به مسکو پس از

01:11:16.000 --> 01:11:19.999
حضورم در جشنواره‌ی کن، ممکن بود
داشته باشند.

01:11:20.000 --> 01:11:22.999
من صرفا نمی‌توانستم طور دیگری
عمل کنم.

01:11:23.000 --> 01:11:25.999
نمی‌توانستم به شوروی بازگردم.

01:11:26.000 --> 01:11:30.999
من و همسرم به وضوح مجبور بودیم
در غرب زندگی کنیم.

01:11:31.000 --> 01:11:34.999
با اینحال هیچ خیال باطلی درباره‌ی

01:11:35.000 --> 01:11:38.999
زندگی در غرب نداشتم،
علی‌رغم این حقیقت که

01:11:39.000 --> 01:11:42.999
شماری از خانواده‌ام در مسکو
باقی ماندند.

01:11:43.000 --> 01:11:46.999
این امر، تصمیمی بسیار سخت...

01:11:47.000 --> 01:11:49.999
و مشکل برای من و لاریسا بود.

01:11:57.000 --> 01:11:59.999
در رابطه با کشورمان،
من و لاریسا هنوز

01:12:00.000 --> 01:12:01.999
تصمیم خود را نگرفته‌ایم.

01:12:05.000 --> 01:12:08.999
چیزی که برایمان مهم است،
همین تصمیمی‌ست که باید بگیریم.

01:12:12.000 --> 01:12:15.999
بقیه‌ی چیزها کاملا بی‌معنی‌ست.

01:12:44.000 --> 01:12:46.999
هرچند برای بیست سال
این شانس را داشتم که در مسکو

01:12:47.000 --> 01:12:49.999
پنج فیلم بسازم و با رهبری سینمایی خود،

01:12:50.000 --> 01:12:52.999
روابطی کمابیش دیپلماتیک داشته باشم.

01:12:53.000 --> 01:12:55.999
اما حالا، پس از رسوایی در کن،

01:12:56.000 --> 01:12:58.999
برای من روشن شد که دیگر

01:12:59.000 --> 01:13:01.999
شانس ساختن چیزی را ندارم.

01:13:04.000 --> 01:13:07.999
SAN VITTORINO,
LAZIO, ITALY

01:13:10.000 --> 01:13:13.999
احساس بسیار بدی دارم چراکه

01:13:14.000 --> 01:13:17.999
از مخاطبین، از دوستان،

01:13:18.000 --> 01:13:19.999
و از زادبوم خود جدا شده‌ام.

01:13:20.000 --> 01:13:22.999
و البته، بیش از هرچیز

01:13:23.000 --> 01:13:25.999
افسرده و رنجورم

01:13:26.000 --> 01:13:29.999
از اینکه غیر ممکن است برای کسانی که
آنها را تا به امروز مخاطب خود

01:13:30.000 --> 01:13:32.999
قلمداد می کردم، کار کنم.

01:13:33.000 --> 01:13:35.999
این برای من، داستان بزرگی‌ست.

01:13:36.000 --> 01:13:38.999
و البته رنج بسیاری خواهم کشید

01:13:39.000 --> 01:13:41.999
بخاطر اینکه از شما دور هستم.

01:13:42.000 --> 01:13:45.999
دور از آن اشخاصی که به آنها امیدوار بودم،
آنهایی که فیلم‌هایم را دوست داشتند.

01:13:46.000 --> 01:13:48.999
و برای کسانی که تا به امروز
با آنها کار کردم،

01:13:49.000 --> 01:13:51.999
و کار خواهم کرد.

01:13:52.000 --> 01:13:55.999
هیچ راه فراری نداشتم،
هیچ انتخابی.

01:13:56.000 --> 01:13:59.999
اتفاقی که افتاد تنها
قدم درست و منطقی بود.

01:14:00.000 --> 01:14:03.999
پس از ستیزی که میان من
و سردمداران سینمایی

01:14:04.000 --> 01:14:06.999
در مسکو وجود داشت.

01:14:17.000 --> 01:14:21.999
SAN GALGANO,
TUSCANY, ITALY

01:14:43.000 --> 01:14:44.999
شکار رو به پایان است.

01:14:45.000 --> 01:14:46.999
من شکار شده‌ام

01:14:48.000 --> 01:14:50.999
سگ تازی از لمبر من آویزان است

01:14:51.000 --> 01:14:54.999
سر به پشت می‌تابم تا آنجا که شاخ‌هایم
به میان دنده‌ها فرو می‌رود.

01:14:55.000 --> 01:14:58.999
شیپورها به سکوت می‌روند
و آنان زردپی‌های مرا از هم می‌گسلند

01:14:59.000 --> 01:15:01.999
لوله‌ی تفنگ را به گوش من می‌فشارند

01:15:02.000 --> 01:15:07.999
به سمتی می‌افتم، و شاخ‌هایم
مبان بوته‌های خیس گره می‌خورند

01:15:08.000 --> 01:15:12.999
چشمانی بی‌رمق می‌بینم
که تیغه‌ی چمنی به آن چسبیده

01:15:13.000 --> 01:15:17.999
مردمک سیاه، بی روح
بی هیچ بازتابی

01:15:18.000 --> 01:15:21.999
پاها به هم گره خورده
و چوبکی که از میان آنها می‌گذرد

01:15:22.000 --> 01:15:24.999
افتاده بر شانه‌هاشان...

01:15:36.000 --> 01:15:41.999
فصل هشتم
برآستانه‌ی آخرالزمان

01:16:07.000 --> 01:16:11.999
TARKOVSKY'S PLACE OF PILGRIMAGE,
SANTA MARIA, PORTONOVO, ITALY

01:16:36.000 --> 01:16:39.999
آخرالزمان، مکاشفه‌ی یوحنا،

01:16:40.000 --> 01:16:42.999
احتمالا بزرگترین اثر شعری‌ست که

01:16:43.000 --> 01:16:45.999
تا حالا در جهان وجود داشته است.

01:16:48.000 --> 01:16:50.999
گویی که از عالم بالا
الهام گرفته شده باشد.

01:17:01.000 --> 01:17:05.999
هر آن چیزی‌ست که تمامی قوانین
اعطا شده به بشریت از عالم بالا را

01:17:06.000 --> 01:17:08.999
پذیراست و در برمی‌گیرد.

01:17:19.000 --> 01:17:23.999
روشن است که ما
در فرایند تاریخی خود از نظر مادی

01:17:24.000 --> 01:17:26.999
بیشتر به تکامل رسیده‌ایم
تا از نظر معنوی.

01:17:27.000 --> 01:17:29.999
و با کمال تاسف حالا
بهایش را می‌پردازیم.

01:17:30.000 --> 01:17:33.999
اگر انسانیت بمیرد، تنها
به این دلیل خواهد بود که فرایندِ

01:17:34.000 --> 01:17:36.999
پیشرفت انسان ناهمگون است

01:17:37.000 --> 01:17:40.999
و به این خاطر است که انسان
از نظر روحانی

01:17:41.000 --> 01:17:44.999
پیشرفتی نداشته و تنها چیزی که
او را هدایت می‌کرد، ترس او بوده.

01:17:45.000 --> 01:17:48.999
انسان در مقابل جهان
حالت دفاعی به خود می‌گیرد

01:17:49.000 --> 01:17:51.999
به جای اینکه راهی برای
یکی شدن با آن،

01:17:52.000 --> 01:17:54.999
و ارتباط با این جهان، پیدا کند.

01:17:55.000 --> 01:17:58.999
ارتباط انسانی تبدیل شد به نوعی

01:17:59.000 --> 01:18:02.999
تحمیل رنجی بیمارگونه، غیر ضروری،
و آزاردهنده

01:18:03.000 --> 01:18:06.999
به دیگر انسان‌ها.

01:18:07.000 --> 01:18:10.999
به جای آن که ارتباطی لذت‌بخش را
دنبال کند.

01:18:12.000 --> 01:18:14.999
ما به نزدیک‌ترین ملعبه‌ای که می‌شناسیم
چنگ می‌اندازیم.

01:18:15.000 --> 01:18:19.999
ما در ارتباطات خود به اعمال فشار
باور داریم، به جای آن که

01:18:20.000 --> 01:18:24.999
جادوی یک نگاه یا آرزوی پدرانه را
که می‌تواند ما را

01:18:25.000 --> 01:18:28.999
از ضربات مهلک خشونت در امان دارد،
باور کنیم.

01:18:37.000 --> 01:18:40.999
از منظر رستگاری،
آخرین لحظات حیات ما بر زمین،

01:18:41.000 --> 01:18:44.999
ما را به این ایده هدایت می‌کند
که در رستگاری فردی

01:18:45.000 --> 01:18:48.999
هدفی نهفته است.

01:18:49.000 --> 01:18:55.999
و این امر فارغ از اتکای ما
به زندگی و هنر است.

01:18:56.000 --> 01:18:59.999
دیگر هیچ چشم‌اندازی نیست
بدون این ایده که

01:19:00.000 --> 01:19:02.999
در مقابل پلیدی‌های این جهان
باید در کنار هم باشیم،

01:19:03.000 --> 01:19:05.999
همانطور که در مورد انفجار اتمی
تجربه کردیم.

01:19:06.000 --> 01:19:08.999
شما خود شاهد خسارات ناشی از

01:19:09.000 --> 01:19:10.999
انفجار در یک ایستگاه کوچک اتمی بودید.

01:19:11.000 --> 01:19:13.999
فکر کنید که ده‌ها مورد مشابه
محتمل است.

01:19:14.000 --> 01:19:16.999
بسیار محتمل است که تقدیر ما

01:19:17.000 --> 01:19:20.999
توسط جنگ رقم نخواهد خورد،
بلکه در ویرانی تدریجیِ

01:19:21.000 --> 01:19:26.999
گونه‌ی بشری ناشی از
این انحراف عاطفی تعریف خواهد شد.

01:19:27.000 --> 01:19:31.999
حتی بدون جنگ، در این تعارض
خفه خواهیم شد.

01:19:32.000 --> 01:19:35.999
به همین خاطر است که مسئله‌ی هنر
و مسئله‌ی رستگاری

01:19:36.000 --> 01:19:38.999
در دوران ما هرچه بیشتر به یکدیگر مرتبط‌اند.

01:19:39.000 --> 01:19:41.999
مهم این است که هرچه زودتر
متوجه این مسئله گردیم.

01:19:42.000 --> 01:19:46.999
TARKOVSKY'S FIRST HOME IN ITALY,
SAN GREGORIO DA SASSOLA, LAZIO

01:19:53.000 --> 01:19:55.999
وقتی از معنویت سخن می‌گویم،

01:19:56.000 --> 01:19:58.999
اول از هرچیز منظورم
گرایشی انسانی‌ست که

01:19:59.000 --> 01:20:03.999
که با مفهوم زندگی مرتبط است.

01:20:04.000 --> 01:20:06.999
این امر حداقل اولین قدم است.

01:20:07.000 --> 01:20:09.999
انسانی که از خود این سوال را
می‌پرسد،

01:20:10.000 --> 01:20:12.999
دیگر نمی‌تواند از این پایه نزول کند.

01:20:13.000 --> 01:20:15.999
او تنها می‌تواند بیشتر و بیشتر
به تکامل برسد.

01:20:16.000 --> 01:20:18.999
اینکه از خود بپرسید که چرا
زندگی می‌کنید،

01:20:19.000 --> 01:20:20.999
و به کجا می‌روید،

01:20:21.000 --> 01:20:24.999
مفهوم بودن بر این سیاره چیست

01:20:25.000 --> 01:20:26.999
در خلال این

01:20:27.000 --> 01:20:30.999
حضور هشتاد ساله‌ی ما

01:20:31.000 --> 01:20:34.999
بر روی زمین.

01:20:35.000 --> 01:20:38.999
به عبارتی دیگر، انسانی که
از خود این سوال را

01:20:39.000 --> 01:20:41.999
نپرسیده، یا تا حالا این کار را
نکرده است،

01:20:42.000 --> 01:20:46.999
پیکری بی‌روح است.

01:20:47.000 --> 01:20:49.999
و هنر یا هنرمندی که درگیر با

01:20:50.000 --> 01:20:52.999
چنین مسئله‌ای نیست،
نه هنر است و نه هنرمند.

01:20:53.000 --> 01:20:55.999
چراکه واقع‌گرا نیست.

01:20:56.000 --> 01:20:58.999
چراکه از مهم‌ترین مسئله‌ی انسانی

01:20:59.000 --> 01:21:01.999
که انسان را به چیزی که هست
بدل می‌کند، اجتناب می‌کند.

01:21:02.000 --> 01:21:04.999
و تنها زمانی که درگیرِ

01:21:05.000 --> 01:21:08.999
این مسائل باشیم، فقط و فقط
آن زمان است که

01:21:09.000 --> 01:21:12.999
هنر واقعی تجلی می‌یابد.

01:21:17.000 --> 01:21:20.999
فکر می‌کنم مفهوم زندگی در

01:21:21.000 --> 01:21:24.999
بالا کشیدن مرتبه‌ی معنوی خود

01:21:25.000 --> 01:21:27.999
در دورانی‌ست که در این دنیا هستیم.

01:21:29.000 --> 01:21:31.999
حتی اگر بتوانیم ذره‌ای خود را

01:21:32.000 --> 01:21:33.999
از آنچه که در بدو تولد بودیم،
بالا بکشیم،

01:21:34.000 --> 01:21:36.999
زندگی ما دیگر بی‌ثمر و پوچ
نخواهد بود.

01:21:42.000 --> 01:21:45.999
برای من، شیطان و شر

01:21:46.000 --> 01:21:50.999
به معنی فقدان نیکی و فقدان خداست.

01:21:51.000 --> 01:21:52.999
همچون رابطه‌ی سایه و نور.

01:21:53.000 --> 01:21:56.999
"ایثار" (1986)

01:21:57.000 --> 01:21:59.999
شر همانی‌ست که انسان در
درون خود حمل می‌کند.

01:22:00.000 --> 01:22:02.999
همانطور که نیکی را درون خود دارد.

01:22:03.000 --> 01:22:04.999
و معنی هستی ما

01:22:05.000 --> 01:22:07.999
غلبه بر شری‌ست که در
درون ما نهفته است.

01:22:08.000 --> 01:22:12.999
و از این منظر، ما موجوداتی مختاریم.

01:22:13.000 --> 01:22:16.999
می‌توانیم بر شر غلبه کنیم.

01:22:17.000 --> 01:22:19.999
یا اجازه دهیم تا شر بر ما
پیروز شود.

01:22:20.000 --> 01:22:22.999
و تمامی مسئولیت این امر
بر دوش ماست، به تنهایی.

01:22:26.000 --> 01:22:28.999
سختی کار در این که ما شروع به

01:22:29.000 --> 01:22:31.999
مبارزه با شری می‌کنیم که
در درون ما نیست،

01:22:32.000 --> 01:22:34.999
اما در درون دیگری‌ست.

01:22:48.000 --> 01:22:51.999
GOTLAND, SWEDEN

01:22:54.000 --> 01:22:56.999
من این فیلم را در سوئد خواهم ساخت

01:22:57.000 --> 01:23:00.999
و نام آن را "ایثار"

01:23:01.000 --> 01:23:02.999
خواهم گذاشت.

01:23:03.000 --> 01:23:06.999
ایده‌ی این فیلم ریشه در
"نوستالژیا" دارد

01:23:07.000 --> 01:23:10.999
و در مرکزیت خود تجسمی ایتالیایی از
یک جادوگر،

01:23:11.000 --> 01:23:13.999
در ظاهر یک معلم ریاضی روستایی‌ست.

01:23:14.000 --> 01:23:16.999
اما در این مسیر به
نشانه‌های تازه‌تر و

01:23:17.000 --> 01:23:20.999
و کارآمد‌تری در مبارزه با شر،
همانگونه که گفتم، دست می‌یابد.

01:23:27.000 --> 01:23:29.999
روزی روزگاری

01:23:32.000 --> 01:23:34.999
راهب‌ پیری بود

01:23:35.000 --> 01:23:37.999
که در یک صومعه ارتدوکس روسی
زندگی می‌کرد

01:23:38.000 --> 01:23:39.999
که نامش پاموه بود.

01:23:40.000 --> 01:23:43.999
یک روز اون درخت خشکی رو
بر تپه‌ای سنگی می‌کاره.

01:23:44.000 --> 01:23:45.999
درست مثل همینی که داریم می‌کاریم.

01:23:48.000 --> 01:23:50.999
و به شاگردش، با نام یوهان کولوف،

01:23:51.000 --> 01:23:53.999
دستور می‌ده،

01:23:54.000 --> 01:23:59.999
که هر روز به این درخت آب بده،
تا درخت دوباره زنده بشه.

01:24:03.000 --> 01:24:06.999
این تصویری است از مسئولیت فردی مردی که

01:24:07.000 --> 01:24:09.999
در مقابل شرایطی ناخواسته و اجتناب‌ناپذیر

01:24:10.000 --> 01:24:11.999
قرار گرفته است.

01:24:12.000 --> 01:24:15.999
کسی که خود را وقف مسئولیتی فردی
می‌کند، با این امید که

01:24:16.000 --> 01:24:19.999
در جریان این اتفاقات به نوعی
اثرگذار باشد،

01:24:20.000 --> 01:24:22.999
مسئولیتی که معمولا به عهده‌ی
سیاستمداران است.

01:24:23.000 --> 01:24:28.999
افرادی حرفه‌ای که آینده‌ی ما،

01:24:29.000 --> 01:24:32.999
روابط بین‌المللی،

01:24:33.000 --> 01:24:34.999
و دیگر روابط بین جوامع را
رقم می‌زنند.

01:24:35.000 --> 01:24:38.999
این کلیت داستان فیلم من است.

01:24:39.000 --> 01:24:41.999
این داستان از نقش فردیت در

01:24:42.000 --> 01:24:44.999
فرایندهای اجتماعی امروز می‌گوید.

01:24:45.000 --> 01:24:48.999
و میل به بازگشت انسان به
مبدا رخدادهاست.

01:24:49.000 --> 01:24:51.999
این یک قصه است، داستانی
با پندی اخلاقی،

01:24:52.000 --> 01:24:56.999
که در فرمی شاعرانه
داستان خانواده‌ای را می‌گوید

01:24:57.000 --> 01:24:59.999
که در یک شرایط دراماتیک پیچیده
قرار دارند.

01:25:06.000 --> 01:25:10.999
همونطور که گفتم، ما خشکمون زده بود،
و مسحور زیبایی روبرو بودیم،

01:25:12.000 --> 01:25:14.999
ایستادیم و نگاه کردیم. و نتوانستیم
خود را از آن جدا کنیم.

01:25:15.000 --> 01:25:17.999
سکوت، آرامش...

01:25:18.000 --> 01:25:22.999
و... کاملا مشخص بود که
این خانه برای ما

01:25:23.000 --> 01:25:25.999
ساخته شده بود.

01:25:26.000 --> 01:25:29.999
کاشف به عمل اومد که برای
فروش‌ـه. و این یک معجزه بود.

01:25:30.000 --> 01:25:33.999
تو در اون خونه به دنیا اومدی.

01:25:34.000 --> 01:25:35.999
دوسش داری؟

01:25:37.000 --> 01:25:39.999
خونه رو دوست داری، پسرم؟

01:25:44.000 --> 01:25:45.999
با چیره شدن هرچه بیشتر شر،

01:25:46.000 --> 01:25:48.999
انگیزه‌ی بیشتری برای خلق هنر وجود دارد.

01:25:49.000 --> 01:25:51.999
دلایل بیشتری برای آن.

01:25:52.000 --> 01:25:53.999
هنر...

01:25:55.000 --> 01:25:57.999
چطور بگویم...

01:25:59.000 --> 01:26:03.999
تا زمانی که انسان زنده است،
او ذاتا محکوم به

01:26:04.000 --> 01:26:06.999
خلاقیت است.

01:26:07.000 --> 01:26:11.999
و به این ترتیب،
با خالق خود پیوند می‌خورد.

01:26:12.000 --> 01:26:14.999
برای خلق کردن...
و آنچه که باید خلق شود...

01:26:15.000 --> 01:26:16.999
چرا هنر وجود دارد؟

01:26:18.000 --> 01:26:20.999
چرا؟ خوب است یا بد؟

01:26:21.000 --> 01:26:25.999
آیا رهگشاست؟
یا هنر تنها برای هنر است؟

01:26:26.000 --> 01:26:29.999
بهرحال، یک چیز روشن است،
که هنر نوعی نیایش است.

01:26:30.000 --> 01:26:31.999
و این بیانگر همه چیز است.

01:26:32.000 --> 01:26:35.999
با کمک هنر، انسان امیدهایش را بیان می‌کند.

01:26:36.000 --> 01:26:38.999
بقیه‌ی چیزها کاملا بی‌معناست.

01:26:39.000 --> 01:26:41.999
هر آن چیزی که بیانگر امید نباشد

01:26:42.000 --> 01:26:44.999
و بر پایه‌ی ماهیتی معنوی استوار نباشد،

01:26:45.000 --> 01:26:47.999
هیچ ارتباطی با هنر ندارد.

01:27:12.000 --> 01:27:15.999
اگر از من بپرسند، که برای
آینده امید را در کجا می‌بینید،

01:27:16.000 --> 01:27:20.999
می‌گویم، تنها در روسیه.

01:27:21.000 --> 01:27:23.999
علی‌رغم همه‌ی آن اتفاقات.

01:27:25.000 --> 01:27:27.999
امید به آن معنا که...

01:27:29.000 --> 01:27:32.999
پایان تمدن ممکن است پیش از

01:27:33.000 --> 01:27:36.999
وقوع جنگ اتمی رخ دهد.

01:27:37.000 --> 01:27:39.999
و آن زمانی رخ خواهد داد که
آخرین انسانی که

01:27:40.000 --> 01:27:42.999
به خالق خویش ایمان دارد، بمیرد.

01:27:43.000 --> 01:27:45.999
تمدن بدون معنویت،

01:27:46.000 --> 01:27:50.999
بدون باور به جاودانگی روح بشر،

01:27:51.000 --> 01:27:54.999
زمانی که بشریت جلوه‌ای حیوانی
به خود گیرد،

01:27:55.000 --> 01:27:58.999
دیگر تمدنی باقی نمی‌ماند.

01:27:59.000 --> 01:28:01.999
این پایان همه چیز است.

01:28:03.000 --> 01:28:05.999
و از این جهت است که من روسیه را

01:28:06.000 --> 01:28:09.999
بسیار مستعدتر در
بازآفرینی معنوی می‌یابم،

01:28:10.000 --> 01:28:13.999
در قیاس با غرب آزاد.

01:28:31.000 --> 01:28:36.999
پایان‌سخن
بازگشت ابدی

01:28:45.000 --> 01:28:47.999
زمانی بود که می‌توانستم

01:28:48.000 --> 01:28:50.999
کسانی را آموزگار خود در نظر بگیرم.

01:28:51.000 --> 01:28:53.999
ROCCALBEGNA, ITALY
اما حالا، در ذهنم

01:28:54.000 --> 01:28:58.999
تنها کسانی مانده‌اند

01:28:59.000 --> 01:29:04.999
که نباید آنها را "استاد" بنامم،
بلکه شاید "ساده‌دلان قدسی" برازنده‌تر باشد.

01:29:05.000 --> 01:29:07.999
کسانی که از این جهان نیستند.

01:29:08.000 --> 01:29:10.999
آنان که مجنون‌اند...

01:29:11.000 --> 01:29:13.999
و برای آنکه به آنان که
هنوز زنده‌اند، توهینی نباشد،

01:29:14.000 --> 01:29:16.999
از میان آنها برسون،

01:29:17.000 --> 01:29:21.999
تولستوی، باخ و لئونادو را نام می‌برم.

01:29:22.000 --> 01:29:24.999
همگی آنان البته که دیوانه بودند،

01:29:25.000 --> 01:29:27.999
چراکه آنان هیچگاه

01:29:28.000 --> 01:29:31.999
در پی آن چیزی که در ذهن داشتند، نبودند.

01:29:32.000 --> 01:29:35.999
همگی آنان تسخیر شده بودند.

01:29:39.000 --> 01:29:41.999
اینجور آدم‌ها مرا می‌ترسانند.

01:29:42.000 --> 01:29:44.999
و به همان اندازه الهام‌بخش من هستند.

01:29:46.000 --> 01:29:50.999
توضیح هنر آنان کاملا غیر ممکن است.

01:29:52.000 --> 01:29:55.999
مقالات زیادی در رابطه با تولستوی
نوشته شده،

01:29:56.000 --> 01:29:58.999
همینطور درباره‌ی لئوناردو و باخ،
اما هیچکس نتوانست

01:29:59.000 --> 01:30:01.999
حق مطلب را در مورد آنان بیان کند.

01:30:02.000 --> 01:30:05.999
و خدا را شکر که نتوانستند.

01:30:06.000 --> 01:30:08.999
این بدان معناست که توضیح اساسا
غیرممکن است.

01:30:09.000 --> 01:30:11.999
معجزه است، و معجزه‌ها
توضیح‌دادنی نیستند.

01:30:12.000 --> 01:30:15.999
معجزه... همان خداست.

01:30:23.000 --> 01:30:27.999
وقتی نوبت من برسد،
از مرگ نمی‌هراسم.

01:30:28.000 --> 01:30:29.999
مرا نمی‌ترساند.

01:30:30.000 --> 01:30:32.999
آخرین خانه‌ی تارکوفسکی
در فلورانس

01:30:33.000 --> 01:30:36.999
تنها وحشت من از رنج فیزیکی‌ست.

01:30:37.000 --> 01:30:43.999
مرگ.. برای انسانی که مفهومی
از زندگی دارد،

01:30:44.000 --> 01:30:48.999
هراس‌انگیز نیست.

01:30:50.000 --> 01:30:51.999
از این بابت مطمئنم.

01:30:52.000 --> 01:30:56.999
فکر فرارسیدن مرگ حالم را خراب نمی‌کند.

01:30:57.000 --> 01:30:59.999
اصلا حالم را بد نمی‌کند، بلکه برعکس.

01:31:00.000 --> 01:31:02.999
حتی بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که مرگ،

01:31:03.000 --> 01:31:05.999
احساس ناامیدی، موهبتی‌ست که

01:31:06.000 --> 01:31:08.999
که حس شگفت‌انگیز آزادی را
به همراه دارد.

01:31:09.000 --> 01:31:12.999
آزادی که هرگز در طول زندگی
تجربه نکردیم.

01:31:30.000 --> 01:31:31.999
اثر هنری زمانی یک شاهکار است که

01:31:32.000 --> 01:31:36.999
گواهی باشد به روحی که
از تو جدا می‌شود،

01:31:37.000 --> 01:31:39.999
و به روشنی به پرواز درآید

01:31:40.000 --> 01:31:42.999
به عالم بالا، به بهشت.

01:31:43.000 --> 01:31:44.999
گویی که دیگر نباشد.

01:31:45.000 --> 01:31:48.999
تنها وزشی ملایم می‌ماند از او،

01:31:49.000 --> 01:31:50.999
وزشی که تنها تو حس می‌کنی.

01:31:51.000 --> 01:31:54.999
برای درک نبوغ یک اثر، همین کافی‌ست.

01:32:19.000 --> 01:32:21.999
در درون، باد ملایمی می‌وزد

01:32:22.000 --> 01:32:24.999
و تو بی‌مهابا پر می‌کشی

01:32:25.000 --> 01:32:27.999
عشق در باریکه‌ای از فیلم

01:32:28.000 --> 01:32:30.999
و روح به آستین سخت چسبیده

01:32:31.000 --> 01:32:32.999
لحظه‌ی بی‌خود شدن، به سان پرنده‌ای

01:32:33.000 --> 01:32:34.999
که دانه برمی‌چیند – از برای چه؟

01:32:35.000 --> 01:32:37.999
تا مبادا از دست برود

01:32:38.000 --> 01:32:39.999
گرچه مرده‌ای،
اما هنوز جانی هست

01:32:40.000 --> 01:32:42.999
هرچند نه به تمامی، تنها ذره‌ای

01:32:43.000 --> 01:32:44.999
بی‌صدا، غرق در رویا

01:32:45.000 --> 01:32:47.999
گویی سرگردان در میانه‌ی دشت

01:32:48.000 --> 01:32:49.999
در مسیر فراسو

01:32:50.000 --> 01:32:53.999
درخشان، هویدا و دوست‌داشتنی،
هرچه هست

01:32:54.000 --> 01:32:55.999
پروازی که تکرار می‌شود

01:32:56.000 --> 01:32:58.999
تنها اگر جادوی لنز

01:32:59.000 --> 01:33:02.999
جهانت را تسخیر کند.

01:34:40.000 --> 01:34:50.999
بلبل جان
مرجع دانلود رايگان فيلم و سريال با زيرنويس چسبيده
.::  www.bolboljan.net ::.