﻿WEBVTT

00:00:00.153 --> 00:00:12.153
..:: ارائه شده توسط وب سايت بلبل جان ::..
‏ .::   www.bolboljan.net  ::.

00:00:14.310 --> 00:00:16.850
‫[پاره‌ای از داستانی کوتاه به قلم رولد دال]

00:00:17.037 --> 00:00:24.530
..:: کانال تلگرام و اینستاگرام بلبل جان ::..
.:: telegram: @bollbolljan ::.
.:: instagram: @bollbolljan_Com ::.

00:00:24.652 --> 00:00:28.862
‫[پاراه عمومی]
‫«قو»

00:00:28.887 --> 00:00:29.495
‫[پاراه عمومی]

00:00:29.520 --> 00:00:32.310
‫ارنی روز تولدش تفنگ هدیه گرفته.

00:00:32.390 --> 00:00:35.970
‫تفنگش رو با جعبه‌ای گلوله برداشت
‫و رفت که ببینه چه شکاری نصیبش می‌شه.

00:00:36.060 --> 00:00:37.270
‫دم خونه ریموند،

00:00:37.350 --> 00:00:40.100
‫دو انگشتش رو تو دهنش کرد
‫و سوت زیر بلندی سر داد.

00:00:41.520 --> 00:00:44.390
‫ریموند بهترین دوست ارنی بود.
‫خونه‌شون چهار خونه اون‌طرف‌تر بود.

00:00:44.470 --> 00:00:46.470
‫تفنگش رو بالای سرش گرفت.

00:00:46.560 --> 00:00:49.810
‫ریموند گفت: «ای وای!
‫می‌تونیم باهاش خوش بگذرونیم!»

00:00:50.390 --> 00:00:53.720
‫دو پسر داستانمون حرکت کردن.
‫صبح شنبه‌ای در ماه مه بود.

00:00:53.810 --> 00:00:55.770
‫درختان شاه‌بلوط پرشکوفه...

00:00:55.850 --> 00:00:58.180
‫و زالزالک‌های پرچین سفید رنگ بودن.

00:00:58.270 --> 00:01:01.100
‫ارنی و ریموند که داشتن
‫تو مسیر بین پرچین‌ها پیش می‌رفتن،

00:01:01.180 --> 00:01:03.180
‫به هر پرنده کوچکی
‫که به چشمشون می‌خورد شلیک کردن.

00:01:03.270 --> 00:01:06.100
‫از سهره سرسیاه و صعوه جنگلی گرفته
‫تا سسک گلوسفید معمولی و زردپره لیمویی.

00:01:06.180 --> 00:01:09.220
‫وقتی به خط راه‌آهن رسیدن،
‫۱۴ پرنده کوچک...

00:01:09.310 --> 00:01:10.810
‫از طنابی آویزون بودن.

00:01:11.640 --> 00:01:14.810
‫ارنی دستش رو دراز کرد و گفت:
‫«اونجا رو ببین!»

00:01:14.890 --> 00:01:16.720
‫پسرکی داشت شاخه‌های...

00:01:16.810 --> 00:01:19.430
‫درختی کهن‌سال رو با دوربین نگاه می‌کرد.

00:01:19.520 --> 00:01:21.060
‫«واتسونه! ای پسرک رو اعصاب.»

00:01:22.560 --> 00:01:24.430
‫پیتر واتسون جثه کوچک و نحیفی داشت.

00:01:24.520 --> 00:01:27.470
‫صورتش کک‌مکی بود
‫و عینکی با شیشه کلفت به چشم داشت.

00:01:27.560 --> 00:01:28.810
‫دانش‌آموز نابغه‌ای بود،

00:01:28.890 --> 00:01:31.680
‫یا این که ۱۳ سال بیشتر نداشت،
‫به سال آخر مدرسه رسیده بود.

00:01:31.770 --> 00:01:34.520
‫عاشق موسیقی
‫و نوازنده پیانوی خوبی بود.

00:01:34.600 --> 00:01:37.100
‫تو بازی مهارتی نداشت.
‫ساکت و مؤدب بود.

00:01:39.020 --> 00:01:42.270
‫دو پسر بزرگ‌جثه‌تر
‫یواشکی به پسرک نزدیک شدن.

00:01:44.270 --> 00:01:46.810
‫پسرک ندیدشون،
‫آخه دوربین جلوی چشمش بود...

00:01:46.890 --> 00:01:49.470
‫و به شدت شیفته مشاهداتش شده بود.

00:01:50.430 --> 00:01:52.810
‫ارنی تفنگ رو سمتش گرفت
‫و فریاد کشید: «دست‌ها بالا!»

00:01:52.890 --> 00:01:54.520
‫پیتر واتسون از جا پرید.

00:01:56.520 --> 00:01:59.180
‫دو مزاحم داستان رو
‫با دوربینش نگاه کرد.

00:01:59.270 --> 00:02:01.470
‫ارنی فریاد کشید:
‫«زود باش! دست‌ها بالا!»

00:02:01.560 --> 00:02:02.890
‫پیتر واتسون حرکت نکرد،

00:02:02.970 --> 00:02:05.680
‫دوربینش رو با دو دست جلوی خودش گرفته بود.

00:02:05.770 --> 00:02:07.520
‫نگاهی به ریموند و ارنی انداخت.

00:02:07.600 --> 00:02:11.100
‫نترسیده بود، ولی می‌فهمید
‫نباید سر به سر این دو نفر بذاره.

00:02:11.180 --> 00:02:13.720
‫سال‌ها بود که از توجهشون رنج کشیده بود.

00:02:13.810 --> 00:02:14.850
‫دست‌ها بالا.

00:02:14.930 --> 00:02:16.810
‫تنها کار منطقی همین بود.

00:02:16.890 --> 00:02:19.720
‫ریموند رفت جلو و دوربینش رو ازش گرفت.

00:02:19.810 --> 00:02:21.680
‫با عصبانیت گفت: «جاسوسی کی رو می‌کنی؟»

00:02:21.770 --> 00:02:23.930
‫پیتر واتسون احتمالات مختلف رو در نظر گرفت.

00:02:24.020 --> 00:02:26.720
‫می‌تونست برگرده و فرار کنه،
‫اما طی چند ثانیه می‌گرفتنش.

00:02:26.810 --> 00:02:29.310
‫می‌تونست فریاد بزنه و کمک بخواد،
‫ولی صداش به گوش کسی نمی‌رسید.

00:02:29.390 --> 00:02:31.560
‫در نتیجه، صرفا می‌تونست
‫خونسردیش رو حفظ کرده...

00:02:31.640 --> 00:02:33.930
‫و سعی کنه خودش رو
‫با گفت‌وگو نجات بده.

00:02:34.020 --> 00:02:36.430
‫پیتر گفت:
‫«داشتم دارکوب سبزی رو تماشا می‌کردم.»

00:02:36.520 --> 00:02:37.460
‫«چی رو تماشا می‌کردی؟»

00:02:37.484 --> 00:02:39.680
‫«دارکوب سبز نری بود.»
‫اسم علمیش پایکوس ورایدسه.

00:02:39.770 --> 00:02:43.020
‫«داشت تنه اون درخت خشکیده رو
‫سوراخ می‌کرد و دنبال لارو می‌گشت.»

00:02:43.100 --> 00:02:45.060
‫ارنی تفنگش رو نشونه گرفت
‫و گفت: «کجاست؟»

00:02:45.140 --> 00:02:47.350
‫«‌میکشمش!»
‫پیتر با نگاهی به طناب...

00:02:47.430 --> 00:02:50.430
‫حاوی پرندگان روی شونه ریموند گفت:
‫«نه‌خیر، نمی‌کشی!»

00:02:50.520 --> 00:02:54.020
‫«همین که فریاد کشیدی، فرار کرد.
‫دارکوب‌ها خیلی ترسوئن.»

00:02:59.810 --> 00:03:01.680
‫ریموند در گوش ارنی چیزی گفت.

00:03:01.770 --> 00:03:04.100
‫ارنی روی پاش زد و گفت: «چه فکر بکری!»

00:03:04.180 --> 00:03:06.890
‫تفنگش رو زمین گذاشت
‫و به سمت پسرک رفت.

00:03:06.970 --> 00:03:08.390
‫به زمین انداختش.

00:03:08.470 --> 00:03:11.270
‫ریموند طنابی از جیبش درآورد
‫و بخشی ازش رو برید.

00:03:11.350 --> 00:03:13.430
‫دستان پیتر رو از مچ محکم به هم بستن.

00:03:13.520 --> 00:03:15.060
‫ریموند گفت: «حالا پاش رو ببندیم.»

00:03:15.140 --> 00:03:17.770
‫پیتر تقلا کرد
‫و مشتی نثار شکمش کردن.

00:03:17.850 --> 00:03:19.560
‫نفس بند اومد و تکون نخورد.

00:03:19.640 --> 00:03:22.060
‫دو پسر بزرگ‌جثه‌تر
‫قوزک پاش رو با طناب بیشتری بستن...

00:03:22.140 --> 00:03:23.600
‫و عین مرغ گرهش زدن.

00:03:23.680 --> 00:03:25.140
‫ارنی تفنگش رو برداشت...

00:03:25.220 --> 00:03:28.430
‫و پسرک رو بلند کردن
‫تا به سمت خط راه‌آهن ببرن.

00:03:28.520 --> 00:03:30.430
‫صدای پیتر واتسون اصلا در نیومد.

00:03:30.520 --> 00:03:33.310
‫معلوم نبود می‌خوان چیکار کنن،
‫ولی حرف زدن باهاشون به درد نمی‌خورد.

00:03:33.390 --> 00:03:35.220
‫از پشته پایین بردنش...

00:03:35.310 --> 00:03:38.390
‫و از درازا رو خط راه‌آهن گذاشتنش.
‫همین خط رو می‌گم.

00:03:40.390 --> 00:03:41.600
‫همین خط رو می‌گم.

00:03:41.680 --> 00:03:44.640
‫همین بلا ۲۷ سال پیش سرم اومده بود.
‫بنده پیتر واتسون هستم.

00:03:46.180 --> 00:03:47.770
‫ارنی گفت: «باز هم طناب می‌خوایم.»

00:03:51.890 --> 00:03:53.930
‫کارشون که تموم شد،
‫پیتر واتسون رو درمانده...

00:03:54.020 --> 00:03:55.680
‫وسط خط راه‌آهن بسته بودن.

00:03:55.770 --> 00:03:58.430
‫نمی‌تونست جایی جز سر و پاش رو تکون بده.

00:03:58.520 --> 00:04:01.350
‫ارنی و ریموند رفتن عقب
‫تا کار خودشون رو نظاره کنن.

00:04:01.430 --> 00:04:03.350
‫ارنی گفت: «کارمون حرف نداشت.»

00:04:03.430 --> 00:04:06.310
‫پسرک بسته به راه‌آهن گفت:
‫«این کارتون قتل محسوب می‌شه.»

00:04:06.390 --> 00:04:08.310
‫ارنی گفت: «صد در صد قتل نیست.»

00:04:08.390 --> 00:04:10.350
‫«به فاصله کف قطار و زمین بستگی داره.

00:04:10.430 --> 00:04:13.890
‫«شاید اگه صاف بخوابی،
‫جون سالم به در ببری.»

00:04:14.560 --> 00:04:17.970
‫دو پسر بزرگ‌جثه‌تر از پشته بالا رفته
‫و پشت چند بوته نشستن.

00:04:18.060 --> 00:04:20.180
‫ارنی پاکتی سیگار در آورد.
‫سیگار کشیدن.

00:04:20.270 --> 00:04:22.470
‫پیتر می‌دونست قرار نیست آزادش کنن.

00:04:22.560 --> 00:04:24.470
‫پسران دیوانه و خطرناکی بودن.

00:04:24.560 --> 00:04:27.020
‫پسران دیوانه، خطرناک و احمقی بودن.

00:04:27.100 --> 00:04:29.850
‫پیتر با خود گفت:
‫«باید سعی کن خونسردیم رو حفظ و فکر کنم.»

00:04:29.930 --> 00:04:32.060
‫همون‌جا بی‌حرکت دراز کشید
‫و احتمالات رو بررسی کرد.

00:04:32.140 --> 00:04:34.020
‫مرتفع‌ترین بخش بدنش، دماغش بود.

00:04:34.100 --> 00:04:37.770
‫ارتفاع نوک دماغش از کف خط راه‌آهن رو
‫ده سانتی‌متر تخمین زد.

00:04:37.850 --> 00:04:40.430
‫یعنی خیلی زیاد بود؟
‫با احتساب این قطارهای دیزلی معلوم نیست.

00:04:40.520 --> 00:04:43.560
‫سرش رو شن بین دو ریل‌بند بود.

00:04:43.640 --> 00:04:45.890
‫باید سعی کنه سرش رو
‫کمی پایین‌تر ببره.

00:04:45.970 --> 00:04:48.810
‫سرش رو به چپ و راست تکون داد،
‫شن رو کنار زد...

00:04:48.890 --> 00:04:51.600
‫و کم‌کم حفره‌ای واسه خودش ایجاد کرد.

00:04:51.680 --> 00:04:54.020
‫محاسبه کرد سرش رو
‫پنج سانتی‌متر دیگه پایین کشیده.

00:04:54.100 --> 00:04:56.100
‫سرش در خطر نیست؛
‫ولی پاش چی می‌شه؟

00:04:56.180 --> 00:04:59.020
‫پاش رو کفتری بست
‫تا تقریبا صاف بشه،

00:04:59.100 --> 00:05:00.810
‫بعدش صبر کرد
‫تا قطار از راه برسه.

00:05:00.890 --> 00:05:04.470
‫با خودش گفت یعنی ممکنه
‫در حین عبور قطار از روی سرش،

00:05:04.560 --> 00:05:07.600
‫خلائی ایجاد بشه و تنش رو بالا بکشه؟
‫ممکنه ایجاد بشه.

00:05:07.680 --> 00:05:09.180
‫باید تمام حواسش رو به کار بگیره...

00:05:09.270 --> 00:05:12.060
‫و کل بدنش رو به زمین فشار بده.

00:05:12.140 --> 00:05:15.890
‫«شل نشو. محکم بمون
‫و خودت رو به زمین فشار بده.»

00:05:15.970 --> 00:05:18.100
‫پیتر آسمون بالای سرش رو نگاه کرد...

00:05:18.180 --> 00:05:20.970
‫و دید یه ابر کومه‌ای
‫داره رد می‌شه.

00:05:21.060 --> 00:05:22.810
‫هواپیمای از میان ابر رد شد.

00:05:22.890 --> 00:05:25.060
‫هواپیمای تک‌باله بال بالایی
‫با بدنه قرمز رنگ بود.

00:05:25.140 --> 00:05:29.220
‫حدس زد پایپر کابی قدیمی باشه.
‫تا ناپدید شدنش تماشاش کرد.

00:05:29.310 --> 00:05:30.430
‫بعدش ناگهان...

00:05:30.520 --> 00:05:34.310
‫صدای ارتعاش محو جالبی
‫از دو طرفش شنید.

00:05:34.390 --> 00:05:37.560
‫صدای به شدت آروم و ضرب‌آهنگ‌داری بود
‫که به زور شنیده می‌شد...

00:05:37.640 --> 00:05:40.390
‫و انگار از فاصله دوری
‫روی خط راه‌آهن می‌اومد.

00:05:46.140 --> 00:05:48.890
‫پیتر سرش رو بلند کرد،
‫به انتهای خط راه‌آهن...

00:05:48.970 --> 00:05:51.100
‫که تا ۱۶۰۰ متر رؤیت می‌شد نگاه کرد...

00:05:51.180 --> 00:05:52.180
‫و قطار رو دید.

00:05:52.270 --> 00:05:55.180
‫اولش نقطه سیاهی بود،
‫اما در همون چند ثانیه‌ای که سرش بالا بود،

00:05:55.270 --> 00:05:56.770
‫نقطه مذکور بزرگ و بزرگ‌تر شد...

00:05:56.850 --> 00:05:59.220
‫و کم‌کم دیگه شبیه نقطه نبود،

00:05:59.310 --> 00:06:02.520
‫بلکه به شکل جلوی مربعی‌شکل
‫و بزرگ موتور دیزلی قطار در اومد.

00:06:02.600 --> 00:06:05.060
‫پیتر سرش رو خوابوند
‫و محکم به حفره‌ای که در زمین...

00:06:05.140 --> 00:06:06.970
‫ایجاد کرده بود فشار داد.

00:06:07.060 --> 00:06:08.520
‫پاش رو کفتری بست.

00:06:08.600 --> 00:06:11.560
‫چشمش رو محکم بست
‫و بدنش رو به زمین فشرد.

00:06:11.640 --> 00:06:14.430
‫قطار با صدای انفجار مانندی نزدیک شد.

00:06:14.520 --> 00:06:16.180
‫چون گلوله‌ای از بالای سرش رد شد.

00:06:16.270 --> 00:06:18.850
‫باد شدید و پر سروصدایی
‫به عبور انفجارمانند قطار...

00:06:18.930 --> 00:06:22.310
‫چون طوفانی وارد سوراخ دماغ
‫و ریه‌اش شد.

00:06:22.390 --> 00:06:25.060
‫صداش گوش‌خراش بود.
‫داشت با بادش خفه می‌شد.

00:06:25.140 --> 00:06:27.180
‫انگار هیولایی تشنه به خون
‫داشت غرش کنان...

00:06:27.270 --> 00:06:31.100
‫قورتش می‌داد
‫و تو شکمش افتاده بود.

00:06:31.180 --> 00:06:33.890
‫ولی بعدش تموم شد.
‫قطار رد شد.

00:06:33.970 --> 00:06:36.470
‫پیتر واتسون چشمش رو باز کرد
‫و دید آسمون سفید...

00:06:36.560 --> 00:06:39.060
‫و ابر بزرگ سفید رنگ
‫هنوز بالای سرشه.

00:06:39.140 --> 00:06:41.640
‫همه‌چی تموم شده
‫و موفق شده بود.

00:06:48.140 --> 00:06:49.810
‫- ارنی گفت:
‫- بازش کن.

00:06:49.890 --> 00:06:52.680
‫ریموند طناب اسارت پیتر
‫بر خط راه‌آهن رو برید.

00:06:52.770 --> 00:06:55.100
‫«پاش رو باز کن،
‫ولی دستش رو باز نکن.»

00:06:55.180 --> 00:06:57.470
‫ریموند طناب دور قوزک پاش رو برید.

00:06:57.560 --> 00:07:00.600
‫ارنی گفت: «عه، هنوز اسیری رفیق.»

00:07:00.680 --> 00:07:04.640
‫دو پسر بزرگ‌جثه‌تر پیتر واتسون رو
‫از مزرعه بعدی رد کرده و به سمت دریاچه بردن.

00:07:04.720 --> 00:07:07.350
‫مچ دستان اسیرشون
‫هنوز بسته بود.

00:07:07.430 --> 00:07:09.430
‫ارنی با دست خالیش
‫تفنگ رو برداشته بود...

00:07:09.520 --> 00:07:12.430
‫و ریموند دوربینی که از پیتر
‫گرفته بود رو در دست داشت.

00:07:16.060 --> 00:07:17.470
‫دریاچه دراز و کم‌عمق بود...

00:07:17.560 --> 00:07:19.810
‫و درختان بید سرافرازی دم ساحلش بودن.

00:07:19.890 --> 00:07:21.680
‫آب وسط دریاچه زلال بود،

00:07:21.770 --> 00:07:24.220
‫ولی آب دم ساحلش
‫مملو از نی بود.

00:07:24.310 --> 00:07:26.970
‫ارنی گفت: «خب، من پیشنهاد می‌کنم...»

00:07:27.060 --> 00:07:29.020
‫«تو دستش رو بگیری،
‫من پاش رو بگیرم،»

00:07:29.100 --> 00:07:33.020
‫«بعدش ببینیم چقدر پشت
‫نیزار پرتابش می‌کنیم.»

00:07:33.100 --> 00:07:35.720
‫ریموند وسط حرفش پرید و گفت:
‫«اونجا رو ببین! بیا بکشیمش!»

00:07:35.810 --> 00:07:37.810
‫پیتر واتسون برگشت و سریع دیدش.

00:07:37.890 --> 00:07:40.810
‫لانه‌ای متشکل از کلی نی و سازوئیان...

00:07:40.890 --> 00:07:43.020
‫که ارتفاعش از سطح آب ۶۰ سانت بود.

00:07:43.100 --> 00:07:47.310
‫روی لانه هم قوی سفید باشکوهی
‫با آرامش چون بانوی دریاچه نشسته بود.

00:07:47.390 --> 00:07:50.810
‫داشت آگاهانه و نظاره‌گر
‫پسران رو نگاه می‌کرد.

00:07:50.890 --> 00:07:53.270
‫ریموند فریاد کشید: «پشم‌هام! چه خوشگله!»

00:07:53.350 --> 00:07:56.810
‫ارنی دست اسیرشون رو ول کرد
‫و تفنگش رو به شونه‌اش چسبوند.

00:07:56.890 --> 00:08:00.430
‫پیتر با لکنت گفت:
‫«اینجا منطقه حفاظت‌شده پرندگانه.»

00:08:00.520 --> 00:08:02.310
‫ارنی گفت: «چیه؟»

00:08:02.390 --> 00:08:05.560
‫پیتر حس کرد داره بدجوری خشمگین می‌شه.

00:08:05.640 --> 00:08:07.350
‫سعی کرد با خونسردی صحبت کنه.

00:08:07.430 --> 00:08:09.770
‫«قو محافظت‌شده‌ترین پرنده انگلستانه...»

00:08:09.850 --> 00:08:11.923
‫«و کسی به پرنده‌ای
‫تو لونه خودش شلیک نمی‌کنه.»

00:08:11.947 --> 00:08:13.310
‫«ممکنه جوجه قوهاش زیرش باشن.»

00:08:13.390 --> 00:08:16.600
‫«خواهش می‌کنم شلیک نکن. نباید شلیک کنی.
‫خواهش می‌کنم شلیک نکن! بس کن!»

00:08:18.180 --> 00:08:20.350
‫گلوله با سر باشکوه قو برخورد کرد...

00:08:20.430 --> 00:08:23.520
‫و گردن سفید درازش
‫به آرامی کنار لونه‌اش افتاد.»

00:08:33.890 --> 00:08:34.770
‫بازش کن.

00:08:47.720 --> 00:08:50.100
‫«دستش رو باز کن ریموند.
‫سگ پرنده‌یابمونه.»

00:08:50.180 --> 00:08:53.060
‫ریموند طناب دور مچ دستان
‫پسرک رو برید.

00:08:53.140 --> 00:08:54.220
‫«برو بیارش!»

00:08:54.310 --> 00:08:55.520
‫گفتم: «قبول نمی‌کنم.»

00:08:56.390 --> 00:08:59.470
‫ارنی با کف دستش
‫محکم به صورت پیتر کوبید.

00:08:59.560 --> 00:09:02.140
‫قطره‌ای خون از یکی
‫از سوراخ‌های دماغش جاری شد.

00:09:02.220 --> 00:09:05.810
‫«اگه دوباره سعی کنی ازم نافرمانی کنی،
‫بهت قول می‌دم...»

00:09:05.890 --> 00:09:08.720
‫«تک‌تک دندون‌های سفید
‫و درخشان بالا و پایین...»

00:09:08.810 --> 00:09:10.850
‫«جلوی دهنت رو خرد می‌کنم. فهمیدی؟»

00:09:10.930 --> 00:09:11.890
‫پیتر چیزی نگفت.

00:09:11.970 --> 00:09:14.180
‫ارنی عربده کشید:
‫«جوابم رو بده! فهمیدی؟»

00:09:14.270 --> 00:09:16.930
‫پیتر واتسون به آرامی گفت:
‫«آره، متوجه شدم.»

00:09:17.810 --> 00:09:19.640
‫پیتر که داشت به آرامی
‫از ساحل عبور کرده...

00:09:19.720 --> 00:09:22.060
‫و وارد آب می‌شد،
‫اشک از صورتش سرازیر شد.

00:09:22.140 --> 00:09:25.720
‫به سمت جسد قو رفت
‫و با دو دستش شفیقانه بلندش کرد.

00:09:25.810 --> 00:09:29.310
‫دو جوجه قو با کرک خاکستری زیرش بودن.

00:09:29.390 --> 00:09:31.640
‫وسط لونه به هم چسبیده بودن.

00:09:31.720 --> 00:09:34.020
‫ارنی از ساحل فریاد کشید: «تخم نداره؟»

00:09:38.640 --> 00:09:41.020
‫پیتر جواب داد: «نه، اصلا تخم نداره.»

00:09:46.270 --> 00:09:48.930
‫جسد قو رو تا ساحل دریاچه حمل کرد.

00:09:49.020 --> 00:09:52.810
‫به آرامی رو زمین گذاشتش
‫و رو به دو پسر دیگه ایستاد.

00:09:52.890 --> 00:09:56.060
‫چشم همچنان اشک‌آلودش
‫مملو از خشم بود.

00:09:56.140 --> 00:09:58.560
‫گفت: «خودتون باید می‌مردین.»

00:09:58.640 --> 00:10:02.060
‫انگار ارنی کمی یکه خورد،
‫اما سریع به خودش اومد.

00:10:02.140 --> 00:10:05.270
‫جرقه کوچک و خطرناکی
‫در چشم کوچک و خطرناکش به رقص در اومد.

00:10:07.520 --> 00:10:09.020
‫«چاقوت رو بده من ریموند.»

00:10:11.640 --> 00:10:14.560
‫مفصلی در مرز استخوان
‫بال و بدن پرنده هست.

00:10:14.640 --> 00:10:18.140
‫ارنی چاقوش رو تو مفصل مذکور فرو کرد
‫و زردپی‌اش رو برید.

00:10:18.220 --> 00:10:19.930
‫چاقوش تیز بود،
‫راحت برید...

00:10:20.020 --> 00:10:22.350
‫و بالش خیلی زود
‫صحیح و سالم جدا شد.

00:10:22.430 --> 00:10:25.100
‫ارنی قو رو چرخوند
‫و اون یکی بالش رو هم کند.

00:10:25.180 --> 00:10:27.680
‫دستش رو به سمت ریموند دراز کرد
‫و گفت: «طناب بده.»

00:10:30.220 --> 00:10:32.560
‫ارنی ۸ قطعه طناب
‫تقریبا ۹۰ سانتی برید.

00:10:32.640 --> 00:10:36.060
‫قطعات طناب رو دونه دونه
‫بالای بال بزرگ قو بست.

00:10:36.140 --> 00:10:37.390
‫«دستت رو باز کن.»

00:10:40.640 --> 00:10:43.100
‫پیتر واتسون در این صبح زیبای ماه مه،

00:10:43.180 --> 00:10:44.720
‫زیر آفتاب کنار دریاچه ایستاده بود...

00:10:44.810 --> 00:10:47.140
‫و بال‌های عظیم، شل
‫و نسبتا خونین...

00:10:47.220 --> 00:10:49.520
‫به طور عجیبی از دو دستش آویزون بودن.

00:10:49.600 --> 00:10:52.600
‫ارنی دست زد
‫و کمی روی چمن رقصید.

00:10:59.640 --> 00:11:01.930
‫پیتر واتسون پرسید:
‫«کارتون تموم شد؟»

00:11:02.020 --> 00:11:04.520
‫ارنی گفت: «قو که حرف نمی‌زنه.»

00:11:04.600 --> 00:11:08.600
‫دم ساحل دریاچه قدم زدن
‫تا به درخت بید سرافرازی رسیدن.

00:11:08.680 --> 00:11:10.810
‫شاخه‌هاش از ارتفاع زیادی آویزان بودن...

00:11:10.890 --> 00:11:13.390
‫و تقریبا با سطح دریاچه در تماس بودن.

00:11:14.100 --> 00:11:15.720
‫«آقا قوئه، الان باید...»

00:11:15.810 --> 00:11:17.970
‫«بری بالای دختر،
‫وقتی به نوک درخت رسیدی،»

00:11:18.060 --> 00:11:20.350
‫«بالت رو باز کرده و پرواز می‌کنی!»

00:11:20.430 --> 00:11:22.270
‫ریموند عربده کشید: «حرف نداره!»

00:11:22.350 --> 00:11:23.770
‫پیتر خیلی خوشحال شد...

00:11:23.850 --> 00:11:26.930
‫که قراره به نوک درخت بره
‫و از این اوباش دور بشه.

00:11:27.020 --> 00:11:29.100
‫به بالای درخت که رسید،
‫همون بالا می‌مونه.

00:11:29.180 --> 00:11:31.680
‫شک داشت که ممکنه به دنبالش
‫از درخت بالا برن.

00:11:31.770 --> 00:11:34.100
‫اگه بالا می‌اومدن هم
‫می‌تونست رو شاخه نازکی بره...

00:11:34.180 --> 00:11:36.350
‫که تحمل وزن دو نفر از توانش خارج باشه.

00:11:36.430 --> 00:11:38.060
‫بالا رفتنش از درخته
‫خیلی راحت بود،

00:11:38.084 --> 00:11:40.310
‫آخه می‌تونست اولش
‫شاخه‌های آویزونش رو بگیره.

00:11:40.390 --> 00:11:42.310
‫ارنی فریاد کشید:
‫«برو بالاتر! باز هم برو!»

00:11:42.390 --> 00:11:45.560
‫پیتر واتسون بالاخره به جایی رسید
‫که دیگه نمی‌تونست بالاتر بره.

00:11:45.640 --> 00:11:48.680
‫الان دیگه رو شاخه‌ای
‫به قطر مچ دست انسان ایستاده بود،

00:11:48.770 --> 00:11:51.180
‫شاخه مذکور روز دریاچه دراز شده...

00:11:51.270 --> 00:11:53.060
‫و نوکش شکوهمندانه آویزان شده بود.

00:11:53.140 --> 00:11:55.100
‫همون‌جا ایستاد
‫و بعد از بالا رفتن، استراحت کرد.

00:11:55.180 --> 00:11:57.370
‫خیلی بالا رفته بود.
‫حداقل ۱۵ متر از زمین فاصله داشت.

00:11:57.394 --> 00:11:58.720
‫دیگه دو پسر داستان رو نمی‌دید.

00:11:58.810 --> 00:12:01.430
‫دیگه دم درخت نبودن.

00:12:01.520 --> 00:12:02.680
‫«حالا خوب گوش کن!»

00:12:02.770 --> 00:12:04.600
‫از درخت فاصله گرفته بودن...

00:12:04.680 --> 00:12:08.020
‫تا بتونن پسرک رو نوک درخت راحت ببینن.

00:12:08.100 --> 00:12:09.350
‫پیتر واتسون
‫که حالا داشت...

00:12:09.430 --> 00:12:11.600
‫از بالا نگاهشون می‌کرد،
‫متوجه کم‌پشتی و عرض کم...

00:12:11.680 --> 00:12:13.350
‫برگ‌های درخت بید شد.

00:12:13.430 --> 00:12:15.310
‫می‌شه گفت اصلا نمی‌تونست پناه بگیره.

00:12:15.390 --> 00:12:17.350
‫«برو سمت نوک شاخه!»

00:12:17.430 --> 00:12:21.310
‫«این‌قدر برو تا به بالای
‫آب گل‌آلود نازنین برسی! بعدش پرواز کن.»

00:12:21.390 --> 00:12:23.140
‫پیتر واتسون تکون نخورد.

00:12:23.220 --> 00:12:26.140
‫همچنان به دو شخص ریز
‫در مزرعه خیره بود.

00:12:26.220 --> 00:12:28.680
‫تقریبا حرکت نمی‌کردن
‫و نظاره می‌کردنش.

00:12:28.770 --> 00:12:29.970
‫«تا ده می‌شمارم،»

00:12:30.060 --> 00:12:33.770
‫«اگه تا اون موقع بالت رو باز نکرده باشی
‫و پرواز نکنی، بهت شلیک می‌کنم.»

00:12:33.850 --> 00:12:36.310
‫«یعنی امروز دو قو می‌کشم.»

00:12:36.390 --> 00:12:37.810
‫«الان می‌شمارم.»

00:12:37.890 --> 00:12:43.560
‫«یک، دو، سه، چهار، پنج، شش!»

00:12:43.640 --> 00:12:48.060
‫پیتر واتسون اصلا تکون نخورد.
‫از این به بعد دیگه هیچ‌جوره تکون نمی‌خورد.

00:12:48.140 --> 00:12:51.390
‫«هفت، هشت، نه، ده!»

00:12:51.470 --> 00:12:53.930
‫پیتر می‌دید داره تفنگ رو
‫به شونه‌اش می‌چسبونه.

00:12:54.020 --> 00:12:55.390
‫دقیقا خودش رو هدف گرفته بود.

00:12:55.470 --> 00:12:57.060
‫صدای شلیک تفنگ...

00:12:57.140 --> 00:12:59.890
‫و عبور گلوله از کنار سرش رو شنید.

00:13:03.220 --> 00:13:05.180
‫وحشتناک بود، ولی تکون نخورد.

00:13:05.270 --> 00:13:07.560
‫می‌دید ارنی داره گلوله دیگه‌ای
‫تو تفنگ می‌ذاره.

00:13:07.640 --> 00:13:10.720
‫ارنی فریاد کشید:
‫«آخرین فرصتته! بعدی بهت می‌خوره!»

00:13:10.810 --> 00:13:11.640
‫پیتر صبر کرد.

00:13:11.720 --> 00:13:13.430
‫پسری که کنار پسر دیگه‌ای...

00:13:13.520 --> 00:13:15.930
‫بغل آلاله‌های مرغزار دوردست ایستاده بود رو
‫تماشا می‌کرد.

00:13:16.020 --> 00:13:18.140
‫دوباره تفنگش رو به شونه‌اش چسبوند.

00:13:18.220 --> 00:13:21.520
‫این بار که صدای شلیک تفنگ رو شنید،
‫گلوله با رانش برخورد کرد.

00:13:21.600 --> 00:13:24.310
‫اصلا دردش نیومد،
‫ولی ضربه محکم و کوبنده‌ای بود.

00:13:24.390 --> 00:13:27.100
‫انگار کسی با پتک بهش کوبیده بود...

00:13:27.180 --> 00:13:30.100
‫و جفت پاهاش از روی شاخه مذکور افتادن.

00:13:30.180 --> 00:13:32.140
‫تلاش کرد خودش رو
‫با دستش نگه داره.

00:13:32.220 --> 00:13:35.430
‫شاخه نازکی که گرفته بود
‫خم شده و شکست.

00:13:44.600 --> 00:13:46.720
‫برخی افراد وقتی بیش از حد
‫تحت فشار قرار می‌گیرن...

00:13:46.810 --> 00:13:49.060
‫و طاقتشون طاق می‌شه،

00:13:49.140 --> 00:13:51.680
‫راحت از هم پاشیده و تسلیم می‌شن.

00:13:51.770 --> 00:13:53.930
‫اما معلوم نیست چرا بقیه
‫که تعدادشون...

00:13:54.020 --> 00:13:57.560
‫انگشت‌شماره، همیشه شکست‌ناپذیرن.

00:13:57.640 --> 00:14:00.930
‫آدم در حین جنگ و صلح
‫باهاشون روبه‌رو می‌شه.

00:14:01.020 --> 00:14:03.060
‫روحیه سرکشی دارن...

00:14:03.140 --> 00:14:06.640
‫و هیچی، از درد و شکنجه گرفته
‫تا تهدید به مرگ،

00:14:06.720 --> 00:14:08.850
‫تسلیمشون نمی‌کنه.

00:14:08.930 --> 00:14:11.390
‫پیتر واتسون کوچولو
‫از همین افراد بود.

00:14:11.470 --> 00:14:12.970
‫در همین حین که داشت تقلا می‌کرد...

00:14:13.060 --> 00:14:16.060
‫تا از نوک اون درخت سقوط نکنه،

00:14:16.140 --> 00:14:19.930
‫ناگهان متوجه شد
‫قراره پیروز بشه.

00:14:20.020 --> 00:14:23.180
‫سرش رو بالا گرفت و نور درخشانی
‫بر فراز آب دریاچه دید...

00:14:23.270 --> 00:14:27.850
‫که اصلا نمی‌تونست
‫از زیبایی و جلالش چشم برداره.

00:14:27.930 --> 00:14:31.180
‫نور داشت صداش می‌زد،
‫داشت جذبش می‌کرد،

00:14:31.270 --> 00:14:35.180
‫اون هم به سمت نور شیرجه زده
‫و بالش رو باز کرد.

00:14:37.020 --> 00:14:39.930
‫سه فرد مختلف گفتن صبح اون روز...

00:14:40.020 --> 00:14:42.100
‫شاهد پرواز قوی سفید
‫بزرگی بر فراز دریاچه بودن:

00:14:42.180 --> 00:14:43.180
‫یکیشون معلم مدرسه بود،

00:14:43.270 --> 00:14:46.060
‫یکیشون مسئول تعویض کاشی‌های
‫سقف داروخانه بود،

00:14:46.140 --> 00:14:48.470
‫یکیشون هم پسری مشغول بازی
‫در مزرعه کناری بود.

00:14:48.560 --> 00:14:51.560
‫خانم واتسون که داشت
‫تو سینک آشپزخونه ظرف می‌شست،

00:14:51.640 --> 00:14:54.810
‫همین که موجود سفید و بزرگی
‫تو حیاط پشتی...

00:14:54.890 --> 00:14:57.310
‫خونه‌اش فرود اومد،

00:14:57.390 --> 00:14:59.930
‫از پنجره بیرون رو نگاه کرد.

00:15:00.020 --> 00:15:01.680
‫با عجله رفت بیرون.

00:15:01.770 --> 00:15:02.970
‫کنار جسم کوچک و خمیده...

00:15:03.060 --> 00:15:05.640
‫تک پسرش زانو زد.

00:15:06.520 --> 00:15:09.520
‫با اشک و فریاد گفت:
‫«عزیز دلم! پسرک عزیزم!»

00:15:11.890 --> 00:15:13.140
‫«چی به سرت اومده؟»

00:15:13.361 --> 00:15:17.075


00:15:17.283 --> 00:15:21.292
‫[منبع الهام «قو» یکی از اخبار
‫روزنامه در وصف واقعه‌ای حقیقی بود...]

00:15:21.316 --> 00:15:23.973
‫[که دال در «دفترچه ایده‌هایش»
‫ثبت کرده بود...]

00:15:23.997 --> 00:15:27.274
‫[و سی سال بعد، در اکتبر ۱۹۷۶،
‫داستان کوتاهش را نوشت.]

00:15:27.601 --> 00:15:34.686
..:: کانال تلگرام و اینستاگرام بلبل جان ::..
.:: telegram: @bollbolljan ::.
.:: instagram: @bollbolljan_Com ::.

00:15:35.711 --> 00:15:51.791
بلبل جان
مرجع دانلود رايگان فيلم و سريال با زيرنويس چسبيده
.::  www.bolboljan.net ::.