﻿WEBVTT

00:00:01.000 --> 00:00:11.000
<font color=#FFFF00>..:: ارائه شده توسط وب سايت بلبل جان ::..
.::  www.bolboljan.net ::.

00:00:17.024 --> 00:00:23.024
..:: کانال تلگرام و اینستاگرام بلبل جان ::..
.:: telegram: @bollbolljan ::.
.:: instagram: @bollbolljan_Com ::.

00:01:36.234 --> 00:01:39.284
از وقتی که یادمه

00:01:39.324 --> 00:01:41.894
از رها شدن می‌ترسیدم

00:01:45.114 --> 00:01:48.814
فرزنده‌خونده‌ها یه زخم کهنه دارن

00:01:48.854 --> 00:01:52.074
اگر اون‌قدر عزیز نبودی
،که والدینت نگهت دارن

00:01:52.114 --> 00:01:54.034
چطور می‌تونی

00:01:54.074 --> 00:01:56.994
انتظار داشته باشی
کسی دیگه دوستت داشته باشه؟

00:01:57.034 --> 00:01:59.124
اگه نمی‌تونی خودت رو دوست داشته باشی؟

00:02:01.994 --> 00:02:05.874
اوایل زندگی گری بهش گفتیم
به فرزندخوندگی گرفته شده

00:02:05.914 --> 00:02:08.394
از وقتی سه ماه و نیمش بود داشتیمش

00:02:08.444 --> 00:02:09.874
پس مال خودمون بود

00:02:11.614 --> 00:02:14.184
،والدینم
،خونواده‌ای که منو به فرزندی گرفتن

00:02:14.224 --> 00:02:18.184
اونا بزرگ‌ترین پشتیبان‌هام بودن

00:02:18.234 --> 00:02:20.584
ولی حس ناامنی

00:02:20.624 --> 00:02:23.974
از وقتی که یادمه وجود داشت

00:02:24.024 --> 00:02:25.844
،وقتی نوجوون بودیم

00:02:25.894 --> 00:02:29.244
متوجه شدم گری
خیلی با هویتش کشمکش داره

00:02:29.284 --> 00:02:32.244
،با این‌که لای پر قو بزرگ شدیم

00:02:32.294 --> 00:02:34.244
بازم یه زخم هست

00:02:34.294 --> 00:02:37.204
که فکر می‌کنم تا نفهمیدی از کجا اومدی
درمان نمی‌شه

00:02:39.424 --> 00:02:42.824
اعتمادبه‌نفس و عزت نفست

00:02:42.864 --> 00:02:46.174
بهت می‌گن اون‌قدری عزیز نبودی
که نگهت دارن

00:02:48.084 --> 00:02:49.824
و قسمتی از این

00:02:49.874 --> 00:02:51.834
کمکم کرده تقریباً توی هر کاری که کردم

00:02:51.874 --> 00:02:53.134
موفق باشم

00:02:56.274 --> 00:02:59.274
چیزی که توی موفقیت کاری بهم کمک کردن

00:02:59.314 --> 00:03:03.104
قطعاً توی روابط شخصی
بهم کمک نکرد

00:03:05.104 --> 00:03:07.104
من 5 دفعه ازدواج کردم

00:03:08.414 --> 00:03:11.804
نمی‌ذاشتم دوباره کسی تنهام بذاره
و بهم صدمه بزنه

00:03:11.854 --> 00:03:13.074
همیشه من اول می‌رفتم

00:03:16.294 --> 00:03:20.294
همیشه در طول زندگیم
،مشکل اعتماد داشتم

00:03:20.334 --> 00:03:23.644
و تنها دفعه‌ای که این حس رو نداشتم

00:03:23.684 --> 00:03:26.174
،برای اولین بار توی عمرم

00:03:26.214 --> 00:03:29.214
روزی بود که زک به‌دنیا اومد

00:03:32.004 --> 00:03:34.304
،شاید اون عیب‌ها رو نمی‌دید

00:03:35.574 --> 00:03:38.224
...شاید دوستم می‌داشت

00:03:40.224 --> 00:03:42.144
چون فقط من باباش بودم

00:03:46.584 --> 00:03:49.104
،زک حالا یه پسر داره
حالا من پدربزرگ شدم

00:03:49.144 --> 00:03:51.544
چیکارا کردی؟

00:03:51.584 --> 00:03:54.674
...ولی هنوز این نیاز مستمر

00:03:55.464 --> 00:03:57.674
برای داشتن اطمینان‌خاطر
از عزیز بودن رو دارم

00:03:59.024 --> 00:04:01.034
پس، خدا رو شکر که کریستی رو دارم

00:04:02.034 --> 00:04:03.124
اون محکم‌ترین حامی منه

00:04:03.164 --> 00:04:05.164
اون پشتیبانمه

00:04:05.204 --> 00:04:07.124
،چون هرچقدرم سعی می‌کنم

00:04:07.164 --> 00:04:11.174
ترس از رها شدن هرگز از بین نمی‌ره

00:04:15.524 --> 00:04:18.224
،بعدش، می‌دونین
،به والدین واقعیم فکر می‌کنم

00:04:18.264 --> 00:04:21.134
،و کسانی که ممکنه امروزه باشن

00:04:21.184 --> 00:04:24.054
و چی باعث شد ترکم کنن

00:04:27.144 --> 00:04:29.104
،قبل از دهه‌ی هفتاد

00:04:29.144 --> 00:04:33.494
همه‌ی فرزندخونده‌های ایالت لویزیانا
فرزندخوندگی‌های پرونده‌ی بسته بودن

00:04:33.544 --> 00:04:37.064
برای همین پیدا کردن والدین واقعیم رو
فراموش کرده بودم

00:04:38.854 --> 00:04:42.114
،بعد یک روز، بعد از 39 سال

00:04:42.154 --> 00:04:43.554
اتفاق افتاد

00:04:43.594 --> 00:04:45.724
چیزی که پیدا کردم

00:04:45.774 --> 00:04:47.424
هرگز توی خیالم هم نمی‌گنجید

00:04:54.434 --> 00:04:57.134
،یادمه بابا می‌گفت

00:04:57.654 --> 00:04:59.654
یه خانم از سان‌فرانسیسکو»

00:05:00.434 --> 00:05:02.094
،با مادرت تماس گرفت

00:05:02.524 --> 00:05:04.614
«ادعا می‌کرد مادر واقعیته

00:05:04.654 --> 00:05:05.744
هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم

00:05:05.794 --> 00:05:07.274
«که گفت «مادر واقعی

00:05:07.314 --> 00:05:08.924
،با خودم گفتم
،وایسا، من یه مادر واقعی دارم

00:05:08.964 --> 00:05:10.404
اونم همین‌جاست

00:05:11.104 --> 00:05:12.754
،می‌ترسیدم بهت بگم

00:05:12.794 --> 00:05:15.754
می‌دونستیم که می‌خوای بدونی

00:05:15.804 --> 00:05:18.584
هیچ‌وقت هم ازت پنهون‌کاری نکردیم

00:05:19.374 --> 00:05:21.544
...وقتی بهم گفتن، مامان

00:05:21.584 --> 00:05:23.334
،دستش رو دور کمرم گذاشت

00:05:23.374 --> 00:05:25.244
...و محکم گرفتم

00:05:26.114 --> 00:05:28.594
،و گفت
«من همیشه مامانت می‌مونم»

00:05:30.034 --> 00:05:34.294
سال ۲۰۰۲ بود، عصر روز مادر

00:05:34.344 --> 00:05:37.824
،و چون روز مادره دارم احساس گناه می‌کنم

00:05:37.864 --> 00:05:40.394
ولی می‌دونستم باید باهاش صحبت کنم

00:05:42.214 --> 00:05:43.524
،من گری استوارتم

00:05:43.564 --> 00:05:47.314
و فکر می‌کنم ممکنه تو مادرم باشی

00:05:49.224 --> 00:05:51.094
،پس اگه باشی

00:05:51.144 --> 00:05:53.404
دوست دارم بهت

00:05:53.444 --> 00:05:55.884
،برای اولین بار توی این ۳۹ سال

00:05:55.924 --> 00:05:57.794
روز مادر رو تبریک بگم

00:06:03.244 --> 00:06:05.894
انگار هزاران دعام جواب گرفته بودن

00:06:05.934 --> 00:06:08.154
یا شایدم میلیون‌ها دعا

00:06:09.504 --> 00:06:11.774
و توی اولین تماسم با گری

00:06:11.814 --> 00:06:14.074
،بهش گفتم

00:06:14.124 --> 00:06:17.124
...من نمی‌خوام که»
من چیزی لازم ندارم

00:06:17.164 --> 00:06:18.824
من هیچی نمی‌خوام

00:06:18.864 --> 00:06:22.694
من واقعاً فقط می‌خواستم بدونم
«حالت خوبه

00:06:22.734 --> 00:06:25.214
پرواز گرفتم و به سان‌فرانسیسکو رفتم

00:06:25.264 --> 00:06:27.264
تا برای اولین بار ببینمش

00:06:28.304 --> 00:06:31.314
...لحظه‌ای که به سمتم اومد

00:06:34.534 --> 00:06:37.754
خاطره‌ای بود که هرگز فراموش نمی‌کنم

00:06:39.314 --> 00:06:42.714
.اون اولین بغل
،خیلی طبیعی بود

00:06:42.754 --> 00:06:46.414
و تمام هفته‌ی بعدی رو با هم بودیم

00:06:46.454 --> 00:06:49.374
،دیگه وقتش بود برگردم خونه

00:06:49.414 --> 00:06:52.984
و حس کردم زمان مناسبیه
...تا از مادرم بپرسم

00:06:54.424 --> 00:06:55.774
پدرم کی بود؟

00:06:57.424 --> 00:06:59.604
اونم گفت «خب، عزیزم

00:06:59.644 --> 00:07:01.684
،مدت زیادی گذشته

00:07:01.734 --> 00:07:03.604
و من تمام عمرم رو

00:07:03.644 --> 00:07:05.784
صرف فراموش کردن اون دوران کردم

00:07:07.214 --> 00:07:09.874
«ولی فکر می‌کنم اسمش ون بود

00:07:13.654 --> 00:07:15.704
من جوون بودم»

00:07:15.744 --> 00:07:18.054
،زیر سن قانونی

00:07:18.094 --> 00:07:20.014
«و فراری بودیم

00:07:22.584 --> 00:07:25.714
با شنیدن این حرف‌ها
نمی‌تونستم تصور کنم

00:07:25.754 --> 00:07:28.764
یادش نمیاد پدرم کی بوده

00:07:33.464 --> 00:07:38.074
میل به شناختن پدرم
،بهم غلبه کرد

00:07:38.114 --> 00:07:40.984
اون‌موقع بود که تصمیم گرفتم
باید پیداش کنم

00:07:43.254 --> 00:07:46.694
چیزی که در نهایت پیدا کردم
،به ذهنم خطور هم نمی‌کرد

00:07:46.734 --> 00:07:48.474
،و طی ۱۲ سال آینده

00:07:48.514 --> 00:07:52.044
میل به پیدا کردن پدرم
منو کاملاً بلعیده بود

00:07:56.614 --> 00:07:58.524
،بعد از آشنا شدن با مادرم

00:07:58.574 --> 00:08:02.144
طی سال بعدش
با هم گفت‌و‌گوی زیادی داشتیم

00:08:02.184 --> 00:08:05.714
و هر چی بیشتر راجع‌به پدرم
،ازش سوال می‌پرسیدم

00:08:05.754 --> 00:08:08.624
بیشتر می‌گفت چیزی به‌خاطر نداره

00:08:09.494 --> 00:08:12.804
نمی‌خواستم ازش «به‌خاطر ندارم» بشنوم

00:08:12.844 --> 00:08:16.114
سوالات زیادی داشتم
و جواب کافی براشون نبود

00:08:16.154 --> 00:08:18.464
یه سوال رو بارها و بارها

00:08:18.504 --> 00:08:20.424
ازم می‌پرسید

00:08:20.464 --> 00:08:23.904
و واقعاً نمی‌تونستم قانعش کنم

00:08:23.944 --> 00:08:26.814
،که به‌خاطر نمیارم
و شاید حتی نمی‌خوام

00:08:26.864 --> 00:08:28.864
چیز زیادی به‌خاطر بیارم

00:08:31.214 --> 00:08:33.474
فکر می‌کنم جودی

00:08:33.524 --> 00:08:36.134
همه‌چی رو به‌خاطر داره

00:08:36.174 --> 00:08:38.914
،ادعا می‌کنه چیزی به‌خاطر نداره

00:08:38.964 --> 00:08:43.484
تا لازم نباشه با کاری که کرده
رو در رو بشه

00:08:43.534 --> 00:08:45.924
بعدش نامه‌ای پیدا کردم
که نشون می‌داد

00:08:45.964 --> 00:08:48.754
جود خیلی بیشتر از اون‌چه می‌گفت
به‌خاطر داره

00:08:50.584 --> 00:08:53.064
با چند نفر در لوئیزیانا تماس گرفته بود

00:08:53.104 --> 00:08:54.544
که توی کار کمک کردن به بچه‌ها

00:08:54.584 --> 00:08:57.934
برای پیدا کردن والدین واقعیشون بودن

00:08:57.974 --> 00:09:01.984
مادرم نامه‌ای نوشته بود
،و مخصوصاً با این عبارت شروع کرده بود

00:09:02.024 --> 00:09:03.854
اسم شوهرم»

00:09:03.894 --> 00:09:08.594
«ارل ون بست جونیور بود

00:09:08.644 --> 00:09:11.604
ولی ناراحت‌کننده‌ترین
،چیزی که گفته بود

00:09:11.644 --> 00:09:14.084
...داستان گری»

00:09:14.124 --> 00:09:16.124
«ارزش رسانه‌ای کردن رو داره

00:09:17.044 --> 00:09:18.604
شنیدنش قلبت رو می‌ایستونه

00:09:18.654 --> 00:09:20.434
ارزش رسانه‌ای کردن چی بود؟

00:09:23.304 --> 00:09:25.484
،خب، در اون لحظه

00:09:25.524 --> 00:09:28.004
کاملاً برام روشن شد

00:09:28.054 --> 00:09:31.054
که مادرم کاملاً باهام صادق نبوده

00:09:33.014 --> 00:09:35.534
،باور نمی‌کرد به‌خاطر ندارم

00:09:35.584 --> 00:09:37.844
ولی قطعاً می‌خواستم به گری کمک کنم

00:09:38.454 --> 00:09:41.984
پس با دوستم

00:09:42.024 --> 00:09:43.674
هارولد باتلر

00:09:43.724 --> 00:09:46.284
در اداره‌ی پلیس سان‌فرانسیسکو
تماس گرفتم

00:09:47.464 --> 00:09:50.644
،هارولد باتلر اسم پدرم رو بهم داد

00:09:50.684 --> 00:09:53.904
،تاریخ تولدش، محل تولدش
شماره‌ی ملیش

00:09:53.944 --> 00:09:56.994
منم اون اطلاعات رو
به اداره‌ی تأمین اجتماعی بردم

00:09:57.034 --> 00:09:59.434
و بهم گفتن هیچ مستمری‌‌ای

00:09:59.474 --> 00:10:01.474
از طرف پدرم داده نشده

00:10:01.524 --> 00:10:03.614
منم به زنده بودن پدرم

00:10:03.654 --> 00:10:06.654
ناامید شدم

00:10:06.704 --> 00:10:10.664
همچنین هارولد باتلر بهم گفت
این عکس پدرم

00:10:10.704 --> 00:10:13.574
عکس قدیمی گواهینامه‌ی رانندگی
پدرم بوده

00:10:15.494 --> 00:10:19.144
وقتی برای اولین بار
،عکس پدرم رو دیدم

00:10:19.194 --> 00:10:21.284
شوکه شدم

00:10:21.324 --> 00:10:24.024
پدرم آرام و بی‌جون بود

00:10:24.064 --> 00:10:26.674
...من یه حس

00:10:26.724 --> 00:10:29.284
غیرقابل‌توصیف از ترس

00:10:29.334 --> 00:10:30.814
داشتم

00:10:30.854 --> 00:10:33.464
،ولی، باید پدرم رو پیدا می‌کردم

00:10:33.514 --> 00:10:35.994
هیچی نمی‌تونست جلوی منو
برای پیدا کردن پدرم بگیره

00:10:38.644 --> 00:10:40.124
،به درخواست من

00:10:40.164 --> 00:10:43.044
،مادرم برگشت پیش هارولد باتلر

00:10:43.084 --> 00:10:46.564
تا اطلاعات بیشتری بگیره

00:10:46.614 --> 00:10:48.044
،هارولد باتلر به مادرم گفت

00:10:48.084 --> 00:10:50.744
به گری بگو فراموش کنه»

00:10:50.784 --> 00:10:52.614
کارهایی که پدر گری

00:10:52.654 --> 00:10:55.314
بعداً در زندگیش کرده

00:10:55.354 --> 00:10:57.754
باعث می‌شه کاری که پدرش
با تو و گری کرده

00:10:57.794 --> 00:10:59.574
«به‌نظر بی‌اهمیت بیاد

00:11:08.804 --> 00:11:10.634
گری جواب‌هایی رو که می‌خواست

00:11:10.674 --> 00:11:12.414
از پلیس نگرفت

00:11:13.684 --> 00:11:15.424
پس بهش پیشنهاد دادم

00:11:15.464 --> 00:11:17.644
به سان‌فرانسیسکو لایبرری بریم

00:11:17.684 --> 00:11:20.734
و دنبال مقالات روزنامه بگردیم

00:11:20.774 --> 00:11:22.684
باید یه چیزی باشه

00:11:25.694 --> 00:11:28.394
شروع به گشتن محتوای
تک‌تک روزنامه‌ها کردم

00:11:28.434 --> 00:11:31.874
از سال ۱۹۶۱ گرفته تا سال ۱۹۶۳

00:11:31.914 --> 00:11:35.184
مقالاتی با جزئیات
عشق نامشروع ون و جودی

00:11:35.224 --> 00:11:38.224
و زندگی فراریشون یکی پس از دیگری
ظاهر می‌شدن

00:11:44.584 --> 00:11:47.234
[:ارل ون بست]
[اون اون‌جا بود... زیبا و مهربان]

00:11:50.794 --> 00:11:53.794
[با هم حرف زدیم، عشق در نگاه اول بود]

00:12:11.654 --> 00:12:15.004
پدرم برای اولین بار مادرم رو

00:12:15.044 --> 00:12:17.654
موقعی که داشت
از اتوبوس مدرسه پیاده می‌شد دید

00:12:19.744 --> 00:12:22.964
،پدرم ۲۷ ساله
و مادرم تنها ۱۴ ساله بود

00:12:25.094 --> 00:12:27.714
بعضی‌ها می‌گفتن
مادرم بزرگ‌تر به‌نظر می‌رسید

00:12:27.754 --> 00:12:30.624
از ۱۹ یا ۲۰ بیشتر نشون می‌داد

00:12:30.674 --> 00:12:33.544
ولی اون داشت
از اتوبوس مدرسه پیاده می‌شد

00:12:41.284 --> 00:12:44.514
یادمه یه مرد اون‌جا ایستاده بود

00:12:45.294 --> 00:12:47.734
،و باهام حرف زد

00:12:47.774 --> 00:12:50.694
منم گمونم باهاش حرف زدم

00:12:54.694 --> 00:12:58.304
،بعدش داشتم برمی‌گشتم خونه

00:12:58.354 --> 00:13:00.524
و اونم پشت‌سرم بود

00:13:02.654 --> 00:13:05.094
،روز بعد
دوباره اون‌جا بود

00:13:06.884 --> 00:13:09.494
فکر می‌کنم اوایلش بی‌میل بودم

00:13:09.534 --> 00:13:11.314
ولی اون همیشه می‌اومد

00:13:16.064 --> 00:13:18.504
پدرم اونو به بستنی‌فروشی دعوت کرد

00:13:18.544 --> 00:13:20.064
و داستان عاشقانه از اون‌جا شروع شد

00:13:23.814 --> 00:13:26.774
،اون باهوش بود

00:13:26.814 --> 00:13:28.464
خوب حرف می‌زد

00:13:28.514 --> 00:13:31.734
از تمام دونسته‌هاش حیرت‌زده شدم

00:13:34.904 --> 00:13:38.434
یادمه به کلیسای جامع گریس رفتیم

00:13:38.474 --> 00:13:41.304
و اون یه‌جور ارتباط

00:13:41.344 --> 00:13:43.564
با اون مکان زیبا داشت

00:13:46.704 --> 00:13:50.094
مادرم اونو چند‌ملیتی توصیف می‌کرد

00:13:50.144 --> 00:13:53.534
پدرم موزیسین کاملاً ماهری بود

00:13:53.574 --> 00:13:56.454
و عاشق موسیقی کلاسیک بود

00:13:57.974 --> 00:13:59.104
اون راجع‌به کارهایی

00:13:59.154 --> 00:14:00.804
که می‌تونیم بکنیم صحبت کرد

00:14:00.844 --> 00:14:03.584
سفر، دیدن چیزایی

00:14:03.634 --> 00:14:05.374
که قبلاً ندیدم

00:14:05.414 --> 00:14:10.034
پیشنهادی که می‌داد
برام جذاب بود

00:14:15.344 --> 00:14:18.904
،پدرم بسیار دنیا دیده بود

00:14:18.954 --> 00:14:22.264
و مادرم فقط سان‌فرانسیسکو رو
دیده بود

00:14:22.304 --> 00:14:25.954
و احتمالاً دنبال راه فراری

00:14:26.004 --> 00:14:28.874
برای زندگی خونگی نه‌چندان عالیش می‌گشت

00:14:35.444 --> 00:14:37.754
پدرمون خیلی زودجوش بود

00:14:37.794 --> 00:14:40.454
اون ما رو با کمربند چرم کتک می‌زد

00:14:41.104 --> 00:14:44.194
،و با بزرگ‌تر شدنمون

00:14:44.234 --> 00:14:46.804
با سگک کمربند کتکمون می‌زد

00:14:47.194 --> 00:14:49.764
گریه‌کنان توی حموم

00:14:49.804 --> 00:14:51.634
خون روی همدیگه رو تمیز می‌کردیم

00:14:51.684 --> 00:14:54.904
زندگی وحشتناکی داشتیم

00:14:56.464 --> 00:14:58.864
،و با ظاهر شدن سروکله‌ی اون

00:14:58.904 --> 00:15:00.734
،فکر می‌کردم، می‌دونین

00:15:00.774 --> 00:15:03.864
چه چیزی برای از دست دادن دارم؟

00:15:03.914 --> 00:15:06.654
ولی روحم خبر نداشت
،که دارم از چاله

00:15:06.694 --> 00:15:09.004
به چاه می‌افتم

00:15:13.794 --> 00:15:18.404
ما ژانویه‌ی سال ۱۹۶۲ فرار کردیم

00:15:21.924 --> 00:15:23.844
،اونا به رنو رفتن

00:15:23.884 --> 00:15:26.584
،و فقط ۳ ماه بعد از آشنایی

00:15:26.624 --> 00:15:27.934
ازدواج کردن

00:15:29.984 --> 00:15:33.464
اون‌موقع فکر می‌کردم عاشقشم

00:15:33.504 --> 00:15:35.764
نمی‌دونستم حقه‌بازه

00:15:37.204 --> 00:15:39.164
ما فقط می‌دونستیم

00:15:39.204 --> 00:15:42.384
...اون رفته، و چندین روز رو

00:15:42.424 --> 00:15:44.774
...صرف این کردیم

00:15:44.824 --> 00:15:46.824
که کجا ممکنه رفته باشه؟

00:15:48.524 --> 00:15:50.474
،خب، بعد از ازدواج

00:15:50.524 --> 00:15:53.044
به سان‌فرانسیسکو برگشتن

00:15:53.094 --> 00:15:55.004
،و در روز ولنتاین

00:15:55.044 --> 00:15:57.964
مادربزرگم ازدواجشون رو منسوخ کرد

00:15:58.874 --> 00:16:00.924
،و یک هفته بعد

00:16:00.964 --> 00:16:03.234
باعث دستگیری پدرم شد

00:16:08.544 --> 00:16:11.024
،چیزی نگذشت که وثیقه گذاشت

00:16:11.064 --> 00:16:13.284
و مادرم به
کانون اصلاح و تربیت فرستاده شد

00:16:18.244 --> 00:16:20.944
،و چون توی طبقه‌ی دوم بود

00:16:20.984 --> 00:16:23.424
پدرم به مادرم گفت
با ملافه‌های تخت طناب ببنده

00:16:23.464 --> 00:16:25.074
،و از پنجره بندازه پایین

00:16:25.124 --> 00:16:27.034
و از دیوار بیاد پایین

00:16:28.034 --> 00:16:29.644
و اونا فرار کردن

00:16:31.654 --> 00:16:34.654
[:ون بست]
[به‌محض ملاقات با همدیگه]
[می‌دونستیم هیچی عوض نشده. خیلی عاشق بودیم]

00:16:39.794 --> 00:16:45.794
[.با جت به مکزیکو سیتی رفتیم]
[یکم واردات می‌کنم. اون‌جا مدارک تاریخی می‌خرم]

00:16:45.794 --> 00:16:49.294
[میارمشون این‌جا و اوضاع خوبه]

00:16:49.794 --> 00:16:54.544
[بعد از سه هفته تعطیلات در آکوپولکو]
[برگشتیم و یه آپارتمان پیدا کردیم]

00:16:54.544 --> 00:17:00.794
[.وضعمون خیلی خوب بود]
[یکم دعوا داشتیم. ولی طبیعیه]

00:17:02.374 --> 00:17:05.514
این داستان عاشقانه نیست

00:17:05.554 --> 00:17:08.904
در مقالات روزنامه به‌شکل
داستان عاشقانه جلوه داده شده

00:17:08.944 --> 00:17:11.994
در حالی که در حقیقت
،اون یه بچه‌بازه

00:17:12.034 --> 00:17:13.954
و داشته ازش سوء استفاده می‌کرده

00:17:14.914 --> 00:17:17.214
برای بلایی که سر جودی اومد

00:17:17.264 --> 00:17:19.954
خیلی ناراحت شدم

00:17:20.004 --> 00:17:21.914
اون شروع به تغییر کرد

00:17:23.964 --> 00:17:26.874
در این زمان بود که مادرم
به هپاتیت مبتلا شد

00:17:26.924 --> 00:17:28.924
،پدرم اونو به بیمارستان می‌بره

00:17:28.964 --> 00:17:32.234
و متوجه می‌شن که مادرم بارداره

00:17:32.274 --> 00:17:33.794
،با مادرم صحبت کردم

00:17:33.844 --> 00:17:36.674
،و ازم خواست برای شام بیام

00:17:36.714 --> 00:17:38.584
و شاید بیام وسایلم رو ببرم

00:17:38.634 --> 00:17:41.894
،دقیقاً یادم نمیاد

00:17:41.934 --> 00:17:43.804
و همچنین ون رو بیارم

00:17:43.854 --> 00:17:46.814
و پلیس اون‌جا منتظر ایستاده بود

00:17:52.074 --> 00:17:55.514
داره تبدیل به یه داستان تکرار شدنی می‌شه

00:17:55.564 --> 00:17:58.304
جودی دوباره به مرکز
،اصلاح و ترتیب فرستاده شد

00:17:58.344 --> 00:18:00.954
و پدرم دستگیر شد

00:18:05.224 --> 00:18:06.614
،در اواخر اون شب

00:18:06.654 --> 00:18:08.924
خبرنگاری جوان به‌نام پال ایوری

00:18:08.964 --> 00:18:12.184
از سن‌فرانسیسکو کرونکیل
با پدرم مصاحبه کرد

00:18:13.884 --> 00:18:16.014
،و در روز اول آگوست

00:18:16.054 --> 00:18:17.794
داستان عاشقانه‌ی بستنی

00:18:17.844 --> 00:18:20.014
اولین حضورش رو در صفحه‌ی اول

00:18:20.064 --> 00:18:22.764
سان‌فرانسیسکو کرونیکل ثبت می‌کنه

00:18:22.804 --> 00:18:26.114
پدرم رو به‌شدت تحقیر‌آمیز نشون دادن

00:18:27.114 --> 00:18:29.114
[:ون‌بست]
[نمی‌تونم برای تفاوت سنیمون کاری کنم]

00:18:30.294 --> 00:18:32.794
[:ون‌بست]
[من عاشق جودی‌ام و اونم عاشق منه]

00:18:34.034 --> 00:18:38.084
چیزی نگذشت که داستان
به باقی روزنامه‌ها هم رسید

00:18:38.124 --> 00:18:40.174
اسمش ون بست بود

00:18:40.214 --> 00:18:41.124
،به‌نظر درس‌خون می‌اومد

00:18:41.174 --> 00:18:42.434
،خوش‌کلام بود

00:18:42.474 --> 00:18:46.174
تا این‌که شیفته‌ی جودی شد

00:18:46.214 --> 00:18:49.004
اشک می‌ریخت
و هق‌هق گریه می‌کرد

00:18:49.044 --> 00:18:51.524
و تقریباً غیرمنطقی می‌شد

00:18:51.574 --> 00:18:54.014
وقتی راجع بهش و این‌که
چقدر دوستش داره حرف می‌زد

00:18:55.574 --> 00:18:58.104
،من با اشخاص زیادی مصاحبه کردم

00:18:58.144 --> 00:18:59.884
،حتی در زندان سان کوئنتین

00:18:59.924 --> 00:19:03.014
و گاهی‌اوقات
،می‌تونی شر رو حس کنی

00:19:03.064 --> 00:19:07.024
و او اون‌قدر شیفته‌ی جودی بود

00:19:07.064 --> 00:19:09.374
که هشدارهای پلیس

00:19:09.414 --> 00:19:11.024
براش اهمیتی نداشتن

00:19:21.424 --> 00:19:23.124
طی تحقیقاتم

00:19:23.164 --> 00:19:25.654
با بایگانی سان‌فرانسیسکو سیتی
،تماس گرفتم

00:19:25.694 --> 00:19:28.214
و اونا بهم ویدئویی از پدرم

00:19:28.264 --> 00:19:31.354
در دادگاه دادن

00:19:31.394 --> 00:19:34.224
،پدرم متهم به دسیسه

00:19:34.264 --> 00:19:36.614
بچه‌دزدی و تجاوز شده بود

00:19:36.664 --> 00:19:40.184
[:ون بست]
[خیلی دوستش داشتم]
[می‌دونستم ممکنه منو توی دردسر بندازه]

00:19:40.184 --> 00:19:43.584
[ولی فکرش رو نمی‌کردم]
[توی این‌قدر دردسر بیفتم]

00:19:44.404 --> 00:19:47.844
،قبلاً وثیقه گذاشت
دوباره هم وثیقه گذاشت

00:19:49.064 --> 00:19:51.504
...یادمه من

00:19:51.544 --> 00:19:54.374
،توی بیمارستان بودم
توی بخش قرنطینه

00:19:57.074 --> 00:19:59.164
و فقط یه تصویری از ون یادمه

00:19:59.204 --> 00:20:02.644
که یه کت سفید بلند تنش بود
و کنار تختم ایستاده بود

00:20:02.684 --> 00:20:06.384
،به‌شکل دکتر درومده بود

00:20:06.434 --> 00:20:09.344
و اومد و منو از بیمارستان بیرون برد

00:20:15.304 --> 00:20:16.744
،همون شب

00:20:16.784 --> 00:20:19.744
توی بزرگراه ۱۰۱ به‌سمت جنوب می‌رفتیم

00:20:19.794 --> 00:20:21.614
،که خوابش برد

00:20:21.664 --> 00:20:26.144
و من موقعی که داشتیم توی جاده
پیچ‌و‌تاب می‌خوردیم بیدار شدم

00:20:31.674 --> 00:20:33.194
،روز بعد

00:20:33.234 --> 00:20:36.724
پلیس ماشین اجاره‌ای
رها‌شده‌شون رو پیدا کرد

00:20:36.764 --> 00:20:38.724
که آلوده به خون بود

00:20:38.764 --> 00:20:41.114
،مادرم گفت
جوری از اون لاشه پیاده شدیم»

00:20:41.164 --> 00:20:43.514
که انگار هرگز اتفاقی نیفتاده

00:20:43.554 --> 00:20:45.254
«و مجانی سواری گرفتیم

00:20:46.814 --> 00:20:48.424
،اونا فراری بودن

00:20:48.474 --> 00:20:50.304
،و در این مقطع

00:20:50.344 --> 00:20:52.304
تنها اخبار صفحه‌ی اول

00:20:52.344 --> 00:20:55.174
برای سان‌فرانسیسکو کرونیکل نبود

00:20:55.214 --> 00:20:57.914
همه‌ی روزنامه‌ها
داستان عاشقانه‌ی بستنی رو

00:20:57.954 --> 00:20:59.094
در خودشون داشتن

00:21:02.394 --> 00:21:05.144
توی کشور می‌گشتیم

00:21:05.184 --> 00:21:06.964
،یه روز توی هتل بودیم

00:21:07.014 --> 00:21:10.534
و روز بعدش توی خیریه

00:21:10.584 --> 00:21:13.544
اون چک بی‌محل می‌نوشت

00:21:16.194 --> 00:21:18.934
بهم می‌گفت

00:21:18.984 --> 00:21:22.374
،دوستم داره و براش مهمم

00:21:22.414 --> 00:21:25.504
،ولی در عین حال
همیشه بهم سرکوفت می‌زد

00:21:25.554 --> 00:21:27.384
،که من فراری‌ام

00:21:27.424 --> 00:21:31.254
و اگه تحویلم بده
توی دردسر بزرگی می‌افتم

00:21:36.214 --> 00:21:39.084
،حالا
جودی ۷ ماهه باردار بود

00:21:40.434 --> 00:21:42.174
،پول ندارن

00:21:42.224 --> 00:21:45.354
و بیشتر و بیشتر
،در گل فرو می‌رن

00:21:45.394 --> 00:21:48.274
،وقتی به نیواورلئان می‌رسن

00:21:48.314 --> 00:21:51.184
تنها به دنبال زنده موندن هستن

00:21:52.794 --> 00:21:56.014
،در واقع
پدرم از مادرم خواست

00:21:56.064 --> 00:21:59.364
به یه هتل فرسوده بره

00:21:59.414 --> 00:22:02.804
و در عوض پول تن‌فروشی کنه

00:22:02.854 --> 00:22:04.764
من باردار بودم

00:22:04.804 --> 00:22:08.074
...نه این‌که
،تن‌فروشی رو در نظر می‌گرفتم

00:22:08.114 --> 00:22:09.554
ولی باردار بودم

00:22:10.774 --> 00:22:12.204
عشق زندگیش، درسته؟

00:22:12.254 --> 00:22:15.254
از عشق زندگش
درخواست تن‌فروشی می‌کنه

00:22:15.294 --> 00:22:16.604
چون پولش تموم شده

00:22:23.214 --> 00:22:25.654
یادمه توی بیمارستان بودم

00:22:29.004 --> 00:22:31.834
یادمه زایمان کردم

00:22:34.574 --> 00:22:37.234
فکر نمی‌کنم ون اون‌جا بود

00:22:40.674 --> 00:22:43.634
ولی وقتی گری به‌دنیا اومد
من ۱۵ سالم بود

00:22:43.674 --> 00:22:47.374
،اون اسم پدرش رو داشت
ارل ون بست

00:22:54.164 --> 00:22:56.254
یادم نمیاد خونه رفته باشم

00:22:56.294 --> 00:23:00.344
یه خاطره‌ی مبهم از یه آپارتمان دارم

00:23:00.384 --> 00:23:02.254
...ولی عمدتاً

00:23:02.304 --> 00:23:07.264
تصویر ون رو در حالی که
،روی صندلی نشسته می‌بینم

00:23:07.304 --> 00:23:10.704
جوری که انگار
،یک دفعه بوده که اومدم خونه

00:23:10.744 --> 00:23:14.134
که اونم اون‌جا بوده

00:23:14.184 --> 00:23:21.194
می‌دونستم که ون با بچه مشکل داره

00:23:21.404 --> 00:23:27.454
فکر می‌کنم به‌خاطر این بود
که توجهم من رو ازش می‌گرفت

00:23:30.634 --> 00:23:34.854
مادرم داستان رو
،از دیدگاه خودش برام تعریف کرد

00:23:34.894 --> 00:23:38.384
ولی بعد از شروع تحقیقات خودم

00:23:38.424 --> 00:23:41.734
تمام حقیقت رو فهمیدم

00:23:44.774 --> 00:23:48.264
گزارشات پلیس اظهار داشتن

00:23:48.304 --> 00:23:50.484
پدرم با من ظالم بوده

00:23:50.524 --> 00:23:54.654
و منو توی چمدون می‌بسته

00:23:56.744 --> 00:24:00.574
نمی‌دونم فکر چمدون
از کجا اومد

00:24:05.194 --> 00:24:08.454
بیانیه‌ی جودیث الن چندلر، ۱۵ ساله

00:24:09.934 --> 00:24:12.284
،توی خونه غذا نداشتیم»
و بچه به شیرخشک نیاز داشت

00:24:12.324 --> 00:24:15.374
پس منم توی میخونه کار گرفتم

00:24:15.414 --> 00:24:16.634
،وقتی از سر کار به خونه برمی‌گشتم

00:24:16.684 --> 00:24:19.294
بچه معمولاً توی چمدون بود

00:24:19.334 --> 00:24:21.464
و درش بسته بود

00:24:22.554 --> 00:24:25.424
از ارل پرسیدم چرا چمدون رو بسته

00:24:25.474 --> 00:24:28.344
و گفت از شنیدن صدای گریه‌ی بچه
«خسته شده

00:24:35.694 --> 00:24:38.314
یادمه که

00:24:38.354 --> 00:24:42.144
،ون درخواست کرد بچه رو ببره

00:24:42.184 --> 00:24:45.974
ولی منم تا رسیدن به هدفم
باهاش دعوا کردم

00:24:46.014 --> 00:24:49.934
بهش گفتم باید یه راهی پیدا کنیم

00:24:49.974 --> 00:24:52.714
که به نفع همه‌مونه

00:24:57.504 --> 00:24:59.544
،ولی یه روز برگشتم خونه

00:24:59.594 --> 00:25:01.554
و خبری از بچه نبود

00:25:12.174 --> 00:25:15.304
بیانیه‌ی جودیث الن چندلر، ۱۵ ساله

00:25:16.744 --> 00:25:18.354
بهم گفت می‌خواد بچه رو»

00:25:18.394 --> 00:25:20.394
به بتن‌روژ ببره

00:25:20.434 --> 00:25:23.874
بهم گفت به بچه
«خونه‌ی خوبی داده می‌شه

00:25:30.444 --> 00:25:34.624
وقتی فهمیدم که چطور
،به بتن‌روژ رسیدم

00:25:34.674 --> 00:25:37.194
به کتابخونه‌ی عمومی بتن‌روژ رفتم

00:25:40.114 --> 00:25:42.504
،من روز ۱۲ فوریه به‌دنیا اومدم

00:25:42.544 --> 00:25:44.854
،از تاریخ تولدم گرفته به بعد

00:25:44.894 --> 00:25:47.294
داخل دو نسخه‌ی

00:25:47.334 --> 00:25:49.254
روزنامه‌ی بتن‌روژ رو گشتم

00:25:51.474 --> 00:25:56.954
و تا روز ۱‍۶ مارس رفتم

00:25:58.434 --> 00:26:00.394
و خودم رو پیدا کردم

00:26:09.314 --> 00:26:13.274
...فکر می‌کردم به‌شکل قانونی

00:26:13.314 --> 00:26:14.924
برای اهدا گذاشته شدم

00:26:20.934 --> 00:26:24.024
چطور انسانی که قلب داره

00:26:24.064 --> 00:26:26.374
،می‌تونه خون خودش رو بگیره

00:26:27.154 --> 00:26:30.244
بذارش زمین و بره
و پشت سرش رو هم نگاه نکنه؟

00:26:32.464 --> 00:26:35.474
برای من این سخت‌ترین موضوع
برای صحبت کردنه

00:26:42.474 --> 00:26:45.614
بعد از این‌که پدرم من رو

00:26:45.654 --> 00:26:48.134
توی راه‌پله‌ی اون آپارتمان
،توی بتن‌روژ رها کرد

00:26:49.484 --> 00:26:52.314
،با قطار به نیواورلئان برگشت

00:26:52.354 --> 00:26:55.794
،و مادرم بهم می‌گه

00:26:55.834 --> 00:26:59.584
لحظه‌ای که بدون تو وارد خونه شد

00:26:59.624 --> 00:27:00.844
ترکش کردم

00:27:00.884 --> 00:27:02.584
«فوراً ترکش کردم

00:27:03.764 --> 00:27:05.804
،ولی مشخص شد

00:27:05.844 --> 00:27:08.064
،اون روز ۱۵ مارس بوده

00:27:08.114 --> 00:27:11.024
و طبق گزارشات پلیس

00:27:11.074 --> 00:27:13.034
و مقالات روزنامه

00:27:13.074 --> 00:27:14.594
در واقع مادرم تا روز ۱۸ آوریل

00:27:14.644 --> 00:27:17.644
باهاش مونده

00:27:19.684 --> 00:27:23.084
صادقانه فکر می‌کردم همون‌روزی

00:27:23.124 --> 00:27:26.134
که بدون بچه برگشت ترکش کردم

00:27:27.134 --> 00:27:29.084
،ولی مشخص شد که ترکش نکردم

00:27:29.134 --> 00:27:32.134
...ولی نمی‌دونستم، تا این‌که گری

00:27:33.134 --> 00:27:35.354
تحقیق کرد

00:27:39.144 --> 00:27:40.714
این‌جا بود که

00:27:40.754 --> 00:27:43.494
مادرم از ارل ون بست جونیور
به اندازه‌ی کافی کشیده بود

00:27:45.934 --> 00:27:49.064
وقتی پدرم از فرار مادرم خبردار شد

00:27:49.104 --> 00:27:51.674
با مقامات تماس گرفت
و مادرم رو لو داد

00:27:55.634 --> 00:27:58.854
،وقتی مقامات با مادرم تماس گرفتن

00:27:58.904 --> 00:28:00.864
،اون گفت
اون می‌تونه برگرده خونه»

00:28:00.904 --> 00:28:02.904
«ولی بچه نمی‌تونه

00:28:09.564 --> 00:28:13.434
من رو برای امضای مدارک
به بتن‌روژ بردن

00:28:15.044 --> 00:28:17.744
...یادمه نشسته بودم توی

00:28:19.574 --> 00:28:23.144
،یه اتاق خاکستری از سنگ بازلات

00:28:24.404 --> 00:28:25.404
...توی یکم

00:28:27.144 --> 00:28:28.404
نور خورشید

00:28:28.454 --> 00:28:29.544
،صندلیم رو بردم اون‌جا

00:28:29.584 --> 00:28:30.714
و یادمه اونو بغل گرفته بودم

00:28:30.764 --> 00:28:32.764
و گریه می‌کردم

00:28:34.594 --> 00:28:37.504
کاملاً قلب‌شکسته شده بودم

00:28:39.074 --> 00:28:40.814
مطمئن بودم دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینمش

00:28:40.854 --> 00:28:43.684
چون اونا بهم گفتن
دیگه هرگز نمی‌بینمش

00:28:52.954 --> 00:28:55.484
هر دوشون به سان‌فرانسیسکو

00:28:55.524 --> 00:28:56.964
برگردونده شدن

00:28:57.004 --> 00:29:00.394
و پدرم باری دیگه

00:29:00.444 --> 00:29:02.534
به زندان رفت

00:29:04.014 --> 00:29:06.834
و مادرم

00:29:06.884 --> 00:29:10.624
به یه خانه‌ی اصلاحی
برای دختران سرکش فرستاده شد

00:29:14.194 --> 00:29:15.844
وقتی داستان عاشقانه‌ی بستنی

00:29:15.894 --> 00:29:18.504
،به پایان تلخش رسید

00:29:18.544 --> 00:29:22.464
از فرارشون ۱۵ ماه گذشته بود

00:29:22.504 --> 00:29:25.424
یه شب ازش پرسیدم
چه بلایی سر بچه اومده

00:29:25.464 --> 00:29:28.644
و بهم گفت ون بچه رو برده

00:29:28.684 --> 00:29:30.344
و توی یه کلیسا رها کرده

00:29:31.294 --> 00:29:32.994
و اون پایان داستان بود

00:29:33.034 --> 00:29:34.604
دیگه هرگز راجع بهش صحبت نکردیم

00:29:35.214 --> 00:29:39.434
تنها چیزی که از اون آدم‌های رسمی می‌شنوی

00:29:39.484 --> 00:29:42.394
اینه که فراموش کن چی شده

00:29:42.444 --> 00:29:44.744
و به زندگیت ادامه بده

00:29:44.794 --> 00:29:47.274
هیچ‌وقت حرفی از بچه زده نشد

00:29:47.314 --> 00:29:50.234
هیچی از فرارم

00:29:50.274 --> 00:29:53.104
توی خونواده‌ی من گفته نشد

00:29:55.804 --> 00:29:59.104
پدرم به ۹۰ روز بستری

00:29:59.154 --> 00:30:02.064
در زندان روانی آتاسکادرو
محکوم شد

00:30:06.074 --> 00:30:09.904
آتاسکادرو یه تشکیلات فوق امنیتی

00:30:09.944 --> 00:30:13.254
برای مردان دیوانه‌ی مجرم
منحرف جنسیه

00:30:16.694 --> 00:30:18.304
،در طول بستریش

00:30:18.344 --> 00:30:21.134
...پدرم برای اختلالش

00:30:21.174 --> 00:30:25.094
تحت درمان پزشکی و شیمیایی قرار گرفت

00:30:25.134 --> 00:30:28.874
،همچنین درمان شوک الکتریکی

00:30:28.924 --> 00:30:32.144
،که اون‌موقع در اوایل دهه‌ی ۶۰

00:30:32.184 --> 00:30:36.584
هنوز روش موثری برای

00:30:36.624 --> 00:30:39.934
بیرون کشیدن شر از انسان شناخته می‌شد

00:30:42.764 --> 00:30:47.814
پدرم بعد از اتمام دوره‌ش در آتاسکادرو

00:30:47.854 --> 00:30:51.944
مستقیم به زندان سان کوئنتین
منتقل شد

00:30:51.984 --> 00:30:55.124
تا ۴ سال دوره‌ی حبسش رو بگذرونه

00:30:55.164 --> 00:30:58.164
و کسانی که پدرم رو
بعد از زندان می‌شناختن

00:30:58.214 --> 00:31:02.654
می‌گفتن چشم‌هاش
کاملاً خالی به‌نظر می‌اومدن

00:31:16.884 --> 00:31:18.404
،وقتی پدرم آزاد شد

00:31:18.444 --> 00:31:21.754
احتمالاً همچنان با جون‌و‌دل

00:31:21.804 --> 00:31:23.934
عاشق مادرم بود

00:31:30.464 --> 00:31:32.854
یه روز که توی خونه‌ی مادرم بودم

00:31:32.894 --> 00:31:34.984
گوشی زنگ خورد و ون پشت خط بود

00:31:36.114 --> 00:31:39.424
،کم‌تر از یه بلوک دورتر بود

00:31:39.474 --> 00:31:42.344
و ازم خواست برای دیدنش برم

00:31:43.434 --> 00:31:45.434
ترسیده بودم

00:31:45.474 --> 00:31:47.434
ولی گفتم

00:31:47.474 --> 00:31:49.214
دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینمش

00:31:49.484 --> 00:31:53.004
واقعاً دیگه نمی‌خواستم ببینمش

00:31:53.704 --> 00:31:55.004
،تلفن رو قطع کردم

00:31:55.054 --> 00:31:57.704
و اون آخرین باری بود
که باهاش صحبت کردم

00:32:01.014 --> 00:32:02.624
و فکر می‌کنم اون‌جا بود

00:32:02.664 --> 00:32:04.804
که پدرم برای از دست دادن مادرم

00:32:04.844 --> 00:32:06.494
ویران شد

00:32:08.804 --> 00:32:12.194
پدرم در این ماجرا روحش رو از دست داد

00:32:23.644 --> 00:32:25.424
روحم هم خبر نداشت

00:32:25.474 --> 00:32:28.304
وقتی دنبال پدرم بگردم
به چی می‌رسم

00:32:30.604 --> 00:32:34.914
بیشتر میلم برای پیدا کردنش

00:32:34.964 --> 00:32:37.184
برای این بود که بدونم

00:32:37.224 --> 00:32:40.574
نصف دیگه‌ی دی‌ان‌ای من از چیه

00:32:40.614 --> 00:32:44.924
می‌دونم بعضی از رفتارهام

00:32:44.974 --> 00:32:47.844
با این‌که توی خونه‌ی استوارت
بزرگ شدم، توضیح ندارن

00:32:47.884 --> 00:32:53.844
بزرگ‌ترین ترسم اینه که
،اون برای میراثم بمونه

00:32:53.894 --> 00:32:55.934
،برای آینده‌ی فرزندم

00:32:55.984 --> 00:32:58.894
و... و شکل گسترشش

00:32:58.944 --> 00:33:01.114
توی نسل استوارت

00:33:02.114 --> 00:33:04.814
...باید می‌دیدم و می‌دونستم

00:33:05.904 --> 00:33:07.474
چه آدمی بوده

00:33:07.514 --> 00:33:11.084
می‌خواستم به هر قیمتی که شده
پیداش کنم

00:33:16.914 --> 00:33:20.004
خونواده‌ی پدرم
،اهل کارولینای جنوبی بودن

00:33:20.044 --> 00:33:25.274
«پس دنبال همه‌ی فامیل‌های «بست
که توی کارولینای جنوبی بودن گشتم

00:33:25.314 --> 00:33:28.054
،و با یه شماره تماس گرفتم

00:33:28.104 --> 00:33:31.754
که باهاش به معدن طلا رسیدم

00:33:34.894 --> 00:33:37.064
ارل ون بست جونیور

00:33:37.104 --> 00:33:39.194
این پدر گریه

00:33:39.244 --> 00:33:43.024
هَتی بهترین تاریخ‌دان و تبارشناس خانواده‌ست

00:33:43.594 --> 00:33:47.074
این پدربزرگ گریه

00:33:47.114 --> 00:33:48.994
وقتی خیلی جوون‌تر بود

00:33:49.034 --> 00:33:52.694
این عکسش توی دوران خدمتش
توی نیروی دریاییه

00:33:53.694 --> 00:33:55.214
ارل ون دورن بست

00:33:55.254 --> 00:33:58.084
توی جنگ جهانی دوم
برای خدمت سربازیش

00:33:58.134 --> 00:34:00.654
به‌عنوان مبلغ به ژاپن رفت

00:34:00.694 --> 00:34:03.574
وقتی برای خدمت سربازی رفته بود

00:34:03.614 --> 00:34:06.354
با ازدواجش به‌مشکل خورد

00:34:06.394 --> 00:34:08.274
گرترود بی‌وفا بود

00:34:08.314 --> 00:34:11.184
و دوست‌پسرهای زیادی داشت

00:34:13.054 --> 00:34:14.104
هتی بهم گفت

00:34:14.144 --> 00:34:17.014
،وقتی پدرم از جنگ برگشت

00:34:17.064 --> 00:34:21.374
،اونا طلاق گرفتن
و پدربزرگم به شیکاگو رفت

00:34:21.414 --> 00:34:26.944
پس پدرم عملاً توسط پدرش رها شده

00:34:26.984 --> 00:34:32.944
و به‌دست مادر بی‌بندوبارش
در سان‌فرانسیسکو بزرگ شده

00:34:32.994 --> 00:34:35.824
فضای خیلی خوبی

00:34:35.864 --> 00:34:38.604
،برای رشد یه مرد جوون نبود

00:34:38.644 --> 00:34:42.084
و فکر می‌کنم تاثیر عمیقی
روی ون داشته

00:34:42.134 --> 00:34:45.784
روی کل شخصیتش تاثیر گذاشته

00:34:48.964 --> 00:34:50.404
،طی تحقیقاتم

00:34:50.444 --> 00:34:53.494
،بهترین دوست پدرم رو هم پیدا کردم

00:34:53.534 --> 00:34:55.144
،و اون‌طور که می‌گه

00:34:55.184 --> 00:34:57.184
احتمالاً تنها دوستشه

00:34:58.104 --> 00:35:00.194
ویلیام لوموس

00:35:00.234 --> 00:35:03.934
تنها منبع ارزشمند اطلاعات

00:35:03.974 --> 00:35:06.374
برای شناختن پدرم بود

00:35:06.414 --> 00:35:08.764
که بدون اون هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم

00:35:10.984 --> 00:35:16.034
ویلیام لوموس و پدرم
،در دبیرستان لوول درس خوندن

00:35:16.074 --> 00:35:19.514
و توی سپاه آموزش افسران ذخیره
،با هم بودن

00:35:19.554 --> 00:35:22.864
اونا متفاوت بودن

00:35:22.914 --> 00:35:26.824
اونا عاشق باخ و موتزارت و پوچینی بودن

00:35:28.174 --> 00:35:30.444
و ویلیام یادشه

00:35:30.484 --> 00:35:34.574
ون زندگی ناراحتی توی خونه داشت

00:35:36.014 --> 00:35:38.014
...تعریف می‌کرد که

00:35:38.054 --> 00:35:42.064
زمانی که مادربزرگش حسابی در حال
...پذیرایی از دوست‌های مَردش بوده

00:35:42.104 --> 00:35:45.754
صداش رو از طبقه بالا شنیده

00:35:48.064 --> 00:35:50.024
،بعد از دبیرستان

00:35:50.064 --> 00:35:54.244
پدرم وارد کالج شهری
سان‌فرانسیسکو شد

00:35:54.294 --> 00:35:56.984
و پزشکی قانونی خوند

00:35:58.254 --> 00:36:02.164
در اون کالج شهری بود
که پدرم با اولین همسرش آشنا شد

00:36:03.384 --> 00:36:06.124
،توی سال ۱۹۵۷

00:36:06.174 --> 00:36:09.134
پدرم با مری انت پلیر ازدواج کرد

00:36:09.174 --> 00:36:12.044
ازدواجشون یک سال دوام داشت

00:36:12.094 --> 00:36:15.004
اون از پدرم به‌دلیل

00:36:15.054 --> 00:36:18.574
خشونت شدید

00:36:18.614 --> 00:36:20.624
و رفتار غیرانسانی، طلاق گرفت

00:36:23.844 --> 00:36:26.064
این تنها عکسیه

00:36:26.104 --> 00:36:28.064
،که از پدر گری دامر

00:36:28.104 --> 00:36:30.104
که عکس بازداشتشه

00:36:31.414 --> 00:36:33.504
و مشخصه

00:36:33.544 --> 00:36:36.544
یه‌جور شخصیت متفاوته

00:36:37.504 --> 00:36:39.204
این بابا یه چیزیش هست

00:36:43.294 --> 00:36:46.824
وقتی هارولد باتلر
این عکس پدرم رو بهم داد

00:36:46.864 --> 00:36:49.824
اولین چیزی که از دهن زک
:بیرون اومد این بود که

00:36:49.864 --> 00:36:53.044
«شبیه قاتل‌های سریالیه، بابا»

00:36:53.084 --> 00:36:55.094
،می‌دونین، زک ۱۰ سالشه
،و با خودت می‌گی

00:36:55.654 --> 00:36:57.304
«اون از قاتل‌های سریالی چی می‌دونه؟»

00:36:57.354 --> 00:36:58.784
...آخه

00:36:59.444 --> 00:37:01.094
ترسناکه

00:37:02.224 --> 00:37:05.234
نگاه کن... شباهت رو می‌بینی؟

00:37:10.324 --> 00:37:12.414
کمی بعد از گرفتن اولین عکس پدرم

00:37:12.454 --> 00:37:14.634
،از باتلر توی سال ۲۰۰۳

00:37:14.674 --> 00:37:16.544
،داشتم تلویزیون می‌دیدم

00:37:16.584 --> 00:37:19.544
که برنامه‌ی «پرونده‌های سرد» پخش شد

00:37:27.034 --> 00:37:30.954
یه طراحی تحت‌تعقیب
،از زودیاک قاتل نشون دادن

00:37:32.174 --> 00:37:33.784
و قلبم ایستاد

00:37:34.524 --> 00:37:36.304
انگار یکی

00:37:36.344 --> 00:37:39.224
یه تصویر فوری از پدرم کشیده

00:37:39.264 --> 00:37:41.314
و گذاشته روی پوستر تحت‌تعقیب

00:37:43.314 --> 00:37:45.094
من یه‌جور

00:37:45.144 --> 00:37:48.014
صدای فرازمینی از خودم بیرون دادم

00:37:48.054 --> 00:37:50.144
که زک توی اتاق بغلی شنید

00:37:50.184 --> 00:37:52.454
،اون خیلی خیلی احساساتی بود

00:37:52.494 --> 00:37:54.584
مجموعه‌ای از حرکات پرهرج‌و‌مرج بود

00:37:54.624 --> 00:37:57.234
که پدرم بعد از اون

00:37:57.284 --> 00:37:59.934
می‌رفت توی دفترش و می‌اومد بیرون

00:37:59.984 --> 00:38:01.544
بین دفتر و هال

00:38:01.594 --> 00:38:03.894
دنبال یه عکس درست می‌گشت
تا باهاش مقایسه کنه

00:38:10.384 --> 00:38:12.084
اون جرقه‌ی توی ذهن من بود

00:38:13.214 --> 00:38:16.344
که ممکنه پدرم
،زودیاک قاتل باشه

00:38:16.384 --> 00:38:19.524
و این رازی بود که باتلر
ازم مخفی نگه می‌داشت

00:38:21.564 --> 00:38:24.174
،برای من خیلی نامعقول بود
،برای همین بهش گفتم

00:38:24.224 --> 00:38:26.964
بیا به دوستام توی اداره‌ی پلیس زنگ بزنیم»

00:38:27.004 --> 00:38:28.924
بذار اونا بهت بگن

00:38:28.964 --> 00:38:32.274
«که غیرممکنه حقیقت داشته باشه

00:38:32.314 --> 00:38:35.274
هارولد باتلر
،به مادرم اطمینان خاطر داد

00:38:35.324 --> 00:38:36.934
اوه نه، جودی»

00:38:36.974 --> 00:38:39.754
به گری بگو ما می‌دونیم
زودیاک قاتل کی بوده

00:38:39.804 --> 00:38:41.284
اون ۱۰ ساله که مرده

00:38:41.324 --> 00:38:44.804
.چون دی‌ان‌ای اونو می‌شناسیم
«ما دی‌ان‌ای‌ ازش گرفتیم

00:38:47.024 --> 00:38:49.074
،ولی من تحقیق کرده بودم

00:38:49.114 --> 00:38:53.514
و می‌دونستم که اداره‌ی پلیس
سان‌فرانسیسکو پرونده رو حل نکرده بود

00:38:53.554 --> 00:38:54.864
اون‌موقع فهمیدم

00:38:54.904 --> 00:38:57.824
چرا جودی توی اداره‌ی پلیس دوست‌و‌آشنا داره

00:39:00.304 --> 00:39:02.824
فهمیدم که شوهر دوم مادرم

00:39:02.864 --> 00:39:04.304
،روتیا گیلفورد بود

00:39:04.344 --> 00:39:06.524
یه بازرس قتل

00:39:06.564 --> 00:39:08.444
که برای اداره‌ی پلیس سان‌فرانسیسکو
کار می‌کنه

00:39:10.444 --> 00:39:12.924
روتیا توی اداره‌ی پلیس سان‌فرانسیسکو
یه قهرمان بود

00:39:15.234 --> 00:39:20.534
اون همین‌طور یکی از بازرس‌های
پرونده‌ی زودیاک بود

00:39:20.584 --> 00:39:23.544
اون‌موقع بود که با خودم گفتم

00:39:23.584 --> 00:39:26.244
شاید اداره‌ی پلیس می‌خواد
برای روتیا لاپوشونی کنه؟

00:39:27.244 --> 00:39:28.634
فکر نمی‌کنم هارولد باتلر

00:39:28.674 --> 00:39:32.204
داشت چیزی رو برای محافظت از من
مخفی می‌کرد

00:39:32.244 --> 00:39:35.334
معتقد بودم می‌خواست
از میراث روتیا

00:39:35.384 --> 00:39:38.204
و اعتبار اداره‌ی پلیس سان‌فرانسیسکو
محافظت کنه

00:39:39.734 --> 00:39:42.954
از بین این همه آدم که مادرم
،می‌تونست باهاشون ازدواج کنه

00:39:43.734 --> 00:39:45.784
احتمالش چقدره

00:39:45.824 --> 00:39:48.264
،که یه روزی
،مادرم بهم بگه

00:39:48.954 --> 00:39:50.914
عزیزم، شوهر دومم»

00:39:50.964 --> 00:39:54.394
«بازرس پرونده‌ی زودیاک قاتل بوده

00:39:54.418 --> 00:40:02.418
<font color=#FFFF00>بلبل جان
مرجع دانلود رايگان فيلم و سريال با زيرنويس چسبيده
.::  www.bolboljan.net ::.
