﻿WEBVTT

00:00:42.793 --> 00:00:44.633
اين صرفا فقط يک داستان نيست

00:00:46.797 --> 00:00:48.297
اين واقعا اتفاق افتاده

00:00:59.101 --> 00:01:00.691
اون منو پيش ِ جسد برد

00:01:05.774 --> 00:01:07.944
ميدونم که ديدمش
ميدونم که ديدمش

00:01:10.279 --> 00:01:14.239
...و با اين حال
:تو اين سالها دائما از خودم مي پرسيدم

00:01:15.075 --> 00:01:17.325
چرا تمام قسمت ها رو به یاد ندارم؟

00:01:20.622 --> 00:01:22.962
چرا هيچ کاري نکردم؟

00:01:27.462 --> 00:01:29.762
با اينکه ميدونستم جسدش يک جايي رها شده

00:01:34.052 --> 00:01:36.182
...بعد از مرگ ِ کتي سسنيک

00:01:37.472 --> 00:01:39.562
اون(مسکل) کاملا بر من مسلط شد

00:01:43.103 --> 00:01:47.823
و بدتر از هميشه بهم تجاوز مي کرد

00:01:51.778 --> 00:01:54.528
...براي نجات پيدا کردن شما تنها يک چاره داريد

00:01:54.615 --> 00:01:56.615
و اونم اينه که همونجا رهاش کنيد

00:01:58.285 --> 00:02:01.495
نميتونيد بهش فکر کنيد
...نميتونيد بهش نگاه کنيد ، نميتونيد

00:02:01.955 --> 00:02:04.705
...هيچ کاري باهاش نميتونيد بکنيد چونکه

00:02:05.584 --> 00:02:07.674
جز اينکه رهاش کنيد ، دفنش کنيد

00:02:11.131 --> 00:02:13.221
...من  از کلمه "رهايي" استفاده ميکنم

00:02:14.926 --> 00:02:17.006
چونکه انگاري اون اتفاق رو از خودم جدا کردم

00:02:20.390 --> 00:02:21.640
...حس ِ گناه

00:02:23.393 --> 00:02:24.393
ترس

00:02:26.521 --> 00:02:28.481
...انگاري هر وقت صداي تِقه ي در رو مي شنيدم

00:02:29.816 --> 00:02:31.066
همه چيز متوقف مي شد

00:02:38.492 --> 00:02:41.082
من قسمتي از وجودم که در مدرسه باقي ماند رو از خودم جدا کردم

00:02:41.453 --> 00:02:45.043
و همونجور که ازم خواسته شده بود
...خارج شدم ، با احساسي سراسر تحقير و حقارت

00:02:45.582 --> 00:02:46.882
.و دفنش کردم

00:02:48.460 --> 00:02:54.010
...و ديگه به ذهنم خطور نکرد
تا 20 سال بعد از ماجرا

00:03:01.210 --> 00:03:16.210
..:: ارائه شده توسط وب سايت بلبل جان ::..
‏.::  www.bolboljan.net ::.

00:04:05.162 --> 00:04:06.202
من همه رو درست انجام دادم

00:04:06.288 --> 00:04:09.368
اين مابين يکم تا هفتم اکتبر سال 1971 هست

00:04:09.458 --> 00:04:10.418
باشه

00:04:10.959 --> 00:04:12.539
آه...بله

00:04:16.882 --> 00:04:19.432
من عاشق دوران دبيرستانم بودم

00:04:21.720 --> 00:04:25.430
عاشق معلم ها ، دوستانم

00:04:26.391 --> 00:04:31.101
اصلا روحمم خبر نداشت اين مسائل در اون ساختمان رخ ميده

00:04:31.813 --> 00:04:32.733
اصلا نميدونستم

00:04:35.692 --> 00:04:41.162
تا سال 1994 هيچ اطلاعات ِ عمومي اي
...منتشر نشد

00:04:41.656 --> 00:04:47.576
تا اينکه يکي از دانش آموزان "کئوگ" در مورد
...تجاوز جنسي ِ پدر مَسکِل

00:04:47.662 --> 00:04:51.712
و دخالت اون در قتل "کتي" ، پيش قدم شد

00:04:57.589 --> 00:04:59.129
...بايد اعتراف کنم

00:05:00.258 --> 00:05:03.388
:من يکي از همون آدمايي بودم که ميگفت

00:05:03.470 --> 00:05:05.510
من...من که باورم نميشه

00:05:07.098 --> 00:05:08.098
من اونجا بودم

00:05:08.809 --> 00:05:11.979
هرگز نه چيزي ديدم و نه چيزي شنيدم

00:05:13.855 --> 00:05:15.315
خيلي بي توجه بوديم

00:05:24.616 --> 00:05:27.486
وقتي اون دانش آموز پيش قدم شد
سر و صداي زيادي شد

00:05:29.871 --> 00:05:31.331
شايعات زيادي مطرح شد

00:05:33.875 --> 00:05:36.495
همه ميخواستن بدونن "جِين دو"(نام مستعار) کيه

00:05:41.633 --> 00:05:43.473
نميدونم
اونا عجله نمي کنند

00:05:43.552 --> 00:05:45.352
ميشه يه سري به پنجره بزنيم؟

00:05:46.012 --> 00:05:47.932
به نظرم پشتِ پنجره خبريه

00:05:49.099 --> 00:05:50.059
در رو ببند

00:05:52.060 --> 00:05:53.900
زود باش زود باش

00:05:56.356 --> 00:05:59.066
سورپرايز
سالگرد ازدواجتون مبارک

00:06:00.735 --> 00:06:02.775
مايکل کجاست؟
مايکل کجاست؟

00:06:02.862 --> 00:06:05.822
نصف ِ ديگه ات کجاست؟-
داره ماشينو پارک ميکنه-

00:06:05.907 --> 00:06:07.657
عجب مرد با شخصيتي

00:06:07.742 --> 00:06:09.912
مامان ، برو بيرون با پدر برگرد داخل

00:06:11.454 --> 00:06:12.584
زود باش

00:06:13.665 --> 00:06:16.035
سالگردتون مبارک
!سورپرايز

00:06:28.305 --> 00:06:30.095
عاليه
خب حالا آواز بخون

00:06:30.181 --> 00:06:34.441
<i>اوه عزيزم عزيزم ؛ دنياي وحشييه
اوه عزيزم عزيزم ، بدنياي بَديه
</i>

00:06:35.854 --> 00:06:39.734
در دهه 90
...ميتونم بگم که بطور خوشايندي

00:06:39.816 --> 00:06:42.646
...هميشه اين حس رو داشتم که

00:06:42.736 --> 00:06:45.696
پدر و مادرم واقعا منو دوس داشتن و بهم افتخار مي کردن

00:06:46.448 --> 00:06:48.328
مي دونيد ، بچه ي اونا بودن دوس داشتنيه

00:06:48.408 --> 00:06:51.288
من هر چيزي که نياز داشتم رو در اختيار داشتم
و تقريبا هر چيزي رو که ميخواستم

00:06:52.203 --> 00:06:53.043
خوشبخت بوديم

00:06:54.414 --> 00:06:57.834
کار پدرم نجاري بود
...بعنوان يه پيمانکار

00:06:58.293 --> 00:07:02.633
...و مادرم مسئول ِ مراسم عشاء رباني بود
پس ميشه گفت ما خيلي درگير کليسا بوديم

00:07:04.633 --> 00:07:07.143
از لحاظ اجتماعي ، اين موضوع نقطه اتکاء
زندگي ما محسوب مي شد

00:07:07.385 --> 00:07:10.715
ما يا به مدرسه مي رفتيم يا تو کليسا مشغول بوديم

00:07:10.805 --> 00:07:13.635
دوستان کليسايي ، گروه هاي عبادت
و بچه هايي که بازي مي کردن

00:07:14.684 --> 00:07:17.604
...فهم ِ ما به اين شکل بود که
قدرت از خدا نشات ميگيره

00:07:17.687 --> 00:07:20.897
و ارتباط ما با يکديگر از طريق خدا و کليسا

00:07:21.483 --> 00:07:22.363
...آم

00:07:22.859 --> 00:07:24.569
...مي دونيد ، اين موضوع

00:07:24.653 --> 00:07:25.823
ديگه براي ما جا افتاده بود

00:07:28.949 --> 00:07:34.159
واقعا روزهاي ويژه اي...بود

00:07:36.623 --> 00:07:39.463
...ما در زندگي معمولي و ساده خودمون

00:07:39.542 --> 00:07:40.922
تنها مي خنديديم و عبادت مي کرديم

00:07:43.254 --> 00:07:46.634
ما روزها رو ميگذرونيم ، مواظب بچه ها و دخل و خرجمون بوديم

00:07:47.676 --> 00:07:51.716
...اما ژرفاي ِ حس ِ معنوي اي که رشد مي کرد

00:07:53.890 --> 00:07:54.810
حقيقتا يک موهبت بود

00:08:02.148 --> 00:08:03.858
خودشه...خودشه
آرره

00:08:03.942 --> 00:08:05.692
براي نوازنده ي ساکسوفون

00:08:05.777 --> 00:08:10.107
من درست در پايان سال آخرم با "مايک" آشنا شدم

00:08:10.573 --> 00:08:13.833
اون مانند "ناجي" اي بود که سمت من پرتاب شده

00:08:17.330 --> 00:08:19.710
...اما در 9 سال ِ اول زندگي مشترکمون

00:08:19.791 --> 00:08:21.581
...هميشه بهش ميگفتم با اينکه ازش خوشم مياد

00:08:22.085 --> 00:08:24.415
ولي گمون مي کردم بايد بره و آدم ِ ديگه اي
...براي خودش پيدا کنه

00:08:24.504 --> 00:08:30.644
شخصي که واقعا قدر ِ عشقي که به من مي ورزيد رو بدونه

00:08:31.052 --> 00:08:33.562
و اون گفت : عيب نداره...من تا اونجايي که بتونم
استفاده مي برم

00:08:50.030 --> 00:08:50.910
...حالا

00:08:51.906 --> 00:08:53.986
اين براي ابتداي سال 1992 هست

00:08:56.202 --> 00:08:58.462
تقريبا 38 سالم بود

00:08:58.538 --> 00:09:02.418
و من تازه يک برنامه ي هدايت معنوي
رو تموم کرده بودم

00:09:07.505 --> 00:09:10.125
...من و "مايک" به دنبال خريد ِ يک خونه جديد بوديم

00:09:10.675 --> 00:09:16.305
و بر حسب اتفاق ، مشاور ِ املاک ، هم کلاسي
من از آب در اومد

00:09:18.850 --> 00:09:20.350
ما در اتاق ِ نهارخوري بوديم

00:09:20.977 --> 00:09:24.767
و اون ازم خواست که به گردهمايي همکلاسي ها برم

00:09:26.107 --> 00:09:27.397
...عاشقش ميشي

00:09:27.484 --> 00:09:30.824
همه دور هم جمع ميشيم. اين دفعه ميخوايم
متفاوت عمل کنيم

00:09:30.904 --> 00:09:34.124
و منم ميگفتم : نه ، دوست ندارم
من معمولا به اين جور مراسما نميرم

00:09:34.199 --> 00:09:40.159
و احساس کردم براي عوض کردن موضوع دارم
به هر دري ميزنم

00:09:41.456 --> 00:09:44.626
اصلا درکش نمي کردم

00:09:45.835 --> 00:09:49.335
فقط ميدونستم که حس خوبي بهش ندارم
...ميدونستم که من "کئوگ" رو دوس نداشتم

00:09:49.422 --> 00:09:51.722
...ميدونستم هرگز به هيچ گردهمايي اي نرفتم

00:09:51.800 --> 00:09:53.800
و اون(مشاور املاک) وادارم کرد به اين
موضوع فکر کنم

00:09:54.469 --> 00:09:55.719
چرا آخه؟

00:10:00.975 --> 00:10:05.265
و تا چند روز حس مي کردم يه چيزي سر جاي خودش نيست

00:10:08.066 --> 00:10:11.856
يادمه...من شخص دينداري بودم

00:10:13.279 --> 00:10:18.159
من هر روز يک ساعت ، يک ساعت و نيم
...دعا مي کنم

00:10:19.994 --> 00:10:24.504
و تصميم گرفتم 4 روز روزه بگيريم
...من کاري که توش مهارت داشتم رو انجام مي دادم

00:10:24.582 --> 00:10:26.292
...اينکه نماز و دعا بخونم

00:10:27.252 --> 00:10:30.212
...آرام و خاموش بشم

00:10:31.798 --> 00:10:35.468
و از طريق دعا و نيايش رو اين موضوع کار کنم

00:10:39.764 --> 00:10:43.894
...پس...من...من آروم گرفتم

00:10:45.687 --> 00:10:48.767
و اجازه دادم "خود ِ واقعيم" باشم

00:10:51.067 --> 00:10:54.237
و با مطرح شدن دوباره اون خاطرات

00:10:56.614 --> 00:10:59.164
.ميتونم بگم ، مثل استفراغ کردن بود

00:10:59.242 --> 00:11:03.542
...انگاري که در مقابل يک فضاي ِ بزرگ ايستادي

00:11:03.621 --> 00:11:08.171
...يک حفره ي سياه
در حاليکه اين خاطرات رو بالا مياري

00:11:18.636 --> 00:11:19.756
...و در پايان

00:11:22.181 --> 00:11:28.191
...خاطره اي بود که من هميشه سهمي در اون قسمت

00:11:30.064 --> 00:11:31.444
و نه کل ماجرا ، داشتم

00:11:36.613 --> 00:11:39.953
که اون ، حضور ِ "مگنز" در اعترافم بود

00:11:44.871 --> 00:11:49.751
اون اسمم رو پرسيد و اينکه ميتونه به
چهره ام نگاه کنه يا نه

00:11:50.376 --> 00:11:51.586
هميشه اينو يادمه

00:11:51.669 --> 00:11:53.169
هميشه ميدونستم که اون شخص "مگنز" بود

00:11:54.839 --> 00:11:56.379
...حالا اين چيزيه که من به ياد دارم

00:11:57.675 --> 00:12:00.545
...اون بهم نگاه ميکنه

00:12:00.637 --> 00:12:04.217
و يه سري سوال درباره عموم از من ميپرسه

00:12:07.602 --> 00:12:09.442
...و در حين سوال کردن

00:12:11.147 --> 00:12:12.227
اون در حال خودارضاييه

00:12:31.167 --> 00:12:33.087
و راستش احساس آرامش کردم

00:12:35.046 --> 00:12:36.456
"ميتونم با اين موضوع کنار بيام"

00:12:42.345 --> 00:12:44.635
...تصميم گرفتم که ميخوام برم

00:12:44.722 --> 00:12:46.852
و کتاب ِ سالنامه ام رو در اتاق زيرشيرواني ِ مادرم
...پيدا کنم

00:12:48.101 --> 00:12:50.901
و ميخوام باهاش مواجه بشم

00:12:52.563 --> 00:12:54.653
و بعدش ميتونستم اين داستان رو فراموش کنم

00:12:57.110 --> 00:12:59.360
پس من سالنامه رو بيرون کشيدم

00:12:59.445 --> 00:13:03.405
و زمانيکه بازش کردم
چهره ي "مگنز" رو ديدم

00:13:05.076 --> 00:13:07.696
...و زمانيکه "مَسکل" رو در کنارش ديدم

00:13:09.038 --> 00:13:11.328
:تمام چيزيکه بهش فکر کنم اين بود
لعنتي ، لعنتي ، لعنتي

00:13:13.334 --> 00:13:17.424
من ميخواستم به تمام اتفافات بدي که سرم اومده
پايان بدم

00:13:19.882 --> 00:13:22.052
در عوض احساس کردم تازه شروع شده

00:13:31.144 --> 00:13:34.944
....بنابراين در طي چندين ماه

00:13:35.023 --> 00:13:36.153
...در سال 1992

00:13:38.109 --> 00:13:40.319
اين خاطرات رو داشتم

00:13:42.071 --> 00:13:44.281
خاطراتي که خيلي وحشتناک بود

00:13:44.365 --> 00:13:47.485
...انگاري يک دختر 14 ساله اومده کنارم نشسته

00:13:47.577 --> 00:13:49.947
و داره هر بلايي سرش اومده رو برام تعريف ميکنه

00:13:51.164 --> 00:13:53.084
و من ترسيده بودم

00:13:53.166 --> 00:13:54.956
فکر کردم قطعا ديوونه شدم

00:13:55.501 --> 00:13:56.671
...اما در عين حال

00:13:57.336 --> 00:14:00.506
بخاطر اتفافاتي که از درون برام رخ ميداد ، نابود شدم

00:14:01.424 --> 00:14:03.764
...نه تنها اميدوار بودم که ديوونه شدم

00:14:03.843 --> 00:14:06.973
چون ترجيح مي دادم تو اين شرايط باشم تا اينکه
...واسم اتفاق افتاده باشه

00:14:07.680 --> 00:14:11.640
بلکه من زن ِ بالغي بودم که کاملا از ماهيت ِ واقعي خودم
آگاهي داشتم

00:14:12.060 --> 00:14:14.230
...و من فهم ِ خودم از درست و غلط رو داشتم

00:14:14.312 --> 00:14:18.982
و من متوجه چرايي ماجرا شدم
مي دونيد ، شما اجازه نميديد همچين اتفاقي بيوفته

00:14:20.318 --> 00:14:23.148
و من احساس مادري مي کردم و به
:بچه هام ياد دادم

00:14:23.237 --> 00:14:25.567
"اگر اتفاقي واست افتاد ، با يه نفر صحبت کن"

00:14:29.118 --> 00:14:33.038
و درحاليکه من بعنوان يک زن ِ بالغ
...خودم رو محکوم مي کردم

00:14:33.122 --> 00:14:35.962
چونکه وقتي منم به اين دختر نگاه ميکنم

00:14:36.626 --> 00:14:37.956
.. همون حرفي رو تکرار ميکنم که مطمئنم

00:14:38.044 --> 00:14:41.424
خيلي از آدمايي که اين داستان رو ميشنون ، تکرار ميکنن

00:14:43.966 --> 00:14:45.466
"چرا اون دختر به کسي چيزي نگفت؟"

00:14:46.636 --> 00:14:48.636
"چرا گذاشت اينقدر طول بکشه؟"

00:14:50.223 --> 00:14:51.393
"چرا اون...؟"

00:14:52.308 --> 00:14:53.938
حتما خوشش اومده"

00:14:54.018 --> 00:14:55.438
حتما دلش مي خواسته

00:14:55.520 --> 00:14:57.770
"حتما حقش بوده

00:15:09.117 --> 00:15:13.367
در اين دوره زماني من خيلي کاتوليک هستم
اما ديگه به کليسا نمي رفتم

00:15:15.581 --> 00:15:18.421
پس پيش ِ "کشيشم" رفتم

00:15:19.710 --> 00:15:21.800
پدر "آرت" ، اون فوق العاده بود

00:15:21.879 --> 00:15:24.299
...اون واقعا خوش برخورد و جوون بود

00:15:24.382 --> 00:15:27.722
و کشيش ِ خيلي واقع بيني بود

00:15:29.595 --> 00:15:30.965
دوست داشتني بود

00:15:34.392 --> 00:15:35.602
ما دوست بوديم

00:15:37.270 --> 00:15:38.150
...پس

00:15:39.230 --> 00:15:41.690
...به گمونم ، به روش خودم ميخواستم

00:15:41.774 --> 00:15:45.534
چونکه بعنوان يک "پيشوا" ، بعنوان يک "کشيش" بهش
...اعتماد داشتم

00:15:45.611 --> 00:15:51.701
بعنوان کسي که مارو ميشناخت
تا بهش بگم ياد چه چيزايي افتادم

00:15:55.496 --> 00:15:58.246
...در خلال يکي از جلساتي که با هم داشتيم

00:15:58.332 --> 00:16:00.882
...به من گفت که "مگنز" فوت شده

00:16:02.962 --> 00:16:07.972
...اما پدر "مسکل" يک پيشواي فعال

00:16:08.050 --> 00:16:09.340
در کالج ِ "هولي کراس" است

00:16:21.063 --> 00:16:24.283
آرت ازم خواست که با "ريک ووي" صحبت کنم

00:16:24.358 --> 00:16:26.858
که نماينده اسقف اعظم در منطقه بود

00:16:28.529 --> 00:16:34.909
و در همون ملاقات اول ، "ريک ووي" يک پاکت با خودش داشت

00:16:35.870 --> 00:16:38.370
و به نظر نمي رسيد داخل پاکت چيزي باشه

00:16:38.456 --> 00:16:40.956
شايد دو تا دونه کاغذ توش بود
...و اون گفت من اولين نفري ام که

00:16:41.042 --> 00:16:43.842
...به اين شکل از پدر "جوزف مسکل" شکايت ميکنم

00:16:44.629 --> 00:16:45.759
اما حرفم رو باور کرد

00:16:47.715 --> 00:16:49.335
خيلي با شخصيت بود

00:16:49.425 --> 00:16:52.925
...و بهم گفت که "مسکل" آدم ِ خيلي باهوشيه

00:16:53.012 --> 00:16:55.972
...و اگر فکر همه جا رو نمي کردند

00:16:56.057 --> 00:16:58.767
اون از دستشون فرار مي کرد

00:17:07.151 --> 00:17:11.951
در سال 1967 ، مَسکل از "سنت کلمنت" به "کئوگ" منتقل شد

00:17:12.740 --> 00:17:16.700
تا سال 1975 در "کئوگ" باقي ماند

00:17:17.537 --> 00:17:22.877
به ما گفتن با ورود ِ مدير ِ جديد ، والدين بچه ها هم شکايات
خودشون رو بازگو کردند

00:17:23.668 --> 00:17:26.838
اون مدير به عنوان راهبه اي "بي منطق" شناخته مي شد

00:17:28.631 --> 00:17:31.761
مدير ِ جديد به "مسکل" گفت فقط 15 دقيقه وقت داره
تا وسايلشو جمع کنه و از مدرسه بره

00:17:33.636 --> 00:17:35.096
...سپس "مسکل" به کار در

00:17:35.179 --> 00:17:38.269
مدارس ِ بخش ِ قلمرو اسقف اعظم منصوب شد

00:17:39.267 --> 00:17:43.267
سوابق کليسا يه مقدار مبهمه
ما اسم اون سال ها رو گذاشتیم ؛ سالهای مرموز

00:17:43.813 --> 00:17:45.903
بین سال های 1975 تا 1980 "مَسکل" چیکار می کرده؟

00:17:47.358 --> 00:17:50.858
در 1980
....ماموریتش در مدارس ِ بخش

00:17:50.945 --> 00:17:52.735
.به پایان رسید

00:17:54.240 --> 00:17:57.200
سپس به کلیسایی بنام "بشارت" منتقل شد

00:17:58.703 --> 00:18:02.003
...در 1982 ، دو سال بعد

00:18:02.081 --> 00:18:06.171
اون به کلیسای "هولی کراس" در بالتیمور
...فرستاده شد

00:18:07.086 --> 00:18:12.006
و زمانیکه اسم "جِین دو" مطرح شد
اون در همین کلیسا بود

00:18:13.217 --> 00:18:16.887
من دوباره با "ریک ووی" ملاقات کردم

00:18:17.722 --> 00:18:21.352
...این دفعه یه وکیل هم همراهش بود

00:18:22.435 --> 00:18:26.185
کَتی هاسکینز
...اون پیشنهاد کرد برای شکایتی که

00:18:26.647 --> 00:18:32.147
جوزف مسکل از من بخاطر حرفام کرده ، یک
وکیل استخدام کنم

00:18:35.323 --> 00:18:39.493
پس یه وکیل بنام "استیو تولی" پیدا کردیم

00:18:39.577 --> 00:18:44.327
کلیسا دستمزدش رو می پرداخت
...پس یه جوریایی دو طرفه بود

00:18:44.415 --> 00:18:46.915
...اونا(کلیسا) مدام میگفتن ما هم نظرت با تو یکیه

00:18:47.001 --> 00:18:49.671
فقط واسه اینکه مطمئن بشم همه چیز
سرجای خودشه

00:18:53.716 --> 00:18:55.756
هی ، مامان-
سلام-

00:18:55.843 --> 00:18:58.853
خب ، حالا داریم به سمت آشپزخانه میریم

00:18:58.929 --> 00:19:00.889
اوه ، ببین کی اینجاست

00:19:00.973 --> 00:19:03.393
سلام عمه جِین

00:19:03.476 --> 00:19:05.306
سلام ، حالت چطوره؟-
خوبم. خودت چطوری؟-

00:19:05.394 --> 00:19:08.444
من ردیفم-
خیلی خوبه-

00:19:09.190 --> 00:19:10.900
...وقتی خاطرات برام زنده شد

00:19:11.942 --> 00:19:12.822
سلام

00:19:13.694 --> 00:19:15.704
هیچکسی از این موضوعات خبر نداشت

00:19:15.780 --> 00:19:17.570
چطوری؟-
خوبم. تو چطوری؟-

00:19:17.657 --> 00:19:19.157
عالی ام-
خیلی خوبه-

00:19:20.284 --> 00:19:22.954
آدمای اندکی اجازه نزدیک شدن به من رو دارند

00:19:25.581 --> 00:19:26.421
...مایک

00:19:27.416 --> 00:19:29.126
من می ترسیدم وقتی اون
...از تمام این موضوعات با خبر بشه

00:19:29.210 --> 00:19:32.510
بهم بگه تو چه "فاحشه" ای هستی
و ترکم کنه

00:19:32.588 --> 00:19:36.178
بنابراین همیشه برای اتفاقات احتمالی از خودم
محافظت می کردم

00:19:39.762 --> 00:19:41.682
این خیلی شرم آوره

00:19:42.223 --> 00:19:44.893
از خودم متنفر بودم

00:19:46.894 --> 00:19:50.694
:و من بهش می گفتم
مایک ، تو باید منو ترک کنی

00:19:51.691 --> 00:19:53.651
:اون میگه
اونا این بلا رو سرت اوردن

00:19:53.734 --> 00:19:54.654
نه تو با اونا

00:19:54.735 --> 00:19:58.775
من هنوزم معتقدم من اولین نفری ام که
باهات بوده

00:20:02.284 --> 00:20:06.044
و هر کاری که میخواستیم بکنیم ، باهام انجامش میدیم

00:20:09.291 --> 00:20:11.341
:بعدش کلیسای منطقه میگه

00:20:11.419 --> 00:20:14.379
"ما ازت میخوایم یک بیانیه رسمی منتشر کنی"

00:20:14.463 --> 00:20:21.143
و این بیانیه کمک میکنه تا پدر "مسکل" از
کلیسا عزل بشه

00:20:29.437 --> 00:20:33.767
...در این مطقع من تنها کشیش هایی که

00:20:33.858 --> 00:20:37.988
اطراف آپریل اون سال بودند رو به یاد دارم

00:20:38.070 --> 00:20:39.320
حالا به سپتامبر میرسیم

00:20:41.782 --> 00:20:44.082
...و پدر مسکل

00:20:45.161 --> 00:20:46.831
من اصلا نمیدونستم اون دیگه کدوم خریه

00:20:46.912 --> 00:20:50.422
نمیشناختمش...نمیشناسمش
!و با این حال میشناسمش

00:20:53.461 --> 00:20:56.171
...بنابراین هر وقت میرفتم باهاشون صحبت کنم

00:20:57.298 --> 00:20:59.468
...باید وحشت زیادی رو هم تحمل می کردم

00:20:59.550 --> 00:21:02.220
چونکه "مَسکل" هم در اتاق حضور داشت

00:21:04.638 --> 00:21:06.768
وحشت ِ خالص بود

00:21:07.433 --> 00:21:11.773
و زمانیکه این وحشت رو حس میکنی
متوجه میشی که حقیقت داره

00:21:11.896 --> 00:21:15.356
می دونی که مهم نیست چی پیش میاد
...مهم نیست افکارت چیه

00:21:15.441 --> 00:21:17.531
مهم نیست چه خاطره ای داری
متوجه میشی که همش حقیقت داره

00:21:26.494 --> 00:21:29.754
...خب...من اینجا سعی دارم کار درست رو بکنم

00:21:29.830 --> 00:21:33.710
و احساس میکنم...قبول میکنم

00:21:33.793 --> 00:21:37.383
من قبول میکنم و یک بیانیه بهشون میدم

00:21:39.131 --> 00:21:41.721
پس من و "مایک" به مرکز شهر رفتیم

00:21:44.345 --> 00:21:48.215
...و 7 تا از خاطراتم رو با خودم برداشتم

00:21:48.307 --> 00:21:51.137
...با این تصور که این همون چیزیه که اونا میخواستن

00:21:51.227 --> 00:21:53.057
در مورد این اتفاقات بدونند

00:21:54.688 --> 00:21:57.898
من نمیخواستم با هیچکسی درباره
...این چیزا صحبت کنم

00:21:57.983 --> 00:22:02.283
مخصوصا اینکه پشت میز یک کشیش و دو تا وکیل
نشسته باشند

00:22:02.863 --> 00:22:03.823
...اما ، آم

00:22:04.573 --> 00:22:06.993
...این یکی از خاطراتیه که من برای

00:22:07.076 --> 00:22:09.196
نمایندگان کلیسا خواندم

00:22:10.329 --> 00:22:13.919
یک روز در حین تعطیلی یکی از کلاس ها ، پدر مسکل
ازم خواست به دفترش برم

00:22:14.583 --> 00:22:16.503
میترسیدم داخل اتاقش بشم ، اما وارد شدم

00:22:16.585 --> 00:22:17.835
خیلی عصبانی بود

00:22:17.920 --> 00:22:20.170
:اون گفت
پس اومدی. می دونستم میای

00:22:20.756 --> 00:22:22.086
تمام شما فاحشه ها عین هم هستید

00:22:23.050 --> 00:22:26.390
اون به من گفت که آدم بدی بودم
...و بخاطر وجود آدم هایی مثل من

00:22:26.470 --> 00:22:30.980
اون مجبوره جلوی ما رو بگیره

00:22:31.976 --> 00:22:33.056
...آلتش را در آورد

00:22:33.143 --> 00:22:35.813
...خداوند از من خواسته تا روح القدس را دریافت کنم

00:22:35.896 --> 00:22:37.396
و مایعات(منی) از بدن او جاریست

00:22:37.481 --> 00:22:41.111
من میخواستم بالا بیارم. میخواستم فرار کنم
از خودم بدم میاد

00:22:41.193 --> 00:22:43.283
اما از "نه" گفتم می ترسیدم

00:22:43.821 --> 00:22:47.581
:وقتی کارش با من تموم شد گفت
می بینی؟ برای همین خدا نمیتونه بهت کمک کنه

00:22:47.658 --> 00:22:49.948
تو بَدی کردن رو دوست داری

00:22:50.035 --> 00:22:52.245
من باید خیلی واست دعا کنم

00:22:53.706 --> 00:22:55.206
تا دم ِ در مشایعتم کرد

00:22:55.749 --> 00:22:57.789
...خیلی نرم و آروم گفت

00:22:58.127 --> 00:23:00.547
"میدونم از اینکار بدت اومد.خوشحالم"

00:23:01.255 --> 00:23:03.585
واسم دعا کرد و من رفتم

00:23:24.987 --> 00:23:27.357
و اونا به حرفام گوش دادند

00:23:29.450 --> 00:23:30.910
و از خاطراتم کپی گرفتند

00:23:32.912 --> 00:23:36.922
و ازم خواست در سالنامه به یک نفر اشاره کنم

00:23:37.708 --> 00:23:40.088
ما جدا به کسی نیاز داریم که بتونه"
...حرفاشو ثابت کنه

00:23:41.086 --> 00:23:44.086
تو باید یک شخص دیگه که همین تجارب رو داشته
... به ما معرفی کنی

00:23:44.173 --> 00:23:45.473
"اونوقت میتونیم بکشیمش بیرون

00:23:49.345 --> 00:23:50.925
و من گفتم : زندگی من جهنمه

00:23:51.013 --> 00:23:52.933
من نمیذارم زندگی یکی دیگه هم خراب شه

00:23:54.183 --> 00:23:56.943
اگر کسی بخواد بیاد ، خودش میاد و حرف میزنه

00:23:57.019 --> 00:23:59.269
حتی اگر من کسی رو هم میشناختم
اسمشو به شما نمی دادم

00:24:28.967 --> 00:24:33.757
مسکل تا سال 1992 در کلیسای "هولی کراس" بود

00:24:33.847 --> 00:24:39.307
...در اکتبر 1992 ، بعد از آگاهی از اتهامات جین دو

00:24:39.395 --> 00:24:44.015
...کلیسا به "مسکل" گفت که باید به بیمارستانی

00:24:44.108 --> 00:24:46.398
بنام "موسسه زندگی" در "کنتیکت" بره

00:24:46.985 --> 00:24:48.395
...موسسه زندگی

00:24:48.904 --> 00:24:51.244
...آم...مرد روحانی

00:24:51.990 --> 00:24:52.990
تجاوز جنسی

00:24:53.075 --> 00:24:54.155
...ببینیم میشه

00:24:54.785 --> 00:24:58.245
خیلی خب
دین درمانی خردسالانی که مورد تجاوز قرار گرفته اند

00:24:58.914 --> 00:25:02.214
آزمایشی 16 ساله در موسسه زندگی

00:25:02.793 --> 00:25:04.133
توسط ال.ام لاستاین

00:25:05.170 --> 00:25:07.130
...زمانیکه من در موسسه زندگی بودم

00:25:07.214 --> 00:25:08.674
من مدیر ِ قسمت روانشناسی بودم

00:25:08.757 --> 00:25:13.597
...اونا ازم خواستن ببینم میتونم یک

00:25:14.138 --> 00:25:15.808
...برنامه ی درون بیمارستانی رو

00:25:15.889 --> 00:25:19.179
برای درمان ِ آسیب های ناشی از کار براشون راه اندازی کنم یا نه

00:25:19.268 --> 00:25:21.018
که شامل کشیش های کاتولیک هم باشه

00:25:22.980 --> 00:25:24.190
و به این شکل شروع شد

00:25:26.442 --> 00:25:29.822
...به عنوان مثال ، اونا یک کشیش می فرستن

00:25:30.404 --> 00:25:32.364
...و میگن این شخص افسرده ست

00:25:32.990 --> 00:25:36.160
...این شخص در روابط ِ خودش با دیگران در کلیسا

00:25:36.243 --> 00:25:39.083
دچار مشکله
این شخص دچار مشکلات صلاحیتیه

00:25:41.623 --> 00:25:42.923
...و یکبار

00:25:43.000 --> 00:25:45.170
...یک کشیشی جلوی من نشسته بود

00:25:46.587 --> 00:25:49.877
:من گفتم
خب ، ما متوجهیم که بخاطر افسردگی اینجا هستید

00:25:50.424 --> 00:25:51.264
چه خبرا؟

00:25:53.719 --> 00:25:57.179
:و اون گفت
من بخاطر افسردگی اینجا نیستم
من با یک شخص 14 ساله رابطه جنسی داشتم

00:25:57.264 --> 00:25:59.644
و من این موضوع رو به اُسقف گفتم و
اونم منو اینجا فرستاد

00:26:04.646 --> 00:26:08.066
:اون گفت
اسقف میترسه که من دستگیر بشم

00:26:08.150 --> 00:26:10.530
و من نمیخواستم خبر به بیرون درز کنه
پس اسقف منو اینجاد فرستاد

00:26:13.822 --> 00:26:15.282
:من با اسقف تماس گرفتم و گفتم

00:26:15.365 --> 00:26:18.195
من درک نمیکنم چرا تو باید همچین کاری کنی

00:26:19.369 --> 00:26:22.999
دلیل حضور ما اینجا این نیست که جلوی
حقارت ِ اسقف از دستگیری رو بگیریم

00:26:25.876 --> 00:26:28.706
این اتفاق بارها و بارها رخ داد

00:26:29.755 --> 00:26:32.755
تا حدودای سال 94 ، 95 با این مشکل
مواجه بودیم

00:26:34.384 --> 00:26:37.184
:ما مشخصا گفتیم
...دیگه هیچ کشیش دیگه ای رو

00:26:37.721 --> 00:26:40.391
از کلیسای کاتولیک پذیرش نمی کنیم
...مگر اینکه تمام پرونده های بیمار

00:26:41.099 --> 00:26:43.019
...رو برای ما ارسال کنید

00:26:43.811 --> 00:26:46.271
و به ما بگید دلیل واقعی اومدنش به اینجا چیه

00:26:49.942 --> 00:26:52.072
دیگه هرگز هیچ مراجعه ای به ما نشد

00:26:54.988 --> 00:26:58.578
...اگر کلیسا این همه گزارش شکایت از سوء رفتار "مسکل" داشت

00:26:58.659 --> 00:27:02.329
...اخلاقا موظف بودند تاریخچه "مسکل" از موارد

00:27:02.412 --> 00:27:04.712
مشهود ِ تجاوز رو  ارسال می کردند

00:27:06.333 --> 00:27:07.673
و به همین خاطر ما نمیدونیم

00:27:09.253 --> 00:27:12.383
شما مجبورید حدس بزنید چه خبر بوده

00:27:23.183 --> 00:27:28.363
سپس در ادامه ، شاید یک ماه و نیم بعد
...یا اینطورا

00:27:31.233 --> 00:27:32.483
...نه تنها تجاوزی که

00:27:34.570 --> 00:27:38.910
...اون دو کشیش به من کردن رو به یاد میارم

00:27:41.451 --> 00:27:44.661
بلکه بزرگسالان دیگه ای به مانند
...اون پلیس

00:27:46.248 --> 00:27:51.338
و این برادر "باب" ئی که بهم تجاوز می کرد رو هم
به خاطر میارم

00:27:55.424 --> 00:28:00.354
زمانیکه من به آرامشم پناه می بردم
این خاطرات سرازیر می شدند

00:28:01.889 --> 00:28:08.149
نمیتونستم کسی رو کنار خودم داشته باشم
چونکه حس ِ ضعف و ناامنی می کردم

00:28:09.229 --> 00:28:12.359
زمانیکه پیش روانشناس بودم
هرگز چیزی به خاطر نمی اوردم

00:28:13.942 --> 00:28:17.952
...و مواظب بودم چیزی که مطرح میشه

00:28:18.405 --> 00:28:19.445
باعث سرایت به دیگران نشه

00:28:22.951 --> 00:28:26.371
حالا به دسامبر 1992 میرسیم

00:28:28.624 --> 00:28:29.794
...هر تعاملی که من

00:28:29.875 --> 00:28:33.085
...با نمایندگان کلیسا داشتم به این شکل بود که

00:28:33.629 --> 00:28:37.929
بهم میگفتن این اولین باریه که همچین
...شکایتی دریافت می کنند

00:28:38.008 --> 00:28:42.138
...و اگر میتونستم برای صحت ِ حرفام یه شاهد جور کنم

00:28:42.221 --> 00:28:44.471
.اونوقت میتونستن شدیدتر با "مسکل" برخورد کنند

00:28:47.726 --> 00:28:48.846
تمام زحمتشو انداختن گردن من

00:28:52.731 --> 00:28:55.071
...من هنوزم میخواستم دختر کوچولوی خوبی باشم

00:28:55.150 --> 00:28:56.610
و چیزیکه اونا میخوان رو بهشون بدم

00:28:57.277 --> 00:29:00.447
...پس احساس میکنم واقعا چیزی رو بهشون میدم که

00:29:00.530 --> 00:29:01.700
در خاطر دارم

00:29:04.868 --> 00:29:07.368
...هشتم دسامبر ِ 1992

00:29:07.955 --> 00:29:13.915
ما ملاقاتی داشتیم که من اسامی قربانی های دیگر
رو در اون پیش کشیدم

00:29:16.588 --> 00:29:20.010
از این موضوع خیلی ناراحت شدند

00:29:21.134 --> 00:29:24.434
ببینید ، اونا اسم دختری رو میخوان که
:ازش بپرسن

00:29:24.513 --> 00:29:25.893
"تا به حال این اتفاق برات رخ داده؟"

00:29:26.390 --> 00:29:28.560
:اما من اسم آدم بزرگا رو بهشون دادم و بهم گفتن

00:29:28.642 --> 00:29:30.142
:ما نمیتونیم بریم پیش طرف و بگیم

00:29:30.227 --> 00:29:32.687
"خب ، یکی مدعی شده که تو ازشون سوء استفاده  می کردی"

00:29:34.523 --> 00:29:38.613
روز بعد ما با دفتر ِ وکیلم "استیو تولی" تماس گرفتیم

00:29:38.694 --> 00:29:42.614
:اون گفت
می دونی چیکار کردی؟ اون روز چیکار می کردی؟

00:29:43.365 --> 00:29:46.575
الکی دو ساعت وقت خودتو هدر دادی
اونا هیچ کاری با اون اسامی نمی کنند

00:29:48.412 --> 00:29:50.832
مایک...خیلی عصبانی بود

00:29:52.207 --> 00:29:53.707
...اون با "استیو تولی" تماس گرفت

00:29:53.792 --> 00:29:54.792
و اخراجش کرد

00:29:55.460 --> 00:29:57.460
:گفت
دیگه به خدمات شما نیازی نداریم

00:30:06.555 --> 00:30:10.425
...اون شب من با "ریک ووی" تماس گرفتم

00:30:11.310 --> 00:30:15.310
...و بهش گفتم که "مایک" ، استیو تولی رو اخراج کرده

00:30:16.481 --> 00:30:20.611
...و من ازش پرسیدم میتونه برای دعا کردن

00:30:20.694 --> 00:30:22.074
...به کلیسا بیاد

00:30:22.154 --> 00:30:25.874
چونکه همیشه متوجه شدم من با دعا و نیایش
...بصیرت میگیرم و هدایت میشم

00:30:26.450 --> 00:30:29.830
و شاید از این طریق بتونیم یه راه حلی پیدا کنیم

00:30:30.829 --> 00:30:33.959
ریک ووی گفت که فکر نمیکنه اخراج وکیل
...فکر خوبی بوده باشه

00:30:34.041 --> 00:30:36.791
و اینکه پیشنهاد میکنه یه وکیل جدید بگیرم

00:30:38.420 --> 00:30:40.960
و این ویران کننده بود

00:30:44.426 --> 00:30:48.716
...اون هرگونه امید مبنی بر اینکه

00:30:50.474 --> 00:30:54.564
...ما هنوز هم در این موضوع با تو هم عقیده هستیم

00:30:54.644 --> 00:30:55.564
رو از بین برد

00:31:00.525 --> 00:31:03.775
...بنابراین من و "مایک" تصمیم گرفتیم مجموعه ی

00:31:04.488 --> 00:31:08.778
فیل دانتِس ، جیم مَجیو و بورلی والس رو استخدام کنیم

00:31:10.535 --> 00:31:13.155
من در شهر خیلی کوچکی از "کنتاکی" بزرگ شدم

00:31:13.246 --> 00:31:15.076
...و زمانیکه کوچیک بودم

00:31:15.165 --> 00:31:18.665
:دو تا از بهترین دوستانم به خونه اومدن و گفتند
...خواهر "مِری" یا یه همچین چیزی

00:31:18.752 --> 00:31:22.802
میگه که ما دیگه نمیتونیم با تو بازی کنیم
چون تو کافر هستی. تو کاتولیک نیستی

00:31:22.881 --> 00:31:24.471
من اصلا نمیدونستم معنای "کافر" چیه

00:31:25.634 --> 00:31:29.554
...پس دیدگاه ِ من از کلیسای کاتولیک این بود که

00:31:30.180 --> 00:31:32.220
...اونا هم یه کلیسا عین بقیه کلیساها هستند

00:31:32.849 --> 00:31:38.189
من کلیسا رو بعنوان یک نهادِ بزرگ و تاریخی نمی دیدم

00:31:39.856 --> 00:31:43.106
...بنظرم "جین" خیلی صادقانه پیش اومد

00:31:43.193 --> 00:31:45.613
...تا اونا(کلیسا) رو از اتفاقاتی که رخ می داد آگاه کنه

00:31:45.695 --> 00:31:48.905
و اینکه مطمئن بشه که این بلا سر شخص دیگه ای نمیاد

00:31:50.951 --> 00:31:53.451
...اون در مرحله یادآوری خاطرات بود

00:31:53.537 --> 00:31:57.537
...و برخی روزها میتونست بشینه ، حرف بزنه و نقشه بچینه

00:31:57.624 --> 00:32:01.094
:و برخی روزها فقط میگفت
"من...روز خوبی نیست"

00:32:02.504 --> 00:32:05.174
...اما اون میخواست همه چیز رو راست و ریس کنه

00:32:05.257 --> 00:32:08.637
...تا از این دوره ی زمانی ِ سخت در زندگیش عبور کنه

00:32:08.718 --> 00:32:11.758
روان درمان ها ، مایک ، فرزندانش

00:32:11.888 --> 00:32:14.468
تا اونجایی که در توانشون هست
از او (جین) حمایت کنند

00:32:21.148 --> 00:32:24.398
سپس وارد اوایل ِ سال 1993 میشیم

00:32:26.361 --> 00:32:27.531
:جین عزیز

00:32:28.238 --> 00:32:32.078
...ما باید دوباره بر اهمیت ِ اثبات ِ مدارک

00:32:32.159 --> 00:32:34.869
درباره ی فعالیت جنسی نامناسب تاکید کنیم

00:32:34.953 --> 00:32:37.873
...ما از شُبهات شما در مورد انجام اینکار مطلع هستیم

00:32:37.956 --> 00:32:40.576
اما همچنین میدونیم تا زمانیکه مدرک مستدلی
...در دست نداشته باشیم

00:32:40.667 --> 00:32:44.047
برخورد ِ چندانی با کشیش نمی توانیم بکنیم

00:32:45.422 --> 00:32:46.262
ریک ووی

00:32:52.637 --> 00:32:54.097
...الان خیلی احساس ِ فشار میکنم

00:32:54.181 --> 00:32:56.771
چونکه میگن این کشیش سر کارش باز خواهد گشت

00:32:59.102 --> 00:33:03.362
بنابراین از یکی از دوستان ِ مدرسه ام بنام ماریا
...خواستم که

00:33:03.440 --> 00:33:04.980
همدیگه رو ببینیم

00:33:07.152 --> 00:33:09.032
ما همدیگه رو دیدیم
اون کتاب ِ سالنامه رو با خودش آورد

00:33:11.239 --> 00:33:12.619
در مورد اتفاقات بهش گفتم

00:33:14.618 --> 00:33:16.238
...ماریا کتاب ِ سالنامه رو باز کرد

00:33:18.830 --> 00:33:20.620
...و اون به عکسی از

00:33:23.919 --> 00:33:25.169
کَتی اشاره کرد

00:33:27.297 --> 00:33:30.717
"اون موقع  رو یادته که کَتی گم شد و آخر سر
جسدش پیدا شد"

00:33:32.385 --> 00:33:35.385
...و در تمام این مدت
...انگاری من در مِه(سردرگمی) هستم. من داخل مِه میرم

00:33:35.472 --> 00:33:37.642
و داخل یک فضای محصور میشم و میگم : آه
میدونید چی میگم

00:33:40.685 --> 00:33:41.895
...و به سمت خونه رانندگی میکنم

00:33:43.355 --> 00:33:44.975
...و این احساس بهم دست میده

00:33:46.399 --> 00:33:47.729
من واقعا عاشقش بودم

00:33:48.735 --> 00:33:50.105
...و انگاری که

00:33:50.654 --> 00:33:51.494
میتونستم حسش کنم

00:34:05.710 --> 00:34:08.710
روز بعدش ما یک نشست ِ خانوادگی داشتیم

00:34:09.297 --> 00:34:14.427
...همه جمع شدند تا درباره ی اثرات ِ تجاوز ِ عموی من

00:34:14.511 --> 00:34:15.551
بر روی کُل خانواده صحبت کنند

00:34:20.100 --> 00:34:21.480
به یک نشست فراخوانده شدیم

00:34:22.769 --> 00:34:26.189
و برای من که کاملا مشخص بود
اوضاع از چه قراره

00:34:26.273 --> 00:34:28.903
به گمونم من فقط همینو یادمه که
...وقتی داخل نشست شدم

00:34:29.651 --> 00:34:32.321
...هدفم بیشتر این بود که حمایتم از جین رو ابراز کنم

00:34:32.404 --> 00:34:36.784
تا بتونه بلایی که سرش اومده رو برامون بازگو کنه

00:34:37.576 --> 00:34:39.116
...ما رفتیم تا آخر هفته رو

00:34:39.202 --> 00:34:41.292
با عمو و زن عموم سپری کنیم

00:34:41.913 --> 00:34:46.133
...بعدا مشخص شد که در مواقعی که ما اونجا بودیم

00:34:46.585 --> 00:34:48.295
...عموی ِ من "جین" رو به یک جایی می برده

00:34:49.254 --> 00:34:50.094
و بهش تجاوز می کرده

00:34:50.964 --> 00:34:54.054
اون (جین) خیلی در مورد "مسکل" با این و اون صحبت نمی کرد

00:34:54.134 --> 00:34:55.804
ما واقعا در جریان نبودیم

00:34:55.885 --> 00:34:59.175
می دونید ، ما از برخی خاطرات درباره ی
...عمو تام

00:34:59.264 --> 00:35:00.104
مطلع شده بودیم

00:35:00.181 --> 00:35:01.811
اصلا اون نشست خانوادگی برای همین بود-
درسته-

00:35:01.891 --> 00:35:03.941
ما در خانواده همچین صحبت هایی نکردیم

00:35:04.477 --> 00:35:06.727
...آه ، سکس

00:35:07.772 --> 00:35:09.362
...نمیتونم بگم تابو(ممنوع) تلقی می شد

00:35:10.400 --> 00:35:14.400
...اما سطح ِ صحبتی که ما در اون نشست داشتیم

00:35:14.487 --> 00:35:15.567
در کل به گونه ی دیگه ای رقم خورد

00:35:22.203 --> 00:35:25.333
میتونستم حسش کنم
...یه جورایی وقتی سر ِ شب می شد

00:35:25.415 --> 00:35:27.375
یه چیزی نزدیکم می شد
یه چیزی نزدیکم می شد

00:35:29.002 --> 00:35:32.342
:در تمام مدت می گفتم
سرکوبش کن ، سرکوبش کن ، سرکوبش کن

00:35:33.965 --> 00:35:36.925
من عاشقش(کتی) بودم و کشتمش

00:35:39.471 --> 00:35:43.681
عاشقش بودم و کشتمش
کشتمش. کشتمش

00:35:46.519 --> 00:35:48.269
اون(جین) مجبور شد از نشست خارج بشه

00:35:49.147 --> 00:35:50.817
صداشو میتونستم از بیرون بشنوم

00:35:55.487 --> 00:35:57.857
خواهرم گفت: چی شده؟
:و من گفتم

00:35:59.407 --> 00:36:02.577
من کشتم...من کَتی سسنیک رو کشتم

00:36:09.209 --> 00:36:12.499
پس حالا خانواده ام متوجه میشن که من
...شش ماهه

00:36:12.587 --> 00:36:13.547
...درگیر شکایت هستم

00:36:14.172 --> 00:36:16.472
و اینکه چهره ی اون دو کشیش برام تداعی میشه

00:36:16.549 --> 00:36:19.219
:پس برمیگردیم تو اتاق و خواهرم میگه

00:36:19.302 --> 00:36:22.392
خیلی خب ، جهت ِ این نشست عوض میشه

00:36:22.972 --> 00:36:25.812
من میخوام بهتون بگم چه اتفاقی برای جینی می افتاده

00:36:26.601 --> 00:36:29.601
اون به این نشست ها می رفته
چهره ی این دو کشیش براش تداعی میشه

00:36:30.689 --> 00:36:31.729
...و آم

00:36:32.816 --> 00:36:37.696
و حالا چیزی برای تداعی میشه که به
خواهر "کتی سسنیک" ارتباط داره

00:36:39.072 --> 00:36:42.582
و با این صحبتا من تو بغل برادرم "اد" افتادم

00:36:42.659 --> 00:36:45.369
نمیدونستم درباره ی چی صحبت می کرد
"من کشتمش"

00:36:45.453 --> 00:36:47.833
:و راستشو بخواید ، یک لحظه با خودم فکر کنم

00:36:48.540 --> 00:36:50.130
"تو نمیتونستی کسی رو بکشی"

00:36:50.208 --> 00:36:52.668
...اما با وجود اینکه اون میگفت من کشتمش

00:36:53.211 --> 00:36:55.631
به تو چیزی رو میگن که درکش برات خیلی سخته

00:36:56.089 --> 00:36:57.419
...اما با این وجود

00:36:57.507 --> 00:36:59.587
منظورم اینه که...حرفاشو باور کردم

00:36:59.676 --> 00:37:01.546
این یک نشست ِ سه ردیفه برای من بود

00:37:01.636 --> 00:37:06.386
لایه اول ، شوک اولیه بود
...بعدش...این مسائل جنسی مطرح شد

00:37:06.474 --> 00:37:08.234
...که تا حالا درباره ش صحبت نکرده بودیم

00:37:08.309 --> 00:37:09.889
و در آخر موضوع قتل مطرح میشه

00:37:09.978 --> 00:37:13.568
:و انگاری میگی
خب...خب ، منظورت از قتل چیه؟

00:37:21.990 --> 00:37:24.660
من و تو انگاری کارآگاه شده بودیم

00:37:24.743 --> 00:37:26.543
...ما همش

00:37:26.619 --> 00:37:29.579
...بین میکروفیلم ها و روزنامه ها جستجو می کردیم

00:37:29.664 --> 00:37:30.964
تا متوجه شیم چه اتفاقی افتاده

00:37:38.798 --> 00:37:41.378
...همینطور که بیشتر و بیشتر به روزنامه ها نگاه می کردی

00:37:41.468 --> 00:37:44.048
...تا از حرفهای "جین" سر در بیاری

00:37:44.137 --> 00:37:46.767
...با چیزایی که ما تو روزنامه می خوندیم

00:37:48.558 --> 00:37:51.138
:با خودمون گفتیم
خب ، خیلی با عقل جور در میاد

00:37:52.353 --> 00:37:55.273
اینجاست ، رسوایی در مدرسه کئوگ

00:37:55.356 --> 00:37:58.436
جین به خواهر روحانی اعتماد میکنه
و اون خواهر روحانی سرانجام مُرده پیدا میشه

00:37:59.778 --> 00:38:02.108
و من حرفای "جینی" رو باور کردم
پس گفتم بریم تو کارش

00:38:02.197 --> 00:38:03.947
بیاید کار رو شروع کنیم

00:38:27.722 --> 00:38:29.522
ما همگی تاریکی و روشنی رو با خودمون داریم

00:38:31.768 --> 00:38:33.808
سایه ای که با ماست

00:38:37.357 --> 00:38:40.107
قسمتی که وارد ِ اقرار به گناه میشه
:و میگه

00:38:40.193 --> 00:38:42.783
...خداوندا ، باورم نمیشه من همچین کاری کردم

00:38:42.862 --> 00:38:47.202
و خواهش میکنم به من بگو چیکار کنم تا
مجبور نباشم با این افکار کلنجار برم

00:38:50.370 --> 00:38:51.750
...مسکل

00:38:52.497 --> 00:38:53.787
از این موضوع سودجویی می کرد

00:38:56.167 --> 00:38:59.547
و اون قسمت از وجودم که ایمان داشت
...میتونم بخشیده بشم رو

00:38:59.629 --> 00:39:02.589
سرکوب می کرد چونکه من واقعا آدم ِ خوبی بودم

00:39:10.974 --> 00:39:12.434
...در یادآوری خودم از خاطرات

00:39:12.517 --> 00:39:15.347
یک چیزی تحمل کردنش خیلی سخته

00:39:18.356 --> 00:39:21.816
...احساس میکنی انگار این نقاب ها را از روی چهره ت برمیداری

00:39:22.819 --> 00:39:24.989
...در حالیکه در آیینه به خودت نگاه میکنی

00:39:25.530 --> 00:39:26.950
و این خیلی دردناکه

00:39:27.282 --> 00:39:29.032
چون دیگه مطمئن نیستی

00:39:30.118 --> 00:39:31.328
تو کی هستی؟

00:39:35.790 --> 00:39:38.330
خانه ی ما خیلی پر تنش بود

00:39:39.836 --> 00:39:42.296
زندگی ما به دو بخش مجزا شده بود

00:39:43.840 --> 00:39:48.260
یک زندگی بیرونی وجود داشت که در اون
...همه چیز روبراه بود

00:39:48.344 --> 00:39:51.184
...و انگاری در طرف دیگر

00:39:51.264 --> 00:39:54.484
...یک بمب ِ فعال در خانه وجود داشت

00:39:54.976 --> 00:39:57.556
که همه میخواستن از اون بمب جون ِ سالم به در ببرند

00:39:59.147 --> 00:40:02.647
یک زمان هایی ما خونه می اومدیم و بابا در حال تقلا کردن بود

00:40:03.484 --> 00:40:05.654
:بابا می گفت
نباید مزاحم مامان بشیم

00:40:06.279 --> 00:40:07.159
این فرق داشت

00:40:08.323 --> 00:40:11.163
بهترین توجیه برای اینکار احتمالا این بوده که
...مامان احساس می کرده

00:40:11.534 --> 00:40:12.914
مجروح شده

00:40:13.995 --> 00:40:17.665
و با اینکه میخواستیم کنارش باشیم و باهاش وقت بگذرونیم
این دردناک بود

00:40:20.084 --> 00:40:24.424
...پس در نهایت از خواهرم "کَس" و مایک

00:40:24.505 --> 00:40:26.875
خواستم که کنارم بنشینند

00:40:28.968 --> 00:40:31.548
چونکه باید یادم بیاد چه بلایی سر اون(کتی) آوردم

00:40:32.931 --> 00:40:36.351
پس ما کنار هم نشستیم
...و به خودم اجازه دادم تا آرامش پیدا کنم

00:40:36.434 --> 00:40:41.274
با پاره ای از وجودم که یادآوری می کرد
من "کتی سسنیک" رو کشتم

00:40:48.154 --> 00:40:49.574
...منو کنار جسدش بردن

00:40:57.789 --> 00:41:00.579
حشرات ِ روی صورتش رو کنار میزنم

00:41:11.594 --> 00:41:13.014
:و مَسکل میگه

00:41:13.096 --> 00:41:16.056
"می بینی وقتی درباره مردم بدگویی میکنی
چه اتفاقی میوفته؟"

00:41:19.644 --> 00:41:20.774
...وقتی تموم شد

00:41:21.813 --> 00:41:25.153
:کَسی گفت
...تو میخواستی کمکش کنی

00:41:25.233 --> 00:41:26.233
نه اینکه اذیتش کنی

00:41:27.568 --> 00:41:31.738
...و این سرکوب ِ دیگه ای در درون ِ من بود

00:41:31.823 --> 00:41:33.743
چونکه احساس می کردم تقصیر من بوده

00:41:34.450 --> 00:41:38.500
...این من بودم که به "کتی" گفتم اتفاقاتی داره میوفته

00:41:38.579 --> 00:41:39.579
و همین موضوع منو آزار می داد

00:41:39.706 --> 00:41:41.286
...اون گفت به این موضوع رسیدگی می کنه

00:41:41.374 --> 00:41:44.384
اما اون رو زمین دراز کشیده و مُرده

00:41:54.554 --> 00:41:56.394
...بعد از اینکه یاد ِ مرگش افتادم

00:41:58.057 --> 00:42:00.177
..رفتم پیش پلیس

00:42:00.810 --> 00:42:05.270
تا بهشون بگم چی یادم میاد و از جزئیات ماجرا مطلعشون کنم

00:42:07.442 --> 00:42:10.402
من درباره ی حشرات ِ روی صورتش گفتم

00:42:11.529 --> 00:42:12.989
اونا میگفتن : بله ، درسته

00:42:13.072 --> 00:42:16.412
چون در اون موقع سال هیچ حشره ای
پیدا نمی شد

00:42:17.410 --> 00:42:20.200
...و حس نمی کردم حرفام رو باور کرده باشن

00:42:20.705 --> 00:42:24.955
و حتی حالا هم شک دارم کسی حرفام رو باور کنه

00:42:36.095 --> 00:42:37.095
خیلی خب

00:42:39.724 --> 00:42:40.564
...این یکی

00:42:43.144 --> 00:42:45.774
...این شمشیریه که توسط

00:42:46.314 --> 00:42:50.494
یکی از حامیان "بانی پرنس چارلی" در قیام یعقوبی
حمل می شده است

00:42:51.277 --> 00:42:53.697
در یک طرفش ، سال 1712 حک شده

00:42:54.238 --> 00:42:56.448
"کامیابی و حق از آن ِ اسکاتلند"

00:42:56.991 --> 00:43:00.831
این برای قبل از قیام یعقوبی 1745 هست

00:43:00.912 --> 00:43:02.582
پس خیلی قدمت داره

00:43:03.206 --> 00:43:04.706
خیلی دوست دارم بدونم توسط چه کسی حمل می شده

00:43:06.918 --> 00:43:11.208
من تا سال 1993 هیچ اطلاعی درباره این پرونده نداشتم

00:43:14.509 --> 00:43:15.429
...بذار ببینم

00:43:16.469 --> 00:43:20.099
"با سرِ نخ جدید ، پلیس پرونده قتل قدیمی رو بازگشایی می کند"

00:43:20.807 --> 00:43:21.637
بله

00:43:22.183 --> 00:43:24.313
این اولین مقاله ی ما در خصوص ِ این پرونده بود

00:43:26.521 --> 00:43:29.821
پلیس ، بهار ِامسال تحقیقات را به جریان میندازه

00:43:29.899 --> 00:43:33.529
...بعد ازاینکه یک دانش آموز ِ سابق ِ مدرسه کئوگ

00:43:33.611 --> 00:43:36.071
با یک داستان ِ تکان دهنده به آنها مراجعه کرد

00:43:38.741 --> 00:43:42.251
این همون زنی بود که بعدا بنام "جین دو" شناخته شد

00:43:42.662 --> 00:43:47.672
و او اولین نفری بود که روشن کرد شاید
...ارتباطی احتمالی بین

00:43:47.750 --> 00:43:51.500
پدر جوزف مسکل و مرگ ِ خواهر کَتی سسنیک وجود داشته باشه

00:43:53.131 --> 00:43:56.471
...مقاله ی خیلی مبهمی بود

00:43:57.885 --> 00:44:00.805
چونکه خیلی با ما همکاری صورت نگرفت

00:44:01.597 --> 00:44:03.517
پلیس خوشحال نبود

00:44:04.475 --> 00:44:06.265
...می دونید ، اونا مجبور شدن

00:44:06.352 --> 00:44:10.482
...تحقیقات ِ گسترده برای پرونده ای بکنند

00:44:11.315 --> 00:44:14.065
که بیش از 20 سال قدمت داشت

00:44:15.278 --> 00:44:18.778
کلیسا هم خیلی کمک حال نبود

00:44:20.199 --> 00:44:22.199
اونا به هر شکلی جلوی پای ما سنگ مینداختن

00:44:26.038 --> 00:44:30.418
و به این شکل ، این داستان تا یکسال و نیم بعد
...ما رو مشغول به خودش کرد

00:44:30.501 --> 00:44:32.171
!آنهم بصورت اختصاصی

00:44:43.598 --> 00:44:45.388
...پدر مَسکل

00:44:45.474 --> 00:44:48.904
...او در موسسه زندگی در "کنتیکت" حضور داشت

00:44:48.978 --> 00:44:51.058
جایی که تقریبا 6 ماه مورد ارزیابی قرارش دادند

00:44:52.815 --> 00:44:54.935
...در حدودای آپریل سال 1993

00:44:55.026 --> 00:44:59.526
...او با گواهی سلامت از اونجا مرخص شد

00:45:00.114 --> 00:45:02.074
و در کلیسای "سنت آگوستین" به او ماموریت دادند

00:45:03.743 --> 00:45:08.413
ما در کلیسای "سنت آگوستین" در "الکری" با
پدر مَسکل مصاحبه کردیم

00:45:11.626 --> 00:45:15.046
...او یک ژاکت ِ سبز ِ پشی

00:45:16.505 --> 00:45:19.125
پوشیده بود

00:45:19.675 --> 00:45:23.715
...و البته که خیلی مودب و دلربا بود

00:45:25.139 --> 00:45:26.389
و تمام شایعات رو انکار کرد

00:45:28.726 --> 00:45:31.846
او گفت که این شایعات تمام یک مشت مهملات مسخره ست

00:45:34.231 --> 00:45:35.981
...وقتی دوباره به کلیسا برگشت

00:45:36.525 --> 00:45:41.195
فکر کنم این کار حامل ِ یک پیام خیلی واضح بود که
...اونا(کلیسا) پدر مسکل رو بعنوان یک تهدید نمی بینند

00:45:41.280 --> 00:45:47.450
که مطمئنا این 180 درجه با اون چیزی که جِین
از اون دیده بود تفاوت داشت

00:45:49.872 --> 00:45:52.172
...در این مقطع

00:45:53.876 --> 00:45:57.506
من خیلی چیزا درباره "جوزف مسکل" گفته بودم

00:46:00.091 --> 00:46:03.971
من گفتم که یادمه اون منو کنار یک جسد برد

00:46:06.013 --> 00:46:08.143
و حالا اون راست راست داره واسه خودش می گرده

00:46:11.102 --> 00:46:12.812
من نگران ِ خانواده ام شدم

00:46:13.813 --> 00:46:16.653
حس کردم یکی پشت پنجره خونه ام خواهد اومد

00:46:19.568 --> 00:46:23.818
موضع ِ اسقف اعظم این بود که هیچ مدرک مستدلی
وجود نداره

00:46:24.490 --> 00:46:26.330
اساسا هیچ کاری نکردند

00:46:27.493 --> 00:46:30.203
اما او(جین) شبکه ی حمایتی فوق العاده ای داشت

00:46:30.329 --> 00:46:34.829
یعنی که ، تمام خانواده ی کاتولیکش
پشتش در اومدن

00:46:36.085 --> 00:46:39.705
...پس ما تحقیق کردیم تا ببینیم

00:46:39.797 --> 00:46:42.547
قربانی های دیگری هم وجود داشتند یا خیر

00:46:44.051 --> 00:46:48.011
بحثمون سر این بود که چطور به اسامی
فارغ التحصیلان دسترسی پیدا کنیم

00:46:48.514 --> 00:46:50.564
...و از اونجایی که من به مدرسه "سیتن" رفته بودم

00:46:51.392 --> 00:46:53.602
...و سیتن و کئوگ با هم ادغام شدند

00:46:53.686 --> 00:46:56.606
من با "اد" به مدرسه رفتم

00:46:56.689 --> 00:46:59.109
...پس یه روز ما به مدرسه رفتیم
عاشق این قسمت میشید

00:46:59.191 --> 00:47:00.941
رفتیم دم ِ در. زنگ زنگ

00:47:02.486 --> 00:47:04.696
یک خواهر روحانی جلوی در اومد

00:47:05.448 --> 00:47:08.528
:همسرم بهش میگه
...خب ، من فارغ التحصیل سیتن هستم

00:47:08.993 --> 00:47:12.123
...و میخوام با آدمای زیادی تماس بگیرم

00:47:12.621 --> 00:47:14.871
تا بتونیم عین قدیما دور هم جمع بشیم

00:47:14.957 --> 00:47:16.997
...میخواستم ببینم شما کتابی دارید که

00:47:17.084 --> 00:47:19.384
اسم و آدرس همگی رو توش داشته باشه

00:47:19.462 --> 00:47:21.882
:و اون راهبه میگه
اوه بله ، اما 10 دلار براتون خرج بر میداره

00:47:21.964 --> 00:47:23.554
"عیبی نداره. ما 10 دلار رو پرداخت می کنیم"

00:47:23.632 --> 00:47:27.802
پس ما 10 دلار بهشون دادیم و اونا کل
فارغ التحصیلان رو به ما دادند

00:47:27.887 --> 00:47:30.717
...و این به یک پروژه ی خانوادگی برای ما تبدیل شد

00:47:30.806 --> 00:47:32.636
چون باعث شد ما یک کارت پستال کوچیک درست کنیم

00:47:33.309 --> 00:47:36.899
...اگر شما فارغ التحصیل ِ فلان و فلان و فلان سال بودید

00:47:37.521 --> 00:47:41.781
و اگر تجربه به خصوصی دارید که اونو
...غیرمناسب تلقی می کنید

00:47:41.859 --> 00:47:43.319
با وکیل تماس بگیرید

00:47:43.402 --> 00:47:46.662
و کل برادران و خواهرانم تو اتاق نهارخوری بودند

00:47:47.198 --> 00:47:49.448
...ما اونجا دور هم نشستیم

00:47:49.533 --> 00:47:50.663
...اسامی و آدرس ها رو دست نویس کردیم

00:47:51.494 --> 00:47:53.294
روشون مهر میزدیم و میذاشتیمشون کنار

00:47:53.370 --> 00:47:54.910
...احتمالا حدود

00:47:54.997 --> 00:47:56.287
هزارتا کارت پستال فرستادیم؟

00:47:56.373 --> 00:47:58.423
...قبل از اینکه کارت پستال ها رو به اداره پست ببریم

00:47:58.501 --> 00:48:00.961
فرزندانم دعای خودشون رو همراه کارت ها می کردند

00:48:09.553 --> 00:48:11.813
...پس صبر کردیم

00:48:12.807 --> 00:48:14.677
تا ببینیم چه جواب هایی میگیریم

00:48:24.026 --> 00:48:26.646
خیلی خب. من خمیر رو آماده میکنم
...تو هم لیمو ترش رو

00:48:26.737 --> 00:48:28.237
باشه. اینا رو شُستی؟

00:48:28.322 --> 00:48:30.072
برقشون انداختم

00:48:30.157 --> 00:48:31.157
و خشکشون کردم

00:48:34.453 --> 00:48:37.873
من دوست دارم هفته ای سه بار پخت و پز کنم

00:48:37.957 --> 00:48:40.957
و احساس میکنم باعث آرامشم میشه

00:48:41.043 --> 00:48:43.173
یه زمان روزی یه کیک می پخت

00:48:46.132 --> 00:48:48.262
از روانپزشک ارزون تر در میاد ، نه؟

00:48:51.554 --> 00:48:56.734
سال 1993
من یک نامه ی ناشناس در صندوق پستیم دریافت کردم

00:48:58.227 --> 00:49:02.857
"آیا از هرگونه تجاوز ِ جنسی در کئوگ مطلع هستید؟"

00:49:04.108 --> 00:49:05.478
...وقتی نامه رو خوندم

00:49:06.026 --> 00:49:08.646
خیلی هیجان زده شدم

00:49:08.737 --> 00:49:13.197
من...دور حیاط چرخیدم...خیلی خوشحال بودم

00:49:14.243 --> 00:49:16.793
...از تلفن عمومی

00:49:16.871 --> 00:49:17.751
...با شماره ی اون نامه ی ناشناس تماس گرفتم

00:49:18.289 --> 00:49:20.539
چون میترسیدم از منزل خودم تماس بگیرم

00:49:21.167 --> 00:49:23.627
تِرِسا با هیجان تماس گرفت

00:49:23.711 --> 00:49:27.261
:میگفت
چرا میخوای دراین باره صحبت کنی و اصلا تو کی هستی؟

00:49:27.339 --> 00:49:28.969
و اصلا چرا باید باهات حرف بزنم؟

00:49:29.049 --> 00:49:34.049
"من نمیدونم کی هستی اما مطمئنم خیلی درباره ی
کئوگ می دونی"

00:49:34.638 --> 00:49:38.058
و بهم میگید دنبال کی می گردید؟

00:49:38.142 --> 00:49:41.562
:و من گفتم
چطوره خودت بهم بگی من دنبال کی می گردم؟

00:49:41.687 --> 00:49:43.227
و اسم ِ"مسکل" رو برد

00:49:43.314 --> 00:49:46.864
:من گفتم
من میتونم چیزایی بگم که باورت نمیشه این مرد انجام داده باشه

00:49:48.861 --> 00:49:52.111
...وقتی من به دبیرستان رفتم یه دانش آموز ممتاز تلقی می شدم

00:49:53.449 --> 00:49:56.539
همیشه فکر می کردم میخوام یا دکتر بشم یا وکیل

00:49:57.578 --> 00:49:59.708
من در کلاس نهم خیلی اجتماعی نبودم

00:50:02.208 --> 00:50:04.538
...اما در اواخر کلاس دهم

00:50:05.085 --> 00:50:08.255
من به یک کافی شاپ در "گیبنز" می رفتم

00:50:09.215 --> 00:50:11.675
...کاردینال گیبنز یک مدرسه ی پسرانه ی کاتولیک در

00:50:11.759 --> 00:50:15.889
نزدیکی کئوگ بود ،که ما در اونجا به موسیقی گوش می دادیم

00:50:17.139 --> 00:50:19.639
من سعی می کردم عین "هیپی ها" باشم
(جنبشی‌ اجتماعی در دهه ۱۹۶۰ که ایالات متحده آمریکا آغاز و به سایر نقاط دنیا گسترش یافت)

00:50:19.725 --> 00:50:23.305
...و دیگه نمیخواستم عین آدمای منزوی باشم

00:50:36.992 --> 00:50:40.002
...یه روز مادرم کیفم رو گشته بود

00:50:40.079 --> 00:50:42.789
و یه سری لوازم پیدا کرده بود

00:50:42.873 --> 00:50:44.713
یه پایپ ِ ماریجوانا

00:50:45.668 --> 00:50:47.838
والدینم خیلی عصبانی شدند

00:50:47.920 --> 00:50:49.380
اصلا نمیشد قانعشون کرد

00:50:50.256 --> 00:50:54.336
...پس فردای روزیکه والدینم اون پایپ رو تو کیفم پیدا کرده بودند

00:50:54.426 --> 00:50:58.176
به دفتر ِ پدر "مسکل" رفتم

00:51:00.266 --> 00:51:03.686
فکر کردم کشیش میتونه کمکم کنه دیگه
متوجهید؟

00:51:06.855 --> 00:51:09.815
:من گفتم
والدینم خیلی خیلی ناراحتند

00:51:10.442 --> 00:51:12.952
میشه لطفا باهاشون حرف بزنید

00:51:13.028 --> 00:51:15.948
و بهشون بگید که من تو لجن فرو نمیرم

00:51:16.031 --> 00:51:18.531
و اینکه همه چی درست میشه؟

00:51:19.785 --> 00:51:20.945
گریه می کردم

00:51:21.537 --> 00:51:24.667
و اون از صندلی ِ پشت میزش بلند شد

00:51:25.165 --> 00:51:28.535
:اون گفت
من نباید اینکارو کنم

00:51:28.627 --> 00:51:32.757
...من مجاز نیستم به دانش آموزان...دست بزنم

00:51:32.840 --> 00:51:35.510
اما گاهی اوقات اینکار لازمه

00:51:37.428 --> 00:51:41.178
و بعد از پدر "مسکل" ، اوضاع از بد هم بدتر شد

00:51:48.856 --> 00:51:51.226
من بچه ی خیلی شادی بودم

00:51:51.317 --> 00:51:54.607
خیلی از چیزایی که بهشون نیاز داشتم از طرف والدینم
تامین بود

00:51:56.905 --> 00:51:59.985
اما این قسمت ِ تاریک ِ جهان بود

00:52:01.618 --> 00:52:06.328
انگار فهمیدم دنیایی که من توش زندگی می کردم واقعی نبوده

00:52:09.418 --> 00:52:11.128
اون(مسکل) با والدینم صحبت کرد

00:52:11.712 --> 00:52:14.212
با زبون خودش اونا رو نرم کرد

00:52:15.132 --> 00:52:18.342
پدرم کاتولیک خیلی سرسختی بود

00:52:20.471 --> 00:52:24.771
پدرم کاملا قانع شد که پدر "مسکل" منو نجات می داد

00:52:33.150 --> 00:52:35.030
...مَسکل با پدرم تماس گرفت

00:52:35.110 --> 00:52:38.660
و بهش گفت من باید پیش یه متخصص زنان برم

00:52:38.739 --> 00:52:41.829
و اینکه دکتر "کریستین ریچر" رو خودش میشناسه

00:52:49.625 --> 00:52:52.495
...دکتر "ریچر" ، هفته ای سه بار دوشِ واژینال
(روشی جهت شستن واژن)

00:52:53.587 --> 00:52:54.707
برای من تجویز کرد

00:52:55.089 --> 00:52:58.469
من حتی اصلا نمیدونستم دوش واژینال چی هست

00:52:59.510 --> 00:53:03.470
:مَسکل گفت
عیبی نداره. میتونی اینکارو تو دفتر من انجام بدی

00:53:03.555 --> 00:53:04.385
خودم کمکت می کنم

00:53:05.265 --> 00:53:09.645
اون خودش واسم دوش خرید و روی من اجرا کرد

00:53:16.944 --> 00:53:21.874
...یکبار دیگه ، مسکل به والدینم گفت

00:53:21.949 --> 00:53:23.989
...فکر می کرده من دچار ِاسکیزوفرنی هستم

00:53:24.535 --> 00:53:26.695
بنابراین منو پیش یه دکتر فرستاده

00:53:27.788 --> 00:53:33.168
اون برام "تروزین" تجویز کرد
که داروی خیلی خیلی قویه

00:53:33.252 --> 00:53:35.962
و برای موارد ِ ِاسکیزوفرنی کاربرد داره

00:53:38.799 --> 00:53:43.849
"این کمکت میکنه شیاطین را از ذهن خودت بیرون کنی"

00:53:50.769 --> 00:53:53.269
پدر "مسکل" یک افسر ِ امور دینی بود

00:53:53.355 --> 00:53:58.895
...و یک موقعی در سال 1970 ، در شب هالووین

00:54:00.279 --> 00:54:02.909
من با دوستم تو خونه بودم

00:54:06.326 --> 00:54:09.156
...مَسکل با والدینم تماس گرفت

00:54:09.246 --> 00:54:12.826
...و گفت میخواد دخترها رو برای هالووین بیرون ببره

00:54:12.916 --> 00:54:14.916
دور ِ پلیسی بزنیم

00:54:19.298 --> 00:54:24.638
ما با ماشین از یک منطقه جنگلی که یه جورایی
واسه شیطونی دختر و پسرا مکان بود ، گذشتیم

00:54:28.640 --> 00:54:33.230
اونجا هم آدم های دیگه بودند و هم
...چراغ های ِ شفاف ِ ماشین پلیسی

00:54:33.312 --> 00:54:35.362
که اونا رو از هم جدا می کردند

00:54:35.439 --> 00:54:37.109
...و در حالیکه اونا پی ِ کار ِ خودشون رفتند

00:54:42.488 --> 00:54:48.238
مسکل به دوستم گفت از ماشین پیاده شه

00:54:53.290 --> 00:54:58.380
مَسکل بیرون ماشینش ایستاد
و اون دو تا افسر ِ پلیس به من تجاوز کردند

00:55:06.512 --> 00:55:10.062
این موضوع از سال سوم تا پایان ِ دوران تحصیلم
ادامه یافت

00:55:11.767 --> 00:55:13.727
و من میخواستم یه چیزی بشم

00:55:13.810 --> 00:55:15.310
میخواستم واسه خودم کَسی بشم

00:55:15.395 --> 00:55:17.145
می میخواستم به دانشکده حقوق برم

00:55:19.566 --> 00:55:22.896
...اما آخرش ازدواج کردم

00:55:22.986 --> 00:55:26.316
و در سن 18،19 سالگی بچه دار شدم

00:55:27.407 --> 00:55:30.537
و تمام زندگی ِ من متوقف شد

00:55:37.793 --> 00:55:39.963
...شما باید یادتون باشه این موضوع برای سالها قبل از

00:55:40.045 --> 00:55:43.875
افشاگری "اسپاتلایت" در بوستونه
افشاگری روزنامه بوستون گلاب)
( در خصوص کودک آزاری در یک کلیسای کاتولیک در ماساچوست

00:55:45.008 --> 00:55:48.098
...پس زمانیکه شروع به جستجو کردیم

00:55:48.178 --> 00:55:50.678
...و به محض اینکه در روزنامه آگهی منتشر کردیم

00:55:52.099 --> 00:55:56.229
فکر کنم ما انتظار واکنش ِ معتدل تری رو داشتیم

00:56:00.482 --> 00:56:03.572
در عوض ما با یک واکنش شدید مواجه شدیم

00:56:08.824 --> 00:56:10.414
صندوق پستی پُر شد

00:56:10.867 --> 00:56:11.907
"نامه تون به دستم رسید"

00:56:12.286 --> 00:56:14.326
"آگهی تون رو تو روزنامه دیدم"

00:56:14.871 --> 00:56:16.541
"فکر کنم کمی اطلاعات داشته باشم"

00:56:18.000 --> 00:56:19.210
سیزدهم آگوست
پانزدهم آگوست

00:56:19.293 --> 00:56:21.673
بیست و پنجم آگوست
...1993

00:56:21.753 --> 00:56:23.093
...برای اطلاع افرادی که نامه را می خوانند

00:56:23.171 --> 00:56:25.171
...نامه تون رو دریافت کردم
...در مورد

00:56:25.257 --> 00:56:27.047
...در جواب به آگهی ِ شما
...روزنامه ی "سان" امروز آگهی تون رو چاپ کرد

00:56:27.134 --> 00:56:30.354
...من از سوء استفاده جنسی در دبیرستان ِ کئوگ اطلاع دارم

00:56:30.429 --> 00:56:32.469
بین ِ سالهای 68...تا 1975

00:56:32.889 --> 00:56:34.219
من میتونم کمکتون کنم

00:56:35.017 --> 00:56:38.517
شاید بین 40 تا 50 نفر با ما تماس برقرار کردند

00:56:39.605 --> 00:56:44.105
...-بنابراین بیش از یک سال رو صرف ِ مصاحبه از این شاهدین

00:56:44.192 --> 00:56:45.742
و شنیدن ِ داستانشون کردیم

00:56:47.321 --> 00:56:50.991
:و نطقه ی مشترک تمام تماس ها این بود
ما درباره ی پدر "مسکل" صحبت می کنیم

00:56:51.074 --> 00:56:53.664
طبق گفته ی خود ِ پدر مَسکل
...اون رواشناسی خونده

00:56:53.744 --> 00:56:56.584
...پدر مسکل از من خواست

00:56:56.663 --> 00:56:58.673
وارد دفترش بشم و روی پاش بشینم

00:56:58.749 --> 00:57:00.709
اون منو به عقب و جلو پرتاب کرد

00:57:00.792 --> 00:57:02.922
برای خارج شدن از اتاقش لحظه شماری می کردم

00:57:03.003 --> 00:57:05.513
حالمو بهم میزد
گریه ام مینداخت

00:57:05.589 --> 00:57:08.929
کاری می کرد حس کنم واقعا این مشکلات رو دارم
از اینکه به دیگران نگفتم پشیمونم

00:57:09.009 --> 00:57:10.759
وقتی بهش فکر میکنم حالمو بهم میزنه

00:57:10.844 --> 00:57:12.224
گیجم می کرد

00:57:12.304 --> 00:57:14.474
من درباره ی پدر "مسکل" اطلاعات دارم

00:57:14.848 --> 00:57:17.638
بنظرم چیزی که در مورد این واکنش ها
..خیلی متعجبم می کرد

00:57:17.726 --> 00:57:20.306
زنجیره ای از موضوعات بود که دائما مشخص می شد

00:57:20.395 --> 00:57:26.065
از یک مکالمه ی نامناسب بگیر تا تجاوزها

00:57:27.069 --> 00:57:31.409
اون(مسکل) خیلی به معاینه علاقه داشته

00:57:31.490 --> 00:57:34.910
اون معاینات لگن خاصِره رو در اتاق خودش
...بر روی دخترها اجرا می کرده

00:57:34.993 --> 00:57:37.083
اسمشم گذاشته بوده ؛ بازرسی ِ حاملگی

00:57:39.373 --> 00:57:41.833
...و اون یه جورایی

00:57:44.461 --> 00:57:47.051
نقش ِ پزشک ِ زنان رو برای دانش آموزان ایفا می کرده

00:57:48.799 --> 00:57:51.719
...همچنین ، بیشتر از یک نفر به ما گفتند که

00:57:51.802 --> 00:57:54.012
...اشخاص دیگری هم وارد اتاق می شدند که

00:57:54.096 --> 00:57:56.516
...مرتکب ِ تجاوز و عمل جنسی بر روی این دخترا می شدند

00:57:57.140 --> 00:57:59.430
...اونم به درخواست ِ مسکل

00:57:59.518 --> 00:58:01.898
یا قطعا با اجازه و در حضور ِخود ِ مسکل

00:58:03.063 --> 00:58:06.573
...روحانیون و افسران ِ پلیس دیگری هم بودند

00:58:06.650 --> 00:58:09.240
صاحب کارهای ِ محلی هم بودند

00:58:09.319 --> 00:58:12.949
سیاستمدارانی که همگی بخشی از این شبکه بودند

00:58:18.078 --> 00:58:22.958
موضوع ترسناک اینجاست که این موضوع
...خانواده و بچه ها و همگی رو درگیر خودش کرده

00:58:23.041 --> 00:58:25.341
و کجاست..؟

00:58:25.419 --> 00:58:29.129
:اون کلیسایی که میاد بیرون و سربازها رو موعظه میکنه

00:58:29.214 --> 00:58:30.514
"هی ، اونجا اتفاقی افتاد؟"

00:58:31.383 --> 00:58:33.763
اگر ما اینکارو نکردیم پس کی می دونه؟

00:58:33.844 --> 00:58:36.184
شاید اونقدرام صداش درنیومده باشه

00:58:37.848 --> 00:58:41.228
...مردم میان جلو و یک احساسی بهت دست میده که

00:58:41.977 --> 00:58:45.477
باید مراقب حرفایی که میزنی باشی

00:58:48.442 --> 00:58:52.282
اما این بیشتر منو ترسوند چون باعث میشد
کل ماجرا برام واقعی تر بشه

00:58:53.864 --> 00:58:56.584
...می دونی ، اینکه فکر کنی دیوونه هستی یه چیزه

00:58:56.658 --> 00:58:58.738
و تو تنها آدمی هستی که اینو یادشه

00:58:58.827 --> 00:59:00.327
اینکه فکر کنی دیوونه هستی راحت تره

00:59:03.331 --> 00:59:07.211
اما اگر آدمای دیگه ای هم تجربه ش کردن پس دیگه دیوونگی نیست

00:59:08.086 --> 00:59:11.126
و اگر دیوونگی نیست ، پس این بلای وحشتناک سر ِ من اومده

00:59:11.214 --> 00:59:15.014
و اگر این این بلای وحشتناک سرم اومده ، پناه بر خدا

00:59:18.972 --> 00:59:20.772
چند تا دختر دیگه درگیر این ماجرا بودند؟

00:59:22.809 --> 00:59:24.059
چند نفر ِ ما مُردند؟

00:59:24.144 --> 00:59:27.444
...چند نفر ِ ما بخاطر ِ مواد مخدر و الکل از بین رفتند

00:59:27.522 --> 00:59:29.192
یا در یک بیمارستان روانی بستری شدند؟

00:59:32.360 --> 00:59:33.700
چه بلایی سرمون اومد؟

00:59:47.375 --> 00:59:48.915
چی شده رفیق؟

00:59:50.337 --> 00:59:52.127
!فکر کرد چه خوشگل دختری پشت فرمون نشسته

00:59:54.591 --> 00:59:57.011
قبرستان ِ هولی کراس
خیلی خب

01:00:03.141 --> 01:00:06.231
...به نظر می رسه اگر میخواستی از شر ِ یه چیزی خلاص شی

01:00:07.187 --> 01:00:11.267
اینجا جای مناسبی واسه اینکار میتونست باشه

01:00:14.069 --> 01:00:15.649
شاید اینجا بوده

01:00:22.702 --> 01:00:26.872
...ما شنیدیم یک روز در سال 1990

01:00:27.666 --> 01:00:32.456
زمانیکه "مسکل" در هولی کراس بوده
حادثه ی عجیبی رخ داده

01:00:33.296 --> 01:00:37.426
...سرایدار ِ گورستان آقای "ویلیام استوری" بوده

01:00:37.509 --> 01:00:41.179
...و...ناگهان پدر "مسکل" بهش میگه که لودر تهیه کنه

01:00:41.263 --> 01:00:43.473
...و یک چاله ی شش در سه

01:00:43.932 --> 01:00:46.182
در پشت محوطه ی متروکه ی قبرستان حفر کنه

01:00:47.811 --> 01:00:52.731
سپس "مسکل" یک وانت پر از جعبه هایی که با پلاستیک پوشیده شدند میاره

01:00:54.234 --> 01:00:56.904
...تمام این جعبه ها رو داخل زمین قرار دادند

01:00:56.987 --> 01:01:02.277
و "مسکل" به آقای "استوری" گفته که چاله رو با خاک پُر کنه
و روش چمن بکاره

01:01:02.367 --> 01:01:03.907
هیچکسی از این چاله خبر نداشت

01:01:04.411 --> 01:01:07.211
خب آقای "استوری" ظاهرا خیلی بچه زرنگ بوده

01:01:07.289 --> 01:01:10.039
...و حالیکه "مسکل" مدارک بیشتری جور می کرد

01:01:10.125 --> 01:01:11.915
...آقای "استوری" وارد چاله شده

01:01:12.002 --> 01:01:14.632
و یکی از جعبه ها رو باز کرده و یه مدارک
نگاه انداخته

01:01:18.008 --> 01:01:21.428
چند ماه بعد پدر "مسکل" اخراجش کرد

01:01:21.511 --> 01:01:22.721
صحیح

01:01:24.639 --> 01:01:27.639
...و در آگوست ِ1994

01:01:28.018 --> 01:01:30.768
...وقتی "جین دو" پیش قدم شد

01:01:32.355 --> 01:01:35.565
آقای "استوری" نزد ِ کارآگاهی میره که هویتش معلوم نیست

01:01:38.653 --> 01:01:41.323
...ما اسمشو بخاطر رسوایی واتر گیت گذاشتیم

01:01:41.406 --> 01:01:44.326
"حنجره عمیق"
(نام مستعار ِ جاسوس ِ رسوایی واترگیت)

01:01:46.453 --> 01:01:49.293
:حنجره عمیق میگه که آقای "استوری" قضیه رو واسش گفته

01:01:49.372 --> 01:01:51.422
من نمیدونم تو اون چاله چی هست"

01:01:51.499 --> 01:01:52.879
"اما میدونم کجا دفن شده

01:01:56.046 --> 01:02:00.216
حنجره عمیق به ما گفت بخاطر امنیت خودمونم که شده
باید مواظب باشیم

01:02:00.759 --> 01:02:02.759
...چونکه این موضوع بزرگتر و عمیق تر میشه

01:02:03.386 --> 01:02:05.216
:فکر کنم جمله دقیقش این بود
بیشتر از چیزی که تصورشو بکنید

01:02:06.598 --> 01:02:12.308
و اینکه اون نمیخواد خودش یا از همه مهم تر
خانواده ش رو به خطر بندازه

01:02:12.771 --> 01:02:15.981
...با گفتن اسمش

01:02:16.066 --> 01:02:19.606
یا با دادن اطلاعاتی که ممکنه ما رو تو دردسر بندازه

01:02:28.078 --> 01:02:30.908
در اون چاله چه چیزی بوده؟

01:02:31.873 --> 01:02:34.793
حنجره عمیق ، اون می دونه چه اتفاقی افتاده

01:02:36.169 --> 01:02:39.089
...من 6 باری باهاش مصاحبه کردم

01:02:39.631 --> 01:02:40.921
...باهاش نشست داشتم

01:02:41.841 --> 01:02:44.471
...و هرگز ندیدم چیزی بگه که نتونه

01:02:44.552 --> 01:02:46.432
صِحَتش رو صد در صد اثبات کنه

01:02:46.554 --> 01:02:49.724
چرا فکر می کنید حنجره عمیق بصورت رسمی و شفاف
با کسی مصاحبه نمی کنه؟

01:02:51.643 --> 01:02:54.403
به گمونم وحشت ِ زیادی حول ِ این موضوع است

01:02:54.938 --> 01:02:56.898
معتقدم آدم ها مورد تهدید واقع شدند

01:02:58.316 --> 01:03:02.646
...معتقدم به روی افراد اسلحه کشیده شده و گفته شده که

01:03:03.613 --> 01:03:06.663
اگر خیلی رو این موضوع ریز بشید ممکنه اتفاق
بدی براتون بیوفته

01:03:06.741 --> 01:03:08.911
بلکه ممکنه خانواده تون هم بهاش رو بپردازه

01:03:10.203 --> 01:03:11.373
...من نمیتونم

01:03:12.747 --> 01:03:17.337
...از "حنجره عمیق" بخوام که با نگرانیش در خصوص ِ

01:03:17.419 --> 01:03:21.049
تهدیداتی که نسبت به خانواده ش شده ، مواجه بشه

01:03:22.007 --> 01:03:23.007
...اما فکر میکنم

01:03:23.091 --> 01:03:26.431
...فکر میکنم خیلیا میخوان که اون پیش قدم بشه

01:03:26.511 --> 01:03:30.101
.جلوی دوربین وایسه و به جهان بگه

01:03:30.125 --> 01:03:52.125
<font color=#FFFF00>بلبل جان
مرجع دانلود رايگان فيلم و سريال با زيرنويس چسبيده
.::  www.bolboljan.net ::.
