﻿WEBVTT

00:00:20.979 --> 00:00:24.819
براي مدتي زيادي من از دست ِ خدا عصباني بودم

00:00:25.234 --> 00:00:29.744
فکر مي کردم خدا گذاشته اين اتفاق بيوفته
خدا اين بلا رو سر من آورده

00:00:30.155 --> 00:00:34.325
من از اينکه درباره ش حرف بزنم تا تجربه ش کنم
به شدت مي ترسيدم

00:00:34.409 --> 00:00:38.249
تا اينکه بتونم با اين حقيقت کنار بيام که اين اتفاق رخ داده

00:00:39.831 --> 00:00:41.921
خاطرات ِ تيره و تار زيادي وجود داره

00:00:42.417 --> 00:00:45.127
سوالات ِ زيادي از اينکه چه اتفاقي رخ داده

00:00:45.712 --> 00:00:49.382
و به همين خاطر من براي مدت ِ زيادي چيزي نگفتم

00:00:50.133 --> 00:00:52.763
انگار واقعا نميدونستم چه اتفاقي رخ داده

00:00:54.263 --> 00:00:56.393
و اين چيزي نبود که من بخوام ازش مطلع بشم

00:00:56.848 --> 00:00:58.478
نميخواستم هيچي درباره ش بدونم

00:01:01.103 --> 00:01:05.483
...اما يک روز در اواخر ِ دهه 90

00:01:05.566 --> 00:01:11.486
...شنيدم که پدر "مسکل" در بخش ِ زوال ِ عقلِ

00:01:11.572 --> 00:01:13.742
استلا ماريس مخفي شده

00:01:15.200 --> 00:01:17.540
...پس يه لباس ِ قرمز ِ روشن پوشيدم

00:01:17.828 --> 00:01:22.828
و يک قرار ملاقات با مسئول ِ پذيرش گذاشتم

00:01:23.417 --> 00:01:25.417
...بهشون گفتم من دنبال پدرم مي گردم

00:01:26.086 --> 00:01:28.416
و به ديدن ِ پدر "مسکل" رفتم

00:01:30.799 --> 00:01:35.049
من به مسير ِ ورود ِ اون خانم توجه کردم و
از تمام دکمه هايي که فشار داد ، يادداشت برداري کردم

00:01:35.512 --> 00:01:38.812
ما داخل شديم و سپس من جلوي اطاقش ايستادم

00:01:39.182 --> 00:01:42.312
...و کلي سوال پرسيدم و يه نگاه به داخل انداختم

00:01:42.394 --> 00:01:45.564
و ديدم که اون(مسکل) رو تخت خوابيده

00:01:47.190 --> 00:01:50.570
...بعد از اينکه اون زن تمام اطلاعات رو به من داد و رفت

00:01:51.153 --> 00:01:54.663
دقيقا از همون مسيري که منو آورده بود
...داخل ساختمان شدم

00:01:55.657 --> 00:01:56.737
و وارد ِ بخش شدم

00:01:56.825 --> 00:02:00.615
اونجا فقط مخصوص ِ کارکنان بود ولي من برگشتم داخل

00:02:02.539 --> 00:02:04.829
و اون روي ويلچر نشسته بود

00:02:04.916 --> 00:02:08.916
اون خيلي هم پير نيست. 60 سالي داره

00:02:09.838 --> 00:02:12.048
اوايل 60 سالگي يا اينطورا

00:02:12.132 --> 00:02:15.432
:من پيش پرستار رفتم و بهش گفتم
...من پدر مَسکِل رو ميشناسم

00:02:15.927 --> 00:02:19.007
اشکالي نداره يه احوالپرسي باهاش بکنم؟
و اون گفت : بله که ميتوني

00:02:20.766 --> 00:02:23.136
...پس نزديک صورتش شدم

00:02:23.226 --> 00:02:25.476
...و دستانم را روي دستاش قرار دادم

00:02:25.562 --> 00:02:28.822
و گفتم: پدر مَسکِل. من ليل هيوز هستم

00:02:28.899 --> 00:02:32.239
منو يادت مياد؟ من قبلا در دبيرستان "کئوگ" با شما کار مي کردم

00:02:33.362 --> 00:02:35.572
و يه جورايي فاصله من با صورتش در اين اندازه ست

00:02:37.032 --> 00:02:40.332
احتمالا يه سري حرفا تو دلم داشتم که بهش بگم

00:02:40.619 --> 00:02:43.789
...بهش ميگفتم دقيقا چه بلايي سرم آورد

00:02:44.247 --> 00:02:46.457
اما اون اصلا حواسش سر جاش نبود

00:02:46.625 --> 00:02:50.295
هيچکس. تو چشمانش هيچي ديده نمي شد

00:02:51.004 --> 00:02:52.964
اون شرارت از بين رفته بود ، همه چيز از بين رفته بود

00:02:53.298 --> 00:02:54.718
يک چيز ديگه اي جاشو گرفته بود

00:02:55.217 --> 00:03:01.467
زندگي اين مرد در اوايل شصت سالگي
خيلي زود و بِجا به پايان رسيده بود

00:03:03.667 --> 00:03:17.667
..:: ارائه شده توسط وب سايت بلبل جان ::..
‏.::  www.bolboljan.net ::.

00:04:03.326 --> 00:04:05.076
...خيلي خب

00:04:06.621 --> 00:04:10.501
مَسکِل فوت کرد
با اين حساب اون از بازي خارج ميشه

00:04:11.501 --> 00:04:13.501
...اما من هرگز قانع نشدم که

00:04:13.587 --> 00:04:16.417
...مسکل مستقيما

00:04:17.424 --> 00:04:20.144
در قتل ِ"کتي" دخيل بوده است

00:04:21.261 --> 00:04:25.141
من هيچوقت همچين احساسي بهم دست نداد که
...مسکل همچين آدمي باشه که

00:04:26.016 --> 00:04:28.346
شخصا مرتکب اين عمل بشه

00:04:30.228 --> 00:04:34.018
شايد اينکار رو به فرد ديگه اي سپرده بوده

00:04:34.107 --> 00:04:38.607
احتمال ِ اين نظريه براي من محتمل تره

00:04:39.237 --> 00:04:43.367
...يکجايي...يک نفر يه چيزي مي دونه
...به قول معروف

00:04:43.909 --> 00:04:44.909
اما ما نميدونيم کيه

00:04:48.246 --> 00:04:51.666
يک زن به من پيامک داد و ازم خواست که
باهاش تماس بگيرم

00:04:52.334 --> 00:04:56.714
:و زمانيکه باهاش تماس گرفتم اون زن گفت
دايي ِ من خواهر کَتي را کشته

00:04:57.297 --> 00:04:59.047
و البته که غافلگير شدم

00:04:59.132 --> 00:05:02.682
و يک مقدار ديگه صحبت کرديم و کلي سوال ازش پرسيدم

00:05:03.094 --> 00:05:08.434
اولش يکم مشکوک بوديم

00:05:09.309 --> 00:05:13.899
بعيد بنظر ميرسه اما هر چي بيشتر با
...ديگران صحبت مي کني

00:05:14.064 --> 00:05:16.154
...آدم هايي که يک داستان ِ يکسان رو برات تعريف مي کنند

00:05:16.233 --> 00:05:19.653
آدمهايي که هرگز همديگه رو نميشناختن
...اونوقت با خودت فکر ميکني

00:05:19.820 --> 00:05:22.410
شايد بيشتر از اون چيزيکه ما مي دونيم
وجود داشته باشه

00:05:35.210 --> 00:05:37.210
اسرار ِ خانوادگي خيلي خطرناک هستند

00:05:38.213 --> 00:05:41.683
وقتي شما به يک بچه ميگيد که در اينباره صحبت نکنه
...ولي صحبت مي کنه

00:05:41.758 --> 00:05:44.258
باعث ميشه که درباره مسائل ديگه صحبت نکني

00:05:47.347 --> 00:05:49.517
...و بنظرم...وقتي آدم بزرگا اسرار را باور مي کنند

00:05:49.599 --> 00:05:53.099
يک هدفي پشت ِ اين کار هست

00:06:01.152 --> 00:06:02.452
مادر ِ من مشروب خور بود

00:06:03.446 --> 00:06:05.566
...و يه شب ما تا دير وقت نشسته بوديم

00:06:05.657 --> 00:06:07.697
و اون در خوردن خيلي زياده روي کرد

00:06:08.159 --> 00:06:11.249
من مشروب نخوردم
پس فقط نشسته بودم و گوش مي کردم

00:06:11.329 --> 00:06:15.579
و اون شروع به صحبت درباره ي دايي ِ من ميکنه
دايي اِد

00:06:17.919 --> 00:06:20.999
و مادرم يه ريز درباره ي ماشين و لباسهاي خوني
...صحبت و صحبت کرد

00:06:22.090 --> 00:06:26.940
بطوريکه يه داستان ِ کامل درباره ي برادرش داشت

00:06:29.973 --> 00:06:33.273
من تا روز ِ بعد صبر کردم و اين موضوع رو در آشپزخونه
...باهاش مطرح کردم

00:06:33.351 --> 00:06:36.351
:و با يک چهره ي وحشت زده به من نگاه کرد و گفت
من هرگز همچين حرفي نزدم

00:06:37.355 --> 00:06:40.025
.ديگه تا سال ها چيز ِ ديگه اي در اين مورد نشنيدم

00:06:46.281 --> 00:06:49.411
عمه ي من همسر ِ اول ِ دايي "اد" بود

00:06:50.577 --> 00:06:55.577
شايد 4 سال پيش بود که از طريق فيس بوک
با هم ارتباط برقرار کرديم

00:06:56.708 --> 00:07:00.168
...اون به من نسخه اي از داستان ِ خودش

00:07:00.295 --> 00:07:04.045
درباره ي شبي که خواهر "کتي" مفقود شد رو مي گفت

00:07:08.261 --> 00:07:13.101
خب ما احتمالا در سال ِ سوم دبيرستان
با همديگه آشنا شديم

00:07:14.309 --> 00:07:17.849
من فورا جذب ِ او شدم

00:07:19.773 --> 00:07:25.073
خيلي با من مهربون بود
مرد ِ خوش چهره و جذابي بود

00:07:25.779 --> 00:07:28.279
به گمونم يه جورايي شبيه عشق در يک نگاه بود

00:07:30.000 --> 00:07:35.979
.مارگارت با شرط ناشناس ماندن, قبول به مصاحبه کرد

00:07:38.124 --> 00:07:40.674
ما در ايام ِ کريسمس نامزد کرديم

00:07:41.753 --> 00:07:45.843
...سه روز قبل از اينکه عروسي برگزار شه

00:07:45.966 --> 00:07:50.756
:خواهرش تماس گرفت و گفت
ازت ميخوام با برادرم ازدواج نکني

00:07:51.304 --> 00:07:53.604
مسائلي درباره ي "اد" هست که ازشون خبر نداري

00:07:54.391 --> 00:07:56.851
:و من گفتم
منظورت چيه؟

00:07:56.935 --> 00:07:59.225
ميدونم که بي تجربه ست
گاهي اوقات اين مسائل رو ازش ديدم

00:07:59.312 --> 00:08:02.902
من گفتم : اما...بعد از اينکه ازدواج کرديم خودم درستش مي کنم

00:08:03.566 --> 00:08:04.986
پس ما ازدواج کرديم

00:08:05.777 --> 00:08:09.317
و يه روز من از سر ِ کار زود به خونه برگشتم

00:08:09.864 --> 00:08:12.334
...و براي اولين بار صندوق پستي رو باز کردم

00:08:12.409 --> 00:08:16.039
...و متوجه کوهي از قبض و صورتحساب شدم

00:08:16.121 --> 00:08:17.751
...اجاره پرداخت نمي شد

00:08:18.289 --> 00:08:21.499
از همه جا اخطاريه اومده بود

00:08:22.168 --> 00:08:26.168
...پس با ترس و لرز روي صندلي نشستم

00:08:26.256 --> 00:08:28.086
تا "اد" به خونه اومد

00:08:28.466 --> 00:08:31.006
:و به محض اينکه اومد بهش گفتم
مچت رو گرفتم

00:08:31.636 --> 00:08:33.596
:من گفتم
ميدونم چيکارا داشتي مي کردي

00:08:33.763 --> 00:08:35.773
سر ِ منو شيره مي ماليدي

00:08:36.141 --> 00:08:38.521
تو اصلا سر ِ کار نمي رفتي

00:08:39.144 --> 00:08:40.564
گفتم : تو دروغگويي

00:08:41.354 --> 00:08:45.284
پس رفتم سر ِ چمدونم تا وسايلم رو جمع کنم

00:08:45.650 --> 00:08:48.650
و در اون لحظه ، "اد" عصباني شد

00:08:49.320 --> 00:08:54.370
...چهره ش به شدت متورم و ناراحت شد

00:08:54.784 --> 00:08:56.374
و داشت منو خفه مي کرد

00:08:58.038 --> 00:09:03.498
...و گفت : مي دوني که همين الان ميتونم بکشمت

00:09:04.419 --> 00:09:08.339
...و به خودم بقبولونم که

00:09:09.549 --> 00:09:10.549
يکي ديگه اينکارو کرده؟

00:09:12.010 --> 00:09:16.470
و قسم خوردم که ديگه هيچوقت نزديک اين مَرد نشم

00:09:17.223 --> 00:09:19.983
اما خودمم خبر نداشتم که از اين مَرد
دو قلو باردارم

00:09:21.061 --> 00:09:24.441
پس...پيش هم برگشتيم

00:09:24.939 --> 00:09:29.439
...و در اکتبر ، دوقلوها به دنيا اومدند

00:09:29.527 --> 00:09:34.447
و دختر کوچولو وضعيت خوبي نداشت
...بنابراين در بخش ويژه نوزادان گذاشتنش

00:09:35.533 --> 00:09:41.253
...در هفتم نوامبر ، بيمارستانِ "بون سيکور" با من تماس گرفت

00:09:41.331 --> 00:09:45.591
و گفت : شما ميتونيد فردا دنبال ِ دختر کوچولوتون بياييد

00:09:45.668 --> 00:09:48.048
اون دقيقا 2 کيلوگرم شده

00:09:49.631 --> 00:09:51.841
پس در هفتم نوامبر من به بيمارستان رفتم

00:09:52.383 --> 00:09:56.143
و خيلي خوشحالم که ميخوايم بچه مون رو برداريم

00:09:56.971 --> 00:10:00.601
...وقتي "اد" وارد شد به ساعت نگاه کردم

00:10:00.809 --> 00:10:03.939
و گفتم : خونه چيکار داري؟ ساعت 9:30 صبحه

00:10:04.771 --> 00:10:10.151
و سپس فورا متوجه ِ پيراهن ِ سفيد ِ خونيش شدم

00:10:11.986 --> 00:10:13.946
گفتم : چه اتفاقي افتاده؟

00:10:15.073 --> 00:10:17.203
اد ميگه : اوه ، هيچي

00:10:17.283 --> 00:10:19.953
ميگه : رئيسم حقوقم رو بهم نمي داد

00:10:20.036 --> 00:10:21.656
منم بدجور به حقوقم نياز داشتم

00:10:21.746 --> 00:10:26.706
اون گفت : پس باهاش دعوا کردم و اون يه مشت
تو دماغم خوابوند"

00:10:27.252 --> 00:10:31.092
...و اين اتفاق براي روز يکشنبه بود

00:10:32.841 --> 00:10:37.551
دقيقا روزي که خبر ِ ناپديد شدن ِ خواهر سسنيک
از تلويزيون پخش شد

00:10:38.471 --> 00:10:41.391
اِد رو صندلي ِ جلوي ِ تلويزيون نشسته بود

00:10:41.975 --> 00:10:43.425
...و من به بچه ها شير مي دادم

00:10:43.518 --> 00:10:47.148
و انگاري يک تصوير ثابت در سرم نقش بسته بود

00:10:48.189 --> 00:10:50.479
...و شنيدم که مجري ِ اخبار ميگه

00:10:50.567 --> 00:10:55.737
خواهر سسنيک در هفتم نوامبر ناپديد شده است

00:10:56.447 --> 00:10:58.987
فورا به اتفاقات ِ گذشته رجوع مي کنم

00:10:59.534 --> 00:11:03.204
هفتم نوامبر ، شب ِ قبل از روزي بود که ما
دنبال ِ فرزندمون رفتيم

00:11:03.288 --> 00:11:06.458
همون شبي بود که اِد با پيراهن خوني برگشت

00:11:06.708 --> 00:11:08.128
...پس بهش نگاه کردم

00:11:08.751 --> 00:11:11.801
و واکنشش به اين شکل بود که صندلي
...رو به جلو و عقب تکون مي داد

00:11:11.880 --> 00:11:14.010
و لبخندي تمسخرآميز بر روي لبانش بود

00:11:15.258 --> 00:11:19.598
او گفت : تا بيان جسدش رو پيدا کنند ديگه زمستون شده

00:11:19.679 --> 00:11:22.059
اون زير ِ برف مدفون خواهد شد

00:11:23.308 --> 00:11:26.058
ونميتونستم ذهنم رو از واکشنش منحرف کنم

00:11:26.144 --> 00:11:28.734
...و ذهنم به اون شب رجوع مي کنه و با خودم ميگم

00:11:28.813 --> 00:11:32.903
"خداي من ، ممکنه اِد همچين کاري کرده باشه؟"

00:11:34.777 --> 00:11:39.277
و مي دونيد ، خيلي سريع بعد از اون
اِد به خونه برگشت

00:11:39.365 --> 00:11:41.905
و اون گفت يه سر به فروشگاه زنجيره اي زده

00:11:41.993 --> 00:11:46.753
اون به من صورتحساب رو داد تا ببينم چقدر خرج برداشته
و من گفتم : خداي ِمن

00:11:47.415 --> 00:11:52.455
لاستيک هاي جديد؟
من گفتم : چرا آخه؟ ما نميتونيم پولشو بديم

00:11:53.296 --> 00:11:57.046
...گفت : خب ، حس کردم چون زمستون داره مياد

00:11:57.133 --> 00:11:58.973
پس بايد لاستيک هاي جديد بخريم

00:11:59.928 --> 00:12:06.098
...پس يه سوال ديگه برام پيش اومد که

00:12:06.851 --> 00:12:11.271
...به اين خاطر لاستيک ها رو عوض کرده تا

00:12:11.773 --> 00:12:12.863
رد ِ لاستيک ها رو بپوشونه؟

00:12:14.817 --> 00:12:20.737
...ما در اکتبر ِ 1970 جدا شديم

00:12:21.115 --> 00:12:24.235
درست قبل از اولين تولد ِ دوقلوها

00:12:24.994 --> 00:12:30.214
يکسال بعد که مي شد اکتبر 1971

00:12:30.750 --> 00:12:34.170
...يکي از دوستام با من تماس گرفت و گفت تو روزنامه خونده

00:12:34.253 --> 00:12:37.173
...يه بابايي اطراف ِ دبيرستان "راک گلن" ميخواسته

00:12:37.256 --> 00:12:38.716
دخترها رو سوار ماشينش کنه

00:12:39.217 --> 00:12:44.387
اين مرد در اواخر دهه 20 سالگيش بوده
...با موهاي قهوه اي ، چشماي آبي

00:12:44.472 --> 00:12:48.062
...با ماشين اطراف ِ دبيرستان مي پلکيده

00:12:48.267 --> 00:12:52.017
تا بتونه دخترها رو سوار ماشينش کنه

00:12:52.605 --> 00:12:56.525
اون يه ماشين ِ دزدي از "بريتيش ايمپورتز" در  "تاوسن" بوده

00:12:58.277 --> 00:13:02.657
...اِد شب قبلش يا دو شب ِ قبلش با من تماس گرفت

00:13:02.740 --> 00:13:06.450
...و گفت سوار ِ يه ماشين ِ دزدي

00:13:06.744 --> 00:13:08.664
از "بريتيش ايمپورتز" در  "تاوسن" هست

00:13:09.664 --> 00:13:12.964
...من در مورد اون خبر با پليس تماس گرفتم

00:13:13.626 --> 00:13:16.296
...که نهايتا منجر به دستگيري ِ اد

00:13:16.879 --> 00:13:19.299
در نوامبر سال 1971 شد

00:13:29.726 --> 00:13:30.846
يعني چي؟

00:13:39.152 --> 00:13:41.452
اين لَمسيه؟

00:13:41.529 --> 00:13:44.369
...آها...خب...اين مي تونه

00:13:44.449 --> 00:13:45.409
صدامون رو ميشنوه؟

00:13:46.159 --> 00:13:48.869
سلام
صدامون رو مي شنوي؟

00:13:48.953 --> 00:13:50.003
سلام

00:13:50.079 --> 00:13:51.539
سلام-
خوبه-

00:13:51.622 --> 00:13:53.752
بعدا باهات تماس ميگيرم-
ميتوني مارو ببيني؟-

00:13:53.833 --> 00:13:57.093
...ما اينجا رو ميز فيلتر قهوه داريم

00:13:57.170 --> 00:14:00.760
...با کلي اسم از بازيکنان ِ اصليمون

00:14:00.840 --> 00:14:04.050
بله ، عاليه-
جِما سعي کرده يه شبکه اينجا درست کنه-

00:14:04.135 --> 00:14:07.095
از آدمها و ارتباطاتي که با يکديگر دارند

00:14:07.180 --> 00:14:08.890
ميخواي درباره ي "ادگار" صحبت کني؟

00:14:08.973 --> 00:14:10.813
بيا درباره ي "ادگار" حرف بزنيم

00:14:10.892 --> 00:14:14.402
اِدگار زندگي پيچيده اي داشته

00:14:14.479 --> 00:14:19.229
اون دو سال بعد از قتل ِ کَتي بخاطر سرقت اتومبيل
دستگير شد

00:14:19.317 --> 00:14:21.487
...و اطراف ِ دبيرستان پرسه ميزده تا

00:14:21.569 --> 00:14:24.699
بتونه دختر دبيرستانيا رو سوار ِ اتومبيل ِ دزدي کنه

00:14:25.239 --> 00:14:27.779
...و در حقيقت ، دبيرستان اينجاست

00:14:27.867 --> 00:14:30.447
و مجتمع ِ آپارتمان ِ "کتي" اينجاست

00:14:30.995 --> 00:14:33.865
در قسمت ِ پارکينگ پشتشون بهم ديگه هست

00:14:34.374 --> 00:14:37.344
...ما اونو بررسي کرديم چونکه همسر ِ اول اِدگار

00:14:37.668 --> 00:14:42.338
...که بنده معتقدم ، داستان ِ پيچيده اي رو تحويل ما داده

00:14:42.423 --> 00:14:44.803
...و ما تحقيق و بررسي کرديم

00:14:44.884 --> 00:14:46.594
و کاشف بعمل اومد که همه چيز حقيقت داشته

00:14:46.677 --> 00:14:49.507
ما سوابق ِ دادگاه رو بررسي کرديم
گواهي ازدواج و مقالات روزنامه را بررسي کرديم

00:14:49.972 --> 00:14:53.892
و تمام اين موارد صحت ِ صحبت هاي اون زن
را تاييد کرد

00:14:57.897 --> 00:14:59.607
...شبي که "کَتي" ربوده شد

00:15:00.149 --> 00:15:03.529
در اون شب کَتي در حال خريد ِ هديه ي نامزدي
براي خواهرش بوده

00:15:05.071 --> 00:15:09.331
و زمانيکه پليس اتومبيلش رو پيدا کرد
اونا يک سند ِ بانکي پيدا کردند

00:15:09.409 --> 00:15:12.079
پس ما مي دونيم که "کَتي" براي نقد کردن
چک به بانک رفته

00:15:13.079 --> 00:15:17.669
...اون ميخواسته به نانوايي "موهلي" بره

00:15:17.750 --> 00:15:19.500
تا چند عدد از نان هاي مورد علاقه ش رو بخره

00:15:19.585 --> 00:15:22.705
و پليس ها اون نان ها را در ماشين پيدا کردند

00:15:22.797 --> 00:15:24.757
پس مي دونيم که به نانوايي هم رفته

00:15:25.383 --> 00:15:28.093
کَتي گفته که ميخواد هديه ي نامزدي بخره

00:15:28.261 --> 00:15:30.681
...وقتي ماشين رو گشتند اثري از هديه نبوده

00:15:30.763 --> 00:15:32.183
و هرگز هديه اي پيدا نشد

00:15:35.393 --> 00:15:39.063
...کريسمس ِ بعد از مفقودي ِ خواهر سسنيک

00:15:39.522 --> 00:15:45.492
اِد بعنوان هديه ي سال نو يک گردنبند به من داد

00:15:46.988 --> 00:15:50.698
و اون از پشت ِ سر به من نزديک شد و اون گردنبند رو
به گردنم انداخت

00:15:55.587 --> 00:15:57.257
گفت : اين واسه توئه

00:15:57.457 --> 00:15:59.747
راستش هيچوقت همچين هدايايي به من نمي داد

00:16:00.585 --> 00:16:03.415
ما هيچ پولي نداشتيم
...نمي دونستم چطور تونسته پولشو بده

00:16:03.504 --> 00:16:07.304
...و اگر ميخواست برام جواهرات بخره

00:16:08.134 --> 00:16:10.684
تقريبا مطمئن بودم که سنگ ِ تولدم رو برام ميخره

00:16:11.220 --> 00:16:14.430
...اما اين گردنبند سنگ ِ سبز و يک زنگ ِ ازدواج داشت

00:16:14.724 --> 00:16:17.064
و از خودم پرسيدم
...چرا به من زنگ ِ عروسي ميدي

00:16:17.143 --> 00:16:23.363
چونکه ما يکي دو سالي هست که ازدواج کرديم

00:16:24.734 --> 00:16:26.784
حس کردم اينو واسه من نخريده

00:16:26.861 --> 00:16:30.161
حس کردم اين گردنبند براي يکي ديگه ست
و اونو به من داده

00:16:31.115 --> 00:16:35.235
مي دونيد ، اون گردنبند رو تو جعبه جواهراتم گذاشتم
و هرگز گردنم نکردم

00:16:35.536 --> 00:16:38.116
و نميدونم اصلا چرا نگهش داشتم

00:16:38.206 --> 00:16:42.836
يعني که...اصلا فراموشش کردم

00:16:44.545 --> 00:16:50.425
خاله ي "دبي" اين گردنبند رو به ما داد و گفت
پيش خودمون نگهش داريم

00:16:50.927 --> 00:16:54.967
من به سنگش نگاه کردم...و همونطور که مي بينيد
...سبز ِ روشنه

00:16:55.056 --> 00:16:57.136
که سنگ ِ تولد ِ ماه آگوسته

00:16:57.225 --> 00:17:00.015
...پس فکر کنم هر دومون هم عقيده باشيم که

00:17:00.102 --> 00:17:06.152
...اگر هنوز اشخاص ِ زنده اي درگير ِ اين ماجرا هستند

00:17:06.692 --> 00:17:08.902
ما مشخصا خواستار ِ اجراي ِ عدالت هستيم

00:17:09.403 --> 00:17:10.703
...و ما دوست داريم اين گردنبند رو

00:17:10.780 --> 00:17:15.490
به شخصي که تعلق داره برگردونيم

00:17:21.666 --> 00:17:25.206
...من با دختر عموي "کتي" در پنسيلوانيا در تماس نبودم

00:17:25.294 --> 00:17:27.094
...که در ابتدا خوش برخورد بودند

00:17:27.171 --> 00:17:29.801
:اما يه جورايي گفتن
ما به اندازه کافي سختي کشيديم. تنهامون بذاريد

00:17:29.882 --> 00:17:32.802
چيز ِ ديگه اي براي گفتن باقي نمونده
ما يه جورايي به اين موضوع احترام گذاشتيم

00:17:32.885 --> 00:17:35.755
:ما سعي کرديم با خانواده تماس بگيريم و ازشون بپرسيم

00:17:35.846 --> 00:17:39.226
آيا رنگ ِسبز معناي خاصي ميده؟
آيا رنگ ِ مورد ِ علاقه ي عروس بوده؟

00:17:39.308 --> 00:17:42.438
آيا سنگ ِ تولد ِ عروس بوده؟

00:17:43.187 --> 00:17:46.187
...آيا معناي بخصوص چيزي رو مي رسونه که باعث شده

00:17:46.274 --> 00:17:49.694
کَتي اين سنگ ِ سبز رو براي هديه ي نامزدي انتخاب کرده باشه؟

00:18:10.756 --> 00:18:14.636
...در حاليکه تحقيقات ما پيش مي رفت و گسترش مي يافت

00:18:15.261 --> 00:18:18.761
متوجه شديم ايجاد يک راه ارتباطي ميتونه مثمر ثمر واقع بشه

00:18:19.056 --> 00:18:25.686
بنابراين اَبي اين راه ارتباطي رو ايجاد کرد تا هر کسي که
...هرگونه اطلاعاتي داره بصورت ناشناس با ما به اشتراک بذاره

00:18:25.771 --> 00:18:30.821
سوالات ، نظرات

00:18:31.360 --> 00:18:34.160
...وقتي حس کرديم اونقدر مدارک جمع آوري کرديم

00:18:34.238 --> 00:18:37.948
...که بتونيم درباره ي نقش "ادگار ديويدسون" و خانواده اش

00:18:38.034 --> 00:18:42.164
... در قتل ِ خواهر "کتي" نظريه پردازي کنيم

00:18:42.872 --> 00:18:46.462
يک خانواده ي ديگه بر روي خط ارتباطي ما پديدار شد

00:18:47.084 --> 00:18:48.794
...اون خانواده ي اشميت بود

00:18:49.086 --> 00:18:53.626
...برادرزاده ي مردي که همسايه ي خواهر کَتي بود

00:18:53.716 --> 00:18:56.636
دقيقا همين داستان را براي ما بازگو کرد

00:18:56.886 --> 00:19:02.056
اون زن هم حس کرده بود عَموش در قتل ِ کَتي دست داشته

00:19:04.143 --> 00:19:05.983
امروز من "پينچ هيتر" هستم
(در ورزش بيسبال به تعويضي ِ ضربه زننده ي توپ مي گويند)

00:19:06.103 --> 00:19:10.983
جِما مبتلا به برونشيت و التهاب ِ حنجره شده و
صداش در نمياد

00:19:11.275 --> 00:19:13.815
پس من داوطلب شدم تا جاي اونو پُر کنم

00:19:14.153 --> 00:19:18.573
کامپيوتر و خطوط تحقيقاتيم رو ول کردم تا بيام و
رو در رو با مردم صحبت کنم

00:19:18.699 --> 00:19:21.079
...اينکه مجبوري با مردم صحبت کني يکم ترسناکه

00:19:21.160 --> 00:19:22.790
اما اين نيز بگذرد

00:19:23.913 --> 00:19:25.873
هيچکسي تا حالا اينقدر اذيتم نکرده بود

00:19:29.126 --> 00:19:33.296
ما ميخوايم با خانمي بنام "شارون اشميت" که هرگز نديدمش
ملاقات کنيم

00:19:33.631 --> 00:19:37.971
ما خانواده ي "ادگار" رو داشتيم که معتقد بود
اون(ادگار) در قتل ِ کَتي نقش داشته

00:19:38.052 --> 00:19:40.762
...و حالا اين دومين خانواده ايه که داوطلب شده و ميگه

00:19:40.930 --> 00:19:43.270
...يک نفر تو خانواده شون

00:19:43.432 --> 00:19:45.562
در قتل ِ اون شب نقش داشته است

00:19:45.893 --> 00:19:48.773
...بنابراين الان ماموريت ما اينه که متوجه شيم

00:19:48.854 --> 00:19:52.484
...آيا اين مدارک با مدارک ِ سابق همسو هستند يا خير

00:19:52.566 --> 00:19:56.816
...يا اينکه شايد اين دو نفر

00:19:57.363 --> 00:20:00.413
به دستور ِ پدر "مسکل" با يکديگر همکاري مي کردند

00:20:07.164 --> 00:20:09.294
سلام. راحت پيدام کردي؟

00:20:09.750 --> 00:20:10.670
سلام اَبي-
سلام-

00:20:10.751 --> 00:20:12.671
سلام ، من "شارون" هستم

00:20:20.511 --> 00:20:23.471
فکر کنم بخاطر شنيدن ِ حرفاي امشبمون استرس گرفتم

00:20:24.974 --> 00:20:30.234
من خانواده ي خودم رو خانواده اي کاملا باز و اجتماعي مي دونم

00:20:30.604 --> 00:20:34.574
...اما اين موضوع برخي اسرار خانوادگي رو بر ملا ميکنه

00:20:34.650 --> 00:20:36.570
که من اصلا ازشون با خبر نبودم

00:20:37.611 --> 00:20:38.781
...من اون شب رو يادمه

00:20:38.863 --> 00:20:42.073
...چونکه پدر و مادرم خيلي خيلي خيلي

00:20:42.700 --> 00:20:45.410
بنظر مي رسيد دعواي شديدي داشتند

00:20:45.494 --> 00:20:48.664
و بعنوان يه بچه...در اون موقعيت من ترسيده بودم

00:20:48.998 --> 00:20:52.128
:اون به مادرم گفت
ميخواي بدوني چرا من مشروب ميخورم؟

00:20:52.209 --> 00:20:56.049
چونکه ما يک زن رو کشتيم و انداختيمش پشت ِ مغازه

00:20:56.589 --> 00:21:01.139
فکر ميکنم مادرم معتقد بود که خانواده ي من
مشخصا عموي من ، نقشي در اين قتل داشت

00:21:01.635 --> 00:21:04.505
و شايد پدرم درباره ي موضوعي صحبت مي کرد که ازش
اطلاع داشت

00:21:06.557 --> 00:21:07.887
هيچوقت فراموش نميکنم

00:21:10.019 --> 00:21:14.439
وقتي شما به محل زندگي ِ کَتي و مکاني که جسدش را
...پيدا کردند نگاه کنيد

00:21:14.982 --> 00:21:17.442
تطابق هاي خيلي زيادي مي بينيد

00:21:19.487 --> 00:21:23.117
پس اينجا محل ِ زندگي ِ خواهر "کتي" بوده
و عمو "بيل" منم درست اينجا بوده

00:21:23.908 --> 00:21:24.868
خداي من

00:21:25.367 --> 00:21:28.657
...زماني که عمويِ من در اين مجتمع زندگي مي کرد

00:21:28.746 --> 00:21:30.826
فاصله ش با آپارتمان ِ کَتي تنها 10 بوده

00:21:34.293 --> 00:21:36.343
...دقيقا اينجا محل ِ آپارتمان ِ عموي ِ من بوده

00:21:36.420 --> 00:21:38.510
اين آپارتمان ِ همکف ، پاسيو

00:21:38.589 --> 00:21:42.719
اساسا همونجوري که بوده باقي مونده
من و برادرم اين بيرون بازي مي کرديم

00:21:43.219 --> 00:21:47.259
...و آپارتمان ِ خواهر "کتي" مستقيم بين اون ديواره ست

00:21:47.348 --> 00:21:50.098
که البته اون زمان اين ديواره وجود نداشت
يه پياده رو باز بود

00:21:50.184 --> 00:21:52.774
دقيقا 10 قدم با در ِ آپارتمان ِ عموي ِ من فاصله داره

00:21:53.521 --> 00:21:57.901
اتومبيل ِ کَتي درست در ورودي ِ اون گذرگاه پارک بوده

00:21:58.192 --> 00:22:01.072
...راستشو بخوايد ، اگر شما

00:22:01.153 --> 00:22:03.823
...اولين روزنامه اي که اين خبر را اعلام کرد را ببينيد

00:22:04.114 --> 00:22:06.334
...قسمتي که ماشين پارک شده بود

00:22:06.408 --> 00:22:11.158
شما ميتونيد آپارتمان ِ عموي ِ من رو در اون روزنامه ببينيد

00:22:12.331 --> 00:22:14.121
تقريبا به اندازه يه دويدنه

00:22:15.459 --> 00:22:18.169
مي دوني منظورم چيه؟-
بله. و هوا تاريک بوده-

00:22:18.254 --> 00:22:20.304
طرفاي ساعت 8:30 اينطورا بوده-
بله-

00:22:20.965 --> 00:22:24.965
...پس "بيلي اشميت" در اين آپارتمان انتهايي زندگي مي کرده

00:22:25.678 --> 00:22:27.048
درست در نزديکي ِ خواهر کَتي

00:22:27.346 --> 00:22:29.886
...و "ادگار ديويدسون"  چرخ مي زده

00:22:29.974 --> 00:22:33.144
تا دختران ِ جوان ِ دبيرستان ِ راک گلن رو سوار ماشينش کنه

00:22:33.852 --> 00:22:38.402
و پليس دنبال مرد ِ سفيد پوستي با موهاي تيره بوده که
...يک ماشين ِ اسپورت ِ قرمز مي رونده

00:22:38.607 --> 00:22:42.357
...چونکه ميخواسته دختران ِ جواني که از دبيرستان خارج مي شدند را

00:22:42.444 --> 00:22:44.614
سوار ماشينش کنه

00:22:44.697 --> 00:22:48.117
پس اونا قطعا به لحاظ جغرافيايي در يک منطقه حضور داشتند

00:22:58.877 --> 00:23:00.627
سلام-
سلام ، منم-

00:23:00.796 --> 00:23:03.466
من صداتو گذاشتم روي بلندگو

00:23:03.549 --> 00:23:05.629
ميتوني حرف بزني؟-
باشه-

00:23:05.718 --> 00:23:08.968
...خب ما داشتيم در اين باره صحبت مي کرديم که

00:23:09.722 --> 00:23:13.312
...اين موضوع ِ خانوادگي هميشه به شکلي پيش مي رفته

00:23:13.392 --> 00:23:15.062
مثل ِ يک موضوع ِ بازگو نشده؟

00:23:15.436 --> 00:23:16.346
آهان

00:23:16.437 --> 00:23:19.357
...من هميشه يه جورايي حس مي کردم

00:23:21.066 --> 00:23:25.816
يک يا دو نفر از اعضاي ِ خانواده ي ما شايد نقشي
در اين موضوع داشته باشند

00:23:26.363 --> 00:23:29.533
اونوقت ميتوني شرح بدي چرا همچين حسي داري؟

00:23:29.867 --> 00:23:35.787
خب ، چونکه همسر ِ من ، پدرت
هيچ وقت ِ هيچ وقت مشروب خور نبود

00:23:36.457 --> 00:23:41.417
و بعدش يه روز ناگهان پدرت تصميم گرفت ميخواد
مشروب خور شه

00:23:41.503 --> 00:23:45.053
پس فکر ميکني اون به اين خاطر مشروب ميخورد
...چون از اون قتل اطلاع داشت

00:23:45.132 --> 00:23:46.472
منظورت همينه؟

00:23:46.550 --> 00:23:49.050
...بله. فکر ميکنم
عذاب وجدان داشت

00:23:49.136 --> 00:23:55.726
و فکر ميکنم عموت با پدرت تماس گرفت تا به کمکش بره

00:23:55.809 --> 00:23:57.899
و اون رفت و کمکش کرد

00:23:58.395 --> 00:24:00.725
و فکر ميکنم خون به همين خاطر بوده

00:24:00.814 --> 00:24:01.694
اوهوم

00:24:01.774 --> 00:24:05.534
و فکر ميکنم به اين خاطر هرگز درباره ش صحبت نکرديم
چونکه بهتر بود کسي چيزي ندونه

00:24:07.613 --> 00:24:09.573
خيلي خب
بعدا باهات حرف ميزنم

00:24:09.657 --> 00:24:10.987
باشه. خداحافظ-
خداحافظ-

00:24:12.034 --> 00:24:13.834
شما بايد با مادرم صحبت کنيد

00:24:15.537 --> 00:24:17.287
خودتون شنيديد که چي گفت

00:24:36.016 --> 00:24:38.056
اونا کاري بهت ندارن. زود باش

00:24:38.560 --> 00:24:40.480
زود باش.

00:24:41.355 --> 00:24:43.685
اونا کاري بهت ندارن. زود باش

00:24:43.899 --> 00:24:46.189
زود باش. ميتوني بياي اين بالا

00:24:47.695 --> 00:24:49.905
من 5 تا "يورکي" دارم
(نژاد سگ)

00:24:49.988 --> 00:24:51.068
هي ، نه ، نه

00:24:51.156 --> 00:24:54.906
يکيش "اسپنگلر" انگليسيه و اون يکي داکسهوندئه

00:24:55.411 --> 00:24:57.411
و اون يکي يه "باکسر"ئه

00:24:58.163 --> 00:24:59.213
هي

00:24:59.289 --> 00:25:00.289
هيش ، هيش

00:25:00.374 --> 00:25:01.584
آروم.آروم

00:25:01.715 --> 00:25:03.385
من  دست روشون بلند نميکنم

00:25:03.585 --> 00:25:05.875
بيشتر بهشون ميگم "ساکت باشيد" يا خفه شيد

00:25:06.255 --> 00:25:07.085
نه

00:25:07.965 --> 00:25:08.965
آها. آها

00:25:09.049 --> 00:25:09.879
نه .نه

00:25:10.592 --> 00:25:12.762
و طوطي ِ من ، يه طوطي ِ کاکل زرده

00:25:15.931 --> 00:25:17.061
چهال سالشه

00:25:17.725 --> 00:25:20.725
شخصيت ِ خوبي داره اما از همه خوشش نمياد

00:25:21.437 --> 00:25:22.937
وانمود ميکنه که خوشش مياد

00:25:23.939 --> 00:25:26.069
فقط از يه نفر خوشش مياد و اون شخص منم

00:25:26.442 --> 00:25:27.652
از شوهرم متنفره

00:25:27.735 --> 00:25:30.485
شده 80 کيلومتر دنبالش ميکنه تا يه گاز کوچيک ازش بگيره

00:25:32.156 --> 00:25:35.826
عکساي زيادي دارم اما نميدونم کجا گذاشتمشون

00:25:37.494 --> 00:25:42.464
دخترم شارون
تقريبا 2 سال ، دو سال و نيم

00:25:43.292 --> 00:25:48.382
و اينم پسرم "برايان" هست که اينجا
بين 12 تا 14 ماه سن داشته

00:25:48.922 --> 00:25:53.512
رونالد اشميت ، شوهر ِ سابقم که 24.5 سال باهاش
...زندگي کردم

00:25:53.802 --> 00:25:55.142
پدر ِ فرزندانم

00:25:55.888 --> 00:26:00.928
اينجا من با "شارون" در خيابان ِمانومنتال و در خانه ي اشميت هستم

00:26:02.352 --> 00:26:05.272
...مي بينيد ، من اينجا کلي عکس از خانواده اشميت داشتم

00:26:05.355 --> 00:26:06.895
اما مي بينيد که گُم شدند

00:26:08.734 --> 00:26:10.444
اينم يه عکس از "بيل" ئه

00:26:12.488 --> 00:26:16.578
تنها عکسي...که من ازش باخبرم

00:26:17.576 --> 00:26:19.996
ويليام چارلز اشميت

00:26:20.078 --> 00:26:21.288
هيش

00:26:21.371 --> 00:26:22.541
معروف به بيلي

00:26:25.083 --> 00:26:27.343
در اون زمان ، "بيلي" بهترين دوستي بود که تا بحال داشتم

00:26:27.419 --> 00:26:30.049
اون براي من مثل شاهزاده ي سوار بر اسب سفيد بود

00:26:30.798 --> 00:26:33.628
مهربان ، حساس ، اما عجيب

00:26:33.717 --> 00:26:35.837
به طُرُق مختلف عجيب بود

00:26:36.762 --> 00:26:40.392
بعد از اينکه دخترم به دنيا اومد
...اون(بيلي) هميشه براي نهار خونه مي اومد

00:26:40.474 --> 00:26:44.194
و اون مي گفت : زود باش دختر
بيا يه حالي به بدنمون بديم

00:26:44.269 --> 00:26:46.939
و ما وارد ِ اطاق ِ نشيمن مي شديم و اون
...ضبط را روشن مي کرد

00:26:47.022 --> 00:26:49.072
و نيم ساعت تموم با هم مي رقصيديم

00:26:53.570 --> 00:26:56.820
و مي گفت: اگر همينجوري فقط اونجا بشيني
بدنت فُرم نميگيره ها

00:26:56.907 --> 00:26:59.197
تو تازه بچه دار شدي. بچرخون خودتو

00:27:00.452 --> 00:27:03.082
من با برادرش ازدواج کردم
رونالد فرانسيس اشميت

00:27:03.413 --> 00:27:07.843
نزديکاي 11 سالگي آشنا شديم و در 16 سالگي ازدواج کرديم

00:27:09.044 --> 00:27:12.594
پدر شوهرم فکر مي کرد من واسه خانواده اونا
به اندازه کافي خوب نيستم

00:27:13.090 --> 00:27:14.170
هرگز از من خوششون نيومد

00:27:15.050 --> 00:27:18.640
همچنين بخاطر سبک زندگي ِ "بيل" خيلي هواشو نداشتن

00:27:19.763 --> 00:27:21.723
اون همجنسگرا بود

00:27:22.266 --> 00:27:24.636
...در اون زمان ، اوايل ِ دهه 1960

00:27:25.018 --> 00:27:27.308
موضوعي نبود که بشه درباره ش حرف زد
مخفيانه بود

00:27:27.396 --> 00:27:28.726
نبايد فاش مي شد

00:27:30.190 --> 00:27:32.190
کُل ِ محيط ِ اطرافش اونو بهم ريخته بود

00:27:33.318 --> 00:27:35.108
بيلي ديگه نميتونست تحمل کنه

00:27:35.487 --> 00:27:36.777
رفت و واسه خودش يه آپارتمان گرفت

00:27:38.615 --> 00:27:41.285
بيل عادت داشت تو راهرو درباره ي اون خواهر روحاني
...صحبت کنه

00:27:41.827 --> 00:27:44.327
ميگفت که هم خوشگله و هم خوش برخورده

00:27:44.955 --> 00:27:47.415
من يه بار ديدمش ، بيلي بهم معرفيش کرد

00:27:47.499 --> 00:27:50.209
بيلي گفت: اين همسايه ي منه ، خواهر کترين

00:27:52.713 --> 00:27:57.263
اينکه "کَتي" در نزديکي ِ برادر شوهرم و خونه ي فاميلي ما
...سکونت داشت رو

00:27:57.342 --> 00:28:00.222
امري ِ اتفاقي در نظر گرفتم

00:28:02.180 --> 00:28:04.350
...نه تنها در پشت ِ خونه

00:28:04.433 --> 00:28:07.813
بلکه در پشت ِ کسب و کار خانوادگي ما قرار داشت
...در کنار ِ ريل ِ راه آهن

00:28:07.895 --> 00:28:11.605
بين مغازه و خونه

00:28:12.149 --> 00:28:14.069
بين اينا رو کلي جنگل پوشونده بود

00:28:14.860 --> 00:28:17.320
بيل قطعا منطقه رو ميشناخت

00:28:19.781 --> 00:28:22.741
خب ، يه شب شوهرم شب کار بود

00:28:23.410 --> 00:28:25.870
و زمانيکه خونه اومد ، رو لباسش خون بود

00:28:27.122 --> 00:28:29.122
دستاش خوني بود
لباسش خوني بود

00:28:29.666 --> 00:28:31.626
:ازش پرسيدم
راني ، کجا بودي؟

00:28:32.127 --> 00:28:33.417
گفت : نگران نباش

00:28:33.962 --> 00:28:36.842
:و پا پيچش شدم که
کجا بودي؟

00:28:37.466 --> 00:28:39.256
گفت : تو مشروب فروشي دعوا کردم

00:28:40.010 --> 00:28:42.680
ميدونستم دروغ ميگه چونکه يه خراش هم بر نداشته بود

00:28:43.388 --> 00:28:47.388
فقط روي دست و ساعد و لباسش خون بود

00:28:48.310 --> 00:28:52.190
پس ميدونستم درگير يه چيزي بوده اما دعوا نکرده

00:28:53.106 --> 00:28:55.976
اون واقعا پدر و همسر کاملي بود

00:28:56.235 --> 00:28:59.485
بعد از اينکه راهبه مُرد ، همه چيز عوض شد

00:28:59.571 --> 00:29:02.781
مشروب و مواد مخدر شروع شد
ديوونه بازي در مي اورد

00:29:04.493 --> 00:29:05.833
زندگي هممون عوض شد

00:29:07.913 --> 00:29:08.963
همينطور زندگي ِ بيل

00:29:13.210 --> 00:29:14.880
بيل منزوي شد

00:29:15.337 --> 00:29:17.337
ديگه سر ِ کار نرفت

00:29:17.422 --> 00:29:20.552
تو خونه موند
...رانندگي نمي کرد

00:29:22.010 --> 00:29:24.550
...هيچکدوم از دوستان و فاميل ها رو نمي ديد

00:29:24.846 --> 00:29:25.926
...شروع کرد

00:29:27.849 --> 00:29:29.769
درباره ي زني در اطاق ِ زير شيرواني صحبت کردن

00:29:32.771 --> 00:29:35.981
بعد از اينکه راهبه به قتل رسيد
دائما ذهنش مشغول بود

00:29:36.483 --> 00:29:38.193
هميشه در اينباره صحبت مي کرد

00:29:38.902 --> 00:29:41.452
مي گفت : باورت ميشه يه نفر اونو کشته باشه؟

00:29:41.530 --> 00:29:43.570
باورت ميشه کجا پيداش کرده باشند؟

00:29:43.740 --> 00:29:47.620
همينطور يه بند در اين باره صحبت مي کرد

00:29:48.996 --> 00:29:52.616
يه باباي بنام "اسکيپي" دوست ِ برادر شوهرم "بيل" بود

00:29:52.916 --> 00:29:57.296
اونو با اسم "اسکيپي" به من معرفي کرد

00:29:57.379 --> 00:30:00.589
اصلا نميدونم نام يا نام خانوادگيش چي بود

00:30:00.757 --> 00:30:02.547
...تنها چيزي که مي دونم اينه که

00:30:02.801 --> 00:30:06.681
فکر ميکنم اونا در ابتدا با هم دوست بودند
اما در نهايت عاشق ِ همديگه شدند

00:30:10.100 --> 00:30:14.730
...هر جفتشون ، يعني "اسکيپي" و برادر شوهرم بيل

00:30:15.272 --> 00:30:19.152
ديوونه ي کليساي ِ کاتوليک بودند
چِراشو نمي دونم

00:30:19.568 --> 00:30:20.898
بيل اصلا کاتوليک نبود

00:30:21.445 --> 00:30:26.865
اسکيپي و بيل هر دوشون لباس مي پوشيدند
...و در خيابان بالتيمور راهپيمايي مي کردند

00:30:27.659 --> 00:30:32.539
يکيشون بعنوان کشيش لباس مي پوشيد
و اون يکي بعنوان يک راهبه ي باردار

00:30:36.418 --> 00:30:39.378
من قبلا براي براي وسترن‌ الكتريك‌ در بزرگراه بورينگ
...کار مي کردم

00:30:39.463 --> 00:30:42.303
و شب کار بودم
بين ساعت 4:30تا 1 کار مي کردم

00:30:42.841 --> 00:30:45.681
...در يکي از شب هاي زمستان

00:30:46.178 --> 00:30:48.848
از تونل عبور کردم و چراغ هاي يه ماشين رو
...از آيينه عقب ديدم

00:30:48.930 --> 00:30:50.810
اما خيلي بهش توجه نکردم

00:30:52.017 --> 00:30:55.307
...و همين ماشيني که تعقيبم مي کرد کنار ِ اتومبيلم توقف کرد

00:30:55.395 --> 00:30:58.605
و احساس کردم يه نفر بهم خيره شده بود

00:30:59.608 --> 00:31:01.438
سريع يه نگاه بهش کردم

00:31:02.069 --> 00:31:03.109
...و زمانيکه نگاش کردم

00:31:04.029 --> 00:31:08.279
يک استيشن واگن ِ آبي رنگ ِ قديمي بود که
...يک راهبه سوارش بود

00:31:08.492 --> 00:31:10.162
با اين تفاوت که اصلا راهبه نبود

00:31:11.119 --> 00:31:15.869
يه نفر با يه سبيل بزرگ ِ قديمي بود که نيشش تا بناگوش باز بود

00:31:16.833 --> 00:31:19.543
پس وقتي چراغ سبز شد ، گازشو گرفتم

00:31:20.087 --> 00:31:22.047
از هر چي چراغ قرمز و اينا بود رد مي شدم

00:31:22.130 --> 00:31:24.550
...وقتي به تقاطعِ بزرگراه "ريچي" و جاده ي "مانتين" رسيدم

00:31:24.633 --> 00:31:27.973
اون ماشين درست سپر به سپر من کرده بود

00:31:28.345 --> 00:31:30.805
من ترافيک رو رَد کردم

00:31:31.098 --> 00:31:34.228
...و اون شخص ِ داخل ِ استيشن تو ترافيک جا موند

00:31:35.644 --> 00:31:36.774
من حمله عصبي بهم دست داد

00:31:37.270 --> 00:31:39.400
ماشين رو در ورودي پارکينگ پارک کردم
داخل خونه دويدم

00:31:39.481 --> 00:31:43.401
:پرستار بچه داخل ِ خونه بود و من جيغ ميزدم
به پليس زنگ بزن

00:31:43.777 --> 00:31:46.657
تا به امروز معتقدم اون شخص "اسکيپي" بود

00:31:47.697 --> 00:31:49.447
قطعا يک مَرد بود

00:31:50.534 --> 00:31:54.504
زنان ِ زيادي رو نميشناسم که سبيل ِ کلفت ِ بزرگي داشته باشند
اما "اسکيپي" داشت.

00:31:55.789 --> 00:31:58.789
...خيلي فرصت نکردم درست به چهره ش نگاه کنم

00:31:59.084 --> 00:32:01.254
اما مي دونم که "بيل" نبود

00:32:01.837 --> 00:32:04.757
اون اسکيپي
شايد فکر مي کرد من از چيزي با خبرم

00:32:04.923 --> 00:32:06.683
شايد فکر مي کرد من بيش از حد مي دونم

00:32:06.758 --> 00:32:07.878
من هيچي نمي دونم

00:32:09.469 --> 00:32:13.849
اوضاع به قدري بد شد که "بيل" مجبور شد به خونه پدريش برگرده
تا از اون آپارتمان دور بمونه

00:32:14.599 --> 00:32:16.979
مشروب مي خورد
...قرص مي خورد ، کل روز بيدار مي موند

00:32:17.060 --> 00:32:20.020
شبا قدم ميزد و درباره ي زن ِ زير شيرواني با خودش حرف ميزد

00:32:20.522 --> 00:32:22.572
...براي همين من متوجه شدم مشکل اون بالاست

00:32:22.649 --> 00:32:25.899
چون ميخواستم بهش ثابت کنم هيچ زني در
زير ِ اطاق ِ شيرواني وجود نداره

00:32:28.029 --> 00:32:31.409
:من رفتم اون بالا و گفتم
درباره ي کدوم زن صحبت ميکني؟

00:32:33.076 --> 00:32:34.786
در جوابم ميگه : مگه نمي بينيش؟

00:32:46.006 --> 00:32:47.756
و اون يه مانکن بود

00:32:49.009 --> 00:32:51.429
يه مانکن ِ آبي با نوار ِ سفيد

00:32:53.805 --> 00:32:55.555
لباس ِ راهبه ها بود

00:32:58.143 --> 00:32:59.773
...مي گفت اون راهبه تعقيبش مي کنه

00:33:00.896 --> 00:33:04.856
باهاش صحبت ميکنه

00:33:07.027 --> 00:33:09.197
کل ِ ماجرا خيلي عجيب و غريب بود

00:33:09.988 --> 00:33:11.068
همه چيزش

00:33:12.407 --> 00:33:15.617
تا قتل اتفاق افتاد ، روح و روان ِ اونم بهم ريخت

00:33:18.079 --> 00:33:20.829
فکر کنم ديگه نميتونست با وجدانش کنار بياد

00:33:23.585 --> 00:33:25.375
...بعد از اينکه راهبه به قتل رسيد

00:33:26.087 --> 00:33:30.127
...ميتونم بگم احتمالا بين 3 تا 5 ماه بعد

00:33:30.884 --> 00:33:32.394
بيل اقدام به خودکشي کرد

00:33:33.762 --> 00:33:35.602
اونم چندين بار ، 5بار

00:33:36.765 --> 00:33:38.975
و هر دفعه که اقدام مي کرد ، با من تماس مي گرفت

00:33:40.727 --> 00:33:44.607
در آخرين و ششمين اقدامش براي خودکشي ، موفق شد

00:33:46.149 --> 00:33:49.069
...با من تماس گرفت ، اما تماس گرفت تا بهم بگه

00:33:49.152 --> 00:33:52.662
"خدانگهدار. ميخواستم بهت بگم که عاشقتم"

00:33:53.823 --> 00:33:57.293
"ديگه نميتونم اينو تحمل کنم"

00:33:57.786 --> 00:34:00.286
و من گفتم : چي داري ميگي؟
و اون گوشي رو قطع کرد

00:34:01.540 --> 00:34:04.880
بيل 49 تا قرص ِ خواب خورده بود و روشم
مشروب

00:34:05.669 --> 00:34:06.499
مُرد

00:34:07.796 --> 00:34:09.336
42سالش بود

00:34:11.800 --> 00:34:12.840
يه چيزي مي دونست

00:34:15.220 --> 00:34:17.180
اون راز رو با خودش به گور بُرد

00:34:19.349 --> 00:34:21.019
من چيزي درباره ي "اسکيپي" نمي دونم

00:34:21.810 --> 00:34:25.230
نميتونم بگم کجاست يا اينکه اصلا زنده ست يا نه

00:34:25.522 --> 00:34:28.402
يه جورايي "اسکيپي" غيبش زد

00:34:28.817 --> 00:34:30.987
هيچکس ديگه اثر يا خبري از "اسکيپي" به گوشش نخورد

00:34:31.236 --> 00:34:34.156
انگاري همه رفتن پي کار خودشون

00:34:52.048 --> 00:34:52.968
خيلي خب

00:34:53.508 --> 00:34:56.388
اين کاغذهاي کوچيک ديوونه ام کردن
...ولي به هر حال

00:34:56.928 --> 00:35:03.768
...جِين دو ظاهرا به آشغالدوني بُرده شده

00:35:04.227 --> 00:35:06.227
و جسد ِ "کَتي" رو ديده

00:35:07.981 --> 00:35:10.441
جوزف مسکل اونو بُرده بود

00:35:11.192 --> 00:35:13.032
...و زمانيکه "جين" به اونجا رسيده

00:35:13.612 --> 00:35:18.332
:جسد ِ خواهر "کتي" رو ديده و زانو زده و گفته

00:35:18.867 --> 00:35:22.077
"وقتي درباره ي مردم بَد گويي ميکني اين بلا سرشون مياد"

00:35:22.162 --> 00:35:25.672
...در اين ترکيب شخصي بنام ِ "باب" ديده ميشه

00:35:26.291 --> 00:35:31.631
...که بر اساس حرفهاي جِين دو ، نقش پر رنگي

00:35:31.713 --> 00:35:33.593
در قتل ِ "کتي" داشته

00:35:33.673 --> 00:35:34.513
باشه؟

00:35:35.342 --> 00:35:37.222
...فکر ميکنم "جين" کليد

00:35:37.302 --> 00:35:39.142
باز کردن قفل ماجراست

00:35:39.220 --> 00:35:43.730
...چون اگر صحت ِ خاطراتش را قبول کنيم

00:35:43.808 --> 00:35:46.898
که در ابتدا من در موردش مطمئن نبودم
...اما کم کم دارم قانع ميشم

00:35:46.978 --> 00:35:48.808
خاطراتش معتبر هستند

00:35:48.897 --> 00:35:50.267
...بي احترامي به اون نباشه

00:35:50.357 --> 00:35:55.647
اما من کلا آدمي هستم که تنها اطلاعات ِ موثق را قبول ميکنم

00:35:57.822 --> 00:36:04.292
من دليلي نمي بينم که اون خودشو در معرض همچين
...استرس و حقارت ِ عمومي اي قرار بده

00:36:06.373 --> 00:36:07.543
اگر حرفاش حقيقت نداشته باشه

00:36:12.462 --> 00:36:18.012
احساس نميشه که اون از اينکار لذت مي بره
يا ميخواد اينکارو انجام بده

00:36:18.093 --> 00:36:23.393
اون در دسترس نيست ، در شبکه هاي اجتماعي
مطالب ناراحت کننده يا حمايتي قرار نميده

00:36:25.266 --> 00:36:27.596
...من احساس ميکنم که اون خيلي محافظه کاره

00:36:27.936 --> 00:36:33.526
...اما از طرفي خيلي مصمم به انجام ِ قدم به قدم اين کار هست

00:36:34.275 --> 00:36:37.485
اونم از طريق ِ سيستم حمايتي اي که اطرافشه

00:36:51.751 --> 00:36:56.051
عشق ِ مايک نسبت به من باعث شد من در منجلاب فرو نرم

00:36:58.550 --> 00:37:00.720
من حس امنيت داشتم

00:37:02.429 --> 00:37:06.729
اون(مايک) به من ايمان داشت ، اعتماد داشت
مي دونست من چجور آدمي ام

00:37:10.895 --> 00:37:14.185
من به کدومتون نوبت ِ صحبت کردن ميدم
...اما اگر هر کدومتون

00:37:14.733 --> 00:37:20.493
اسمش چيه؟
...مثلا اگر يک راز ِ زندگي مشترک داشتيد

00:37:21.656 --> 00:37:22.986
تو چي ميگفتي مامان؟

00:37:23.366 --> 00:37:24.486
ميذارم اون شروع کنه

00:37:24.576 --> 00:37:26.076
باشه پدر-
ما زنده مونديم-

00:37:26.161 --> 00:37:27.001
آره

00:37:29.205 --> 00:37:30.995
...در اون روزها ، حتي قبل ترش

00:37:31.082 --> 00:37:34.962
...من آدم ِ کله خري بودم و هيچي حاليم نبود

00:37:35.044 --> 00:37:38.514
من ميدونستم مادرت زن ِ سر سختيه و ميخواستم
زندگيمو با اون بگذرونم

00:37:38.590 --> 00:37:39.470
مي دونستم

00:37:39.758 --> 00:37:41.298
مي دونستم. متوجه اش شدم

00:37:42.761 --> 00:37:44.511
ميتونستم بگم اون زن ِ متفاوتيه

00:37:45.305 --> 00:37:48.135
:با خودم گفتم
نميذارم اين رابطه به پايان برسه

00:37:50.810 --> 00:37:54.730
هر بار که يک مصيبت ِ بزرگ اتفاق و همه چيز
...به خطر مي افتاد

00:37:54.814 --> 00:37:58.654
:با خودم  فکر مي کردم
اگر اون بميره من چيکار مي کنم؟

00:38:00.612 --> 00:38:03.412
همسر ِ من "مايک" ، متحمل ِ خشم ِ زيادي شد

00:38:03.490 --> 00:38:07.910
خشم ِ زيادي بود که اون ميخواست ابراز کنه

00:38:08.244 --> 00:38:11.464
بخاطر حضور ِ اون بود که ميتونستم در جلسات ِ 21 ساعته ي
استشهاديه شرکت کنم

00:38:11.539 --> 00:38:14.749
اون نميتونست دهانشو باز کنه وگرنه بايد اطاق رو ترک  مي کرد

00:38:16.461 --> 00:38:20.091
.. تحمل ِ شنيدن حرفهايي که در اطاق به من زده مي شد

00:38:20.340 --> 00:38:22.470
براي "مايک" خيلي سخت بود

00:38:23.259 --> 00:38:25.679
...ديدن ِ من در دادگاه با وجود اتفاقاتي که رخ مي داد

00:38:25.762 --> 00:38:27.722
...و همراهي نکردن من در جايگاه شهود

00:38:27.806 --> 00:38:31.176
چيزي بود که اصلا نميتونست باهاش کنار بياد
...هيچ کاري از دستش بر نمي اومد

00:38:31.267 --> 00:38:34.597
چون نميخواست بر خلاف ِ ميل من عمل کنه
...و کاري رو انجام بده  که باعث ِ آسيب ِ من

00:38:34.687 --> 00:38:37.767
و وحشت ِ هر چه بيشتر من بشه

00:38:38.316 --> 00:38:40.356
پس هي ريخت تو خودش و خودش

00:38:41.861 --> 00:38:43.821
و آخرش مبتلا به سرطان مِري شد

00:38:49.160 --> 00:38:52.250
کيست اين مَردي که وحشت زده و راستين
در پيشگاه من نشسته است؟

00:38:52.789 --> 00:38:55.749
...کيست اين مَردي که با محيط ِ جديد احساس ِ غريبي مي کند

00:38:56.125 --> 00:38:59.795
و به دليل ناتواني جسمي نمي تواند به ديگران کمک کند؟

00:39:00.630 --> 00:39:05.760
چيزي بسازد ، چيزي را جابجا کند
مجددا خلق کند ، يا بهتره بگيم خلق کند

00:39:06.803 --> 00:39:08.973
اين مَرد ، قوي ترين مَرديست که من ميشناسم

00:39:11.391 --> 00:39:17.021
او چشمان ِ من بود وقتي نمي توانستم ببينم
پاهاي من بود وقتي نمي توانستم راه بروم

00:39:17.438 --> 00:39:22.398
او حافظ ِ من بود وقتي در معرض ِ بيشترين آسيب ها بودم

00:39:22.944 --> 00:39:27.324
او مُشت من بود وقتي دست نداشتم

00:39:28.032 --> 00:39:32.412
اون به پاکيِ من ايمان داشت
وقتي همه چيز در درون من فاسد خطاب مي شد

00:39:34.831 --> 00:39:37.081
اين مَرد ، مايک ، محبوب ِ من است

00:39:38.001 --> 00:39:42.881
مَردي که من در زمان ِ ناخوشي ، ثروتمندي ، فقر و تا ابد
دوستش خواهم داشت

00:39:54.081 --> 00:39:59.081
مايک وهنر در 26 مي سالِ 2007 فوت کرد

00:40:03.735 --> 00:40:09.405
وقتي همسرم فوت کرد ، من ترسيدم
چون پشتيبانم را از دست دادم

00:40:10.909 --> 00:40:14.999
نميدونم اگر همسرم وارد زندگيم نمي شد
کارم به کجا ختم مي شد

00:40:16.122 --> 00:40:17.212
او قدرت ِ من بود

00:40:23.338 --> 00:40:26.628
...ما با آدم هاي زيادي صحبت کرديم

00:40:26.716 --> 00:40:32.756
که معتقد بودند "مسکل" با آدمهاي هرزه اي
حشر و نشر داشته

00:40:34.599 --> 00:40:40.479
...احتمالش هست که يکي از اين آدمها همون برادر "باب" باشه

00:40:40.813 --> 00:40:42.483
يا ممکنه هر کَس ديگه اي باشه

00:40:43.024 --> 00:40:47.824
مي تونه "ادگار ديويدسون" باشه
مي تونه "بيلي اشميت" باشه

00:40:47.904 --> 00:40:51.574
ميتونه يه افسر ِ پليس يا اصلا يه کشيش ِ ديگه باشه

00:40:51.908 --> 00:40:57.868
...اين شبکه آدمهايي که هرکدوم واسه خودشون زندگی ای داشتن

00:40:58.331 --> 00:41:01.711
...از مسکل حمايت و کارهاشو مخفي مي کردند

00:41:01.793 --> 00:41:05.423
چونکه "مسکل" از اونا حمايت مي کرد و اونا هم
از "مسکل" حمايت مي کردند

00:41:06.130 --> 00:41:07.670
کي مي دونه اين داستان تا کجاها پيش رفته؟

00:41:11.761 --> 00:41:12.971
رسيديم

00:41:13.471 --> 00:41:15.351
چطوري؟-
خوبم-

00:41:15.431 --> 00:41:17.771
خوبم. خيلي خوبم جِما-
مرسي که اينکارو مي کني-

00:41:17.850 --> 00:41:19.520
خواهش مي کنم

00:41:20.478 --> 00:41:23.768
خيلي خب ، بذار يه نگاه بهش بکنيم

00:41:28.444 --> 00:41:32.994
راستش اين يه الماس ِ مصنوعي ِ رنگيه

00:41:33.449 --> 00:41:34.739
پس يه "زِبَرجَد" نيست
(سنگي قيمتي که تنها به رنگ ِ سبز يافت مي شود)

00:41:36.786 --> 00:41:39.116
...سنگش يک شيشه ي سبز رنگه

00:41:39.205 --> 00:41:42.665
اما براي درخشندگيش يکم تراشش ميدن

00:41:43.710 --> 00:41:48.420
اين نوع تراش ها تا دهه 70 از مُد افتادند

00:41:48.965 --> 00:41:51.875
سنگ ِ خيلي پر فروشي نيست

00:41:52.552 --> 00:41:57.312
مردم اين نوع رنگ رو فقط بخاطر ِ سنگ ِ تولد ِ ماه آگوست ميخرند

00:41:58.766 --> 00:42:01.476
اين يه جورايي دست ساز به نظر مياد

00:42:02.311 --> 00:42:05.111
...نميدونم اينجوري طراحي شده يا خَم شده

00:42:05.356 --> 00:42:09.236
رو اين حساب که يه سمتش رفته بالا
اون يکي سمتش رفته پايين

00:42:09.318 --> 00:42:14.278
و اين قسمت يک آويز ِ مدل ِ قديميه

00:42:14.365 --> 00:42:16.945
و حتي فکر ميکنم در 30 سال اخير هم
ديگه اينا رو اينجوري نميسازن

00:42:17.910 --> 00:42:20.750
:و شايد اون طرفي که اين قسمتا رو سر هم مي کرده گفته

00:42:20.830 --> 00:42:24.130
"هي ، من ميتونم اينو واست رديفش کنم"
و خيلي سريع اينکارو انجام داده

00:42:26.294 --> 00:42:32.094
فکر کنم مهم ترين چيزهايي که از جواهر شناس
...متوجه شدم اين بود که

00:42:32.175 --> 00:42:35.335
اول از همه ، موادي بود که در گردنبند
استفاده شده بود

00:42:35.678 --> 00:42:38.468
...در دهه 60 ، براي ساخت جواهرات

00:42:38.556 --> 00:42:41.926
تنها استفاده از چند نوع فلز ِ محدود براي اينکار مرسوم بوده است

00:42:42.310 --> 00:42:46.110
و اينکه اون جواهر ِ گرون قيمتي نبوده

00:42:46.606 --> 00:42:50.986
اون قيمت ِ تقريبي 10 تا 15 دلار را به ما داد

00:42:51.277 --> 00:42:53.027
...و احتمالا در دهه 60

00:42:53.112 --> 00:42:55.912
اين مبلغ براي حقوق ِ يک معلم زياد محسوب مي شده

00:42:56.491 --> 00:42:59.541
...پس اين امر که اون گردنبند دست ساز بوده

00:42:59.702 --> 00:43:03.292
...باعث ميشه "کَتي" رو در پيشخوان ِ جواهر فروشي تصور کنم

00:43:03.456 --> 00:43:06.786
که داره ميگه اين جواهر چقدر مي تونه ارزشمند باشه

00:43:07.460 --> 00:43:12.840
کَتي آدمي بود که هيچ چيز اونقدر براش کوچيک نبود که
از کنارش بگذره

00:43:12.924 --> 00:43:14.384
...شخصيت ِ خلاقي داشته

00:43:14.675 --> 00:43:19.135
در تدريسش ، کلماتش و اشعارش کاملا هدفمند عمل مي کرده

00:43:19.430 --> 00:43:20.770
...پس از نظر ِ من

00:43:20.848 --> 00:43:26.188
اگر ميخواسته هديه اي به کسي بده حتما منظوري داشته

00:43:26.687 --> 00:43:30.777
...اگر ميتونستيم يک نفر در خانواده ش رو پيدا کنيم

00:43:30.983 --> 00:43:33.113
...که بتونه گردنبند رو ببينه

00:43:34.070 --> 00:43:37.450
...اونوقت مسير ِ جديدي براي ما گشوده مي شد

00:43:37.532 --> 00:43:39.532
و خوشبختانه به جواب ها دست پيدا مي کرديم

00:43:45.998 --> 00:43:48.918
...وقتي پرونده در دهه 90 بازگشايي شد

00:43:49.127 --> 00:43:52.207
...در حين ِ شستن ظرف ها ، اخبار ِ ساعت 6 رو هم نگاه مي کردم

00:43:52.296 --> 00:43:54.506
و مشخص شد پرونده رو بازگشايي کردند

00:43:54.924 --> 00:43:56.884
...در هفتم نوامبر 1969

00:43:56.968 --> 00:43:59.888
...کَتي سسنيک در حاليکه از اتومبيلش در محل ِ سکونتش

00:43:59.971 --> 00:44:02.681
در "کيتنزويل" پياده مي شد ، ربوده شد

00:44:03.182 --> 00:44:06.232
بعدا در زميني در "لندزداون" مُرده پيدا شد

00:44:06.894 --> 00:44:09.234
خاطرات ِ کودکي به من هجوم آورد

00:44:09.313 --> 00:44:12.983
...مثل ِ زمانيکه پدرم مَست به خونه اومد

00:44:13.067 --> 00:44:16.607
:و سر ِ مادرم فرياد ميزد و مي گفت
"ميخواي بدوني چرا مشروب ميخورم؟"

00:44:16.696 --> 00:44:20.196
چون من يه زن رو کشتم
ما پشت ِ مغازه انداختيمش

00:44:21.492 --> 00:44:24.082
...قبل از اينکه پدرم فوت کنه ، من ازش خواهش مي کردم

00:44:24.370 --> 00:44:27.000
...بارها و بارها ازش مي پرسيدم

00:44:27.081 --> 00:44:29.541
:و تنها جوابي که از پدرم دريافت مي کردم اين بود

00:44:29.625 --> 00:44:31.995
شِر ، بيخيالش شو

00:44:32.170 --> 00:44:35.050
اين از اون موارديه که بايد بيخيالش بشي

00:44:35.131 --> 00:44:38.261
:پدرم هرگز نگفت
خداي من ، داري چرند ميگي

00:44:38.509 --> 00:44:39.759
اينکارو نکرد

00:44:40.553 --> 00:44:46.233
بعد از مرگ ِ برادرم
اَبي ، مصاحبه ي برادرم را برام فرستاد

00:44:46.309 --> 00:44:49.899
...و من هرگز نمي دونستم تا اينکه به اون مصاحبه گوش کردم

00:44:50.146 --> 00:44:53.146
و متوجه شدم اين موضوع روي برادرم تاثير گذاشته

00:44:53.232 --> 00:44:54.152
هرگز خبر نداشتم

00:44:54.233 --> 00:44:56.903
ما حتي يکبار هم درباره ش حرف نزديم

00:44:56.986 --> 00:44:59.106
شما هم مصاحبه رو گوش کرديد؟
گوش کرديد؟

00:44:59.196 --> 00:45:02.776
پس مي دونيد چطور اين موضوع روي برادرم تاثير گذاشت

00:45:07.126 --> 00:45:08.506
من اصلا نمي دونستم

00:45:08.706 --> 00:45:10.416
سلام-
برايان-

00:45:10.917 --> 00:45:11.787
شما؟

00:45:11.876 --> 00:45:13.416
من "آلان هورن" هستم

00:45:13.711 --> 00:45:18.881
شما منو نميشناسيد اما مادرتون پيشنهاد کرد با شما
تماس بگيرم

00:45:19.550 --> 00:45:22.390
...من يک محقق ِ پشت ِ ميز نشين ام

00:45:22.470 --> 00:45:25.180
که روي ِ داستان ِ خواهر "کَتي سسنيک" کار ميکنم

00:45:27.141 --> 00:45:28.561
ديگه وقتش شده بود

00:45:30.603 --> 00:45:32.983
باشه. خب ، من ميتونستم اين پرونده رو مختومه کنم

00:45:33.481 --> 00:45:36.481
...اگر فقط چند تا چيز رو توضيح مي دادم

00:45:37.276 --> 00:45:40.856
اما ميخوام بهتون بگم که من اونجا بودم
البته به جز قسمت ِ قتل

00:45:41.948 --> 00:45:43.318
کمکي بهتون ميکنه؟

00:45:43.866 --> 00:45:44.776
حتما

00:45:44.867 --> 00:45:47.447
ما مي دونيم که دايي شما ،  "بيل" ،  اونطرف ِ راهرو
...زندگي مي کرده

00:45:47.536 --> 00:45:51.246
نه ، صبر کنيد ، صبر کنيد

00:45:51.332 --> 00:45:52.172
بفرماييد

00:45:52.917 --> 00:45:55.167
ميخوام دقيقا بهت بگم ما کجاي کاريم

00:45:55.252 --> 00:45:56.252
باشه

00:45:56.337 --> 00:45:57.667
دايي ِ من اونطرف ِ راهرو زندگي مي کرد

00:45:57.755 --> 00:46:00.545
و به اين شکل بود که فقط لازم بود قدم بزني سمت ِ راستت

00:46:00.633 --> 00:46:05.603
من و داييم در آپارتمان ِ "کَتي" بوديم

00:46:06.138 --> 00:46:10.018
داييم منو فرستاد به آپارتمان ِ خودش

00:46:10.476 --> 00:46:14.856
و اينطوري که تو خاطرم مونده ، براي مدت زيادي
... تو آپارتمان ِ داييم باقي موندم

00:46:15.773 --> 00:46:18.693
برگشتم که سراغ ِ داييم رو بگيرم
...ولي وقتي سراغشو گرفتم

00:46:18.776 --> 00:46:22.486
منو با عجله داخل آپارتمان ِ خودش بُرد و در رو هم بست

00:46:28.750 --> 00:46:30.880
...ميتونم بهتون بگم

00:46:31.080 --> 00:46:37.130
دايي من با شخصي بنام "اسکيپي" تماس گرفت
موي ِ مشکي ، سبيل

00:46:37.670 --> 00:46:40.590
اسکيپي اومد
جفتشون رفتن به آپارتمان ِ کَتي

00:46:41.048 --> 00:46:45.138
اونا با يه چيزي مثل قاليچه يا پتو که لوله شده بود
برگشتند

00:46:45.219 --> 00:46:46.639
لوله شده بود ، باشه؟

00:46:47.138 --> 00:46:47.968
اوهوم

00:46:48.055 --> 00:46:51.175
:اونا گفتند
ما بايد اينو بذاريم تو ماشين و سريع بر مي گرديم

00:46:52.101 --> 00:46:56.271
بعدش داييم و اسکيپي رفتن تا دايي "بابي" رو سوار کنند

00:46:56.355 --> 00:47:00.025
...و دايي "بابي" منو با يه اسحله کاليبر 22

00:47:00.568 --> 00:47:02.778
...به پشت ِ خونه ي مادربزرگم بُرد

00:47:03.320 --> 00:47:05.740
پشت ِ اون خونه ي بزرگ بين درختان

00:47:06.073 --> 00:47:10.663
و زمانيکه "بابي" تو جنگل با اسحله شليک مي کرد تا
...سر ِ منو گرم کنه

00:47:12.121 --> 00:47:15.961
مي بينم که اون دو نفر اينو از تو ماشين بيرون ميارن

00:47:18.044 --> 00:47:21.964
:و دائم به دايي "بابي" مي گفتم
چرا همينجا اينو نميندازن؟

00:47:23.674 --> 00:47:26.474
چون ما اونجا ايستاده بوديم و به کُپه ِ زباله ها تيراندازي مي کرديم

00:47:27.178 --> 00:47:29.468
اون(کتي) داخل ِ چي پيچيده شده بود؟
يادت مياد؟

00:47:30.514 --> 00:47:33.104
مثل ِ يه پتوي ِ بزرگ يا همچين چيزي بود

00:47:33.184 --> 00:47:36.154
اگر اشتباه نکنم ، سفيد بود
سفيد يا قهوه اي روشن

00:47:37.104 --> 00:47:38.194
...ببين من اون موقع بچه بودم

00:47:38.272 --> 00:47:41.402
و يادم نمياد کسي به قتل رسيده باشه

00:47:41.650 --> 00:47:43.610
اوهوم-
بعدش بزرگ شدم-

00:47:44.070 --> 00:47:48.240
و در همين حين که بزرگ مي شدم
...متوجه شدم دايي "بيل" من اينکارو کرده

00:47:48.407 --> 00:47:52.367
اسکيپي اين قتل رو پوشوند
و دايي"باب" هم سر ِ منو گرم نگه داشت

00:47:53.788 --> 00:47:57.368
...دايي "بيل" بهم گفت اگر از اين موضوع به کسي بگم

00:47:57.458 --> 00:48:00.338
تا سر حد ِ مرگ منو کتک ميزنه و اينکه
...بدجوري بهم آسيب ميزنه

00:48:00.419 --> 00:48:04.669
و نبايد به هيچکس چيزي بگم وگرنه سَرَمو به باد ميدم

00:48:05.925 --> 00:48:10.465
...اونا خاطراتي هستند که در مغز ِ من مدفون شدند

00:48:11.263 --> 00:48:13.393
من نميتونم انگشت ِ اتهام به سمت ِ کَسي بگيرم

00:48:13.474 --> 00:48:16.814
...فقط ميتونم بگم چي ديدم ، چطور ديدم ، کيا رو ديدم

00:48:16.894 --> 00:48:18.444
و اينکه چه موقع اتفاق افتاده ، ختم کلام

00:48:19.647 --> 00:48:22.317
...کَسي گوش ِ شنوا نداشت ، مي دوني چي ميگم

00:48:23.776 --> 00:48:27.066
ببين ، اينا خاطرات ِ کودکيه که تو ذهن ِ يه پيرمرد باقي مونده

00:48:27.154 --> 00:48:28.954
فقط همينا رو ميخوام بهت بگم

00:48:29.031 --> 00:48:30.661
بهترين چيزيه که ميتونم بهت بگم

00:48:35.861 --> 00:48:40.861
شش ماه بعد از اين مصاحبه
برايان اشميت دچار ِ حمله ي قلبي و سپس فوت کرد

00:48:42.962 --> 00:48:44.262
من نمي دونستم

00:48:44.421 --> 00:48:45.921
من نمي دونستم

00:48:46.549 --> 00:48:50.219
...و البته که من بعد از مرگ ِ برادرم متوجه شدم

00:48:50.302 --> 00:48:51.552
پس درک ِ اين موضوع برام سخت بود

00:48:53.139 --> 00:48:54.179
هنوزم سخته

00:48:55.266 --> 00:48:57.806
...به گمونم آگاهي از اينکه برادرم در وضعيتي بود

00:48:58.477 --> 00:49:01.267
...که جون به لب شد و هيچي هم نگفت

00:49:03.274 --> 00:49:07.154
...و اينکه من تازه بعد از مرگش متوجه شدم

00:49:07.236 --> 00:49:10.986
من اينطور برداشت ميکنم که اون مي ترسيد

00:49:19.165 --> 00:49:22.995
باشه. يه چيزي قرار بده ، تايمر رو بذار بين 10 تا 15 دقيقه

00:49:23.085 --> 00:49:25.245
فکر کنم رديف شه

00:49:28.883 --> 00:49:30.763
براي همين من از اجاق ِ گاز استفاده مي کنم

00:49:32.052 --> 00:49:33.142
خداي ِمن

00:49:34.889 --> 00:49:36.059
اون تو چيه؟

00:49:36.557 --> 00:49:39.517
واسه چي اينقدر دود مي کنه؟

00:49:40.644 --> 00:49:42.154
خيلي خب. فَن کجاست؟

00:49:43.022 --> 00:49:43.862
فَن

00:49:44.440 --> 00:49:46.110
کار نمي کنه. لعنتي

00:49:48.235 --> 00:49:52.025
کمتر از يک ماه پيش
من از طرف ِ يک زن ايميل دريافت کردم

00:49:52.823 --> 00:49:53.953
سلام جِما

00:49:54.033 --> 00:49:58.163
من اسمتو بر روي مقاله ي قتل ِ خواهر "کتي سسنيک" ديدم

00:49:58.412 --> 00:50:00.962
خواهر ِ کَتي ، "مرلين" ، بهترين دوست ِ منه

00:50:01.207 --> 00:50:04.377
...من مي دونم در تمام اين سالها چقدر به او سخت گذشته

00:50:04.460 --> 00:50:07.920
چون هنوز با قتل ِ خواهرش کنار نيومده است

00:50:08.005 --> 00:50:11.795
...اگر تمايل داري در مورد کارهايي که کردي با اون صحبت کني

00:50:11.967 --> 00:50:14.757
لطفا منو در جريان بذار

00:50:16.388 --> 00:50:17.888
شوکه شدم

00:50:18.140 --> 00:50:22.600
مادر ِ خانواده اخيرا فوت کرده
اسمش "اِن سسنيک" است

00:50:22.937 --> 00:50:24.857
و سه تا دختر داره

00:50:24.939 --> 00:50:29.149
...مِرلين...خيلي عجله نداره

00:50:29.526 --> 00:50:32.816
و دوستش گفت که با من صحبت خواهد کرد

00:50:32.905 --> 00:50:35.945
...شماره تماس و آدرس ِ ايميل منو داره

00:50:36.992 --> 00:50:40.252
حس مي کنم خواهرش مي دونه اون هديه
...براي چه شخصي بوده

00:50:40.788 --> 00:50:44.748
شايد رنگ ِ سبز واسه اونا معنايي داشته

00:50:44.959 --> 00:50:49.259
پس اميدوارم اين تيکه از اطلاعات براي ما تازگي
...داشته باشه

00:50:49.338 --> 00:50:51.918
...و اون با من تماس خواهد گرفت

00:50:52.007 --> 00:50:56.387
وقتي با اين موضوع مشکلي نداشته باشه
احتمالا بعد از تعطيلات

00:51:23.581 --> 00:51:25.121
احتمالا با من کار دارند

00:51:27.793 --> 00:51:28.633
الو؟

00:51:29.420 --> 00:51:30.340
سلام ، جِما؟

00:51:30.421 --> 00:51:31.921
سلام. شما "مرلين" هستيد؟

00:51:34.216 --> 00:51:35.676
من خوبم. شما چطوريد؟

00:51:37.970 --> 00:51:38.970
اوهوم

00:51:42.057 --> 00:51:43.767
نه ، نه ، مشکلي نيست.
اصلا مي دونيد چيه؟

00:51:43.976 --> 00:51:46.146
من...من کاملا درک ميکنم

00:51:46.895 --> 00:51:48.855
مشکلي نيست. باور کنيد

00:51:48.939 --> 00:51:50.939
فقط در دسترس باش

00:51:52.359 --> 00:51:54.609
بايد راستشو بهتون بگم
...من نگران بودم

00:51:54.695 --> 00:51:57.945
اما بعدش با خودم گفتم : احتمالا مرلين از من نگران تره

00:51:58.032 --> 00:51:59.242
من خيلي نگرانم

00:51:59.325 --> 00:52:00.325
اوه

00:52:02.786 --> 00:52:06.666
همينکه ازم پرسيديد آيا ميتونيد با من تماس بگيريد يا نه
يه دنيا ازتون ممنونم

00:52:06.749 --> 00:52:08.129
خيلي منو محترم شمرديد

00:52:08.417 --> 00:52:12.377
من يکم احساساتي شدم چون صداتون شبيه "کَتي" هست

00:52:12.463 --> 00:52:13.883
شبيه خواهرتون هستيد

00:52:14.465 --> 00:52:19.085
و صداي "کَتي" خيلي براي من ارزشمند بود
...بخاطر اون بود که

00:52:19.178 --> 00:52:21.308
من معلم شدم

00:52:21.722 --> 00:52:22.812
متوجه ام

00:52:22.890 --> 00:52:24.640
بله

00:52:26.352 --> 00:52:27.732
...بله ، مي دونيد

00:52:29.313 --> 00:52:30.403
خداي من

00:52:31.273 --> 00:52:32.613
اما فکر مي کنيد که...؟

00:52:39.823 --> 00:52:40.913
واقعا؟

00:52:45.746 --> 00:52:47.916
...بله. الان تقويم جلوي دستم نيست

00:52:47.998 --> 00:52:49.498
اما فکر کنم بتونم رديفش کنم

00:52:49.583 --> 00:52:52.423
...گفتي در ماه مارس مياي

00:52:54.338 --> 00:52:56.758
مرلين ، بي صبرانه منتظرت هستم

00:52:58.717 --> 00:53:01.717
خواهش مي کنم ، عزيزدلم
باشه. به زودي باهات صحبت ميکنم

00:53:01.804 --> 00:53:02.934
خداحافظ

00:53:10.896 --> 00:53:11.936
هوم

00:53:41.677 --> 00:53:46.137
...من چيزهاي غيرمستقيم زيادي درباره ي "ادگار" و بيل

00:53:46.223 --> 00:53:48.103
از منابع مختلفي شنيدم

00:53:49.143 --> 00:53:52.313
...اما هميشه حکايتي بوده که

00:53:52.396 --> 00:53:56.936
اگر بخوايم عبارتش رو بکار ببريم ، منظورم شايعه ست
و اونم اينه که من بعنوان يک خبرنگار هميشه اعتماد نمي کنم

00:53:57.776 --> 00:54:00.236
اما لزوما رَدشون هم نمي کنم

00:54:00.863 --> 00:54:02.453
...اگر اون مظنونين در اين قتل نقش داشتند

00:54:02.531 --> 00:54:06.031
معتقدم بدون شک اونا آدم هاي پادويي بودند

00:54:06.118 --> 00:54:08.868
"برو برامون قهوه بگير. برو به اين کار ِ کثيف رسيدگي کن"

00:54:09.413 --> 00:54:12.213
به احتمال ِ زياد بعد از قتل با "مسکل" تماس گرفته شده

00:54:12.708 --> 00:54:15.208
"جسد دست ِ ماست و بايد از شرش خلاص شيم. کمکمون کن"

00:54:15.627 --> 00:54:18.257
"من ترتيبشو ميدم ، پدر. شما آدم شگفت انگيزي هستيد"

00:54:18.338 --> 00:54:19.338
و شروع مي کنيم

00:54:19.882 --> 00:54:23.642
وقتي اينکارو شروع کرديم هيچ مظنون ِ ديگه اي
بجز "جوزف مسکل" نداشتيم

00:54:23.886 --> 00:54:28.596
:و با دو اسم مواجه شديم
ادگار ديويدسون و بيلي اشميت

00:54:28.682 --> 00:54:31.602
...خانواده ي هر دوي اونا داستان هاي قانع کننده اي

00:54:31.685 --> 00:54:34.895
ارائه مي دهند

00:54:34.980 --> 00:54:38.150
...پس اگر هر دوي اين داستانها حقيقت دارند

00:54:38.233 --> 00:54:41.863
پس هر دو نفر در اين ماجرا همکاري داشتند

00:54:45.491 --> 00:54:48.621
خب ، بذار يه سوال ازت بپرسم
شما با "دبرا" صحبت کرديد؟

00:54:48.952 --> 00:54:51.002
ما "دِبي" صداش مي کنيم-
دِبي-

00:54:51.079 --> 00:54:53.959
داستان ِ "دبي" و داستان ِ من شبيه هم هستند؟

00:54:54.583 --> 00:54:57.673
:دو تا خواهرزاده ميگن
عمو و دايي ما نقش داشتند

00:54:58.170 --> 00:55:01.420
حقيقتش شما از ظاهر ِ من که شناختي ازم نداريد

00:55:01.507 --> 00:55:04.757
...امکانش هست من کل اينا رو از خودم در اورده باشم

00:55:04.843 --> 00:55:07.723
و اگر شما چيزي رو از خودتون در مياريد خيلي سخته که سوتي نديد

00:55:08.013 --> 00:55:11.773
اما داستان ِ من هميشه يه جور خواهد بود
هر اتفاقي هم بيوفته تغييري توش بوجود نمياد

00:55:12.643 --> 00:55:14.903
...دِبرا يان ، وقتي من باهاش صحبت کردم

00:55:14.978 --> 00:55:20.358
همونطور که من اعتقاد دارم داييم اينکارو کرده
اونم معتقده عموش اينکارو کرده

00:55:20.692 --> 00:55:25.782
اما نکته ي عجيب اينجاست که داستان يکيه

00:55:25.864 --> 00:55:29.704
...اون به من ميگفت  عموش يه پيراهن خوني تنش بوده

00:55:29.785 --> 00:55:32.075
و ادعا مي کرد با رئيسش درگيري داشته

00:55:32.162 --> 00:55:34.962
...و منم ميگم : پدرم به مادرم گفت

00:55:35.040 --> 00:55:38.130
اون تو مشروب فروشي دعوا کرده پس به همين خاطر
پيراهنش خوني شده

00:55:38.210 --> 00:55:39.340
انگاري ميگي : هووم

00:55:39.419 --> 00:55:42.799
اگر دو نفر توطئه چيني مي کنند و از خودشون
...داستان در ميارن

00:55:42.881 --> 00:55:45.841
منظور اينکه ، من خودمم اولش همچين فکري به ذهنم خطور کرد

00:55:45.926 --> 00:55:49.636
شايد اونا همديگه رو ميشناسن ، شايد همدست بودند
نمي دونم

00:55:50.597 --> 00:55:53.477
من حرفاي زن داييم رو باور ميکنم چون ميدونم "اد" چجوري آدميه

00:55:53.892 --> 00:55:57.352
شما نمي دونستي آيا اون آدم خوبي ميشه يا آدم بدي ميشه

00:55:57.437 --> 00:56:01.067
هيچ دليل و قافيه اي براي تغيير رفتارهاش وجود نداشت

00:56:01.149 --> 00:56:03.859
...يک موضوع ِ خيلي بي اهميت

00:56:04.987 --> 00:56:08.657
ميتونست اونو به يه آدم ِ ديگه تبديل کنه

00:56:09.408 --> 00:56:12.908
فکر نمي کنم تنها اينکارو انجام داده باشه
اما قطعا دخيل بوده

00:56:13.453 --> 00:56:18.713
ذره اي از اعتقاد ِ من مبني بر نقش ِ عموم در اين ماجرا کم نميشه

00:56:18.792 --> 00:56:21.252
...مجورم اينو بگم چونکه ظاهرا به نظر ميرسه

00:56:21.336 --> 00:56:24.376
بيشتر از يک نفر در اين ماجرا نقش داشتند

00:56:24.923 --> 00:56:27.383
...اين احساس به من دست نداد که بگم : خيلي خب باشه

00:56:27.467 --> 00:56:30.717
حتما دايي تو انجام داده و عموي من هيچ کاره بوده

00:56:30.804 --> 00:56:33.184
فکر کنم جفتمون در اين مورد هم عقيده باشيم

00:56:34.725 --> 00:56:37.555
...من "ادگار" نميشناسم و هرگز اسمش به گوشم نخورده

00:56:37.644 --> 00:56:40.984
البته عکسشو ديدم ولي آشنا بنظرم نمياد

00:56:41.064 --> 00:56:42.734
هرگز قبلا نديدمش

00:56:43.609 --> 00:56:46.779
بنظرم ندانستن از دانستن بدتره

00:56:47.321 --> 00:56:49.031
بيلي يه چيزي مي دونست

00:56:49.323 --> 00:56:51.333
اين راز رو با خودش به گور بُرد

00:56:52.868 --> 00:56:55.578
مسائل ِ داخل ِ ذهنت تا ساليان ِ سال با تو باقي مي مونه

00:56:55.662 --> 00:56:59.832
چون با خودت چيزي رو حمل ميکني
پس تو رو پير ِ پير مي کنه

00:57:00.584 --> 00:57:02.424
و هميشه ي خدا اين مسائل همراهت باقي مي مونه

00:57:03.378 --> 00:57:06.668
آدمهاي حقيقي آسيب ديدند
آدمهاي حقيقي فوت کردند

00:57:06.965 --> 00:57:08.175
اين اتفاقيه که افتاده

00:57:12.512 --> 00:57:14.562
...اگر ما تمام ِ اين اطلاعات را جمع کنيم

00:57:14.640 --> 00:57:15.930
چه کاري ميتونيم باهاش بکنيم؟

00:57:16.016 --> 00:57:18.096
چطور اين آدما رو بهم متصل کنيم؟

00:57:18.352 --> 00:57:21.942
...چطور "مسکل" را به قتل مرتبط کنيم

00:57:22.022 --> 00:57:25.942
اگر فکر مي کنيم که "مسکل" براي قتل ِ اون شب ِ کَتي
آدم اجير کرده بوده؟

00:57:26.693 --> 00:57:30.323
ما مجبور شديم در يک ميدان ِ مين خيلي حساس مذاکره کنيم

00:57:31.114 --> 00:57:33.204
پدر "مسکل" در تابوت قرار دارد

00:57:34.326 --> 00:57:37.196
بيلي اشميت هم الان ديگه فوت کرده

00:57:38.789 --> 00:57:42.129
...اما در مورد ِ ادگار

00:57:42.209 --> 00:57:46.959
ما حقيقتا از اين موضوع طفره رفتيم چونکه اين بابا
هنوز زنده ست

00:57:47.631 --> 00:57:51.431
اگر اون به ديگران آسيب رسونده
پس قطعا ميتونه به ما هم آسيب برسونه

00:57:51.760 --> 00:57:53.140
...شايد در اثر ِ ديدن ِ زياد تلويزيون

00:57:53.220 --> 00:57:55.260
...فکر ميکني وقتي به تمام سرنخ ها رسيدي

00:57:55.347 --> 00:57:57.977
:و آدمهايي که مخفيانه با او در ارتباط بودند و ميگن

00:57:58.058 --> 00:58:00.478
فکر ميکنم قاتله. اينو و اينو انجام داده

00:58:00.560 --> 00:58:02.940
...بعدش پليس ميپره وسط و دستگيرش مي کنه

00:58:03.021 --> 00:58:07.651
اما گمون ميکنم وظيفه ي اثبات اين
به گردن ِ ماست

00:58:08.402 --> 00:58:13.872
صحبت کردن ِ رو در رو با اون مي تونه يه جورايي مفيد واقع بشه

00:58:14.408 --> 00:58:18.998
:فکر کنم دو حالت بيشتر نداره
...يا کَسي رو مي بيني که صادقه و ميخواد حقيقت رو بگه

00:58:19.079 --> 00:58:22.919
يا کسي رو مي بيني که ميخواد بازي در بياره
که در صورت ِ دوم ، قضيه مشخص ميشه

00:58:23.000 --> 00:58:24.250
اوهوم

00:58:27.254 --> 00:58:30.634
تنها راه ِ نزديک شدن به اون ميتونه اين باشه که
...کمي اعتماد سازي کنيد

00:58:31.633 --> 00:58:34.093
و ازش بپرسيد که آيا چيزي مي دونه يا نه

00:58:49.526 --> 00:58:52.276
...و فکر ميکنم در ابتدا شايد کمي بازيتون ميده

00:58:53.280 --> 00:58:55.120
اما در نهايت به حرف مياد

00:58:56.908 --> 00:58:58.578
و سپس از صحبت کردن لذت مي بره

00:58:59.453 --> 00:59:03.333
و هر چي بيشتر بشناسيدش
اطلاعات ِ بيشتري به شما خواهد داد

00:59:03.582 --> 00:59:05.542
قبل از اينکه بفهمه خودشو تو دردسر انداخته

00:59:09.838 --> 00:59:13.508
يه جورايي منو ياد ِ گربه اي ميندازه که قبل از کشتن ِ يه موش
باهاش بازي مي کنه

00:59:14.384 --> 00:59:20.724
اولش از بازی کردن و شیطونی لذت میبره

00:59:22.142 --> 00:59:23.352
...و بعد به شما حمله کنه

00:59:23.376 --> 00:59:45.376
<font color=#FFFF00>بلبل جان
مرجع دانلود رايگان فيلم و سريال با زيرنويس چسبيده
.::  www.bolboljan.net ::.
