﻿WEBVTT

00:00:00.000 --> 00:00:10.000
..:: ارائه شده توسط وب سايت بلبل جان ::..
.:: www.bolboljan.net ::.

00:00:12.290 --> 00:00:14.450
‫Kikoeru kashira

00:00:12.550 --> 00:00:18.700
صدایش را می‌شنوی؟ صدای اسب‌هاست

00:00:15.980 --> 00:00:18.310
‫Hizume no oto

00:00:25.530 --> 00:00:30.850
کالسکه‌ای از میان تپه‌ها عبور می‌کند

00:00:25.580 --> 00:00:28.630
‫Yuruyakana oka wo nutte

00:00:28.840 --> 00:00:30.830
‫Kaketekuru basha

00:00:33.150 --> 00:00:38.080
داره میاد، یکی داره بالاخره میاد
‫Mukae ni kuru no mukae ni kuru no ne

00:00:39.170 --> 00:00:46.050
و من رو همراه خودش می‌بره

00:00:39.170 --> 00:00:40.570
‫Dare ka ga

00:00:41.500 --> 00:00:46.210
‫Watashi wo tsureteyuku no ne

00:00:46.210 --> 00:00:50.700
‫Shiroi hana no michi he
به سمت مسیر سفید اشتیاق‌انگیز

00:00:52.720 --> 00:00:58.150
به سمت خونه باد
‫Kaze no furusato he

00:00:59.050 --> 00:01:02.500
منو با خودش می‌بره
‫Tsureteyuku no ne

00:01:05.300 --> 00:01:09.000
منو با خودش می‌بره
‫Tsureteyuku no ne

00:01:25.830 --> 00:01:29.830
‫قسمت بیست و نهم: آنه
‫باشگاه داستان‌ تشکیل می‌دهد.

00:01:39.850 --> 00:01:42.600
‫اجراهای کریسمس که تمام شد

00:01:42.600 --> 00:01:47.650
‫دوباره آرام و قرار گرفتن برای
‫بچه‌های اوونلی، امری دشوار شده بود.

00:01:48.930 --> 00:01:54.350
‫مخصوصا برای آنه، که هفته‌ها
‫از جام شربت هیجان نوشیده بود

00:01:54.350 --> 00:01:58.660
‫همه چیز به طرز وحشتناکی ساده
‫و خسته‌کننده و بی‌فایده بنظر میامد.

00:02:05.650 --> 00:02:11.060
‫بعید می‌دونم که دوباره بتونیم به
‫اون روزهای طلایی برگردیم، دایانا.

00:02:11.600 --> 00:02:16.850
‫این چیزی بود که آنه، که گویا درباره روزهای
‫پانزده‌سال پیش سخن می‌گوید؛ با لحنی غمگین گفت.

00:02:18.010 --> 00:02:21.000
‫شاید بتونم پس از مدتی
‫دوباره بهش عادت کنم

00:02:21.000 --> 00:02:24.980
‫اما گمونم اجراها، مزه زندگی
‫روزمره رو از بین می‌برن.

00:02:25.440 --> 00:02:28.890
‫حتما ماریلا بخاطر همین
‫بود که مخالف اجرا بود.

00:02:29.130 --> 00:02:31.700
‫ماریلا خیلی زن منطقی و حساسیه.

00:02:32.600 --> 00:02:35.190
‫حساس و منطقی بودن
‫باید خیلی سخت باشه.

00:02:35.190 --> 00:02:40.180
‫اما من هرگز دوست ندارم
‫که منطقی و حساس باشم

00:02:40.180 --> 00:02:42.820
‫آخه هرجور که فکر
‫کنی، اونها رمانتیک نیستند.

00:02:42.820 --> 00:02:47.470
‫خانم لیند میگه که اگه منطقی و حساس
‫باشم، هیچ‌خطری هیچکس رو تهدید نمی‌کنه.

00:02:47.670 --> 00:02:50.460
‫اما... هیچوقت
‫نمی‌تونی مطمئن باشی.

00:02:52.750 --> 00:02:58.950
‫فعلا احساس می‌کنم شاید اگه
‫بزرگ بشم، منم منطقی و حساس بشم.

00:02:58.950 --> 00:03:02.860
‫اما شاید فقط بخاطر اینه
‫که احساس خستگی‌ می‌کنم.

00:03:04.920 --> 00:03:07.980
‫دیشب با اینکه خسته
‫بودم اصلا نتونستم بخوابم.

00:03:07.980 --> 00:03:13.030
‫فقط چشمهایم رو بستم و اجرا رو
‫دوباره و دوباره از اول تصور کردم.

00:03:13.030 --> 00:03:17.800
‫یکی از ویژگی‌های خوب چنین
‫رخدادهایی همین چیزهاست.

00:03:18.570 --> 00:03:22.690
‫اینکه دوباره بهشون فکر
‫کنی واقعا دوست‌داشتنیه.

00:03:27.260 --> 00:03:32.800
‫آیا او می‌تواند به روز‌های بسیار
‫آرام و دور قبل از اجرا، برگردد؟

00:03:33.530 --> 00:03:38.970
‫در ابتدا، آنه به دایانا گفت
‫که بعید می‌داند که ممکن باشد.

00:03:44.440 --> 00:03:47.480
‫درآخر اما، مدرسه اوونلی

00:03:47.700 --> 00:03:53.050
‫به ریشه‌ها و علایق سابق خود
‫برگشت و همه چیز مانند قبل شد.

00:03:53.780 --> 00:03:57.700
‫درسته، اجرا اثرات
‫خود را باقی گذاشته بود.

00:03:58.960 --> 00:04:04.070
‫بخاطر درگیری بر سر
‫اولویت‌های اجرا در کنسرت

00:04:04.070 --> 00:04:07.120
‫کیتی اندروز و اما وایت
‫دیگر بر سر یک میز نمی‌نشینند

00:04:07.120 --> 00:04:12.150
‫و یک دوستی سه‌ساله، از هم پاشید.

00:04:12.790 --> 00:04:17.610
‫جوزی پای و جولیا بل هم به مدت
‫سه ماه با یکدیگر صحبت نکردند.

00:04:18.230 --> 00:04:21.230
‫زیرا جوزی پای به
‫بثی رایت گفته بود

00:04:21.230 --> 00:04:25.210
‫که پاپیون سر جولیا بل باعث
‫شده تا او یاد سر مرغ بیفتد.

00:04:25.210 --> 00:04:27.790
‫و بثی هم به جولیا گفت.

00:04:30.060 --> 00:04:35.500
‫هیچکدام از اسلون‌ها هم
‫دیگر با بل‌ها ارتباطی ندارند

00:04:35.500 --> 00:04:39.440
‫زیرا بل‌ها گفته بودند که اسلون‌ها در
‫برنامه، کارهای زیادی را به عهده گرفته بودند

00:04:39.440 --> 00:04:43.470
‫و اسلون‌ها پاسخ دادند که

00:04:43.470 --> 00:04:46.810
‫"شما بل‌ها از پس همان خُرده کارهایی که به
‫عهده شما گذاشته شده بود هم به سختی برآمدید."

00:04:46.810 --> 00:04:52.970
‫درآخر هم، چارلی اسلون با مودی
‫اسپارجن مک‌فرسون درگیر شد.

00:04:52.970 --> 00:04:58.860
‫زیرا مودی اسپارجن گفته بود که آنشرلی
‫بخاطر موفقیت در اجرایش، خودشیفته شده.

00:04:59.150 --> 00:05:02.870
‫در نتیجه این درگیری، خواهر
‫کوچک‌تر مودی اسپارجن، الا می

00:05:02.870 --> 00:05:07.480
‫تا پایان زمستان با آنشرلی
‫صحبت نخواهد کرد.

00:05:09.100 --> 00:05:11.220
‫با وجود این اختلافات جزئی

00:05:11.220 --> 00:05:16.500
‫در پادشاهی کوچک خانم استیسی، همه
‫چیز به صورت نرم و عادی پیش‌می‌رود.

00:05:18.480 --> 00:05:21.980
‫و بالاخره، هفته‌‌های
‫زمستان به آرامی می‌گذرند.

00:05:22.460 --> 00:05:26.480
‫آن زمستان، زمستانط غیرطبیعی
‫همراه با برفهای اندک بود

00:05:26.480 --> 00:05:33.230
‫و آنه و دایانا تقریبا هر روز از
‫مسیر شاخه‌ها به مدرسه رفتند.

00:05:34.230 --> 00:05:39.350
‫روز تولد آنه، آنها به آرامی قدم
‫می‌زدند و در میان صحبت‌های خود

00:05:39.350 --> 00:05:44.550
‫با چشم و گوشی هشیار،
‫به محیط توجه می‌کردند

00:05:44.550 --> 00:05:48.940
‫زیرا خانم استیسی به آنها گفته بود که بزودی باید با مضمون "قدم‌‌‌زنان در جنگل‌ِ زمستانی"

00:05:48.940 --> 00:05:54.760
‫ترانه‌ای بسازند و نیازمندند که بسیار هشیار باشند.

00:05:55.620 --> 00:05:56.830
‫ردپا!

00:05:59.600 --> 00:06:01.040
‫یعنی چی می‌تونه باشه؟

00:06:04.940 --> 00:06:06.030
‫خرگوشه!
‫آره.

00:06:07.500 --> 00:06:10.450
‫تازه است. باید نزدیک باشه.

00:06:12.440 --> 00:06:15.830
‫دایانا، فکرشو بکن. من امروز سیزده‌ساله شدم.

00:06:15.830 --> 00:06:19.540
‫وای، معذرت! من فراموش کرده بودم.

00:06:19.570 --> 00:06:21.370
‫مشکلی نیست.

00:06:21.410 --> 00:06:24.910
‫فقط دو سال دیگه‌ مونده تا بالغ بشم.

00:06:25.220 --> 00:06:28.030
‫فکر کردن بهش واقعا آرومم می‌کنه.

00:06:28.030 --> 00:06:30.990
‫اون موقع دیگه می‌تونم بدون اینکه بهم بخندن، از کلمات بزرگ و ثقیل استفاده کنم.

00:06:31.240 --> 00:06:36.570
‫اما اینکه من دیگه تقریبا بزرگ شدم، باورم نمیشه.

00:06:38.460 --> 00:06:42.950
‫امروز صبح که بیدار شدم، همه چیز متفاوت بنظر میومد.

00:06:43.350 --> 00:06:46.700
‫تو دیگه یک ماه هست که سیزده سالته

00:06:46.700 --> 00:06:49.880
‫برای همین بعید می‌دونم که دیگه به اندازه من برات هیجان‌انگیز باشه.

00:06:50.180 --> 00:06:54.420
‫اما واقعا انگار زندگی جذاب‌تر شده.

00:06:54.460 --> 00:06:58.670
‫روبی گیلز میگه وقتی که پونزده‌ساله شد، فورا یه معشوقه پیدا می‌کنه

00:06:58.870 --> 00:07:02.030
‫روبی گیلز فقط به معشوقه فکر می‌کنه.

00:07:03.220 --> 00:07:08.160
‫اون واقعا هروقت که یکی اسمشو توی رای‌گیری می‌نویسه واقعا خوشحال میشه

00:07:08.160 --> 00:07:10.810
‫اما الکی تظاهر می‌کنه‌ که عصبی و ناراحته.

00:07:11.240 --> 00:07:14.120
‫اما فکر نکنم که این موضوع خوبی برای صحبت باشه.

00:07:14.700 --> 00:07:18.630
‫خانم آلان میگه که ما هرگز نباید غبیت کنیم.

00:07:18.630 --> 00:07:22.130
‫اما خیلی‌وقتها قبل از اینکه متوجه بشی درحال غیبتی.

00:07:22.130 --> 00:07:27.150
‫من که اصلا نمی‌تونم درمورد جوزی پای بدون غیبت کردن، صحبت کنم.

00:07:27.150 --> 00:07:29.580
‫بخاطر همین اصلا درموردش حرف نمی‌زنم.

00:07:29.580 --> 00:07:31.180
‫شاید متوجه شده باشی.

00:07:32.020 --> 00:07:34.430
‫اما با این حال بازهم گاهی وقتا بهش اشاره می‌کنی.

00:07:37.770 --> 00:07:41.400
‫من دوست دارم تا جای ممکن مثل خانم آلان باشم

00:07:41.590 --> 00:07:44.350
‫آخه اون عالی و بی‌نقصه!

00:07:44.820 --> 00:07:46.870
‫آقای آلان هم همینطور فکر می‌کنه.

00:07:47.360 --> 00:07:52.940
‫خاله لیند میگه که آقای آلان، زمینی که خانم آلان روش راه رفته رو می‌پرسته.

00:07:55.430 --> 00:08:01.230
‫و اینکه یک کشیش اینقدر احساسات دنیوی داشته باشه، اصلا کار درستی نیست.

00:08:04.490 --> 00:08:06.330
‫اما دایانا...

00:08:06.950 --> 00:08:13.900
‫کشیش‌ها هم آدمیزاد هستن. بخاطر همین هم اونها ممکنه‌ گناه کنن.

00:08:14.570 --> 00:08:18.930
‫گناه من اینه که زیادی تصور می‌کنم

00:08:18.930 --> 00:08:21.490
‫و وظایفم رو فراموش می‌کنم.

00:08:21.490 --> 00:08:24.650
‫خیلی تلاش می‌کنم تا مانع خودم بشم

00:08:24.650 --> 00:08:27.550
‫و حالا که سیزده‌سالم شده شاید واقعا بتونم جلوی خودم رو بگیرم.

00:08:27.790 --> 00:08:31.750
‫چهارسال دیگه مونده تا بتونیم موهامونو بالا ببندیم.

00:08:31.910 --> 00:08:36.100
‫آلیس بل فقط شونزده‌سالشه و حالاشم موهاشو بالا می‌بنده.

00:08:36.240 --> 00:08:39.530
‫اما بنظر من که خوب نیست و تا هفده‌سالگی صبر می‌کنم.

00:08:40.100 --> 00:08:43.970
‫آخه اگه من دماغ کج آلیس بل رو داشتم، اصلا...

00:08:48.110 --> 00:08:52.570
‫چیزی که می‌خواستم بگم رو نمی‌گم. آخه غیبته.

00:08:52.800 --> 00:08:57.490
‫ازطرفی من داشتم بینی خودم رو با اون مقایسه می‌کردم و این غرور و خودشیفتگیه.

00:08:58.390 --> 00:08:59.550
‫آنه!

00:08:59.700 --> 00:09:04.520
‫از وقتی که خیلی وقت پیش از بینی تعریف شده، همیشه به فکر بینی خودم هستم.

00:09:04.620 --> 00:09:07.580
‫اما واقعا خیلی برام آرامش‌بخشه.

00:09:08.850 --> 00:09:10.750
‫اما بینی تو واقعا زیباست، آنه.

00:09:11.220 --> 00:09:12.640
‫نگاه! خرگوشه!

00:09:17.720 --> 00:09:20.180
‫بنظرت ردپای چندلحظه پیش، مال خودشه؟

00:09:20.430 --> 00:09:21.570
‫محاله.

00:09:27.090 --> 00:09:29.700
‫این چیزیه که برای ترانه قدم‌زنان در جنگل باید یادمون بمونه.

00:09:35.840 --> 00:09:40.190
‫بنظر من درختهای زمستون به اندازه تابستون، دوست‌داشتنی هستن.

00:09:40.220 --> 00:09:45.980
‫اونها سفیدپوش و زیبا هستن، انگار که درحال دیدن یک رویای بسیار زیبان.

00:10:04.580 --> 00:10:09.870
‫وقتی که باید ترانه رو بنویسیم، با نوشتن این مشکلی ندارم.

00:10:10.140 --> 00:10:13.350
‫اما اونی که باید دوشنبه تحویل بدیم واقعا سخت و ترسناکه.

00:10:13.940 --> 00:10:19.240
‫خانم استیسی چرا گفته که از فکر و ذهن خودتون یه داستان بنویسید؟!

00:10:19.240 --> 00:10:21.720
‫چرا؟ اون که خیلی آسونه.

00:10:22.040 --> 00:10:26.030
‫برای تو که خیلی از قوه‌تخیلت استفاده می‌کنی، آسونه.

00:10:26.700 --> 00:10:30.730
‫اما اگه بدون قوه‌تخیل بدنیا اومده بودی، چیکار می‌کردی؟

00:10:31.200 --> 00:10:33.740
‫تو از الان همه چیز رو آماده کردی، مگه نه؟

00:10:35.900 --> 00:10:37.880
‫غروب دوشنبه هفته پیش نوشتم.

00:10:37.880 --> 00:10:43.750
‫اسمشم گذاشتم "رقیب حسود، یا جدانشدنی در مرگ"

00:10:43.750 --> 00:10:46.430
‫رمانش خیلی احساسیه، مگه نه؟

00:10:47.350 --> 00:10:51.950
‫اما وقتی که برای ماریلا خوندم؛ گفت "اینها همه احمقانه و مسخره‌بازیه"

00:10:54.000 --> 00:10:57.570
‫بعدش برای ماتیو خوندم و گفت که خیلی دوست‌داشتنیه.

00:10:59.380 --> 00:11:01.870
‫اما این یه داستان غمگین و شیرینه.

00:11:02.320 --> 00:11:03.350
‫من...

00:11:04.500 --> 00:11:08.100
‫خودم وقتی که می‌نوشتم مثل یه بچه گریه کردم.

00:11:10.390 --> 00:11:11.670
‫درمورد....

00:11:12.430 --> 00:11:19.390
‫درمورد دو دوشیزه زیبا به نام کوردیلیا مونتومرنسی و جرالاداین سیموره.

00:11:20.160 --> 00:11:24.980
‫که دونفری توی یه دهکده باهمدیگه زندگی می‌کردن و بسیار به هم وابسته بودند

00:11:26.500 --> 00:11:31.520
‫کوردیلیا پوستی سبزه و موهایی به رنگ نیمه شب داشت

00:11:31.520 --> 00:11:33.790
‫همراه چشمانی به رنگ غروب آفتاب.

00:11:34.920 --> 00:11:38.850
‫جرالاداین هم پوستی همانند ملکه‌ها و موهایی به رنگ طلا داشت

00:11:39.240 --> 00:11:41.770
‫همراه چشمانی به رنگ ابریشم بنفش.

00:11:44.690 --> 00:11:48.080
‫من هرگز کسی رو با چشمان بنفش ندیدم.

00:11:48.960 --> 00:11:50.470
‫منم ندیدم.

00:11:50.540 --> 00:11:52.630
‫فقط تصورش کردم.

00:11:53.220 --> 00:11:55.690
‫یه چیز غیر عادی می‌خواستم.

00:11:56.500 --> 00:12:00.980
‫جرالاداین ابروهای مرمر مانند هم داشت

00:12:01.950 --> 00:12:05.770
‫خب، سر کوردیلیا و جرالاداین چی اومد؟

00:12:06.970 --> 00:12:08.650
‫آنه! آنه!

00:12:11.180 --> 00:12:15.570
‫چقدر می‌خوای بیرون بمونی؟!؟ سرما می‌خوریا!

00:12:15.870 --> 00:12:16.920
‫ای وای!

00:12:17.350 --> 00:12:19.890
‫دفعه بعد بهت می‌گم. تا فردا!

00:12:20.070 --> 00:12:21.110
‫فعلا!

00:12:21.940 --> 00:12:23.090
‫فعلا!

00:12:25.110 --> 00:12:27.170
‫کوردیلیا و جرالاداین...

00:12:28.220 --> 00:12:33.640
‫دایانا به سرنوشت آن دو نفر علاقمند شده بود.

00:12:45.700 --> 00:12:52.900
‫و بعد جرالاداین و کوردیلیا درکنار یکدیگر تا سن شانزده‌سالگی، به زیبایی رشد کردند.

00:12:53.850 --> 00:12:57.830
‫آن موقع، بارترام دی‌ور به دهکده آنها آمد

00:12:57.830 --> 00:13:00.690
‫و عاشق جرالاداین زیبا شد

00:13:07.140 --> 00:13:09.420
‫وقتی که کالسکه همراه او فرار کرد...

00:13:26.000 --> 00:13:28.370
‫بارترام او را نجات داد.

00:13:29.220 --> 00:13:33.740
‫جرالاداین در آغوش او از هوش رفت و او وی را سه مایل تا خانه حمل کرد.

00:13:33.740 --> 00:13:37.360
‫آخه کالسکه حسابی آسیب دیده بود.

00:13:41.040 --> 00:13:44.540
‫برای خواستگاری و ازدواج به مشکل برخورده بودم

00:13:44.950 --> 00:13:47.450
‫آخه خودم هیچ تجربه‌ای ندارم.

00:13:47.450 --> 00:13:52.340
‫از روبی گیلز پرسیدم که آیا می‌دونه که مردان چگونه خواستگاری می‌کنند

00:13:52.510 --> 00:13:57.700
‫آخه با این همه خواهر که ازدواج کردن، حتما چیزی میدونه و پرسیدن از اون بهترین گزینه است.

00:13:59.940 --> 00:14:04.620
‫روبی گفت که وقتی مالکوم اندرس از خواهرش، سوزان خواستگاری کرد

00:14:04.620 --> 00:14:06.940
‫اون توی سالن مخفی شده بود

00:14:08.250 --> 00:14:13.980
‫گفت که مالکوم به سوزان گفته که پدرش مزرعه رو به نامش کرده

00:14:13.980 --> 00:14:19.980
‫و بعد گفته که؛ "نظرت چیه جوجه‌ی عزیزم، آیا همین پاییز لونه کنیم؟"

00:14:19.980 --> 00:14:21.510
‫و سوزان هم گفته

00:14:21.510 --> 00:14:25.090
‫"بله...نه...نمی‌دونم....باید فکر کنم."

00:14:25.090 --> 00:14:28.870
‫و خیلی هم زود نامزد کردن!

00:14:32.100 --> 00:14:36.570
‫اما چنین خواستگاری‌ای به نظرم رمانتیک نبود.

00:14:36.580 --> 00:14:41.140
‫بخاطر همین هم آخرش مجبور شدم که خودم تا جایی که می‌تونم تصورش کنم.

00:14:41.660 --> 00:14:47.200
‫حسابی گلباران و شاعرانه درستش کردم، بارترام هم زانو می‌زنه.

00:14:47.990 --> 00:14:51.350
‫هرچند که روبی گیلز میگه دیگه این روزها اینطوری انجامش نمیدن.

00:14:51.560 --> 00:14:56.060
‫جرالاداین هم با یه سخنرانی طولانی، تقاضای ازدواج رو قبول می‌کنه.

00:14:56.950 --> 00:14:59.300
‫برای نوشتن اون سخنرانی، کلی زحمت کشیدم.

00:14:59.300 --> 00:15:02.980
‫پنج‌بار از اول نوشتمش تا بالاخره شاهکار بشه.

00:15:03.490 --> 00:15:07.570
‫بارترام بهش یه حلقه انگشتری الماس به همراه گردنبند یاقوت می‌ده

00:15:07.570 --> 00:15:10.800
‫و بهش میگه که برای ماه عسل تمام اروپا رو خواهند گشت.

00:15:10.950 --> 00:15:13.280
‫آخه اون مرد بسیار ثروتمندیه!

00:15:13.880 --> 00:15:18.480
‫اما از اونجا، سایه‌های تاریک روی مسیر زندگی اونها میفته.

00:15:20.910 --> 00:15:24.180
‫کوردیلیا مخفیانه عاشق بارترام بود.

00:15:24.550 --> 00:15:29.000
‫بخاطر همین هم وقتی جرالاداین درمورد نامزدی بهش گفت، اون خیلی عصبی بود.

00:15:29.000 --> 00:15:32.570
‫مخصوصا وقتی که انگشتر و گردنبند رو دید.

00:15:35.580 --> 00:15:39.110
‫تمام علاقه‌ای که به جرالاداین داشت، تبدیل به کینه و نفرت شد

00:15:39.110 --> 00:15:42.950
‫و قسم خورد که مانع ازدواج او و بارترام بشه.

00:15:43.080 --> 00:15:48.730
‫اما همچنان به تظاهر دوستی با جرالاداین ادامه داد.

00:15:55.380 --> 00:16:00.170
‫یک روز آنها روی یک پلی که زیر آن، آب به شدت جریان داشت؛ ایستاده بودند.

00:16:00.660 --> 00:16:04.020
‫و کودریلیا که فکر می‌کرد تنها هستند

00:16:10.660 --> 00:16:13.000
‫با یه لبخند شیطانی

00:16:13.000 --> 00:16:17.170
‫جرالاداین رو هل میده به داخل آب.

00:16:22.370 --> 00:16:24.870
‫اما بارترام شاهد همه چیز بود و فریاد زد

00:16:24.870 --> 00:16:29.230
‫"من تو را نجات خواهم داد، ای عشق زیبای من!"

00:16:29.560 --> 00:16:32.150
‫و بعد به درون آب شیرجه زد.

00:16:32.890 --> 00:16:38.530
‫اما بارترام فراموش کرده بود که شنا بلد نیست

00:16:38.720 --> 00:16:42.430
‫و آنها دونفری در آغوش یکدیگر، غرق شدند.

00:16:47.200 --> 00:16:50.850
‫جسد بی‌جان آنها خیلی زود به ساحل رسید.

00:16:55.340 --> 00:17:00.400
‫باهمدیگه در یک قبر دفن شدند و مراسم ختم بسیار زیبایی داشتند.

00:17:00.460 --> 00:17:06.960
‫دایانا، اینکه داستان رو با مراسم ختم تموم کنی تا ازدواج، خیلی رمانتیک‌تره.

00:17:12.710 --> 00:17:19.590
‫کوردیلیا هم که از کرده خود پشیمان شده بود، در همان رودخانه خودکشی کرد.

00:17:21.700 --> 00:17:25.580
‫بنظرم که برای کاری که انجام داده بود، مجازات خوبیه.

00:17:26.070 --> 00:17:28.060
‫چه فوق‌العاده!

00:17:28.840 --> 00:17:34.210
‫اینکه چطوری با ذهن خودت چنین داستان هیجان‌انگیزی نوشتی، من حتی نمی‌تونم تصورش کنم!

00:17:34.730 --> 00:17:39.900
‫آنه، کاش قوه‌تخیل منم مثل تو خوب بود.

00:17:40.360 --> 00:17:42.780
‫اگه تمرکز کنی، مطمئنم که می‌تونی!

00:17:42.870 --> 00:17:43.780
‫فهمیدم!

00:17:43.780 --> 00:17:45.850
‫یه نقشه‌ای به ذهنم رسید.

00:17:46.230 --> 00:17:50.400
‫بیا باهمدیگه یه باشگاه داستان‌‌‌نویسی راه بندازیم و باهم تمرین کنیم.

00:17:50.520 --> 00:17:52.990
‫تا وقتی که‌ تنهایی بتونی انجامش بدی، خودم بهت کمک می‌کنم.

00:17:53.450 --> 00:17:56.180
‫تو باید قوه‌تخیل خودت رو تمرین بدی.

00:17:56.330 --> 00:17:58.520
‫خانم استیسی اینو گفته.

00:18:03.630 --> 00:18:06.700
‫و اینگونه باشگاه داستان‌‌‌نویسی بوجود آمد.

00:18:07.180 --> 00:18:09.710
‫در ابتدا فقط دایانا و آنه بودند

00:18:09.800 --> 00:18:13.170
‫اما خیلی زود جین اندروز و روبی گیلیز هم ملحق شدند

00:18:13.170 --> 00:18:19.280
‫به همراه چندنفر دیگه که احساس می‌کردند که زمانش رسیده تا قوه‌تخیل خودشان را پرورش دهند.

00:18:20.240 --> 00:18:22.360
‫ورود پسران ممنوع بود.

00:18:22.600 --> 00:18:27.010
‫هرچند که روبی گیلز بیان کرد که ملحق شدن آنها، باشگاه را هیجان‌انگیز‌تر می‌کند.

00:18:27.290 --> 00:18:31.450
‫سپس هر عضو، باید یک داستان در هفته تحویل می‌داد.

00:18:33.030 --> 00:18:35.160
‫خیلی جالبه ماریلا.

00:18:35.460 --> 00:18:38.010
‫هرکی باید داستان خودشو بلند بخونه.

00:18:40.050 --> 00:18:42.120
‫بعدش همه نظر می‌دیم.

00:18:42.490 --> 00:18:47.260
‫همه داستان‌هارو هم نگه می‌داریم برای نوادگانمون، تا که اونهارو بخونند.

00:18:47.970 --> 00:18:50.230
‫هرکی از یه اسم نویسندگی(Pen Name) استفاده می‌کنه.

00:18:53.450 --> 00:18:56.450
‫اسم من روزاموند مونتومرنسیه.

00:18:56.620 --> 00:18:59.130
‫کوردیلیا فیتزجرالد نیستی؟

00:18:59.130 --> 00:19:02.510
‫نه. روزاموند مونتومرنسی.

00:19:02.620 --> 00:19:04.310
‫همه خیلی خوب پیش میرن.

00:19:04.370 --> 00:19:06.700
‫روبی گیلز احساسیه.

00:19:06.700 --> 00:19:10.210
‫زیادی عشق و علاقه توی داستانهایش وارد می‌کنه.

00:19:10.920 --> 00:19:15.830
‫جین هم اصلا عاشقانه نمی‌نویسه چون وقتی که بلند می‌خونه، حس می‌کنه احمقانه است.

00:19:15.890 --> 00:19:18.020
‫داستان های جین بشدت عقلانیه.

00:19:20.170 --> 00:19:23.720
‫دایانا هم زیادی جناییش می‌کنه.

00:19:24.240 --> 00:19:26.640
‫اکثر مواقع نمی‌دونه که با شخصیتا چیکار کنه

00:19:26.640 --> 00:19:29.080
‫بخاطر همین همه رو می‌کشه تا راحت بشه.

00:19:33.250 --> 00:19:37.910
‫من اکثر وقتها بهشون می‌گم که درمورد چی بنویسن.

00:19:41.580 --> 00:19:46.000
‫به نظر من که این داستان‌نویسی مسخره‌‌ترین کاریه که تا حالا انجام دادی.

00:19:53.670 --> 00:19:56.360
‫ذهن خودت رو کلی چیز الکی پر می‌کنی.

00:19:56.370 --> 00:19:59.870
‫و وقتی که باید درس بخونی رو الکی هدر می‌دی.

00:20:03.740 --> 00:20:09.130
‫اما ماریلا، ما خیلی مراقبیم که داستانمون اخلاقی باشه.

00:20:12.010 --> 00:20:18.220
‫همیشه افراد خوب پاداش می‌گیرن و افراد بد مجازات می‌شن.

00:20:19.210 --> 00:20:22.280
‫مطمئنم که تاثیر خوبی خواهد داشت.

00:20:23.700 --> 00:20:27.700
‫نتیجه اخلاقی خیلی مهمه. آقای آلان اینو گفته.

00:20:28.900 --> 00:20:34.200
‫من یکی از داستانهایم رو برای اون و خانم آلان خوندم.

00:20:34.350 --> 00:20:37.430
‫و جفتشون گفتن که نتیجه اخلاقی خوبی داشت.

00:20:37.710 --> 00:20:38.650
‫فقط...

00:20:40.460 --> 00:20:43.810
‫جاهای اشتباه خندیدن.

00:20:43.810 --> 00:20:46.280
‫من اگه گریه می‌کردن بیشتر خوشم میومد.

00:20:49.000 --> 00:20:53.020
‫جین و روبی وقتی که به قسمت‌های رقت‌انگیز می‌رسم همیشه گریه می‌کنن.

00:20:53.020 --> 00:20:57.970
‫دایانا به عمه جوزفین درمورد باشگاه ما گفته.

00:20:57.970 --> 00:21:02.280
‫و اونم در جواب نامه داده که باید داستان‌هامون رو براش بفرستیم.

00:21:02.350 --> 00:21:05.800
‫ماهم چهارتا از بهترین‌هارو کپی کردیم و براش فرستادیم.

00:21:05.900 --> 00:21:12.360
‫خانم جوزفین باری هم جواب داد که تاحالا چنین داستان‌های جالبی نخونده بود.

00:21:12.840 --> 00:21:14.960
‫ما هم یکم گیج شدیم

00:21:14.960 --> 00:21:19.460
‫چون داستان‌ها رقت‌انگیز بودن و تقریبا همه از دنیا میرن.

00:21:19.460 --> 00:21:22.130
‫اما از اینکه خانم باری خوشش اومده، خوشحالم.

00:21:23.000 --> 00:21:27.460
‫این ثابت میکنه که باشگاه ما داره به نفع دنیا کار میکنه.

00:21:27.600 --> 00:21:33.120
‫خانم آلان میگه که هدف ما در همه چیز باید همین باشه.

00:21:33.430 --> 00:21:37.250
‫امیدوارم وقتی که بزرگ شدم، یکم مثل خانم آلان بشم.

00:21:37.780 --> 00:21:39.620
‫فکر می‌کنی که بتونم، ماریلا؟

00:21:41.050 --> 00:21:43.030
‫نباید بگم که‌ محاله.

00:21:47.740 --> 00:21:53.060
‫بعید می‌دونم که خانم آلان مثل تو دخترکی بی‌حواس و خنگ بوده باشه.

00:21:53.490 --> 00:21:54.410
‫درسته.

00:21:54.550 --> 00:21:59.240
‫اما خانم آلان همیشه هم اینطور خوب نبوده‌.

00:21:59.700 --> 00:22:01.750
‫گفته بود که تو بچگی خیلی شلوغ می‌کرده

00:22:01.750 --> 00:22:04.020
‫و همیشه دردسرساز و بلا بوده.

00:22:04.140 --> 00:22:07.140
‫وقتی که اینو شنیدم، خیالم یکم راحت شد.

00:22:07.960 --> 00:22:09.200
‫اما ماریلا

00:22:09.900 --> 00:22:14.570
‫اینکه وقتی چنین چیزی می‌شنومم، آسوده‌خاطر بشم خیلی کار بدیه؟

00:22:14.570 --> 00:22:16.160
‫اینکه وقتی می‌فهمم بقیه هم وقتی بچه بودن خیلی خوب نبودن؟!

00:22:16.430 --> 00:22:18.580
‫خانم لیند میگه‌ که کار بدیه.

00:22:19.060 --> 00:22:24.520
‫خانم لیند همیشه وقتی می‌فهمه که یکی حالا هرچقدر هم که بچه بوده باشه، شیطونی کرده و بد بوده

00:22:24.520 --> 00:22:26.370
‫همیشه غافلگیر میشه.

00:22:26.790 --> 00:22:30.820
‫اون یه بار شنیده بود که کشیش اعتراف کرده که قبلا پسر بدی بوده

00:22:30.820 --> 00:22:34.450
‫و یه تارت توت‌فرنگی رو از آشپزخونه خاله‌‌اش برداشته و خورده

00:22:34.450 --> 00:22:37.880
‫و دیگه هرگز به اون کشیش احترام نذاشته.

00:22:38.600 --> 00:22:43.290
‫اما به نظر من اینکه کشیش اعتراف کرده، واقعا عملی شریف بوده.

00:22:43.700 --> 00:22:47.990
‫آخه برای پسربچه‌های امروزه،‌ پندآمیز و روحیه بخشه

00:22:47.990 --> 00:22:52.890
‫که الان همیشه شیطونی می‌کنن و وقتی که بزرگ بشن

00:22:53.200 --> 00:22:55.930
‫ممکنه کشیش بشن.

00:22:56.590 --> 00:22:58.910
‫این احساس منه، ماریلا.

00:22:59.840 --> 00:23:02.470
‫چیزی که من الان حس می‌کنم، آنه...

00:23:02.880 --> 00:23:06.680
‫اینه که الان باید اون ظرفهارو شسته باشی.

00:23:06.900 --> 00:23:10.840
‫و نیم‌ساعت شده که داری حرف می‌زنی!

00:23:13.880 --> 00:23:18.120
‫یاد بگیر اول کار انجام بدی و بعد حرف بزنی.

00:24:19.140 --> 00:24:22.580
‫یک دست‌فروش غریبه به آنه رنگ مو می‌فروشد

00:24:22.800 --> 00:24:26.050
‫آنه با استفاده از آن محصول، موهای زشتی برای خود رقم می‌زند

00:24:26.190 --> 00:24:28.800
‫قسمت بعد:

00:24:28.860 --> 00:24:30.360
‫غرور و رنجش روح

00:24:30.460 --> 00:24:31.420
‫☆پایان این قسمت☆

00:24:31.440 --> 00:24:51.440
بلبل جان
مرجع دانلود فيلم و سريال با زيرنويس چسبيده
.:: www.bolboljan.net ::.